This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Antisemitic content 😎
Forwarded from 🇮🇷 [هـــادی] 🇵🇸
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد، شاید
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران
هرزمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد
آه، باران، ای امیدِ جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا، چیره خواهی شد؟
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران
هرزمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد
آه، باران، ای امیدِ جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا، چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
السلام علیک یا بنت الحسین
من آن مجاهد نستوهِ خردسال اسیرم
که شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشم
که سیدالشهدا را به شهر شام سفیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیمم؟
شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم، ز عزتم نشود کم
اگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
من آن مجاهد نستوهِ خردسال اسیرم
که شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشم
که سیدالشهدا را به شهر شام سفیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیمم؟
شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم، ز عزتم نشود کم
اگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
فارغ از خود کی کند ساز پریشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
محمد سهرابی
چون گناهکاران فورا مجازات نمیشوند، مردم فکر میکنند میتوانند گناه کنند!
کتاب جامعه، عهد عتیق
برهنه از مادر به دنیا آمده، همانطور برهنه از دنیا رفته و از ثروتشان چیزی با خود نمیبرند.
جای افسوس است که مردم رنج و زحمتِ بیهوده میکشند و نتیجهٔ زحماتشان در پی باد دویدن است.
تمام زندگی آنها در تاریکی و با درد، رنج و خشم سپری میشود.
جای افسوس است که مردم رنج و زحمتِ بیهوده میکشند و نتیجهٔ زحماتشان در پی باد دویدن است.
تمام زندگی آنها در تاریکی و با درد، رنج و خشم سپری میشود.
کتاب جامعه، عهد عتیق
گفت: حقیقت صدق آن است که راست گویی، در مهمترین کاری که از او نجات نیابی، مگر به دروغ.
ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری