Babel
Gustavo Bravetti
موسیقی فیلم "Babel"
اثر gustavo bravetti
در این فیلم به شکلی هنرمندانه به ماجرای عذابِ چندزبانی در بابل اشاره شده، حتما این فیلم رو ببینید.
🤟 @Asfall
اثر gustavo bravetti
در این فیلم به شکلی هنرمندانه به ماجرای عذابِ چندزبانی در بابل اشاره شده، حتما این فیلم رو ببینید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from حسین قتیب
در قرن نخست پس از میلاد، استرابون، جغرافیدان یونانی، خلیجی کمعرض و دایرهوار را توصیف میکند که «دریای پارس» نام دارد؛ دریایی که از کرمان تا بابل امتداد دارد و سواحل آن در اختیار پارسیان، شوشیان و بابِلیان است—نامی که قرنهاست بر نقشه مانده است: #خلیج_فارس
در فصل شانزدهم کتاب جغرافیا، استرابون به خلیج فارس میپردازد و با ارجاع به گفتههای اراتوستن (Eratosthenes)، جغرافیدان نامدار قرن سوم پیش از میلاد، چنین مینویسد:
"اکنون خلیج فارس را همچنین دریای پارس مینامند؛ و اراتوستن آن را چنین توصیف میکند: دهانهٔ آن چنان باریک است که از 'هارموزی' (هرمز؟)، دماغهای در کرمان، میتوان دماغهای را در عربستان مشاهده کرد.
از دهانه، ساحلِ سمت راست شکلی دایرهوار دارد که نخست اندکی به سوی شرق میرود، سپس به سوی شمال و پس از آن به سوی غرب، تا تردون و محل پیوستن رود فرات به دریا. این مسیر، کرانههای کرمانیان، بخشی از پارسیان، سوسیان (اهالی شوش) و بابِلیان را در بر میگیرد، و در مجموع، ده هزار استادیون (stadia) امتداد دارد. من پیشتر دربارهٔ این مردمان سخن گفتهام."
https://t.me/HosseinGhatib
در فصل شانزدهم کتاب جغرافیا، استرابون به خلیج فارس میپردازد و با ارجاع به گفتههای اراتوستن (Eratosthenes)، جغرافیدان نامدار قرن سوم پیش از میلاد، چنین مینویسد:
"اکنون خلیج فارس را همچنین دریای پارس مینامند؛ و اراتوستن آن را چنین توصیف میکند: دهانهٔ آن چنان باریک است که از 'هارموزی' (هرمز؟)، دماغهای در کرمان، میتوان دماغهای را در عربستان مشاهده کرد.
از دهانه، ساحلِ سمت راست شکلی دایرهوار دارد که نخست اندکی به سوی شرق میرود، سپس به سوی شمال و پس از آن به سوی غرب، تا تردون و محل پیوستن رود فرات به دریا. این مسیر، کرانههای کرمانیان، بخشی از پارسیان، سوسیان (اهالی شوش) و بابِلیان را در بر میگیرد، و در مجموع، ده هزار استادیون (stadia) امتداد دارد. من پیشتر دربارهٔ این مردمان سخن گفتهام."
https://t.me/HosseinGhatib
اَسفَل 🇮🇷
زنده میگردم پس از مُردن چو بر من بگذرد میشود بیدار، چون بر خفته تابد آفتاب دیوان سلیم طهرانی
مسند آرای خراسان، بوالحسن، شاهی که هست
خشتی از فرش حریم درگه او آفتاب
در ثنایش بس که خیزد معنی از معنی، بُود
از سواد مدح او هر نقطهای امّالکتاب!
هر کتابی را که نبوَد مدح او دیباچهاش
چون پر پروانه میباید بسوزد آن کتاب
ای شهنشاهی که نطق از وصف ذاتت میکشد
شرمساری همچو از پیراهن یوسف گلاب
طاق ایوان تو را خاصیت بال هُماست
سربلندی میکند در سایهی او آفتاب
خشتی از فرش حریم درگه او آفتاب
در ثنایش بس که خیزد معنی از معنی، بُود
از سواد مدح او هر نقطهای امّالکتاب!
هر کتابی را که نبوَد مدح او دیباچهاش
چون پر پروانه میباید بسوزد آن کتاب
ای شهنشاهی که نطق از وصف ذاتت میکشد
شرمساری همچو از پیراهن یوسف گلاب
طاق ایوان تو را خاصیت بال هُماست
سربلندی میکند در سایهی او آفتاب
سلیم طهرانی
شکایتها همیکردی که بهمن برگ ریز آمد
کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دُهل یعنی
عروسی دارد این عالم که بستان پر جهیز آمد
بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین
که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من
به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
زمین بشکفت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم
به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد
که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد
چو حلواهای بیآتش رسید از دیگ چوبین خوش
سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همیگوید که یا عبهر
باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد
کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دُهل یعنی
عروسی دارد این عالم که بستان پر جهیز آمد
بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین
که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من
به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
زمین بشکفت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم
به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد
که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد
چو حلواهای بیآتش رسید از دیگ چوبین خوش
سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همیگوید که یا عبهر
باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد
مولانا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Saved Messages
عزیزدلم
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرم و ملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمیدهد. آدم اول خیال میکند هر کسی که وارد زندگیاش میشود، درس پندآموزی با خودش آورده و میتواند با یکیدو جمله درونش را متحول کند. آدم خیال میکند که در جادههای خاکی زندگی میراند و جلو میرود و یکجایی دنیا با درختی پر از توتهای شیرین از او قدردانی میکند. آدمیزاد خیالهای زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصلهی واقعیت و تخیل را تشخیص میدهد و میفهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرم و ملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمیدهد. آدم اول خیال میکند هر کسی که وارد زندگیاش میشود، درس پندآموزی با خودش آورده و میتواند با یکیدو جمله درونش را متحول کند. آدم خیال میکند که در جادههای خاکی زندگی میراند و جلو میرود و یکجایی دنیا با درختی پر از توتهای شیرین از او قدردانی میکند. آدمیزاد خیالهای زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصلهی واقعیت و تخیل را تشخیص میدهد و میفهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خُرمّا شهری که با خون شهیدانش عجین
خاک فردوس معلاّ را مخمر دیده اند
باش چون کوه استوار،ای باره آزادگی!
کز بلندای تو رایات مظفر دیده اند
خاک فردوس معلاّ را مخمر دیده اند
باش چون کوه استوار،ای باره آزادگی!
کز بلندای تو رایات مظفر دیده اند
مشفق کاشانی
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر چی ازتون بگیم کمه، هر چقدر یادتون باشیم کمه، کاش مثل شما به درد بخوریم.
👍 @Asfall
تصاویری فوقالعاده زیبا و ناب از رزم بیامان مدافعان بندر خرمشهر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کدام قُلّه؟ که از یاد رفته پروازم
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم»
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
«به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
«من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم»
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب و شراب کهن
خوشا دوباره، خوشا با تو، با تو جام زدن
«خدای را مددی ای رفیقِ ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم»
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
«خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق میبازم»
نه بیقرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو میشکنم سر به میلههای قفس؟
«بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم»
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
«سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگیست غمّازم»
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
«هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم»
همین، نه از طرف«منزوی»قلم میگفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم میگفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم میگفت
«زچنگ زُهره شنیدم که صبحدم میگفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم»
کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟
که نوحه خوان غم غربت است آوازم
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم»
کسیکه رسم سفر می نهاد اول بار
چگونه ریشه بُرید از دیار و رشتۀ یار
بر آن سرم که گر اشکم مدد کند، ناچار
«به یاد یار و دیار، آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم»
شبی به چهره و چنگالِ خون چکان و مهیب
به قصد جان من از راه می رسد به نهیب
دلیل راه توئی، همچنان به رغم رقیب
«من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم»
چه شد که دور شدیم آن من و تو، زین تو و من
حریف شعر، حریف شب و شراب کهن
خوشا دوباره، خوشا با تو، با تو جام زدن
«خدای را مددی ای رفیقِ ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم»
خیال دوست، که از حال من خبر گیرد
دلم، که بال زنان تا ستاره پَرگیرد
چگونه ام نفس سردِ مرگ در گیرد
«خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز، با صنمی طفل، عشق میبازم»
نه بیقرار تو اَم تا حدود زمزمه رس؟
که باز با تو کنم ماجرا، نفس به نفس؟
نه بی تو میشکنم سر به میلههای قفس؟
«بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم»
گریختم ز حریفان شهر کویاکوی
سواد را ز تو شستم به آب، جویاجوی
دریغ، کان همه آسوده بود سویاسوی
«سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی
شکایت از که کنم؟ خانگیست غمّازم»
اگر چه شهر من اینجا و یار من اینجاست
بنام خواجه که شعرش صدای سبز خداست
بیاد شاخ نباتی که همچنان زیباست
«هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا، بیار نسیمی ز خاک شیرازم»
همین، نه از طرف«منزوی»قلم میگفت؟
نه هر تپیدن دیوانۀ دلم میگفت؟
که چون ترانۀ خود را به زیر و بم میگفت
«زچنگ زُهره شنیدم که صبحدم میگفت:
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم»
حسین منزوی
Forwarded from Saved Messages
در هر سیستمی که تعداد "نه"ها بیشتر از "بله"ها باشد، خشم، عصبانیت، لجبازی و بدخلقی تقویت میشود. خواه این سیستم یک خانواده باشد یا یک جامعه.