اَسفَل 🇮🇷
390 subscribers
902 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
آبتان زیر پل مرگ گذر خواهد داشت
گرچه جیحون صفت و دجله صفائید همه

- خاقانی
ماندم به انتظار که معمار آسمان
شاید ز نو مرمت طاق کهن کند
چون اختران سوخته را بشمرد شبی
یادی هم از ستارهٔ خاموش من کند

- نادر نادرپور
- خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
Forwarded from ندانستم
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف؟
با پای خویش، تن به دل خاک می‌کشی
گم‌ گشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می‌کشی!

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده‌ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله‌سالارِ راهِ مرگ
چون، چشم‌بسته بر سر چاهت کشانده است!

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوشنوا ز چه خاموش گشته ای
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... می‌کِشد!
نجواکنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه ی امید به بیراه می کشد"

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر! بس است، وای، فراموش کن مرا
باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما!

مادر! به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی چه می‌کشم
دردی است بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که می‌کشم؟

نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی بزند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
نصرت! شَرَنگِ مرگ نریزد به جام تو!

- نصرت رحمانی
- دلم در بحر سودای تو غرق است
تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه‌ی من

پرت ز نور گریزان صبح ،‌گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه‌ی بهاران داشت

چو از تو مژده‌ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده‌ی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد

تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب
ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دیر در این آشیان نپاییدی؟
چه شد که زود از این آسمان سفر کردی؟

به گاهِ رفتنت ، ای میهمان بی غم من
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاج کاج ، طلایی شد از طلایه‌ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم

غم گریز تو نازم ، که همچو شعله‌ی پاک
مرا در آتش سوزنده ، زیستن آموخت
ملال دوری‌ات ای پر کشیده از دل من
به من طریقه‌ی تنها گریستن آموخت

نادر نادرپور
برنجان مرا تا نگردی فراموش
همه درد، آثار بگذار و بگذر!
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا، و غیبه ولینا، و کثره عدونا، و قله عددنا...
باد دندان به لب تشنه‌ی صحرا می‌کوفت
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر می‌شد
روز می‌رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می‌شد

دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
بوی خون با مِه صحرا به هم آمیخته بود
کرکسان جنگ سر طعمه‌ی خود می‌کردند
گر چه در هر قدمی چند سری ریخته بود

زان میان لاشه‌ی من بود که له له می‌زد
ناخن خسته به دامان بیابان می‌سود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان می‌فرسود

دل من می‌زد چون طبل به پیروزی مرگ
نعره‌ام در گلوی باد سیه گم می‌شد
خونم از تن همه بر دامن بیرق می‌ریخت
وای! گویی دل من چون دل مردم می‌شد

باد دندان به لب تشنه‌ی صحرا می‌کوفت
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر می‌شد
روز می‌رفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر می‌شد

- نصرت رحمانی
لعن الله علی من عاداک یا علی

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کیست؟

- حکیم فردوسی
قدح بر چشمهٔ خورشید در جوهر شرف دارد
چرا خُرم نباشد تاک، فرزند خلف دارد

نظر گر بر تو باشد آسمان را، زان مشو خوشدل
خدنگ افکن نه چشم از مهر بر سوی هدف دارد

کسی از سیلی ایام، دادِ گوش من نگرفت
کجا خواهد رسید این شور و فریادی که دف دارد؟

اگر غواصی از دستت برآید، بحر هم از تو
نمی‌دارد دریغ آن نان خشکی کز صدف دارد

سلیم از دامن هرکس کشیده دست خود، اکنون
ز شاهان جهان، امّید بر شاه نجف دارد

- سلیم طهرانی
- اَللّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ اَميرالْمُؤمِنينَ
[ سـرِ ما وُ سرمـدِ ما علی
نـفــسِ مـجـــــدّد ما علی
هـمه رفـت‌وآمـدِ ما حـرم
تبِ شـوقِ مشهدِ مـا علی
همه‌عمر، مـعـبـدِ ما نجف
همه‌عمر، مقصدِ ما علی ]

@FotrosWallpaper
لا تُحرِق وَجهي بِالنّار بعدَ سُجودي لَك

پس از سجده‌ای که برایت کردم صورتم را با آتش مسوزان
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
یک وقت می‌گوییم علی علیه‌السلام را "که" کشت و یک وقت می‌گوییم "چه" کشت؟
اگر بگوییم "که" کشت، البته عبدالرحمان بن ملجم.
و اگر بگوییم "چه" کشت، باید بگوییم:
جمود، خشک مغزی، خشک مذهبی.

- شهید مطهری
- تو بالا باش، هر چند آسمان‌ها بر زمین افتند
صبر؛ مثل خوره افتاده به جانم…چه کنم؟
بعد از این داغ ، اگر زنده بمانم…چه کنم؟

آمدم یکسره فریاد شوم؛ بر سر ظلم
مصلحت مهر زد اما به دهانم…چه کنم؟

چشم پوشی کن اگر سیل شد این نم نم اشک
شاهدم واقعه را ، در جریانم…چه کنم؟

دم به دم از گله می‌جوشم و لبریزم از آه
کوه از آتش دل در فورانم…چه کنم؟

زخم، خون، درد، جنون، مرگ؛ خدایا حالا
که به هم ریخته اوضاع جهانم…چه کنم؟

من که از سوگ غریبان جگرم سوخته است…
حال با داغ دل هم‌ ‌وطنانم چه کنم؟

چه کنم؟ چاره من چیست پس از این همه درد؟
باز در کنگره‌ها شعر بخوانم؟…چه کنم؟

#سید_جعفر_حیدری
@jafarheydarii