Forwarded from || یا شهید ||
یاشهید
#آدم_ها آنقدر ها که جدی مینویسند خشک و عبوس نیستند، آنقدر ها که بذله گویی میکنند شاد و خندان نیستند، آنقدر ها که در نوشته ها قربان صدقه هم میروند دل بسته نیستند، آنقدر ها که شکایت میکنند ناراضی نیستند.
آدم ها به آن شدتی که سرود ای ایران را میخوانند وطن دوست نیستند، به آن حرارتی که سینه امام حسین را میزنند، مذهبی نیستند، آنقدر ها که کتاب میخرند کتابخوان نیستند، آنقدر ها که پرده دری میکنند بی حیا نیستند.
# آدم_ها انقدرها که پرت و پلا میگویند کم شعور نیستند، انقدرها که حرفهای زیبا میزنند پاک و منزه نیستند، آنقدر ها که دشمنانشان میگویند پلید نیستند، آنقدر ها که دوستانشان تعریف میکنند دوست داشتنی نیستند.
کار دارد شناختن #آدم_ها، به این آسانیها نیست.
@ya_shahid18
#آدم_ها آنقدر ها که جدی مینویسند خشک و عبوس نیستند، آنقدر ها که بذله گویی میکنند شاد و خندان نیستند، آنقدر ها که در نوشته ها قربان صدقه هم میروند دل بسته نیستند، آنقدر ها که شکایت میکنند ناراضی نیستند.
آدم ها به آن شدتی که سرود ای ایران را میخوانند وطن دوست نیستند، به آن حرارتی که سینه امام حسین را میزنند، مذهبی نیستند، آنقدر ها که کتاب میخرند کتابخوان نیستند، آنقدر ها که پرده دری میکنند بی حیا نیستند.
# آدم_ها انقدرها که پرت و پلا میگویند کم شعور نیستند، انقدرها که حرفهای زیبا میزنند پاک و منزه نیستند، آنقدر ها که دشمنانشان میگویند پلید نیستند، آنقدر ها که دوستانشان تعریف میکنند دوست داشتنی نیستند.
کار دارد شناختن #آدم_ها، به این آسانیها نیست.
@ya_shahid18
در میکده دوش زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست...
#شیخ_بهایی_رحمه_الله_علیه
🆔 @Asfall
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست...
#شیخ_بهایی_رحمه_الله_علیه
🆔 @Asfall
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
"عالیجناب"
آموخت تا که عطر ز شیشه فرار را
آموختم فرار ز یاران به یار را
دل میکشید ناز من و درد و بار را
کاموختم کشیدن ناز نگار را
پس میکشم به وزن و قوافی خمار را
گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
گیرم که گشت باده ز خشکی ما خجل
گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل
مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را
باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
از ما مکن دریغ لب آبدار را
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه نگهت گفتوگوی چشم
گفتی بسوز در غم من، ای به روی چشم
تا میدرم لباس بپا کن شرار را
با خود مگو که گیسوی مستانه ریخته
بخت سیاه ماست بر آن شانه ریخته
خون دل است آنچه به پیمانه ریخته
از بس که در طواف تو پروانه ریخته
یاران گذاشتند، همه کسب و کار را
خاکی که تاک از آن نتراوید خاک نیست
تاکی که سر نرفت زدیوار تاک نیست
آن سر که پاک گشت ز عشق تو پاک نیست
در سلک ما ملائکه گشتن ملاک نیست
آدم فقط کشید ز عشق تو بار را
ما سائل توایم و اگر مست کردهایم
انگشتر عقیق تو را دست کردهایم
ما عیش خود چنان چه شد و هست کردهایم
بیت تو را اجاره دربست کردهایم
ساکن شدیم این دِلَکِ بی قرار را
بازار حُسن داغ نمودی برای که؟
چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که؟
آخر نویسم این همه عشوه به پای که؟
ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟
ما را بچسب نه ملک بالدار را
این دستپاچگی ز سر اتفاق نیست
هول وصال کم ز نهیب فراق نیست
شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست
اصلاً مزار انور تو در عراق نیست
معنی کجا به کار ببندد مزار را
دلچسب شد فراق تو با دام چشم تو
خال تو مُهر کرده به احکام چشم تو
زین تیغ کج که هست به بادام چشم تو
ختم به خیر باد سرانجام چشم تو
بادا ز خلق تا که در آری دمار را
با قل هو اللَهَ است برابر علی مدد
یا مرتضاست شانه به شانه یا صمد
هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد
جوشاندهای ز نسخه عیساست این سند
