Forwarded from نَـبـاریٖـس 🌿
جاحظ میگوید از عالمی هر سوالی میپرسیدند میگفت: «نمیدانم» و هر روز جلسه درسش شلوغتر.
فرزانهای پرسید چرا به مجلس درسش میروید؟
گفتند: «اقرار به ندانستن نیمِ علم است!».
گفت: «آری اما نیمه بیارزش آن!».
فرزانهای پرسید چرا به مجلس درسش میروید؟
گفتند: «اقرار به ندانستن نیمِ علم است!».
گفت: «آری اما نیمه بیارزش آن!».
اَسفَل 🇮🇷
فضائل یل امالبنین ببین به دو چشم که امتحان خدا داده است پس، به دو دست محمدرضا طهماسبی
نه اردشیر و ذوالاکتاف و ذوالیمین، به خدا
نشد جنوب زمین شهره هیچکس به دو دست
که لحظهای ز دو دستش علم نمیافتد
که صرفهای نبرد دشمنش ز غصب دو دست
نشد جنوب زمین شهره هیچکس به دو دست
که لحظهای ز دو دستش علم نمیافتد
که صرفهای نبرد دشمنش ز غصب دو دست
Forwarded from نَسلَخ
آقای ما حُسین علیهالسلام برای این حسین نشده است که ما او را دیدهایم، دستش را بوسیدهایم، در آغوشَش گرفتهایم، خاک پایش را سرمهی چشمانِمان کردهایم، یا او از نقشههایی که برای رهایی فرزندانش دارد، چیزهایی به ما گفته…
نه…
ما حُسین علیهالسلام را دوست داریم به خاطرِ آنکه با نامِ او، عِطرِ نجابت در فضا پراکنده میشود؛ عِطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابرِ ظلم؛ از این سو تا آن سویِ جهان، از زمین تا ستارگان ..
• بر جادههای آبی سرخ، نادر ابراهیمی
@Naslakh
نه…
ما حُسین علیهالسلام را دوست داریم به خاطرِ آنکه با نامِ او، عِطرِ نجابت در فضا پراکنده میشود؛ عِطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابرِ ظلم؛ از این سو تا آن سویِ جهان، از زمین تا ستارگان ..
• بر جادههای آبی سرخ، نادر ابراهیمی
@Naslakh
فهمیدم که زنِ حیلهگر از مرگ تلختر است.
عشقِ او همچون دام و تله، و بازوانش مانندِ کمند است.
کسی که خداوند از او راضی باشد میتواند از دامِ او نجات یابد اما گناهکار گرفتارش میشود.
عشقِ او همچون دام و تله، و بازوانش مانندِ کمند است.
کسی که خداوند از او راضی باشد میتواند از دامِ او نجات یابد اما گناهکار گرفتارش میشود.
کتاب جامعه، عهد عتیق
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است!
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است!
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!
مرحوم محمدعلی بهمنی