Forwarded from بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#پنجشنبه_های_شهدایی
بخشی از مکالمه شهید مهدی باکری و شهید حاج احمد کاظمی
رهبر معظم انقلاب:
گاهی باید جان را به کف دست گرفت، مثل شهید سلیمانی، جان را کف دستش گرفته بود و وارد میدان های گوناگون، و دیگر شهدای عزیز مثل همین شهید باکری که در عملیات پیچیده در آن طرف رودخانه دجله در لحظات قبل از شهادت دوستان خود را صدا میزده
#معاونت_روابط_عمومی
#بسیج_دانشجویی_تهران_شمال
#حوزه_حضرت_بقیه_الله_الاعظم
📱 @basijutn_ir
🌐 www.basijutn.ir
بخشی از مکالمه شهید مهدی باکری و شهید حاج احمد کاظمی
رهبر معظم انقلاب:
گاهی باید جان را به کف دست گرفت، مثل شهید سلیمانی، جان را کف دستش گرفته بود و وارد میدان های گوناگون، و دیگر شهدای عزیز مثل همین شهید باکری که در عملیات پیچیده در آن طرف رودخانه دجله در لحظات قبل از شهادت دوستان خود را صدا میزده
#معاونت_روابط_عمومی
#بسیج_دانشجویی_تهران_شمال
#حوزه_حضرت_بقیه_الله_الاعظم
📱 @basijutn_ir
🌐 www.basijutn.ir
بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
#پنجشنبه_های_شهدایی بخشی از مکالمه شهید مهدی باکری و شهید حاج احمد کاظمی رهبر معظم انقلاب: گاهی باید جان را به کف دست گرفت، مثل شهید سلیمانی، جان را کف دستش گرفته بود و وارد میدان های گوناگون، و دیگر شهدای عزیز مثل همین شهید باکری که در عملیات پیچیده در…
اینجا من چیزی میبینم
اگر تو ببینی از اینجا نخواهی رفت...
اگر تو ببینی از اینجا نخواهی رفت...
ابى حمزه گفت:امام پنجم شبى كه نزد او بودم نگاهى به آسمان كرد و به من فرمود:
اى ابا حمزه،اين گنبد (سیاره) پدر ما آدم است و به راستى كه خدای عزّوجلّ ۳۹ گنبد (سیاره) جز آن دارد، که در آنها مخلوقاتی هستند كه به اندازه يک چشم به هم زدن نیز نافرمانى خدا نكرده اند...!
(روضه کافی ۲۳۱)
🆔 @Asfall
اى ابا حمزه،اين گنبد (سیاره) پدر ما آدم است و به راستى كه خدای عزّوجلّ ۳۹ گنبد (سیاره) جز آن دارد، که در آنها مخلوقاتی هستند كه به اندازه يک چشم به هم زدن نیز نافرمانى خدا نكرده اند...!
(روضه کافی ۲۳۱)
🆔 @Asfall
Katyusha
Russian Red Army Choir
از بازى تقدير برايت چه بگويم ؟
لب وا بكنم زحمت صد جلد كتاب است...
____________________________
پ.ن: کاتیوشا؛ آهنگ معروف و فولکلور روسی که در زمان جنگ جهانی دوم به منظور تقویت روحیه سربازان خوانده میشد و دربارهٔ دختری است که شعری را برای معشوقش که سرباز است میخواند...
🆔 @Asfall
لب وا بكنم زحمت صد جلد كتاب است...
____________________________
پ.ن: کاتیوشا؛ آهنگ معروف و فولکلور روسی که در زمان جنگ جهانی دوم به منظور تقویت روحیه سربازان خوانده میشد و دربارهٔ دختری است که شعری را برای معشوقش که سرباز است میخواند...
🆔 @Asfall
یا برو ای زندگانی یا کمی با ما صفا کن
ترشرویی را که مردن از تو بهتر می شناسد...
