اَسفَل 🇮🇷
388 subscribers
901 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
ترامپ در truth نوشت:
«اگر ایران به معترضانِ مسالمت‌آمیز تیراندازی کند و آن‌ها را به‌طور خشونت‌آمیز بکشد ــ کاری که به روال همیشگی‌شان تبدیل شده ــ ایالات متحدهٔ آمریکا به کمک آن‌ها خواهد آمد.
ما کاملاً آماده‌ایم و در حالت آماده‌باش کامل قرار داریم.
از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
رئیس‌جمهور دونالد جی. ترامپ»

جمله "We are locked and loaded and ready to
"go
یک اصطلاح عملیاتی نظامی است و منظور آمادگی نظامی و سخت است.

ترامپ با این موضع‌گیری به پیاده نظامش در داخل کشور روحیه می‌دهد و همزمان حمله نظامی به ایران را توجیه می‌کند.
Forwarded from عماریسم
٠١٢٠
آه! مرگ خونین من! عزیز من! زیبای من! کجایی؟

مشتاق دیدارت هستم، وقتی بوسه انفجار تو، تمام وجود مرا در خود محو می‌کند، دود می‌کند و می‌سوزاند
چقدر این لحظه را دوست دارم.
آه... چقدر این منظره زیباست.
چقدر این لحظه را دوست دارم، در راه عشق جان دادن خیلی زیباست.

خدایا! ۳۰ سال برای این لحظه تلاش کردم. برای این لحظه با تمام رقبای عشق در افتاده‌ام. زخم‌ها برداشته‌ام، واسطه‌ها فرستاده‌ام، چقدر این منظره زیباست! چقدر این لحظه را دوست دارم.

سپهبد شهید قاسم سلیمانی
Forwarded from حسین قتیب
‏آمریکا با حمله به ونزوئلا در حال بازی با کارت مازاد نفت نیمکره غربی است تا شوک احتمالی جنگ با ایران و اختلال در تنگه هرمز را مدیریت کند.
‏هرمز روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت را جابه‌جا می‌کند که عمدتاً راهی آسیاست؛ شوک بستن هرمز، قبل از همه چین و واردکنندگان آسیایی را می‌زند، نه امریکا.
‏امریکا با تولید بالای شیل، آسیب مستقیم کمتری دارد و اثر بحران برایش بیشتر قیمتی است.
‏ونزوئلا در این سناریو اهرم تنظیمی واشنگتن است: ظرفیت بالقوه‌ای که در لحظه بحران می‌تواند پیام «عرضه جایگزین» بدهد.
‏نتیجه؟ بازدارندگی ساختاری علیه ایران از مسیر معماری انرژی، با انتقال هزینه واقعی جنگ از غرب به چین
رییس‌جمهور آمریکا که وسط اعتراضاتِ کشور خودش، ویدیوی تحقیرآمیز تخلیه‌ی فضولاتِ انسانی روی سر معترضین پخش می‌کنه،
همون‌که بمب و موشک و حمایت سیاسی می‌ده تا ٧١هزار نفر رو در فلسطین قتل‌عام کنن،
اون‌که مردم ایران رو تحریم دارویی و اقتصادی کرده و مرگِ شما رو به ابزار سیاست تبدیل کرده،
اونی که دانشمندان کشور عراق، اردن، سوریه، و ایران رو ترور می‌کنه،
اونی که قضات دادگاه بین‌المللی لاهه رو بخاطر اعلام جرم علیه نتانیاهو تحریم می‌کنه،
و نهایتاً اون‌که ١١٠٠ نفر از مردم تهران و تبریز و لرستان رو توی ١٢ روز به خاک و خون کشیده،
کسی که دیشب به پایتخت ونزوئلا حمله کرده تا نفت و معادن «یک مردمِ دیگه» رو بدزده،
قراره بیاد و برای شما ایرانی‌ها آزادی و پیشرفت بیاره؟!