گر دم کنند خون دم ذوالفقار را
ای آفتاب روز غدیرت شرابساز
ای ذرّه های خاک درت آفتابساز
ای دستهای عبد تو عالیجناب ساز
شد خارهای خشک بیابان گلاب ساز
کردی ز بس جلیس گُل روت خار را
ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن
از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن
پر لاله کن به خون شهیدان بهار را
غم شد بدل به یمن جمال تو بر نشاط
پرداخت قبض برق تو یک دوره انبساط
افتاد تشت ما ز سر بام بر حیاط
من غیر دل نمانده برایم در این بساط
آسی بکش که باز ببازم قمار را
مَن لی یَکونُ حَسبْ، یکونُ لدهره حَسْب
با این حساب هر چه که دل خواست کرد کسب
چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب
از انتهای معرکه بیزین گُریزد اسب
دنبال اگر کنی سر میدان سوار را
در معرکه چو تیغ کجت گشت سر فروش
تیغ تو خورد خون و خداوند گفت نوش
مرد قتال هستی و در زهد سختکوش
تیر از نماز نافلهات میرود ز هوش
ناز طبیب میکشد این تیر زار را
تیغت به آبروی خودش آب دیده شد
زلفت به پیچ و تاب خودش تاب دیده شد
رویت هزار مرتبه در خواب دیده شد
هر دفعه لیک چهره اصحاب دیده شد
کو دیدهای که حمل کند آن وقار را
کس نیست این چنین اسد بیبدل که تو
کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو
احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو
رفتی به شانه احمد مَکّی تبار را
بیدار و خواب کیست بجز مرتضی علی
شرّ و صواب کیست بجز مرتضی علی
آب و شراب کیست بجز مرتضی علی
عالیجناب کیست بجز مرتضی علی
این هفت تخت و نه فلک بیقرار را
از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
مست است از نیام تو عمر بن عبدود
در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد
خورشید مست کرد و دو دور اضافه زد
دادی ز بس به دست پیالهمدار را
مردان طواف جز سر حیدر نمیکنند
سجده به غیر خادم قنبر نمیکنند
قومی چو ما مراوده زین در نمیکنند
خورشید و مه ملاحظهات گر نمیکنند
بر من ببخش گردش لیل و نهار را
دل همچو صید از نفس افتاده میتپد
از شوق منزل تو دل جاده میتپد
تسبیح میتپد گِل سجاده میتپد
او رفته است و باز دل ِساده میتپد
از سادگان مگیر قرار و مدار را
دانی که من نفس به چه منوال میزنم
چون مرغ نیمکشته پر و بال میزنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال میزنم
بیمم مده ز هجر که تبخال میزنم
با زخم لب چه سان بمکم خال یار را
قومی به زنگ خفت و دل از ینجلی نخفت
فولاد آبدیده چو شد صیقلی نخفت
مه خفت، مهر خفت، ولیکن علی نخفت
طغیانم از الست به صدها بلی نخفت
با لای لای خویش بخوابان غبار را
امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم
بر چهره تو صبح و به روی تو شب کنم
لبلبکنان به یاد لبت باز تب کنم
شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم
وز آه خود کشم به بخارا بخار را
آموخت تا که عطر ز شیشه فرار را
آموختم فرار ز یاران به یار را
دل میکشید ناز من و درد و بار را
کاموختم کشیدن ناز نگار را
پس میکشم به وزن و قوافی خمار را
گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
گیرم که گشت باده ز خشکی ما خجل
گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل
مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را
باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
از ما مکن دریغ لب آبدار را
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه نگهت گفتوگوی چشم
گفتی بسوز در غم من، ای به روی چشم
تا میدرم لباس بپا کن شرار را
با خود مگو که گیسوی مستانه ریخته
بخت سیاه ماست بر آن شانه ریخته
خون دل است آنچه به پیمانه ریخته
از بس که در طواف تو پروانه ریخته
یاران گذاشتند، همه کسب و کار را
خاکی که تاک از آن نتراوید خاک نیست
تاکی که سر نرفت زدیوار تاک نیست
آن سر که پاک گشت ز عشق تو پاک نیست
در سلک ما ملائکه گشتن ملاک نیست
آدم فقط کشید ز عشق تو بار را
ما سائل توایم و اگر مست کردهایم
انگشتر عقیق تو را دست کردهایم
ما عیش خود چنان چه شد و هست کردهایم