#استاد_محمد_سهرابی
پ.ن: اراضیِ جنوبیِ مملکتِ خراسان
🆔 @Asfall
ترشرویی را که مردن از تو بهتر می شناسد...
#استاد_محمد_سهرابی
پ.ن: اراضیِ جنوبیِ مملکتِ خراسان
🆔 @Asfall
هنر کج
دیری است که در هوای دلبر
دل میپردم چنان کبوتر
هر پرده ز گوشهی دل ماست
چون حاجب و پردهدار این در
از جان نتراودم به جز مرگ
وز خون رگم بغیر نشتر
در ما نکند نراند آن حکم
ما را نکند براند از در
گر دشتم و کوه اسیر اویم
در بند وی ام نه بند دیگر
در یاد لبش عقیق هستم
در کوه فراق روی دلبر
آه ای دل من بساز با بت
آه ای جگرم بمان به آذر
جان است و نهفته است در تن
فکر است و نشسته است در سر
اکنون که نبینمش عیانی
در هیچ افق به هیچ منظر
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
ما را دم آفتاب کشتند
پیش رخ آن جناب کشتند
در گریه شدیم کشتهی مست
ما را وسط شراب کشتند
رفتیم تصادفا به زلفش
ما را سر پیچ و تاب کشتند
میکشت به حکم دلبخواهی
ما را نه سر حساب کشتند
یک روز خود از ثواب مردیم
یک روز سر صواب کشتند
گشتیم هلاک نرگس او
ما را به میان خواب کشتند
گفتیم کجاست زندگانی
ما را عوض جواب کشتند
ما را وسط دو دیدهی خویش
مابین دو نهر آب کشتند
بر خاک چو شیشه ای پر از عطر
بر مقدم بوتراب کشتند
اکنون که ملازمان رویش
دل را پس این حجاب کشتند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
خون جگرم زد از بصر موج
آری که چنین زند جگر موج
دریای شرار نامهی ماست
بستیم به بال نامهبر موج
با ما چه کند که تلخکامیم
گیرم که زند بسی شکر موج
ای شیر نجف سری بجنبان
چونان که میان بحر سر موج
با یک دو تکان سر بینداز
در نقشهی دهر و بوم و بر موج
تا ری برود نجف به هر باد
تا ری برود نجف به هر موج
ماراست میان دوست ساحل
با توست ز زلف تا کمر موج
دوشینه که داشت از شرارت
پروانهی من به بال و پر موج
آن شعله مرا محیط غم شد
امید مرا شد از خطر موج
در بحر غمت شکست خوردم
من بودم و تخته و دگر موج
با خون دل و جگر نوشتم
نیمی روی تخته نیم بر موج
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
از پلک تو ملک تا که نم شد
هر قطرهی قابل تو یم شد
احکام امور مینویسد
دستی که به تیغ تو علم شد
تو از پس پرده هو کشیدی
عیسای طبیب متهم شد
روزی ز عسل به قهر رفتی
بیچاره ز هول خویش سم شد
آهوی نگاه شاعرانت
رم کرد به هر کجا حرم شد
خورشید به سایه داد تشریف
قنبر نه به خویش محترم شد
شد ترس ملازم جدایی
تا همدم عاشقان جنم شد
خون تو به خون ما اثر داد
این است که عشق دم به دم شد
بیچاره دلم که در فراقت
بازیچهی عشق و شور و غم شد
وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فیالاهم شد
چون راه در آن جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
ای عارض تو بهار عریان
ای جبر تو اختیار عریان
شیرازه نشد فضائل تو
ای منقبتت بحار عریان
پروانهی داغ ما نشد مهر
جز شمع در اعتبار عریان
تنپوش بدوز بر مزارت
زین شعر قصیدهوار عریان
با ماست ردای زلف دلبر
با توست بنفشهزار عریان
هوهوی خدای شد ملبس
در کسوت ذوالفقار عریان
برخیز و بپوش خون ما را
