صلی الله علیک یاامیرالمومنین
امیدِ بوسه از آن غنچه ی دهان دارم
به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
به خون تپیده ی شمشیر غمزه ی تو زند
هزار خنده ی رنگین به خضر، از لبِ گور
#صائب_تبریزی
🆔 @Asfall
امیدِ بوسه از آن غنچه ی دهان دارم
به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
به خون تپیده ی شمشیر غمزه ی تو زند
هزار خنده ی رنگین به خضر، از لبِ گور
#صائب_تبریزی
🆔 @Asfall
Forwarded from گروه جهادی اکبریه شهرری
🔴 #مهربانی_بیستم
👈جمع آوری کمک های مردمی جهت تولید و خرید #اقلام_بهداشتی و #مواد_ضدعفونی_کننده
برای کمک رسانی به سلامت مردم و نیازمندان
🤝#کرونا_را_شکست_میدهیم💪
💳شماره کارت جهت واریز مهربانی های شما
5022 2910 7950 1324
بنام گروه جهادی اکبریه شهرری
🙏🙏 #دستان_مهربان 🙏🙏
#گروه_جهادی_اکبریه_شهرری
@dastanee_mehraban
@akbariyyeh
👈جمع آوری کمک های مردمی جهت تولید و خرید #اقلام_بهداشتی و #مواد_ضدعفونی_کننده
برای کمک رسانی به سلامت مردم و نیازمندان
🤝#کرونا_را_شکست_میدهیم💪
💳شماره کارت جهت واریز مهربانی های شما
5022 2910 7950 1324
بنام گروه جهادی اکبریه شهرری
🙏🙏 #دستان_مهربان 🙏🙏
#گروه_جهادی_اکبریه_شهرری
@dastanee_mehraban
@akbariyyeh
Forwarded from خداحافظ رفیق
[طرید]
شب شب مبعث ولي یاد نجف افتادهام بس که از روی لبت ذکر "علیجان"ریخته...
باز هوای نجفم آرزوست...
اَسفَل 🇮🇷
من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام آدم بد قلقی که رگ خوابم "شعر" است #مرجان_بیگی_فر 🆔 @Asfall
حالا هی دست و پا بزنید...
Forwarded from || یا شهید ||
#خوشحال_کردن
یاشهید...
ساعتِ از ۱۱ شب گذشته بود...
پشت چراغ قرمزِ خیابان بسیج توقف کرده بودم که #دخترگلفروشی که نهایتاً ۹ سال بیشتر نداشت به شیشهی ماشینم زد...
دختر خسته بود و کلافه... اینو میشد به راحتی از چشماش خوند...
هر موقع این صحنهها رو میبینم اعصابم حسابی بهم میریزه...
اصلا چه معنی داره که یه دختر بچه کار کنه؟ اصلا براچی باید تا این موقعهای شب یه دختربچه بیرون باشه؟ چرا...؟
خیابون اونقدر خلوت بود که با همسرم تونستیم چند دقیقهای باهاش هم صحبت شیم...
تعدادی از دسته گلهای نرگسِش باقیمونده بود...
به خانمم میگفت اگه دستهگلاش رو بفروشه برمیگرده خونشون...
همسرم بهم اشاره کرد که همشو بخریم ، خریدیم و خوشحال شد...
خیلی خوشحال...
حسِ خوشحالی بچهها رو خوب میشناسم... بارهای بار باهاش برخورد کردم... این روزا به هر بهونه و هر صحنهای فقط به لحظههای #اردوجهادی کشیده میشم...
رسم و رسومِ عید رو خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم. هر سال ایام نوروز رو در جنوب تجربه کردم... اهواز و اروند و شادگان و خرمشهر و #جزیرهمینو و...
چه تلاقی جذابی... نگاهِ این دختر رو سالها پیش تو #جزیرهمینو دیده بودم...
شبِ سال تحویل بود که #حاجحسین و #سیدحامد به همهی خونههای #جزیرهمینو سر میزدن و به بچههای روستا عیدی میدادن...
رسیدیم به خونهی زنی که ۴-۵ تا بچه داشت...
حاجحسین و سیدحامد به همهی بچههای خونه عروسک و اسباب بازی هدیه دادن...
دختر خانمی هم سنُ سالِ دخترخانمِ گل فروش گوشهی اتاق ایستاده بود... اون هم خسته بود و کلافه... بعدِها متوجه شدیم که پدرش به خاطرِ تصادفِ غیرِ عَمد افتاده بود زندان...
دختر با نگاهِ پاک و معصومش به ما فهموند که از کادویی که بهش داده بودیم خوشش نیومده...
حاجحسین بهش گفت: دخترم از هدیهات خوشت نیومده؟
دختر مُرَدد بود که حرفِ دلش رو بزنه یا نه؟! در گوشِ حاجحسین مطلبی رو گفت که حالت چهره حاجی عوض شد. سیدحامد رو صدا کرد و سریع سوار موتور شدن... خیلی موتورسواری بلد نبود ، البته الانم خیلی بلد نیست...
بدون اینکه به ما از جزئیاتش بگه رفته بودن خرمشهر... ظاهرا چیزی که میخواستن رو پیدا نکرده بودن... از خرمشهر رفته بودن آبادان بالاخره مغازهای رو پیدا کرده بودن که وسیلهای که میخواستن رو داشت...