بیت تو را اجاره دربست کردهایم
ساکن شدیم این دِلَکِ بی قرار را
بازار حُسن داغ نمودی برای که؟
چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که؟
آخر نویسم این همه عشوه به پای که؟
ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟
ما را بچسب نه ملک بالدار را
این دستپاچگی ز سر اتفاق نیست
هول وصال کم ز نهیب فراق نیست
شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست
اصلاً مزار انور تو در عراق نیست
معنی کجا به کار ببندد مزار را
دلچسب شد فراق تو با دام چشم تو
خال تو مُهر کرده به احکام چشم تو
زین تیغ کج که هست به بادام چشم تو
ختم به خیر باد سرانجام چشم تو
بادا ز خلق تا که در آری دمار را
با قل هو اللَهَ است برابر علی مدد
یا مرتضاست شانه به شانه یا صمد
هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد
جوشاندهای ز نسخه عیساست این سند
گر دم کنند خون دم ذوالفقار را
ای آفتاب روز غدیرت شرابساز
ای ذرّه های خاک درت آفتابساز
ای دستهای عبد تو عالیجناب ساز
شد خارهای خشک بیابان گلاب ساز
کردی ز بس جلیس گُل روت خار را
ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن
از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن
پر لاله کن به خون شهیدان بهار را
غم شد بدل به یمن جمال تو بر نشاط
پرداخت قبض برق تو یک دوره انبساط
افتاد تشت ما ز سر بام بر حیاط
من غیر دل نمانده برایم در این بساط
آسی بکش که باز ببازم قمار را
مَن لی یَکونُ حَسبْ، یکونُ لدهره حَسْب
با این حساب هر چه که دل خواست کرد کسب
چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب
از انتهای معرکه بیزین گُریزد اسب
دنبال اگر کنی سر میدان سوار را
در معرکه چو تیغ کجت گشت سر فروش
تیغ تو خورد خون و خداوند گفت نوش
مرد قتال هستی و در زهد سختکوش
تیر از نماز نافلهات میرود ز هوش
ناز طبیب میکشد این تیر زار را
تیغت به آبروی خودش آب دیده شد
زلفت به پیچ و تاب خودش تاب دیده شد
رویت هزار مرتبه در خواب دیده شد
هر دفعه لیک چهره اصحاب دیده شد
کو دیدهای که حمل کند آن وقار را
کس نیست این چنین اسد بیبدل که تو
کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو
احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو
رفتی به شانه احمد مَکّی تبار را
بیدار و خواب کیست بجز مرتضی علی
شرّ و صواب کیست بجز مرتضی علی
آب و شراب کیست بجز مرتضی علی
عالیجناب کیست بجز مرتضی علی
این هفت تخت و نه فلک بیقرار را
از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
مست است از نیام تو عمر بن عبدود
در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد
خورشید مست کرد و دو دور اضافه زد
دادی ز بس به دست پیالهمدار را
مردان طواف جز سر حیدر نمیکنند
سجده به غیر خادم قنبر نمیکنند
قومی چو ما مراوده زین در نمیکنند
خورشید و مه ملاحظهات گر نمیکنند
بر من ببخش گردش لیل و نهار را
دل همچو صید از نفس افتاده میتپد
از شوق منزل تو دل جاده میتپد
تسبیح میتپد گِل سجاده میتپد
او رفته است و باز دل ِساده میتپد
از سادگان مگیر قرار و مدار را
دانی که من نفس به چه منوال میزنم
چون مرغ نیمکشته پر و بال میزنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال میزنم
بیمم مده ز هجر که تبخال میزنم
با زخم لب چه سان بمکم خال یار را
قومی به زنگ خفت و دل از ینجلی نخفت
فولاد آبدیده چو شد صیقلی نخفت
مه خفت، مهر خفت، ولیکن علی نخفت
طغیانم از الست به صدها بلی نخفت
با لای لای خویش بخوابان غبار را
امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم
بر چهره تو صبح و به روی تو شب کنم
لبلبکنان به یاد لبت باز تب کنم
شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم
وز آه خود کشم به بخارا بخار را
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
افتد اگر انااللَهَت ای دوست بر درخت
ذوق لبت کلیم تراشد ز هر درخت
چون میشود ز نار تو زیر و زبر درخت
هر چیز هست، نیست ز من خوبتر درخت
در من بدم دوباره برقصان شرار را
