Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
حکیم توس مثال زیبایی زده است که: توانمندی دشمن را نادیده گرفتن همانند این است که درِ چاه ژرفی را با خس و خاشاک بپوشانی که نتیجه، آن خواهد بود که به هنگام رو در رو شدن با واقعیت به قعر چاه در افتی.
📚 اخلاق خسروانی؛ مروری بر شاهنامه با تاکید بر نکتههای اخلاقی | محمدعلی مهدی پور
جامیست که چرخ، آفرین میزندش
صد بوسهی مِهر، بر جبین میزندش
وین کوزهگرِ دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش!
صد بوسهی مِهر، بر جبین میزندش
وین کوزهگرِ دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش!
خیام
اَسفَل 🇮🇷
جامیست که چرخ، آفرین میزندش صد بوسهی مِهر، بر جبین میزندش وین کوزهگرِ دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش! خیام
چنین است کردارِ گَردان سپهر
ببُرّد ز پروردهی خویش مِهر
ببُرّد ز پروردهی خویش مِهر
حکیم فردوسی
تو همسنگ با آزادگان تاریخ؛ از پیش از اسلام تا سلمان و مالک و میثم و عمار، با هفتاد و دو جانفدای سیدالشهدا، با شهدای سربدار خراسان، با شهدای دشت گلگون چالدران، با خمینی و شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، با سلیمانیها و شهدای بیتالمقدس، در کنار سربازان سرافراز حزب خدا و در سرزمین آزادگان تن به خاک میسپاری.
فردوسی در داستان پادشاهی اسکندر، جایی به اسرافیل که فرشتهی مامور خدا برای دمیدن در صور و شروع روز قیامته اشاره میکنه، و این توصیف کوتاه از اسرافیل به نظر من خیلی مقتدرانه اومد!
اسکندر در سفرهای ماجراجویانهش به بالای کوهی میرسه و اسرافیل رو میبینه که بالای کوه نشسته، صور در دستشه و صورتش به سمت آسمانه و آماده و منتظر دستور خداونده که هروقت خدا امر کرد در صور بدمه، تا روز قیامت آغاز بشه:
سِرافیل را دید، صوری به دست
برافراخته سر، ز جایِ نشست
پُر از باد لب، دیدگان پُر ز نَم
که فرمان کی آید ز یزدان که: دَم!
این واژه "دَم" (در صور بدم) که فردوسی با لحنی قاطع و دستوری برای توصیف امر خدا به اسرافیل آورده، دقیقا شبیه به دمیدن در صور تصور هولناک و سهمگینی به ذهن میده.
اسکندر در سفرهای ماجراجویانهش به بالای کوهی میرسه و اسرافیل رو میبینه که بالای کوه نشسته، صور در دستشه و صورتش به سمت آسمانه و آماده و منتظر دستور خداونده که هروقت خدا امر کرد در صور بدمه، تا روز قیامت آغاز بشه:
سِرافیل را دید، صوری به دست
برافراخته سر، ز جایِ نشست
پُر از باد لب، دیدگان پُر ز نَم
که فرمان کی آید ز یزدان که: دَم!
حکیم فردوسی
این واژه "دَم" (در صور بدم) که فردوسی با لحنی قاطع و دستوری برای توصیف امر خدا به اسرافیل آورده، دقیقا شبیه به دمیدن در صور تصور هولناک و سهمگینی به ذهن میده.
اخبار رهبر شهید انقلاب 🇮🇷
رهبر انقلاب: مذاکرهی با آمریکا هوشمندانه، عاقلانه و شرافتمندانه نیست و هیچ تأثیری در رفع مشکلات کشور ندارد؛ دلیل؟ تجربه!
رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند
گدایِ گوشه نشینی تو حافظا! مَخروش!
گدایِ گوشه نشینی تو حافظا! مَخروش!
حافظ
خبرفوری
امیر دریادار سیاری: از زمان هخامنشیان تا انقلاب اسلامی ناو نساخته بودیم
چقدر این "ما" که گفتید قشنگ بود امیر :))))
Forwarded from اخبار رهبر شهید انقلاب 🇮🇷
💻 Farsi.Khamenei.ir
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
داستان پسر هند مگر نشنیدی
که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست
مادر او جگر عمّ پیمبر بدرید
خود به ناحق، حق داماد پیمبر بگرفت
پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد!
لعنة الله یزیدا و علی حب یزید
که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست
مادر او جگر عمّ پیمبر بدرید
خود به ناحق، حق داماد پیمبر بگرفت
پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد!
لعنة الله یزیدا و علی حب یزید
سنایی
Sargardan
Dariush
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده، تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده./ ندانستم.
Forwarded from اخبار رهبر شهید انقلاب 🇮🇷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💻 Farsi.Khamenei.ir
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
در جریان نبرد بزرگ ایران و توران در شاهنامه؛ "کاموس کشانی" که از نامداران لشکر توران بود برای اولین بار در عمرش به مصاف ایرانیان میرفت، فرمانده لشکر توران (پیران ویسه) ایرانیها رو برای کاموس ضعیف توصیف کرد تا نترسه و از جنگ فرار نکنه؛ بعد از مدتی درگیری و کشته شدن اشکبوس توسط رستم، کاموس که شیوه جنگاوری ایرانیها رو میبینه نا امید میشه و به عقب برمیگرده و خطاب به پیران شکایت میکنه و میگه:
به پیران چنین گفت: کاین مرد کیست؟
ز گردان ایران، وُرا نام چیست؟
تو گفتی که لَختی فرومایهاند
ز گردنکشان کمترین مایهاند
کنون نیزه، با تیرِ ایشان یکیست
دلِ شیر در جنگشان اندکیست!