کسی که بخواد واقعیات رو ببینه، همه‌چیز واضح‌تر از همیشه و 4K روی صفحه گوشیِ ماست؛ اما باید تصمیم بگیریم آیا انتقاد ما به وضعِ معیشت باعثِ کوریِ ما بشه یا نه.
Forwarded from حسین قتیب
‏در ادبیات سیاسی معاصر ایران، «صهیوپهلویسم» را می‌توان نه به‌عنوان یک گرایش نوستالژیک یا صرفاً سلطنت‌طلبانه، بلکه به‌مثابه یک پدیده‌ی رسانه‌ای ـ ایدئولوژیکِ راست افراطی تحلیل کرد که کارکرد اصلی آن نه بازسازی قدرت ملی، بلکه بازمهندسی ادراک عمومی نسبت به جنگ، اشغال و مداخله خارجی است. صهیوپهلویسم در سطح ظاهری خود را در قالب ملی‌گرایی عرضه می‌کند، اما در محتوا حامل نوعی ملی‌گراییِ تهی‌شده از قدرت‌ملی است؛ ملی‌گرایی‌ای که به‌جای تأکید بر استقلال سیاسی، تمامیت ارضی و منافع راهبردی، «ایران» را به یک نشانۀ فرهنگی ساده‌شده تقلیل می‌دهد و آن را قابل بازتعریف در خدمت پروژه‌های ژئوپولیتیکی بیرونی می‌سازد. در این چارچوب، ملیت دیگر یک امر سیاسی مبتنی بر حاکمیت نیست، بلکه برندی هویتی است که می‌تواند هم‌زمان با اشغال، تحریم و حمله‌ی نظامی سازگار شود. به همین دلیل، این نوع ملی‌گرایی عملاً به ضد خود بدل می‌شود: ملی‌گرایی‌ای که خشونت خارجی را نه تهدید، بلکه امکان و حتی ضرورت بازنمایی می‌کند.

‏کارکرد محوری صهیوپهلویسم نه بسیج برای توسعه، نوسازی یا اصلاح، بلکه طبیعی‌سازی خشونت ژئوپولیتیکی و بی‌حس‌سازی افکار عمومی نسبت به جنگ است. جنگ، بمباران، ترور و فروپاشی اجتماعی در این گفتمان از ساحت فاجعه خارج می‌شوند و به سطح ابزار سیاست تنزل می‌یابند. سازوکار اصلی این بی‌حس‌سازی، ساده‌سازی افراطی جهان سیاست و بازتولید مداوم دوگانه‌های هیجانی است: خیر مطلق در برابر شر مطلق، نجات در برابر نابودی، تمدن در برابر بربریت. در چنین فضایی، هر سطحی از خشونت اگر از سوی «دوست استراتژیک» اعمال شود، اخلاقی، ضروری و حتی رهایی‌بخش جلوه داده می‌شود و حساسیت نسبت به اشغال، قربانیان و پیامدهای بلندمدت جنگ به‌تدریج فرسوده می‌گردد.

‏از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، صهیوپهلویسم هم‌پوشانی بالایی با الگوهای کلاسیک راست افراطی دارد. افراطی‌گری هویتی، دوقطبی‌سازی شدید «ما/آن‌ها»، زبان فحاش و تحقیرگر به‌مثابه ابزار تولید همبستگی درون‌گروهی، دشمنی ساختاری با پیچیدگی و تحلیل، و جایگزینی استدلال با وفاداری و خشم، عناصر محوری این گفتمان را تشکیل می‌دهند. سیاست در چارچوب صهیوپهلویسم از عرصۀ حل مسئله و چانه‌زنی عقلانی خارج می‌شود و به میدان تخلیۀ هیجان، انتقام نمادین و حذف نمادین دیگری فروکاسته می‌شود. همانند بسیاری از جریان‌های راست افراطی در اروپا و آمریکا، در اینجا نیز «شدت» جای «محتوا» را می‌گیرد و رادیکالیسم شرط دیده‌شدن می‌شود. ‏یکی از ستون‌های اصلی صهیوپهلویسم ساده‌سازی زبانی و فروکاست سیاست به احساس است. مفاهیم پیچیده‌ای چون توازن قوا، هزینه‌های جنگ، پیامدهای فروپاشی دولت و نسبت میان مداخله خارجی و حاکمیت به شعارهای کوتاه، تصاویر احساسی و روایت‌های قهرمان‌محور تقلیل می‌یابند. این زبان نه برای توضیح واقعیت، بلکه برای تعلیق داوری انتقادی عمل می‌کند. مخاطب به‌جای فهم سازوکارها، به مصرف عاطفه فراخوانده می‌شود: خشم، تحقیر، امید موهوم و نوستالژی. در این وضعیت، سیاست نه عرصۀ انتخاب‌های دشوار، بلکه صحنۀ نمایش وفاداری و نفرت است.

‏صهیوپهلویسم بیش از آنکه یک جنبش اجتماعی ریشه‌دار باشد، یک پدیدۀ اساساً رسانه‌ای است. زیست‌بوم اصلی آن تلویزیون‌های سرگرمی‌محور مثل من و تو ، شبکه‌های اجتماعی و اقتصاد توجه است. منطق این فضا نه تولید برنامۀ سیاسی یا سازمان‌دهی نهادی، بلکه تولید هیجان، قطبیت و درگیری دائمی است. در چنین بستری، تصویر جای برنامه، شو جای سیاست و سلبریتی جای کنشگر سیاسی می‌نشیند. به همین دلیل، چهرۀ محوری صهیوپهلویسم نه محصول سازمان سیاسی یا شبکۀ اجتماعی واقعی، بلکه عمدتاً برساختۀ پروموشن رسانه‌ای است. «شاهزاده» در این چارچوب بیش از آنکه رهبر سیاسی باشد، یک ابژۀ رسانه‌ای است که توسط تلویزیون‌های سرگرمی تولید و بازتولید می‌شود: بر پایۀ تصویر، احساس، نوستالژی و حضور مستمر در چرخه‌ی شو و خبر.
Forwarded from حسین قتیب
‏یکی از مهم‌ترین تحولات پنج سال گذشته، تخریب سیستماتیک تشکل‌های مستقل ایرانیان خارج از کشور بوده است. تشکل‌هایی که نه بازوی دولت‌ها بودند و نه ابزار جریان‌های نیابتی، بلکه فضاهایی برای کنش مدنی، شبکه‌سازی اجتماعی، و بازنمایی مستقل جامعه‌ی ایرانی.

‏نایاک فقط یک نمونه بود. پس از آن، فعالان مدنی، نهادهای اجتماعی، مساجد، انجمن‌های فرهنگی و خیریه هدف قرار گرفتند. هدف روشن بود: از بین بردن هر امکانِ سازمان‌یابی مستقل.

‏پیروزان اصلی این روند، دو جریان بودند: صهیوپهلویسم و فرقهٔ رجوی. جریاناتی که حیات سیاسی‌شان نه بر جامعه‌ی مدنی، بلکه بر فروپاشی میدان مستقل، رادیکال‌سازی فضا، و پیوند با پروژه‌های فشار و مداخله‌ی خارجی بنا شده است. هرچه تشکل‌های مستقل تضعیف شدند، میدان برای این دو گفتمان فرقه‌ای و رسانه‌ای بازتر شد.

‏امروز این پروژه به دانشگاه‌ها رسیده است. به ‌اساتید، همکاری‌های علمی، فضاهای آکادمیک، و هر بستری که امکان شکل‌گیری شبکه‌های غیرقابل‌کنترل ایرانیان را فراهم می‌کند.

‏این روند تصادفی نیست. این یک جنگ علیه «تشکل‌یابی» است؛ علیه ظرفیت جامعه برای تولید صدا، نهاد، و عقلانیت جمعی.

‏در چنین وضعی، عقب‌نشینی فردی فقط میدان را خالی‌تر می‌کند. پاسخ، سکوت نیست؛ بلند کردن صداهاست. پاسخ، انزوا نیست؛ متشکل‌شدن است. بی‌هراس، شفاف، و متکی بر شبکه‌های مدنی واقعی.

