Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خُرمّا شهری که با خون شهیدانش عجین
خاک فردوس معلاّ را مخمر دیده اند
باش چون کوه استوار،ای باره آزادگی!
کز بلندای تو رایات مظفر دیده اند
خاک فردوس معلاّ را مخمر دیده اند
باش چون کوه استوار،ای باره آزادگی!
کز بلندای تو رایات مظفر دیده اند
مشفق کاشانی
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر چی ازتون بگیم کمه، هر چقدر یادتون باشیم کمه، کاش مثل شما به درد بخوریم.
👍 @Asfall
تصاویری فوقالعاده زیبا و ناب از رزم بیامان مدافعان بندر خرمشهر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کدام قُلّه؟ که از یاد رفته پروازم
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم»
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
«به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
«من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم»
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب و شراب کهن
خوشا دوباره، خوشا با تو، با تو جام زدن
«خدای را مددی ای رفیقِ ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم»
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
«خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق میبازم»
نه بیقرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو میشکنم سر به میلههای قفس؟
«بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم»
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
«سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگیست غمّازم»
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
«هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم»
همین، نه از طرف«منزوی»قلم میگفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم میگفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم میگفت
«زچنگ زُهره شنیدم که صبحدم میگفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم»
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم»
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
«به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
«من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم»
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب و شراب کهن
خوشا دوباره، خوشا با تو، با تو جام زدن
«خدای را مددی ای رفیقِ ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم»
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
«خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق میبازم»
نه بیقرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو میشکنم سر به میلههای قفس؟
«بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم»
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
«سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگیست غمّازم»
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
«هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم»
همین، نه از طرف«منزوی»قلم میگفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم میگفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم میگفت
«زچنگ زُهره شنیدم که صبحدم میگفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم»
حسین منزوی
Forwarded from Saved Messages
در هر سیستمی که تعداد "نه"ها بیشتر از "بله"ها باشد، خشم، عصبانیت، لجبازی و بدخلقی تقویت میشود. خواه این سیستم یک خانواده باشد یا یک جامعه.
نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست تاب وسوسههایت!
که آورد دلم ای دوست تاب وسوسههایت!
حسین منزوی
اَسفَل 🇮🇷
نمانیم کاین بوم ویران کنند همی غارت از شهر ایران کنند نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بوَد بوم ایران زمین حکیم فردوسی
ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
حکیم فردوسی
Forwarded from حسین قتیب
آنکه در شاهنامه، خون مغز جوانان ایران را مینوشید ضحاک بود و پایتختش بیت المقدس. فریدون برای سرکوب اژدهای ادمخوار به بیت المقدس لشکر کشید.
#ضحاک_بیتالمقدس قرن ۲۱ خون ۵۰ هزار فلسطینی سیرابش نکرده و به دنبال خون جوانان ایران زمین است.
کو آفریدون؟ کو کاوه؟ کجاست درفش؟
#ضحاک_بیتالمقدس قرن ۲۱ خون ۵۰ هزار فلسطینی سیرابش نکرده و به دنبال خون جوانان ایران زمین است.
کو آفریدون؟ کو کاوه؟ کجاست درفش؟