خونیندلان به سلطنتش بیشمار شد
این سلطه در مکاشفه تاج انار شد
راضی نشد به عرش و به دلها سوار شد
اینگونه شد که حضرت پروردگار شد
سجده کنید حضرت پروردگار را
تا ظلم شعله گشت نهان بین ضعف خس
افتاد ذَنبِ جذبه تو گردن قفس
با اینهمه ز مدح تو کو راهه پیش و پس
مداح ِ مست، یک تنه یک لشگر است و بس
بیخود نیافت بلبل نام هزار را
آن که به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمّار می زند
تنها نه این که جار تو عمّار میزند
از بس که مستجار تو را جار میزند
خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را
از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
شمشیر میتراود و نشتر ز پیکرم
پیر این چنین خوش است که من هست در برم
فرمود : من دو سال ز ایزد جوانترم
از صید او مپرس زمان شکار را
با خود شدی میان نمازت چو روبرو
بر خویش سجده کردی و با خویش گفتوگو
تاج تو انّماست، نگین تو تنفقوا
چل حلقه نیز اگر به رکوعش دهد عدو
نازل نمیشود ملکی این نثار را
دل تاب ندارد که بر هم زنی قرار
با من چنان مباش که با خلق روزگار
اصلاً که گفته بود در آری ز من دمار
صدپاره شد دلم ز حسادت چنان انار
دادی چو بر گدای مدینه انار را
وقتی که خضر میچکد از آن دهان تر
هر کس که بیش از تو برد بوسه سبزتر
زلفت سماع داد به چشم و دل و جگر
مطرب اگر دچار تو گردد سر گذر
قرآن به کف به زلف تو بندد سه تار را
از عشق چاره نیست وصال تو نوبتیست
مُردن برای عشق ِتو حکم حکومتی ست
آتش در آب مینگرم این چه حکمتیست
رخسار آتشین تو از بس که غیرتی ست
آیینه آب میکند آیینهدار را
یا رب کجاست حیدر کرار من کجاست
ویران شدم به عشق ِتو، معمار من کجاست
با من ندارباش بگو دار من کجاست
آن نخل آرزوی ثمردار من کجاست
در کربلا بکار برایم تو دار را
احمد تو را ز خلق الی ربنا شمرد
وقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمرد
جبریل یک شبه به چهل جا تورا شمرد
ای نازم این فرشته حیدرشمار را
زلفت سیاه گشت و شد ختم روزگار
خرما ز لب بگیر و غبار از جبین یار
تا صبح، سینه چاک زند مست و بیقرار
خورشید را بگو که شود زرد و داغدار
پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را
یک دست آفتاب و دو جین ماه میخرم
یک خرقه از حراجی الله میخرم
صدها قدم غبار از این راه میخرم
از روی عمد خرقه کوتاه میخرم
با پلک جای خرقه بروبم غبار را
یک دست آفتاب و هزاران دو جین بهار
یک دست ماه و بهاران هزار بار
یک دست خرقه انجم پولک بر آن مزار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
وقت است تر کنم به سبو زلف یار را
بی پرده گوشهای بدنم را به خون بکش
کمکم مرا به شعله عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بیچند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش
چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را
ذکر علی علی به دو عالم شراب بست
راه نگاه بر همه بیدار و خواب بست
در کربلا علی دگر ره به باب بست
بیچاره مادرش چه امیدی به آب بست
یا رب مریز تو دل امّیدوار را
اصغر، به آب رفت و به تیری شکار شد
پس تارهای صوتی او تار تار شد
زلفش بنفشه زار بُد و لالهزار شد
تن پیش شاه ماند و سرش نیسوار شد
پر کرد نیزه حجم سر شیرخوار را
#استاد_محمد_سهرابی
ذوق لبت کلیم تراشد ز هر درخت
چون میشود ز نار تو زیر و زبر درخت
هر چیز هست، نیست ز من خوبتر درخت
در من بدم دوباره برقصان شرار را
خونیندلان به سلطنتش بیشمار شد
این سلطه در مکاشفه تاج انار شد
راضی نشد به عرش و به دلها سوار شد
اینگونه شد که حضرت پروردگار شد
سجده کنید حضرت پروردگار را
تا ظلم شعله گشت نهان بین ضعف خس
افتاد ذَنبِ جذبه تو گردن قفس
با اینهمه ز مدح تو کو راهه پیش و پس
مداح ِ مست، یک تنه یک لشگر است و بس
بیخود نیافت بلبل نام هزار را
آن که به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمّار می زند
تنها نه این که جار تو عمّار میزند
از بس که مستجار تو را جار میزند
خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را