‏با فروپاشی تشکل‌های مستقل، دیاسپورای ایرانی به جمعی پراکنده و بی‌دفاع بدل می‌شود؛ وضعیتی که در آن، اپوزیسیون‌های نیابتی بسیار راحت‌تر یارگیری می‌کنند، فضا را رادیکال می‌سازند، و هم‌زمان فشار سازمان‌یافته بر چهره‌های مستقل را تشدید می‌کنند.
Forwarded from حسین قتیب
‏آنها که بیانیه‌های رضا پهلوی را می‌نویسند و به دستش می‌دهند تا این «پیرکودک» صرفاً روخوانی کند، حتی در پی نشاندن تاج شاهی تهران و حومه بر سر او هم نیستند. مسئله اساساً بازگشت سلطنت نیست. پروژه، پروژه‌ی فروپاشی است.

‏هدف اصلی، تشدید واگرایی اجتماعی، رویارویی نیروهای اجتماعی با یکدیگر، و فعال‌سازی آگاهانه‌ی چرخه‌ی خشونت است؛ نه برای «گذار»، بلکه برای فرسایش و نهایتاً ویرانی نهاد دولت در ایران. این متن‌ها نه برای ساختن آینده، بلکه برای سوزاندن اکنون نوشته می‌شوند.

‏وگرنه هر ساده‌دلی هم می‌داند که در ادبیات کلاسیک گذار سیاسی، شرط امکان هر تحول پایدار، «وفاق حداقلی»، «اجماع ملی»، و مهار شکاف‌های هویتی و اجتماعی است؛ نه تعمیق نفرت، قدسی‌سازی خون، و قطبی‌سازی مبتنی بر خشونت. هیچ گذاری بر تلی از کینه و جسد ساخته نمی‌شود. از دلِ بسیج احساسات مرگ‌محور، دولت دموکراتیک بیرون نمی‌آید؛ فقط میدان ویرانه تولید می‌شود. بیانیه‌های او بر تصرف اماکن دولتی و پلیس و تاکید بر واژه دریای خون مشخصا با هدف تداوم چرخه خشونت نوشته شده‌اند.

‏این زبان، زبانِ آلترناتیو نیست؛ زبانِ بی‌دولتی است. زبانِ پروژه‌ای است که نه به تصرف قدرت، بلکه به غیرممکن‌سازی هر نوع نظم پس از فروپاشی می‌اندیشد.
یکم وقت بذارید این سه تا متن رو بخونید، مطالب خوب و مهمیه.
Forwarded from حسین قتیب
‏آنچه در آن شب‌ها رخ داد، فاجعه بود. کشته شدن انسان‌ها، صرف‌نظر از جایگاه، سن، باور یا سمت‌وسوی سیاسی‌شان، امری دردناک و غیرقابل‌قبول است. من، به‌عنوان یک ایرانی و یک شهروند، از جان‌باختن معترضان اقتصادی، نیروهای جوان بسیجی، نیروهای انتظامی و حتی کسانی که با شعارهای شکنانه به خیابان آمدند، عمیقاً متأثرم. این‌ها برای من عدد و ابزار سیاسی نیستند؛ انسان‌اند. ( و صد البته نباید نقش نیروهای تروریستی و اجیرشده‌ی توسط دشمن را فراموش کرد)

‏اما موضع من به «محکوم می‌کنید یا نمی‌کنید» تقلیل‌پذیر نیست.

‏این خشونت‌ها محصول یک شب و یک تصمیم لحظه‌ای نبود. برآمده از یک روند بلندمدت فرسایشی بود که بدون دیدن آن، هر قضاوتی سطحی و سیاسی‌کارانه و ریاکارانه است.

