فارغ از خود کی کند ساز پریشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
محمد سهرابی
چون گناهکاران فورا مجازات نمیشوند، مردم فکر میکنند میتوانند گناه کنند!
کتاب جامعه، عهد عتیق
برهنه از مادر به دنیا آمده، همانطور برهنه از دنیا رفته و از ثروتشان چیزی با خود نمیبرند.
جای افسوس است که مردم رنج و زحمتِ بیهوده میکشند و نتیجهٔ زحماتشان در پی باد دویدن است.
تمام زندگی آنها در تاریکی و با درد، رنج و خشم سپری میشود.
جای افسوس است که مردم رنج و زحمتِ بیهوده میکشند و نتیجهٔ زحماتشان در پی باد دویدن است.
تمام زندگی آنها در تاریکی و با درد، رنج و خشم سپری میشود.
کتاب جامعه، عهد عتیق
گفت: حقیقت صدق آن است که راست گویی، در مهمترین کاری که از او نجات نیابی، مگر به دروغ.
ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
Forwarded from نَـبـاریٖـس 🌿
جاحظ میگوید از عالمی هر سوالی میپرسیدند میگفت: «نمیدانم» و هر روز جلسه درسش شلوغتر.
فرزانهای پرسید چرا به مجلس درسش میروید؟
گفتند: «اقرار به ندانستن نیمِ علم است!».
گفت: «آری اما نیمه بیارزش آن!».
فرزانهای پرسید چرا به مجلس درسش میروید؟
گفتند: «اقرار به ندانستن نیمِ علم است!».
گفت: «آری اما نیمه بیارزش آن!».
اَسفَل 🇮🇷
فضائل یل امالبنین ببین به دو چشم که امتحان خدا داده است پس، به دو دست محمدرضا طهماسبی
نه اردشیر و ذوالاکتاف و ذوالیمین، به خدا
نشد جنوب زمین شهره هیچکس به دو دست
که لحظهای ز دو دستش علم نمیافتد
که صرفهای نبرد دشمنش ز غصب دو دست
نشد جنوب زمین شهره هیچکس به دو دست
که لحظهای ز دو دستش علم نمیافتد
که صرفهای نبرد دشمنش ز غصب دو دست