به پیران چنین گفت: کاین مرد کیست؟
ز گردان ایران، وُرا نام چیست؟
تو گفتی که لَختی فرومایهاند
ز گردنکشان کمترین مایهاند
کنون نیزه، با تیرِ ایشان یکیست
دلِ شیر در جنگشان اندکیست!
حکیم فردوسی
پادشهی بود رعیت شکن
وز سر حُجت شده حَجاجفن
هرچه به تاریک شب از صبح زاد
بر در او درج شدی بامداد
رفت یکی پیش ملک صبحگاه
راز گشایندهتر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازییی
وز سحر آموخته غمازییی
گفت « فلان پیر تو را در نهفت
خیرهکُش و ظالم و خونریز گفت»
شد ملک از گفتن او خشمناک
گفت « هم اکنون کنم او را هلاک »
نَطع بگسترد و بر او ریگ ریخت
دیو ز دیوانگیاش میگریخت
شد بِه بَر پیر جوانی چو باد
گفت « ملک بر تو جنایت نهاد
پیشتر از خواندن آن دیو رای
خیز و بشو تاش بیاری بجای»
پیر وضو کرد و کفن برگرفت
پیش ملک رفت و سخن درگرفت
دست به هم سود شه تیزرای
وز سر کین دید سوی پشت پای
گفت «شنیدم که سخن راندهای
کینهکِش و خیرهکُشم خواندهای
آگهی از مُلکِ سلیمانیام
دیو ستمکاره چرا خوانیام؟
پیر بدو گفت «نه من خفتهام
زانچه تو گفتی بَتَرَت گفتهام
پیر و جوان بر خطر از کار تو
شهر و ده آزرده ز پیکار تو
من که چنین عیبشمار توام
در بد و نیک آینهدار توام
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
راستیام بین و به من دار هش
گر نه چنین است به دارَم بکُش»
پیر چو بر راستی اقرار کرد
راستیاش در دل شه کار کرد
چون ملک از راستیاش پیش دید
راستی او کژی خویش دید
گفت « حَنوط و کفنش برکشید
غالیه و خلعتِ ما درکشید »
از سر بیدادگری گشت باز
دادگری گشت رعیت نواز
راستی خویش نهان کس نکرد
در سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگار
راستی از تو ظفر از کردگار
گر سخن راست بود جمله دُر
تلخ بود تلخ که الحقُ مُر
چون بهسخن راستی آری بهجای
ناصر گفتار تو باشد خدای
طبع نظامی و دلش راستند
کارش ازین راستی آراستند
وز سر حُجت شده حَجاجفن
هرچه به تاریک شب از صبح زاد
بر در او درج شدی بامداد
رفت یکی پیش ملک صبحگاه
راز گشایندهتر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازییی
وز سحر آموخته غمازییی
گفت « فلان پیر تو را در نهفت
خیرهکُش و ظالم و خونریز گفت»
شد ملک از گفتن او خشمناک
گفت « هم اکنون کنم او را هلاک »
نَطع بگسترد و بر او ریگ ریخت
دیو ز دیوانگیاش میگریخت
شد بِه بَر پیر جوانی چو باد
گفت « ملک بر تو جنایت نهاد
پیشتر از خواندن آن دیو رای
خیز و بشو تاش بیاری بجای»
پیر وضو کرد و کفن برگرفت
پیش ملک رفت و سخن درگرفت
دست به هم سود شه تیزرای
وز سر کین دید سوی پشت پای
گفت «شنیدم که سخن راندهای
کینهکِش و خیرهکُشم خواندهای
آگهی از مُلکِ سلیمانیام
دیو ستمکاره چرا خوانیام؟
پیر بدو گفت «نه من خفتهام
زانچه تو گفتی بَتَرَت گفتهام
پیر و جوان بر خطر از کار تو
شهر و ده آزرده ز پیکار تو
من که چنین عیبشمار توام
در بد و نیک آینهدار توام
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
راستیام بین و به من دار هش
گر نه چنین است به دارَم بکُش»
پیر چو بر راستی اقرار کرد
راستیاش در دل شه کار کرد
چون ملک از راستیاش پیش دید
راستی او کژی خویش دید
گفت « حَنوط و کفنش برکشید
غالیه و خلعتِ ما درکشید »
از سر بیدادگری گشت باز
دادگری گشت رعیت نواز
راستی خویش نهان کس نکرد
در سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگار
راستی از تو ظفر از کردگار
گر سخن راست بود جمله دُر
تلخ بود تلخ که الحقُ مُر
چون بهسخن راستی آری بهجای
ناصر گفتار تو باشد خدای
طبع نظامی و دلش راستند
کارش ازین راستی آراستند
داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی | خمسه؛ مخزنالاسرار نظامی گنجوی