‏این اعتراضات در نقطه آغاز، اعتراضات معیشتی بود: اعتراض به سقوط ارزش پول ملی، به فقر، به انسداد افق زندگی. اما کسانی که امروز بیشترین فشار رسانه‌ای را برای مصادره این واقعه وارد می‌کنند، عامدانه یک سؤال پایه‌ای را حذف می‌کنند: این فروپاشی اقتصادی چگونه ساخته شد؟

‏این وضعیت نه ناگهانی بود، نه محصول یک سال و دو سال. نتیجه یک محاصره اقتصادی تمام‌عیار پس از ۲۰۱۸ بود: قطع امکان صادرات، انتقال پول، بیمه، سرمایه‌گذاری در نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، خودروسازی و نظام بانکی. این «تحریم» نبود؛ تخریب ساختاری ظرفیت زیست اقتصادی یک جامعه بود: فشار حداکثری.

‏همین مردمی که امروز زیر فشار خرد شده‌اند، در سال ۱۳۹۲ و سپس ۱۳۹۶ با مشارکت میلیونی، به‌طور آگاهانه به پروژه رفع تحریم رأی دادند. دولت منتخب آنان تعهدات هسته‌ای را اجرا کرد: کاهش غنی‌سازی، برچیدن مسیر پلوتونیوم، خروج بخش اعظم ذخایر اورانیوم. ایران به تعهدات خود عمل کرد. اما بازگشت منافع اقتصادی هرگز محقق نشد، و با یک امضای رئیس‌جمهوری آمریکا، تحت فشار همان شبکه‌هایی که امروز نزدیک‌ترین حلقه به رضا پهلوی‌اند، همان حداقل دستاوردها نیز نابود شد.

‏از دل این شکستِ تحمیل‌شده، بحران معیشت زاده شد. و از دل بحران معیشت، انفجار اجتماعی.

‏طرح این زمینه‌ها و زنجیره علّی، به‌هیچ‌وجه به معنای کاستن از مسئولیت نظام در آنچه رخ داد نیست. مسئولیت در برابر جان شهروندان قابل واگذاری به تحریم یا فشار خارجی نیست. سال‌ها پیش، دلسوزان، اقتصاددانان و دانشگاهیان هشدار داده بودند که انباشت فقر، انسداد اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی، جامعه را به نقطه انفجار می‌رساند. این هشدارها بارها نادیده گرفته شد. علاوه بر فشار بیرونی، فرصت‌سوزی گسترده پس از جنگ، سوءمدیریت مزمن، سیاست‌گذاری‌های پرهزینه و بی‌ثبات، و ناتوانی در اصلاحات به‌موقع، لایه‌های درونی این بحران را ساختند. هزینه این نشنیدن و این خطاهای انباشته را مردم پرداختند.

‏اما بی‌توجهی به این زنجیره علّی و بهره‌برداری کثیف برای پروژه‌های سیاسی، نه همدلی است و نه حقیقت‌گویی؛ پاک کردن صورت‌مسأله است.

‏من از آنچه رخ داد متأثرم. خشمگینم. اندوهگینم. اما تبدیل رنج انسان‌ها به ابزار مشروعیت‌بخشی به پروژه‌های وابسته، مداخله‌طلبانه یا بازتولیدکننده همان چرخه تخریب، از نظر من خطاست.
مشو نومید ای دل گر نخواندی آیه‌ی فتحی
علی‌ بن‌ ابی‌طالب بگرداند ورق ما را
Forwarded from حسین قتیب
‏الگوی رفتاری ترامپ در قبال ایران نه به اشغال‌های پرهزینه و بلندمدت عراق و افغانستان شباهت دارد و نه هنوز به یک مدل تثبیت‌شده تبدیل شده است. میدان واقعی تصمیم او میان دو الگو در نوسان است: الگوی ونزوئلا و الگوی لیبی. آنچه امروز دیده می‌شود، وضعیتی بینابینی است که در آن ابزارهای هر دو منطق به‌صورت ترکیبی و ناپایدار به کار گرفته می‌شوند.