بر جاده و رهگذار عریان
حتی نجفت چو رخت بندی
دور از تو شود دیار عریان
شد گوش من از زمان طفلی
بر حسن تو پردهدار عریان
از کعبه اگر که چشم پوشی
رحم است به مستجار عریان
صد خرقه به تن کند چو منصور
از دست تو چوب دار عریان
چون جامهی پلک باز کردم
شد دیدهی من شکار عریان
بی جلوهی تو به تن چه پوشد
آیینهی بیقرار عریان
بی روی تو آتشی ننوشم
زین می که بود شرار عریان
اکنون که مرا نمیکند مست
این دختر رز تبار عریان
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
بستند فرشتگان تو را صف
سبوح به لب صبوح بر کف
حوری به هوای دوست برداشت
از زلف سه تار و از دلش دف
هر کس که رود به مکه حاجی است
وآن کس که رود نجف منجف
آدم که به آب بود و در گل
بودی تو به صنع خود معرف
در سجده بر آدم نخستین
گشتند چو قدسیان ملکف
بر مشرف کائنات کردند
سجده ز شرافت تو اشرف
عشق تو نداشت در دو عالم
تاریخ صدور و روز مصرف
موسی به عدم چو بود میریخت
از گیسوی تو دوات مصحف
اکنون که شد از شکاف دیوار
کعبه به قدم تو مشرف
از هجر یگانه چاره این است
کز سوز جگر چو وادی طف
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
تیغ تو علی نبود اگر کج
میرفت دلم به هر سفر کج
شد فتح دلم به ذوالفقارت
بگرفت کجی ره دگر کج
ای حرف دل تو دم به دم راست
وی زلف سر تو سر به سر کج
من مدح دو ابروی تو گویم
این جاست که میشود هنر کج
آورده تو را ثقیل نامی
جبریل چو گشته بال و پر کج
خورشید کج از افق برآید
گر زلف کنی به رخ سحر کج
یک سوی زمین شود گرانتر
تیغت چو شود سر کمر کج
بیهوده ز تن زره نکندی
شمشیر شود بر آن گهر کج
از گیسوی توست یا ز تیغت
پیچد به مدینه گر خبر کج
دیری است که در هوای دلبر
دل میپردم چنان کبوتر
هر پرده ز گوشهی دل ماست
چون حاجب و پردهدار این در
از جان نتراودم به جز مرگ
وز خون رگم بغیر نشتر
در ما نکند نراند آن حکم
ما را نکند براند از در
گر دشتم و کوه اسیر اویم
در بند وی ام نه بند دیگر
در یاد لبش عقیق هستم
در کوه فراق روی دلبر
آه ای دل من بساز با بت
آه ای جگرم بمان به آذر
جان است و نهفته است در تن
فکر است و نشسته است در سر
اکنون که نبینمش عیانی
در هیچ افق به هیچ منظر
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
ما را دم آفتاب کشتند
پیش رخ آن جناب کشتند
در گریه شدیم کشتهی مست
ما را وسط شراب کشتند
رفتیم تصادفا به زلفش
ما را سر پیچ و تاب کشتند
میکشت به حکم دلبخواهی
ما را نه سر حساب کشتند
یک روز خود از ثواب مردیم
یک روز سر صواب کشتند
گشتیم هلاک نرگس او
ما را به میان خواب کشتند
گفتیم کجاست زندگانی
ما را عوض جواب کشتند
ما را وسط دو دیدهی خویش
مابین دو نهر آب کشتند
بر خاک چو شیشه ای پر از عطر
بر مقدم بوتراب کشتند
اکنون که ملازمان رویش
دل را پس این حجاب کشتند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
خون جگرم زد از بصر موج
آری که چنین زند جگر موج
دریای شرار نامهی ماست
بستیم به بال نامهبر موج
با ما چه کند که تلخکامیم
گیرم که زند بسی شکر موج
ای شیر نجف سری بجنبان
چونان که میان بحر سر موج