از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
شمشیر میتراود و نشتر ز پیکرم
پیر این چنین خوش است که من هست در برم
فرمود : من دو سال ز ایزد جوانترم
از صید او مپرس زمان شکار را
با خود شدی میان نمازت چو روبرو
بر خویش سجده کردی و با خویش گفتوگو
تاج تو انّماست، نگین تو تنفقوا
چل حلقه نیز اگر به رکوعش دهد عدو
نازل نمیشود ملکی این نثار را
دل تاب ندارد که بر هم زنی قرار
با من چنان مباش که با خلق روزگار
اصلاً که گفته بود در آری ز من دمار
صدپاره شد دلم ز حسادت چنان انار
دادی چو بر گدای مدینه انار را
وقتی که خضر میچکد از آن دهان تر
هر کس که بیش از تو برد بوسه سبزتر
زلفت سماع داد به چشم و دل و جگر
مطرب اگر دچار تو گردد سر گذر
قرآن به کف به زلف تو بندد سه تار را
از عشق چاره نیست وصال تو نوبتیست
مُردن برای عشق ِتو حکم حکومتی ست
آتش در آب مینگرم این چه حکمتیست
رخسار آتشین تو از بس که غیرتی ست
آیینه آب میکند آیینهدار را
یا رب کجاست حیدر کرار من کجاست
ویران شدم به عشق ِتو، معمار من کجاست
با من ندارباش بگو دار من کجاست
آن نخل آرزوی ثمردار من کجاست
در کربلا بکار برایم تو دار را
احمد تو را ز خلق الی ربنا شمرد
وقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمرد
جبریل یک شبه به چهل جا تورا شمرد
ای نازم این فرشته حیدرشمار را
زلفت سیاه گشت و شد ختم روزگار
خرما ز لب بگیر و غبار از جبین یار
تا صبح، سینه چاک زند مست و بیقرار
خورشید را بگو که شود زرد و داغدار
پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را
یک دست آفتاب و دو جین ماه میخرم
یک خرقه از حراجی الله میخرم
صدها قدم غبار از این راه میخرم
از روی عمد خرقه کوتاه میخرم
با پلک جای خرقه بروبم غبار را
یک دست آفتاب و هزاران دو جین بهار
یک دست ماه و بهاران هزار بار
یک دست خرقه انجم پولک بر آن مزار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
وقت است تر کنم به سبو زلف یار را
بی پرده گوشهای بدنم را به خون بکش
کمکم مرا به شعله عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بیچند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش
چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را
ذکر علی علی به دو عالم شراب بست
راه نگاه بر همه بیدار و خواب بست
در کربلا علی دگر ره به باب بست
بیچاره مادرش چه امیدی به آب بست
یا رب مریز تو دل امّیدوار را
اصغر، به آب رفت و به تیری شکار شد
پس تارهای صوتی او تار تار شد
زلفش بنفشه زار بُد و لالهزار شد
تن پیش شاه ماند و سرش نیسوار شد
پر کرد نیزه حجم سر شیرخوار را
#استاد_محمد_سهرابی
صلی الله علیک یاامیرالمومنین
امیدِ بوسه از آن غنچه ی دهان دارم
به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
به خون تپیده ی شمشیر غمزه ی تو زند
هزار خنده ی رنگین به خضر، از لبِ گور
#صائب_تبریزی
🆔 @Asfall
امیدِ بوسه از آن غنچه ی دهان دارم
به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
به خون تپیده ی شمشیر غمزه ی تو زند
هزار خنده ی رنگین به خضر، از لبِ گور
#صائب_تبریزی
🆔 @Asfall
Forwarded from گروه جهادی اکبریه شهرری
🔴 #مهربانی_بیستم
👈جمع آوری کمک های مردمی جهت تولید و خرید #اقلام_بهداشتی و #مواد_ضدعفونی_کننده
برای کمک رسانی به سلامت مردم و نیازمندان
🤝#کرونا_را_شکست_میدهیم💪
💳شماره کارت جهت واریز مهربانی های شما
5022 2910 7950 1324
بنام گروه جهادی اکبریه شهرری
🙏🙏 #دستان_مهربان 🙏🙏
#گروه_جهادی_اکبریه_شهرری
@dastanee_mehraban
@akbariyyeh
👈جمع آوری کمک های مردمی جهت تولید و خرید #اقلام_بهداشتی و #مواد_ضدعفونی_کننده
برای کمک رسانی به سلامت مردم و نیازمندان
🤝#کرونا_را_شکست_میدهیم💪
💳شماره کارت جهت واریز مهربانی های شما
5022 2910 7950 1324
بنام گروه جهادی اکبریه شهرری
🙏🙏 #دستان_مهربان 🙏🙏
#گروه_جهادی_اکبریه_شهرری
@dastanee_mehraban
@akbariyyeh
Forwarded from خداحافظ رفیق
[طرید]
شب شب مبعث ولي یاد نجف افتادهام بس که از روی لبت ذکر "علیجان"ریخته...