‏الگوی ونزوئلا بر فشار حداکثری با مداخله مستقیم نظامی محدود استوار است: تحریم‌های فلج‌کننده، انزوای مالی و نفتی، محاصره عملی در حوزه انرژی و کشتیرانی، جنگ روانی و دیپلماتیک، و مهم‌تر از همه تلاش برای شکاف‌انداختن درون حاکمیت از طریق معامله با نخبگان، تشویق ریزش در دستگاه قدرت، و حذف راس سیاسی . در این مدل، فرض اصلی این است که نظام سیاسی نه با جنگ تمام عیار بلکه فرسایش اقتصادی، انزوای بین‌المللی و واگرایی درونی فرو می‌ریزد. ابزار محوری، نه اشغال نظامی، بلکه محاصره، تطمیع نخبگان، عملیات اطلاعاتی و نظامی محدود است. حتی طرح‌هایی مانند محاصره دریایی، بستن شریان‌های صادرات انرژی، فشار حقوقی و مالی بر شبکه‌های تجاری، و عملیات پنهان محدود نیروهای ویژه، در همین چارچوب قابل فهم‌اند.

‏در مقابل، الگوی لیبی بر مداخله محدود اما قاطع نظامی متکی است: حملات دقیق هوایی و موشکی، نابودی ظرفیت‌های حساس و زیرساخت‌های راهبردی، فلج‌سازی بازدارندگی، و تغییر ناگهانی توازن قوا از بیرون، بدون اشغال و بدون پذیرش مسئولیت ساخت نظم بعدی. این مدل زمانی فعال می‌شود که فشار ناکافی تلقی شود و تصمیم به واردکردن شوک راهبردی گرفته شود. در اینجا، مسئله نه فروپاشی تدریجی، بلکه شکستن ستون‌های سخت قدرت است.

‏نشانه‌های رفتاری ترامپ حاکی از نوسان میان این دو منطق است. از یک‌سو، تاکید مستمر بر تحریم، محاصره عملی، فشار بر صادرات نفت و شبکه‌های کشتیرانی، و بازکردن کانال برای معامله با بخش‌هایی از نخبگان درون حکومت ایران، به‌روشنی به منطق ونزوئلا نزدیک است. از سوی دیگر، همزمان تهدید به حملات نقطه‌ای، سخن گفتن از زدن مراکز راهبردی، و برجسته‌کردن گزینه ضربات محدود نظامی، نشان‌دهنده کشش دائمی به سمت الگوی لیبی است.

‏برای فهم این دوگانگی، تجربه لیبی کلیدی است. مداخله ۲۰۱۱ آمریکا و ناتو نه به اشغال انجامید و نه به دولت‌سازی. مداخله عمدتا به حملات هوایی و موشکی، نابودی زیرساخت‌های نظامی و امنیتی، و حمایت غیرمستقیم از نیروهای شورشی محدود ماند. تمرکز بر مرحله تخریب بود، نه بر مرحله تاسیس. نتیجه، نه انتقال قدرت کنترل‌شده، بلکه فروپاشی دولت بود: ازهم‌پاشی ارتش و دستگاه امنیتی، از میان رفتن انحصار خشونت، و تبدیل کشور به میدان رقابت شبه‌نظامیان، دولت‌های موازی و مداخله بازیگران خارجی. مهم‌ترین میراث الگوی لیبی این نبود که چه کسی حاکم شد، بلکه این بود که دیگر هیچ‌کس قادر به حاکم‌بودن نشد.

‏الگوی لیبی از منظر اسراییل نیز جذاب است، زیرا ایران را به چند واحد کوچک تقسیم می‌کند، هزینه اشغال و مسئولیت بازسازی را برای ترامپ حذف می‌کند؛ اما برای ایران به‌مراتب خطرناک‌تر است، زیرا آن را در معرض بی‌ثباتی مزمن، فرسایش دولت و تعلیق قدرت قرار می‌دهد. به همین دلیل، شباهت اصلی وضعیت کنونی با لیبی نه در سطح نظامی، بلکه در سطح راهبردی است: ضربه‌زدن به ستون‌های دولت و فروپاشندن نهاد دولت.
یا ضیغم المهمهم و یا ناصرالنبی
یا کاتب‌الکتائب و یا قاتل القوی
یا قاهرالعدو و یا والی‌الولی
یا مظهرالعجائب و یا مرتضی علی