با یک دو تکان سر بینداز
در نقشهی دهر و بوم و بر موج
تا ری برود نجف به هر باد
تا ری برود نجف به هر موج
ماراست میان دوست ساحل
با توست ز زلف تا کمر موج
دوشینه که داشت از شرارت
پروانهی من به بال و پر موج
آن شعله مرا محیط غم شد
امید مرا شد از خطر موج
در بحر غمت شکست خوردم
من بودم و تخته و دگر موج
با خون دل و جگر نوشتم
نیمی روی تخته نیم بر موج
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
از پلک تو ملک تا که نم شد
هر قطرهی قابل تو یم شد
احکام امور مینویسد
دستی که به تیغ تو علم شد
تو از پس پرده هو کشیدی
عیسای طبیب متهم شد
روزی ز عسل به قهر رفتی
بیچاره ز هول خویش سم شد
آهوی نگاه شاعرانت
رم کرد به هر کجا حرم شد
خورشید به سایه داد تشریف
قنبر نه به خویش محترم شد
شد ترس ملازم جدایی
تا همدم عاشقان جنم شد
خون تو به خون ما اثر داد
این است که عشق دم به دم شد
بیچاره دلم که در فراقت
بازیچهی عشق و شور و غم شد
وصل چو منی به حشر افتاد
از بس که اهم فیالاهم شد
چون راه در آن جمال اکمل
در شدت بستگی اتم شد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
ای عارض تو بهار عریان
ای جبر تو اختیار عریان
شیرازه نشد فضائل تو
ای منقبتت بحار عریان
پروانهی داغ ما نشد مهر
جز شمع در اعتبار عریان
تنپوش بدوز بر مزارت
زین شعر قصیدهوار عریان
با ماست ردای زلف دلبر
با توست بنفشهزار عریان
هوهوی خدای شد ملبس
در کسوت ذوالفقار عریان
برخیز و بپوش خون ما را
بر جاده و رهگذار عریان
حتی نجفت چو رخت بندی
دور از تو شود دیار عریان
شد گوش من از زمان طفلی
بر حسن تو پردهدار عریان
از کعبه اگر که چشم پوشی
رحم است به مستجار عریان
صد خرقه به تن کند چو منصور
از دست تو چوب دار عریان
چون جامهی پلک باز کردم
شد دیدهی من شکار عریان
بی جلوهی تو به تن چه پوشد
آیینهی بیقرار عریان
بی روی تو آتشی ننوشم
زین می که بود شرار عریان
اکنون که مرا نمیکند مست
این دختر رز تبار عریان
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
بستند فرشتگان تو را صف
سبوح به لب صبوح بر کف
حوری به هوای دوست برداشت
از زلف سه تار و از دلش دف
هر کس که رود به مکه حاجی است
وآن کس که رود نجف منجف
آدم که به آب بود و در گل
بودی تو به صنع خود معرف
در سجده بر آدم نخستین
گشتند چو قدسیان ملکف
بر مشرف کائنات کردند
سجده ز شرافت تو اشرف
عشق تو نداشت در دو عالم
تاریخ صدور و روز مصرف
موسی به عدم چو بود میریخت
از گیسوی تو دوات مصحف
اکنون که شد از شکاف دیوار
کعبه به قدم تو مشرف
از هجر یگانه چاره این است
کز سوز جگر چو وادی طف
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
تیغ تو علی نبود اگر کج
میرفت دلم به هر سفر کج
شد فتح دلم به ذوالفقارت
بگرفت کجی ره دگر کج
ای حرف دل تو دم به دم راست
وی زلف سر تو سر به سر کج
من مدح دو ابروی تو گویم
این جاست که میشود هنر کج
آورده تو را ثقیل نامی
جبریل چو گشته بال و پر کج
خورشید کج از افق برآید
گر زلف کنی به رخ سحر کج
یک سوی زمین شود گرانتر
تیغت چو شود سر کمر کج