باز هوای نجفم آرزوست...
اَسفَل 🇮🇷
من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام آدم بد قلقی که رگ خوابم "شعر" است #مرجان_بیگی_فر 🆔 @Asfall
حالا هی دست و پا بزنید...
Forwarded from || یا شهید ||
#خوشحال_کردن
یاشهید...
ساعتِ از ۱۱ شب گذشته بود...
پشت چراغ قرمزِ خیابان بسیج توقف کرده بودم که #دخترگلفروشی که نهایتاً ۹ سال بیشتر نداشت به شیشهی ماشینم زد...
دختر خسته بود و کلافه... اینو میشد به راحتی از چشماش خوند...
هر موقع این صحنهها رو میبینم اعصابم حسابی بهم میریزه...
اصلا چه معنی داره که یه دختر بچه کار کنه؟ اصلا براچی باید تا این موقعهای شب یه دختربچه بیرون باشه؟ چرا...؟
خیابون اونقدر خلوت بود که با همسرم تونستیم چند دقیقهای باهاش هم صحبت شیم...
تعدادی از دسته گلهای نرگسِش باقیمونده بود...
به خانمم میگفت اگه دستهگلاش رو بفروشه برمیگرده خونشون...
همسرم بهم اشاره کرد که همشو بخریم ، خریدیم و خوشحال شد...
خیلی خوشحال...
حسِ خوشحالی بچهها رو خوب میشناسم... بارهای بار باهاش برخورد کردم... این روزا به هر بهونه و هر صحنهای فقط به لحظههای #اردوجهادی کشیده میشم...
رسم و رسومِ عید رو خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم. هر سال ایام نوروز رو در جنوب تجربه کردم... اهواز و اروند و شادگان و خرمشهر و #جزیرهمینو و...
چه تلاقی جذابی... نگاهِ این دختر رو سالها پیش تو #جزیرهمینو دیده بودم...
شبِ سال تحویل بود که #حاجحسین و #سیدحامد به همهی خونههای #جزیرهمینو سر میزدن و به بچههای روستا عیدی میدادن...
رسیدیم به خونهی زنی که ۴-۵ تا بچه داشت...
حاجحسین و سیدحامد به همهی بچههای خونه عروسک و اسباب بازی هدیه دادن...
دختر خانمی هم سنُ سالِ دخترخانمِ گل فروش گوشهی اتاق ایستاده بود... اون هم خسته بود و کلافه... بعدِها متوجه شدیم که پدرش به خاطرِ تصادفِ غیرِ عَمد افتاده بود زندان...
دختر با نگاهِ پاک و معصومش به ما فهموند که از کادویی که بهش داده بودیم خوشش نیومده...
حاجحسین بهش گفت: دخترم از هدیهات خوشت نیومده؟
دختر مُرَدد بود که حرفِ دلش رو بزنه یا نه؟! در گوشِ حاجحسین مطلبی رو گفت که حالت چهره حاجی عوض شد. سیدحامد رو صدا کرد و سریع سوار موتور شدن... خیلی موتورسواری بلد نبود ، البته الانم خیلی بلد نیست...
بدون اینکه به ما از جزئیاتش بگه رفته بودن خرمشهر... ظاهرا چیزی که میخواستن رو پیدا نکرده بودن... از خرمشهر رفته بودن آبادان بالاخره مغازهای رو پیدا کرده بودن که وسیلهای که میخواستن رو داشت...
بعد از ۳-۴ ساعت برگشتن و مستقیم رفتیم در خونهی اون دختر خانم... وقتی کادوش رو گرفته بود حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شده بود... خیلی خوشحال... مثلِ دخترِ گل فروش...
دختر خانمِ مینوشهری ما از حاجحسین #حجاب خواسته بود... حجاب به زبانِ محلی اون مناطق همون #چادرِ...
چقدر لذتبخشِ این حسِ خوشحال کردن...
کاش تا آخرِ عمرمون محروم نشیم از این حس...
یاحق...
#یافاطمهالزهرا
✍ #ناصر_فرجی ۲
یاشهید...
ساعتِ از ۱۱ شب گذشته بود...
پشت چراغ قرمزِ خیابان بسیج توقف کرده بودم که #دخترگلفروشی که نهایتاً ۹ سال بیشتر نداشت به شیشهی ماشینم زد...
دختر خسته بود و کلافه... اینو میشد به راحتی از چشماش خوند...
هر موقع این صحنهها رو میبینم اعصابم حسابی بهم میریزه...
اصلا چه معنی داره که یه دختر بچه کار کنه؟ اصلا براچی باید تا این موقعهای شب یه دختربچه بیرون باشه؟ چرا...؟
خیابون اونقدر خلوت بود که با همسرم تونستیم چند دقیقهای باهاش هم صحبت شیم...
تعدادی از دسته گلهای نرگسِش باقیمونده بود...
به خانمم میگفت اگه دستهگلاش رو بفروشه برمیگرده خونشون...
همسرم بهم اشاره کرد که همشو بخریم ، خریدیم و خوشحال شد...
خیلی خوشحال...
حسِ خوشحالی بچهها رو خوب میشناسم... بارهای بار باهاش برخورد کردم... این روزا به هر بهونه و هر صحنهای فقط به لحظههای #اردوجهادی کشیده میشم...
رسم و رسومِ عید رو خیلی وقت بود که تجربه نکرده بودم. هر سال ایام نوروز رو در جنوب تجربه کردم... اهواز و اروند و شادگان و خرمشهر و #جزیرهمینو و...
چه تلاقی جذابی... نگاهِ این دختر رو سالها پیش تو #جزیرهمینو دیده بودم...
شبِ سال تحویل بود که #حاجحسین و #سیدحامد به همهی خونههای #جزیرهمینو سر میزدن و به بچههای روستا عیدی میدادن...
رسیدیم به خونهی زنی که ۴-۵ تا بچه داشت...
حاجحسین و سیدحامد به همهی بچههای خونه عروسک و اسباب بازی هدیه دادن...
دختر خانمی هم سنُ سالِ دخترخانمِ گل فروش گوشهی اتاق ایستاده بود... اون هم خسته بود و کلافه... بعدِها متوجه شدیم که پدرش به خاطرِ تصادفِ غیرِ عَمد افتاده بود زندان...
دختر با نگاهِ پاک و معصومش به ما فهموند که از کادویی که بهش داده بودیم خوشش نیومده...
حاجحسین بهش گفت: دخترم از هدیهات خوشت نیومده؟
دختر مُرَدد بود که حرفِ دلش رو بزنه یا نه؟! در گوشِ حاجحسین مطلبی رو گفت که حالت چهره حاجی عوض شد. سیدحامد رو صدا کرد و سریع سوار موتور شدن... خیلی موتورسواری بلد نبود ، البته الانم خیلی بلد نیست...
بدون اینکه به ما از جزئیاتش بگه رفته بودن خرمشهر... ظاهرا چیزی که میخواستن رو پیدا نکرده بودن... از خرمشهر رفته بودن آبادان بالاخره مغازهای رو پیدا کرده بودن که وسیلهای که میخواستن رو داشت...
بعد از ۳-۴ ساعت برگشتن و مستقیم رفتیم در خونهی اون دختر خانم... وقتی کادوش رو گرفته بود حسابی ذوق کرده بود و خوشحال شده بود... خیلی خوشحال... مثلِ دخترِ گل فروش...
دختر خانمِ مینوشهری ما از حاجحسین #حجاب خواسته بود... حجاب به زبانِ محلی اون مناطق همون #چادرِ...
چقدر لذتبخشِ این حسِ خوشحال کردن...
کاش تا آخرِ عمرمون محروم نشیم از این حس...
یاحق...
#یافاطمهالزهرا
✍ #ناصر_فرجی ۲