در شاهنامه آمده:
تا فریدون خواست ضحاک را بکشد، سروش ظاهر شد و فرمان داد او را در کوه زندانی کند، اما فریدون خواست او را در کوه شیرخوان بکشد که بار دیگر سروش ظاهر شد و به فریدون گفت ضحاک را دست بسته به کوه دماوند ببرد، او ضحاک را به دماوند برد و دستهایش را با میخ بر کوه دوخت.
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بیگروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش ببند
- این روایت در منابع زیر هم نقل شده:
اخبار الرسل و الملوک ص ۳۹ تا ۴۱ ، تاریخ بلعمی ص ۱۱۳ ، مجمل التواریخ و القصص ص ۴۶۷ ، مروج الذهب و معادن الجواهر ج اول ،ص ۸۹
تا فریدون خواست ضحاک را بکشد، سروش ظاهر شد و فرمان داد او را در کوه زندانی کند، اما فریدون خواست او را در کوه شیرخوان بکشد که بار دیگر سروش ظاهر شد و به فریدون گفت ضحاک را دست بسته به کوه دماوند ببرد، او ضحاک را به دماوند برد و دستهایش را با میخ بر کوه دوخت.
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بیگروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش ببند
حکیم فردوسی
- این روایت در منابع زیر هم نقل شده:
اخبار الرسل و الملوک ص ۳۹ تا ۴۱ ، تاریخ بلعمی ص ۱۱۳ ، مجمل التواریخ و القصص ص ۴۶۷ ، مروج الذهب و معادن الجواهر ج اول ،ص ۸۹
مرا دفن سراشیبها کنید که تنها
نمی از باران به من رسد، اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم!
- بیژن الهی
نمی از باران به من رسد، اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم!
- بیژن الهی