بعد از ۳-۴ ساعت برگشتن و مستقیم رفتیم در خونهی اون دختر خانم... وقتی کادوش رو گرفته بود حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شده بود... خیلی خوشحال... مثلِ دخترِ گل فروش...
دختر خانمِ مینوشهری ما از حاجحسین #حجاب خواسته بود... حجاب به زبانِ محلی اون مناطق همون #چادرِ...
چقدر لذتبخشِ این حسِ خوشحال کردن...
کاش تا آخرِ عمرمون محروم نشیم از این حس...
یاحق...
#یافاطمهالزهرا
✍ #ناصر_فرجی ۲
یاشهید...
ساعتِ از ۱۱ شب گذشته بود...
پشت چراغ قرمزِ خیابان بسیج توقف کرده بودم که #دخترگلفروشی که نهایتاً ۹ سال بیشتر نداشت به شیشهی ماشینم زد...
دختر خسته بود و کلافه... اینو میشد به راحتی از چشماش خوند...
هر موقع این صحنهها رو میبینم اعصابم حسابی بهم میریزه...
اصلا چه معنی داره که یه دختر بچه کار کنه؟ اصلا براچی باید تا این موقعهای شب یه دختربچه بیرون باشه؟ چرا...؟
خیابون اونقدر خلوت بود که با همسرم تونستیم چند دقیقهای باهاش هم صحبت شیم...
تعدادی از دسته گلهای نرگسِش باقیمونده بود...
به خانمم میگفت اگه دستهگلاش رو بفروشه برمیگرده خونشون...
همسرم بهم اشاره کرد که همشو بخریم ، خریدیم و خوشحال شد...
خیلی خوشحال...
حسِ خوشحالی بچهها رو خوب میشناسم... بارهای بار باهاش برخورد کردم... این روزا به هر بهونه و هر صحنهای فقط به لحظههای #اردوجهادی کشیده میشم...
رسم و رسومِ عید رو خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم. هر سال ایام نوروز رو در جنوب تجربه کردم... اهواز و اروند و شادگان و خرمشهر و #جزیرهمینو و...
چه تلاقی جذابی... نگاهِ این دختر رو سالها پیش تو #جزیرهمینو دیده بودم...
شبِ سال تحویل بود که #حاجحسین و #سیدحامد به همهی خونههای #جزیرهمینو سر میزدن و به بچههای روستا عیدی میدادن...
رسیدیم به خونهی زنی که ۴-۵ تا بچه داشت...
حاجحسین و سیدحامد به همهی بچههای خونه عروسک و اسباب بازی هدیه دادن...
دختر خانمی هم سنُ سالِ دخترخانمِ گل فروش گوشهی اتاق ایستاده بود... اون هم خسته بود و کلافه... بعدِها متوجه شدیم که پدرش به خاطرِ تصادفِ غیرِ عَمد افتاده بود زندان...
دختر با نگاهِ پاک و معصومش به ما فهموند که از کادویی که بهش داده بودیم خوشش نیومده...
حاجحسین بهش گفت: دخترم از هدیهات خوشت نیومده؟
دختر مُرَدد بود که حرفِ دلش رو بزنه یا نه؟! در گوشِ حاجحسین مطلبی رو گفت که حالت چهره حاجی عوض شد. سیدحامد رو صدا کرد و سریع سوار موتور شدن... خیلی موتورسواری بلد نبود ، البته الانم خیلی بلد نیست...
بدون اینکه به ما از جزئیاتش بگه رفته بودن خرمشهر... ظاهرا چیزی که میخواستن رو پیدا نکرده بودن... از خرمشهر رفته بودن آبادان بالاخره مغازهای رو پیدا کرده بودن که وسیلهای که میخواستن رو داشت...
بعد از ۳-۴ ساعت برگشتن و مستقیم رفتیم در خونهی اون دختر خانم... وقتی کادوش رو گرفته بود حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شده بود... خیلی خوشحال... مثلِ دخترِ گل فروش...
دختر خانمِ مینوشهری ما از حاجحسین #حجاب خواسته بود... حجاب به زبانِ محلی اون مناطق همون #چادرِ...
چقدر لذتبخشِ این حسِ خوشحال کردن...
کاش تا آخرِ عمرمون محروم نشیم از این حس...
یاحق...
#یافاطمهالزهرا
✍ #ناصر_فرجی ۲
Forwarded from [طرید]
ما رأیت ذلاً مثل اشتغال قلبي بفارغ القلب مني...
هیچ ذلتی را از این بالاتر ندیدم که دلم به کسی مشغول باشد،
که دل او مشغول من نیست!
[مولانا امیرالمؤمنین]
@TariD_Channel
هیچ ذلتی را از این بالاتر ندیدم که دلم به کسی مشغول باشد،
که دل او مشغول من نیست!
[مولانا امیرالمؤمنین]
@TariD_Channel
صد مُرده زنده می شود از ذکرِ یاحسین
مولایِ ما معلمِ عیسی بن مریم است...
مولایِ ما معلمِ عیسی بن مریم است...
پناهِ عالم و آدم منم به هنگامه
بر آبِ علقمه آورده ام امان نامه
#رحم_الله_عمی_العباس
روز جانباز مبارک...❤️
🆔 @Asfall
بر آبِ علقمه آورده ام امان نامه
#رحم_الله_عمی_العباس
روز جانباز مبارک...❤️
🆔 @Asfall