اَسفَل 🇮🇷
Siavash Ghomayshi – Bi To
درسته که این آهنگ اصلا مناسب صبح نیست ولی چیزی از زیبایی بیش از حدش کم نمیکنه.
و دل، لرزان، هراسان، چهره پربیم
به گورِ سردِ وحشتزا نظر دوخت
شرارِ حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوهِ شب، رنگ
نه غوغایی، به جز نجوای ارواح
نه آوایی، مگر بانگ شباهنگ
به نرمی زیر لب تکرار میکرد
سخنهای عجیب مردهشو را
که: با این مرده، دندان طلا هست
نمایان بود چون میشستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش
ولی، آوخ! به چنگ من نیفتاد
که اندیشیدم از خشم کسانش
کنون او بود و گنج خفته در گور
به کامِ پیکرِ بیجانِ سردی
به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی
به دست آرد گر این زر، میتواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند
چه حاصل زین زر افتاده در گور
که کس کام دل از وی بر نگیرد؟
زر اینجا باشد و بیماری آنجا
به بیدرمانی و سختی بمیرد؟
کلنگ گور کن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهرهٔ بیرنگ او ریخت
ولی با آن همه آشفتهحالی
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی
شراری جست از چشم حریصش
چو آن کالای مدفون شد نمودار
دلش با ضربههای تند میزد
به شوق دیدن زر در شب تار
دگر این او نبود و حرص او بود
که شعف و ترس را پست و زبون کرد
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بیرحمی سری از آن برون کرد
سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود... آری طلا بود
طلایی کز پِیَش جان عرضه میکرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را خُنسرد، وا کرد
وزان فک کثیف نفرتانگیز
طلا را با همه سختی جدا کرد
سحرگاهان به زرگر عرضهاش کرد
که بنگر چیست این کالا، بهایش؟
محک زد زرگر و بیاعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداری طلایش
به گورِ سردِ وحشتزا نظر دوخت
شرارِ حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوهِ شب، رنگ
نه غوغایی، به جز نجوای ارواح
نه آوایی، مگر بانگ شباهنگ
به نرمی زیر لب تکرار میکرد
سخنهای عجیب مردهشو را
که: با این مرده، دندان طلا هست
نمایان بود چون میشستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش
ولی، آوخ! به چنگ من نیفتاد
که اندیشیدم از خشم کسانش
کنون او بود و گنج خفته در گور
به کامِ پیکرِ بیجانِ سردی
به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی
به دست آرد گر این زر، میتواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند
چه حاصل زین زر افتاده در گور
که کس کام دل از وی بر نگیرد؟
زر اینجا باشد و بیماری آنجا
به بیدرمانی و سختی بمیرد؟
کلنگ گور کن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهرهٔ بیرنگ او ریخت
ولی با آن همه آشفتهحالی
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی
شراری جست از چشم حریصش
چو آن کالای مدفون شد نمودار
دلش با ضربههای تند میزد
به شوق دیدن زر در شب تار
دگر این او نبود و حرص او بود
که شعف و ترس را پست و زبون کرد
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بیرحمی سری از آن برون کرد
سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود... آری طلا بود
طلایی کز پِیَش جان عرضه میکرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را خُنسرد، وا کرد
وزان فک کثیف نفرتانگیز
طلا را با همه سختی جدا کرد
سحرگاهان به زرگر عرضهاش کرد
که بنگر چیست این کالا، بهایش؟
محک زد زرگر و بیاعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداری طلایش
سیمین بهبهانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Antisemitic content 😎
Forwarded from 🇮🇷 [هـــادی] 🇵🇸
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد، شاید
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران
هرزمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد
آه، باران، ای امیدِ جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا، چیره خواهی شد؟
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران
هرزمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نامها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد
آه، باران، ای امیدِ جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا، چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
السلام علیک یا بنت الحسین
من آن مجاهد نستوهِ خردسال اسیرم
که شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشم
که سیدالشهدا را به شهر شام سفیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیمم؟
شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم، ز عزتم نشود کم
اگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
من آن مجاهد نستوهِ خردسال اسیرم
که شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشم
که سیدالشهدا را به شهر شام سفیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیمم؟
شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم، ز عزتم نشود کم
اگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
فارغ از خود کی کند ساز پریشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
بس بوَد جمعیتم کز خویش میدانی مرا
در بساط وصل، چشم و لب ندارند اختلاف
گر بگریانی دلم را یا بخندانی مرا
خیزران از حرمتم برخاست اما بد نشست
کاش ای بابا نمیبردی به مهمانی مرا
چند شب بیبوسه خوابیدم، دهانم تلخ شد
نیستی دختر، مرنج از من نمیدانی مرا
دختران شام میگردند همراه پدر
کاش میشد تا تو هم با خود بگردانی مرا
دخترت نازکتر از گل هیچ گه نشنیده بود
گوش من چون چشم شد اسباب حیرانی مرا
تخت و بختی داشتم از سلطنت در ملک خویش
کاش میشد باز بر زانوت بنشانی مرا
انتظاری مانده روی گونهی پژمردهام
میتوان برداشت با بوسی به آسانی مرا
شبنم صبحم، خیالم، خاطرم، شوقم، دلم
ارتباطی نیست هرگز با گرانجانی مرا
چشم تو هستم، ز غیر من بیا بگذر پدر
چشمپوشی کن کفن باید بپوشانی مرا
محمد سهرابی
چون گناهکاران فورا مجازات نمیشوند، مردم فکر میکنند میتوانند گناه کنند!
کتاب جامعه، عهد عتیق