اَسفَل 🇮🇷
388 subscribers
901 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
همه رفتند غمی نیست؛ علی میماند
جای سالم به تنش نیست ولی میماند...

#سید_حمیدرضا_برقعی

🆔 @Asfall
اَسفَل 🇮🇷
همه رفتند غمی نیست؛ علی میماند جای سالم به تنش نیست ولی میماند... #سید_حمیدرضا_برقعی 🆔 @Asfall
مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون
آنچنانی که علی از اُحد آمد بیرون...
شکسته حالی من پیش یار باید دید
خزان رنگ مرا در بهار باید دید

اگر چه چون دل شب فیض من نمایان نیست
مرا به دیده شب زنده دار باید دید

مقام عرض تجمل میان دریا نیست
چو موج جوهر من در کنار باید دید

اگر چه در خمشی نیز جوهرم گویاست
مرا چوتیغ دم کارزار باید دید

خراب حالی این قصرهای محکم را
ز روزن نظر اعتبار باید دید

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوبار باید دید

کجاست فرصت گرداندن ورق صائب
به روی کار هم از پشت کار باید دید

#صائب_تبریزی

🆔 @Asfall
Forwarded from روضه توييت
ضامن که رضا باشد،
من آهوی دربندم!
آقا بطلب حتما
کـم می‌کـند
از دردم...
@rozetwitter
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم

صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم

بی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

#هوشنگ_ابتهاج

🆔 @Asfall
ای بسا مطرب که با تنبور و دف
دفن می گردد به صحرای نجف

وی بسا زاهد که با سیصد مقام
ره نمی یابد به وادی السلام

#استاد_محمد_سهرابی

🆔 @Asfall
جز وصلِ توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من

گر سر برود فدایِ پایت
دست از تو نمیکنم رها من

پ.ن: کمی از چایِ نجف با گلاب میخواهم...

🆔 @Asfall
Shekveh
Mohsen Namjoo
نخفته ام به خیالی که میپزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟!

🆔 @Asfall
اَسفَل 🇮🇷
Mohsen Namjoo – Shekveh
به شِکوه گفتم
برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا
نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو
ولی ز من دل چو برکنی،
حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصلهٔ منی،
ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری،
گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم،
گرم برود آشنای دلم
کنون چه کنم با خطای دلم،
گرم برود آشنای دلم
به جز ره او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر

#نادر_گلچین

🆔 @Asfall
هر زمانی در دیارم حسِ غربت میکنم
میروم مشهد دو روزی استراحت میکنم...

🆔 @Asfall
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اَسفَل 🇮🇷
Video message
دخیلم آسمانِ هشتم
برام بریز دوباره گندم...
در میانِ پرندگان
جنازه‌ی عقابی هستم
که مرگ را شکار کرده است
و تا ابد
سیر خواهد بود

#گروس_عبدالملکیان

🆔 @Asfall
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه بگویم؟
نگفته هم پیداست...

بهشتی یک ملت بود

🆔 @Asfall
Forwarded from روضه توييت
رو به
هر‌كس بزنى
غير #على باخته اى
@RozeTwitter
صبح علی الطلوع گدا بر تو میگذتشت
نزدیک ظهر بود ، که عالیجناب شد...

من اَسفَل تو معلایی...

🆔 @Asfall
Forwarded from روضه توييت
مـن آن کــبـوتـر نـاشـکـر شــهـر تـهـرانـم
که گرچه درحرمت شد رها ولی برگشت
@RozeTwitter #امام_رضا
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد
عكس تنهايى خود را در آب؛
آب در حوض‌نبود :))

🆔 @Asfall
دزد قدیم

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود
‌دزدی گناه بود در ایران هنر نبود

‌او را ندید بود کسی و نمی‌شناخت
‌نامی نداشت دزد و چنین نامور نبود

‌خاور نمی‌شناختش و هیچ جلوه‌ای
‌از او هر آینه به شبِ باختر نبود

‌دستش نبود رو و نمی‌زد به طبلِ فُحش
‌در پرده بود دزد و چنین پرده‌در نبود

‌از او سراغ، اهلِ محل هم نداشتند
‌اینگونه در تمامِ جهان مشتهر نبود

‌دزد قدیم زحمت بسیار می‌کشید
‌سردرد داشت دزدی و بی‌دردسر نبود

‌دزدان قدیم در دلِ شب راه می‌زدند
‌در روشنایِ روز از آنها خبر نبود

‌دزدی شگون نداشت به وقتِ اذانِ صبح
‌دزدِ قدیم، سارقِ وقتِ سحر نبود

‌رویی نداشت دزد که حاضر شود به جمع
‌در خلق هیچ، از همه اینگونه سر نبود

‌میزد به چاک رویی اگر دیده بود گاه
‌یعنی به فکرِ خواستنِ آستر نبود

‌شرمی نهفته داشت حیایی نگفتنی
‌هرگز به فکرِ سرقتِ مالِ پدر نبود

‌همدستِ خویش بود به هر دستبرد دزد
‌یا هم تکِ رفیق، ولی با پسر نبود

‌از شرم آب می‌شد اگر رفته بود لو
‌دزدِ قدیم، دزد، ولی خیره‌سر نبود

‌از پشتِ بام، راه به دالانِ خانه داشت
‌دزد و کلیددار و نگهبانِ در نبود

‌زوری نداشت جغد شبِ پشتِ بامِ شهر
‌دفتر نداشت، صاحبِ تزویر و زر نبود

‌شغلی به غیر دزدی اگر داشت، نه نداشت
‌دلالِ شیر و شربت و قند و شکر نبود

‌بی‌کاره بود و لوت، نه یکّاره قروت
‌هم دزد شهر، هم دلِ کوه و کمر نبود

‌با هیچکس به خاطر دزدی نبود دوست
‌دزد قدیم دزد، ولی حیله‌گر نبود

‌داغی ز سجده هیچ به پیشانیش نداشت
‌اهلِ نماز و روزه و این فکر و فر نبود

‌مکتب نرفته بود و معلّم ندیده، ها!
‌حرفی نخوانده و بود حدیثی زِ بَر نبود

‌عیّار بود دزد و به محروم می‌رسید
‌یعنی تمامِ دزدی او بی‌اثر نبود

‌لایی نمی‌کشید که سودی به هم زند
‌پول و پَله نداشت، خرابِ ضرر نبود

‌دزدیده بود مال کسی را که مایه داشت
‌دزد پلاس و پیسه، از هر مَمَر نبود

‌بی‌سرگذشت بود ولی سرنوشت داشت
‌بی‌اعتنا به حُکمِ قضا و قَدَر نبود

راضی به سهم خویش از این پیش بود دزد
یعنی حریص خواستن بیشتر نبود

دزدِ قدیم، گردنه‌ها بسته بود، سخت
‌دزدِ گدار، دزدِ سرِ رهگذر نبود

‌جانِ عزیز را به سرِ دست داشت دزد
‌دزدی هراس داشت، چنین بی‌خطر نبود

‌چونانکه باد دربه درِ درّه بود و کوه
‌مانند لوش ساکنِ هر جوی و جَر نبود

‌قانون و قاعده، نه اگر راه و رسم داشت
‌در هرج و مرج، این‌همه و این‌قَدر نبود

‌بازار دزدی و دَلِگی هرگز، این‌چنین
‌گرمی نداشت هیچ و چنین شعله‌ور نبود

‌گفتم قصیده‌ای که بماند به یادگار
‌در شعرِ شاعرانِ وطن، این شَرَر نبود

‌در شعرِ شاعران نه، که در نثرِ کاتبان
‌این جان و جرأت و جَنم و این جگر نبود

‌من گفته ام بلند که دزدی نکرده‌ام
‌تا بوده شور بوده مرا پاک و شر نبود

‌مزدی زِ هر که یافته‌ام، کار کرده‌ام
‌چون من کسی به سنگرِ خود مستقر نبود

‌کار کلان و مزد کمم بود راه و رسم
‌تختم نبود مقصد و تاجم به سر نبود

‌تنها نه من نگاه نکردم به تاج و تخت
‌در هفت پشتِ من خبر از تاجور نبود

‌بی‌مزد نیز، کار به کردار کرده‌ام
‌آن ساقه‌ام که قسمتِ من جز تبر نبود

‌اخراج گشته‌ام ز هرآنجا که بوده‌ام
‌چشمم به مزدِ مختصر و مستمر نبود

‌از حقِّ خویش نیز گذشتم که همّتم
‌هرگز ذلیلِ مرگِ مقام و مَقر نبود

‌با نامِ من چها که نکردند، طبعِ من
‌گفتم که بشنوند و ببینند، خر نبود

‌بستم به پاسِ حُبّ وطن چشم و گوش را
‌ها! بشنوید، شاعرِ ما کور و کر نبود

‌در کارِ سربلندیِ ایران شبانه‌روز
‌از من به آفتاب، که افتاده‌تر نبود

‌حاضر نشد دلم که بچسبد به مالِ مفت
‌اغلب اگرچه هیچ مرا ماحضر نبود

‌از چپ گذشته‌ام من و از راست نیز هم
‌جانم کجا به خاطر ایران سپر نبود

‌تنها نه در سفر که به کار وطن تمام
‌آرام و امن عیش مرا در حضر نبود

‌در بیشه وطن، دلِ من شکر ‌میکنم
‌اسب چموش بود ولی گرگِ گَر نبود

‌منّت خدای را که نبودم شغالِ دزد
‌قسمت اگر مرا جگرِ شیرِ نر نبود

‌در آسمانِ آبیِ میهن پرنده‌ام
‌آن طوقیَم که کهنه هر بوم و بَر نبود

‌غیر از وطن نبود مرا بال و پر مباد
‌غیر از وطن مباد مرا بال و پر، نبود

‌شرمنده مزار شهیدانِ میهنم
‌چشمم کجا که نام وطن رفت و تر نبود

‌آه ای وطن، وطن، وطن آه ای وطن، وطن!
‌غیر از تو با کسی دلِ من همسفر نبود

‌با من به غیرِ دوستِ تو، همنفس نشد
‌از من به غیرِ دشمنِ تو، بر حذر نبود

‌نامی به غیرِ نام توام بر زبان نرفت
‌نقشی به غیرِ نقش توام در نظر نبود

با چاه، هیچ فرق نمی‌کرد راه، اه!
در پیشِ پا چراغ تو روشن اگر نبود

‌در پیشگاهِ روشنِ نامِ بلندِ تو
‌نوری نداشت شمس و به خوبی قمر نبود

‌پاینده بود نامِ تو پاینده باد هم
‌نامی که هیچ نام، از این نام سر نبود

#مرتضی_امیری_اسفندقه

🆔 @Asfall