بیهوده ز تن زره نکندی
شمشیر شود بر آن گهر کج
از گیسوی توست یا ز تیغت
پیچد به مدینه گر خبر کج
تنها نه ردیف نیست کارم
بل گشته ردیف شعر تر کج
وقتی که زبان بریزم و باز
زلفین تو هست بیشتر کج
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
شد ساغر من شراب واجب
شد تیغ تو شیخ و شاب واجب
تعظیم خم از شعائر توست
در عهد تو شد شراب واجب
بالای تو نیز حکم دارد
در سایهی توست خواب واجب
در زلف تو شرم من ضروری است
در ختم بود گلاب واجب
بوسید نبی تو را و گردید
بوسیدن آفتاب واجب
دستم همه عمر زیر سنگ است
در گشت چو بر رکاب واجب
بر خرمن من شرر مؤکد
بر سوختهی تو آب واجب
زنجیر طبیعتش همین است
ای زلف تو اضطراب واجب
بر من سر شعله لال بودن
وقتی شد از آن جناب واجب
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
زان زلف شب و میان باریک
ره سخت شدهاست و سخت تاریک
این محشر کبریاست یا رخ
ما یصنع فیک جل باریک
گفتم که ببوسمت از این دور
گفتم که نشانمت به نزدیک
شد بوسه تلف ز دوری راه
نزدیک شد احتضار من لیک
امید وصال زندهام کرد
کوری دو دیدهی اعادیک
تیغی بدوان به جای نامه
یا تعزیتی به جای تبریک
بگذر ز فرات و پیش ما آی
شد دجله دو دیدهی موالیک
مگذار مرا ز تو بگیرند
چونان که ز فارس خاک تاجیک
اندازهوصل تو نبودم
اندازه نگه نداشتم نیک
گفتند که سجده بر تو شرک است
معنی است غلام شرک و تشریک
من خواستمت خدا نخوانم
ای شأن اجل نمیگذاریک
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall
بل گشته ردیف شعر تر کج
وقتی که زبان بریزم و باز
زلفین تو هست بیشتر کج
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
شد ساغر من شراب واجب
شد تیغ تو شیخ و شاب واجب
تعظیم خم از شعائر توست
در عهد تو شد شراب واجب
بالای تو نیز حکم دارد
در سایهی توست خواب واجب
در زلف تو شرم من ضروری است
در ختم بود گلاب واجب
بوسید نبی تو را و گردید
بوسیدن آفتاب واجب
دستم همه عمر زیر سنگ است
در گشت چو بر رکاب واجب
بر خرمن من شرر مؤکد
بر سوختهی تو آب واجب
زنجیر طبیعتش همین است
ای زلف تو اضطراب واجب
بر من سر شعله لال بودن
وقتی شد از آن جناب واجب
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
زان زلف شب و میان باریک
ره سخت شدهاست و سخت تاریک
این محشر کبریاست یا رخ
ما یصنع فیک جل باریک
گفتم که ببوسمت از این دور
گفتم که نشانمت به نزدیک
شد بوسه تلف ز دوری راه
نزدیک شد احتضار من لیک
امید وصال زندهام کرد
کوری دو دیدهی اعادیک
تیغی بدوان به جای نامه
یا تعزیتی به جای تبریک
بگذر ز فرات و پیش ما آی
شد دجله دو دیدهی موالیک
مگذار مرا ز تو بگیرند
چونان که ز فارس خاک تاجیک
اندازهوصل تو نبودم
اندازه نگه نداشتم نیک
گفتند که سجده بر تو شرک است
معنی است غلام شرک و تشریک
من خواستمت خدا نخوانم
ای شأن اجل نمیگذاریک
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall
به نقطه خیره شد و گفت: این چقدر من است!
به نقطه گفت که هنگامهی علی شدن است...
#سید_حمیدرضا_برقعی
🆔 @Asfall
به نقطه گفت که هنگامهی علی شدن است...
#سید_حمیدرضا_برقعی
🆔 @Asfall
قال رسولالله (ص):
ای علی، عجیبترین (مهمترین) مردم از همهی کسانی که ایمانشان برتر و یقینشان کاملتر است، کسانیاند که در آخرالزّمان میآیند، در حالی که نه پیامبرشان را دیدهاند و نه حجّت و امام را، درعین حال ایمان میآورند به سیاهی در سفیدی (یعنی همان کتابهایی که در دستشان است).
بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۵۶
🆔 @Asfall
ای علی، عجیبترین (مهمترین) مردم از همهی کسانی که ایمانشان برتر و یقینشان کاملتر است، کسانیاند که در آخرالزّمان میآیند، در حالی که نه پیامبرشان را دیدهاند و نه حجّت و امام را، درعین حال ایمان میآورند به سیاهی در سفیدی (یعنی همان کتابهایی که در دستشان است).
بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۵۶
🆔 @Asfall
Forwarded from هوای خوش...
با الهام از شعر "تیر برق چوبی"
از #کاظم_بهمنی
چراغى بى فروغم ابتداى کوچه ای خاكى
كه چاقوى اهالى ، پيكرم را كرده حكاكى
کنارم مرد حمّامی بساطی کرده و ناچار،
شده هم صحبت روز و شبم ابزار دلاکی
کسی را میشناسم هر سحر با من سخن میگفت
ولی امروز تنها مانده ام با چهره ای شاکی
من و این کوچه تنها یادگار یک دهستانیم،
که دارد مردمانی با کمی شهرت به شکاکی
تمام دانش آموزان ده، با نور چشمانم،
مهندس گشته اند و میروند از ده به چالاکی
شمار مردم این روستا هر روز کمتر شد،
فقط یک خانه مانده، خانه ی آن پیرِ تریاکی
خبر پیچیده از ده، جاده ای رد میکنند، این را
شنیده گوش هایم از مشاورهای املاکی
ولی من میشناسم باغ گیلاسی که محصولش
پس از این جاده دارد سرنوشت سرد و غمناکی
تمام جاده ها هم بگذرد از روی ده، هرگز
نمی آیند مردم سمت این مخروبه ی خاکی...
#محمد_فرحزادی
@havakhoshast
از #کاظم_بهمنی
چراغى بى فروغم ابتداى کوچه ای خاكى
كه چاقوى اهالى ، پيكرم را كرده حكاكى
کنارم مرد حمّامی بساطی کرده و ناچار،
شده هم صحبت روز و شبم ابزار دلاکی
کسی را میشناسم هر سحر با من سخن میگفت
ولی امروز تنها مانده ام با چهره ای شاکی
من و این کوچه تنها یادگار یک دهستانیم،
که دارد مردمانی با کمی شهرت به شکاکی
تمام دانش آموزان ده، با نور چشمانم،
مهندس گشته اند و میروند از ده به چالاکی
شمار مردم این روستا هر روز کمتر شد،
فقط یک خانه مانده، خانه ی آن پیرِ تریاکی
خبر پیچیده از ده، جاده ای رد میکنند، این را
شنیده گوش هایم از مشاورهای املاکی
ولی من میشناسم باغ گیلاسی که محصولش
پس از این جاده دارد سرنوشت سرد و غمناکی
تمام جاده ها هم بگذرد از روی ده، هرگز
نمی آیند مردم سمت این مخروبه ی خاکی...
#محمد_فرحزادی
@havakhoshast
اگر کور فراقی نیست، کور حرص پابرجاست
مگر گرگ افکند بر چشم خود پیراهن ما را
به یُمن حضرت ما از غریبی جان به در بردی
بگیر ای بی کسی تا روز محشر دامن ما را...
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall
مگر گرگ افکند بر چشم خود پیراهن ما را
به یُمن حضرت ما از غریبی جان به در بردی
بگیر ای بی کسی تا روز محشر دامن ما را...
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall