ماندم به انتظار که معمار آسمان
شاید ز نو مرمت طاق کهن کند
چون اختران سوخته را بشمرد شبی
یادی هم از ستارهٔ خاموش من کند
- نادر نادرپور
شاید ز نو مرمت طاق کهن کند
چون اختران سوخته را بشمرد شبی
یادی هم از ستارهٔ خاموش من کند
- نادر نادرپور
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف؟
با پای خویش، تن به دل خاک میکشی
گم گشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک میکشی!
نصرت! تو شمع روشن یک خانوادهای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافلهسالارِ راهِ مرگ
چون، چشمبسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوشنوا ز چه خاموش گشته ای
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... میکِشد!
نجواکنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه ی امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر! بس است، وای، فراموش کن مرا
باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی چه میکشم
دردی است بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که میکشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی بزند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
نصرت! شَرَنگِ مرگ نریزد به جام تو!
- نصرت رحمانی
با پای خویش، تن به دل خاک میکشی
گم گشته ای به پهنه ی تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک میکشی!
نصرت! تو شمع روشن یک خانوادهای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافلهسالارِ راهِ مرگ
چون، چشمبسته بر سر چاهت کشانده است!
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوشنوا ز چه خاموش گشته ای
روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته ای!
هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت، آه... میکِشد!
نجواکنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه ی امید به بیراه می کشد"
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"
مادر! بس است، وای، فراموش کن مرا
باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما!
مادر! به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی چه میکشم
دردی است بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته در آید که میکشم؟
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی بزند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
نصرت! شَرَنگِ مرگ نریزد به جام تو!
- نصرت رحمانی
تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانهی من
پرت ز نور گریزان صبح ،گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینهی بهاران داشت
چو از تو مژدهی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعدهی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد
تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب
ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دیر در این آشیان نپاییدی؟
چه شد که زود از این آسمان سفر کردی؟
به گاهِ رفتنت ، ای میهمان بی غم من
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاج کاج ، طلایی شد از طلایهی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گریز تو نازم ، که همچو شعلهی پاک
مرا در آتش سوزنده ، زیستن آموخت
ملال دوریات ای پر کشیده از دل من
به من طریقهی تنها گریستن آموخت
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانهی من
پرت ز نور گریزان صبح ،گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینهی بهاران داشت
چو از تو مژدهی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعدهی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد
تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب
ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دیر در این آشیان نپاییدی؟
چه شد که زود از این آسمان سفر کردی؟
به گاهِ رفتنت ، ای میهمان بی غم من
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاج کاج ، طلایی شد از طلایهی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گریز تو نازم ، که همچو شعلهی پاک
مرا در آتش سوزنده ، زیستن آموخت
ملال دوریات ای پر کشیده از دل من
به من طریقهی تنها گریستن آموخت
نادر نادرپور
باد دندان به لب تشنهی صحرا میکوفت
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر میشد
روز میرفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر میشد
دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
بوی خون با مِه صحرا به هم آمیخته بود
کرکسان جنگ سر طعمهی خود میکردند
گر چه در هر قدمی چند سری ریخته بود
زان میان لاشهی من بود که له له میزد
ناخن خسته به دامان بیابان میسود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان میفرسود
دل من میزد چون طبل به پیروزی مرگ
نعرهام در گلوی باد سیه گم میشد
خونم از تن همه بر دامن بیرق میریخت
وای! گویی دل من چون دل مردم میشد
باد دندان به لب تشنهی صحرا میکوفت
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر میشد
روز میرفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر میشد
- نصرت رحمانی
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر میشد
روز میرفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر میشد
دارها سر همه خم کرده ز خجلت در پیش
بوی خون با مِه صحرا به هم آمیخته بود
کرکسان جنگ سر طعمهی خود میکردند
گر چه در هر قدمی چند سری ریخته بود
زان میان لاشهی من بود که له له میزد
ناخن خسته به دامان بیابان میسود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان میفرسود
دل من میزد چون طبل به پیروزی مرگ
نعرهام در گلوی باد سیه گم میشد
خونم از تن همه بر دامن بیرق میریخت
وای! گویی دل من چون دل مردم میشد
باد دندان به لب تشنهی صحرا میکوفت
گلِ خورشید به چنگال جفا پَر میشد
روز میرفت به زیر پر شب دود شود
لب کفتار ز خون شهدا تر میشد
- نصرت رحمانی
قدح بر چشمهٔ خورشید در جوهر شرف دارد
چرا خُرم نباشد تاک، فرزند خلف دارد
نظر گر بر تو باشد آسمان را، زان مشو خوشدل
خدنگ افکن نه چشم از مهر بر سوی هدف دارد
کسی از سیلی ایام، دادِ گوش من نگرفت
کجا خواهد رسید این شور و فریادی که دف دارد؟
اگر غواصی از دستت برآید، بحر هم از تو
نمیدارد دریغ آن نان خشکی کز صدف دارد
سلیم از دامن هرکس کشیده دست خود، اکنون
ز شاهان جهان، امّید بر شاه نجف دارد
- سلیم طهرانی
چرا خُرم نباشد تاک، فرزند خلف دارد
نظر گر بر تو باشد آسمان را، زان مشو خوشدل
خدنگ افکن نه چشم از مهر بر سوی هدف دارد
کسی از سیلی ایام، دادِ گوش من نگرفت
کجا خواهد رسید این شور و فریادی که دف دارد؟
اگر غواصی از دستت برآید، بحر هم از تو
نمیدارد دریغ آن نان خشکی کز صدف دارد
سلیم از دامن هرکس کشیده دست خود، اکنون
ز شاهان جهان، امّید بر شاه نجف دارد
- سلیم طهرانی
Forwarded from FotrosWallpaper | فطرس والپیپر
[ سـرِ ما وُ سرمـدِ ما علی
نـفــسِ مـجـــــدّد ما علی
هـمه رفـتوآمـدِ ما حـرم
تبِ شـوقِ مشهدِ مـا علی
همهعمر، مـعـبـدِ ما نجف
همهعمر، مقصدِ ما علی ]
@FotrosWallpaper
نـفــسِ مـجـــــدّد ما علی
هـمه رفـتوآمـدِ ما حـرم
تبِ شـوقِ مشهدِ مـا علی
همهعمر، مـعـبـدِ ما نجف
همهعمر، مقصدِ ما علی ]
@FotrosWallpaper
لا تُحرِق وَجهي بِالنّار بعدَ سُجودي لَك
پس از سجدهای که برایت کردم صورتم را با آتش مسوزان
پس از سجدهای که برایت کردم صورتم را با آتش مسوزان