قصهی غُصهی یعقوب، از این بود که کاش
بادها عطر که دادند، خبر هم بدهند!
- ۲۶ مرداد، سالروز آزادی اسرای هشت سال دفاع مقدس
بادها عطر که دادند، خبر هم بدهند!
- ۲۶ مرداد، سالروز آزادی اسرای هشت سال دفاع مقدس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز دختری دمِ ویرانه کج نشست
میخواست تا ادایِ مرا در بیاورد!
میخواست تا ادایِ مرا در بیاورد!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیر سایهی امنیتی که شهدای مقاومت برامون ایجاد کردن، با خیال راحت میریم کربلا.
- به یاد حاج قاسم عزیز💔
- به یاد حاج قاسم عزیز💔
نقل است که گفت: یک روز دلم گم شده بود، گفتم:الهی دل من باز ده!
ندایی شنیدم که: یا جنید ما دل بدان ربودهایم تا با ما بمانی، تو بازمیخواهی که با غیر ما بمانی؟
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
ندایی شنیدم که: یا جنید ما دل بدان ربودهایم تا با ما بمانی، تو بازمیخواهی که با غیر ما بمانی؟
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
نقل است که شبی دزدی به خانه جنید رفت و جز پیراهنی نیافت، برداشت و برفت؛
روز دیگر جنید در بازار میگذشت پیراهن خود دید به دست دلالی که میفروخت،
خریداری گفت: آشنایی خواهم تا گواهی دهد که پیراهن از آن توست تا آن را بخرم.
جنید برفت و گفت: من گواهی دهم که از آن اوست تا بخرید!
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
روز دیگر جنید در بازار میگذشت پیراهن خود دید به دست دلالی که میفروخت،
خریداری گفت: آشنایی خواهم تا گواهی دهد که پیراهن از آن توست تا آن را بخرم.
جنید برفت و گفت: من گواهی دهم که از آن اوست تا بخرید!
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
و گفت: هر که نشناخت خدای را، هرگز شاد نبود.
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
- ذکر جنید بغدادی، تذکرهالاولیا | عطار نیشابوری
رهبر انقلاب:
یک نفری برای من نقل میکرد، میگفت رفته بودیم یونان؛ ما را به مراکز گردشگری گوناگون میبردند و آنها را به ما نشان میدادند؛ از جمله به نقطهای بردند، گفتند اینجا همانجایی است که سپاهیان ایرانی آمدند اینجا، از ما شکست خوردند.
مردم را به یک بیابان خالی میبرند و نشان میدهند که اینجا آنجایی است که ایرانیها در آن دوره لشکرکشی کردند و در اینجا شکست خوردند؛ یک فضای خالی را نشان میدهند، یک مدعای تاریخی را با یک فضای خالی اثبات میکنند.
خوب، اینجا نزدیکی کازرون، مجسمهی والرین است، امپراتور روم، که زانو زده در مقابل پادشاه ایران، خیلی خوب، اینجا را بروید نشان بدهید؛ این به آن در!
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
یک نفری برای من نقل میکرد، میگفت رفته بودیم یونان؛ ما را به مراکز گردشگری گوناگون میبردند و آنها را به ما نشان میدادند؛ از جمله به نقطهای بردند، گفتند اینجا همانجایی است که سپاهیان ایرانی آمدند اینجا، از ما شکست خوردند.
مردم را به یک بیابان خالی میبرند و نشان میدهند که اینجا آنجایی است که ایرانیها در آن دوره لشکرکشی کردند و در اینجا شکست خوردند؛ یک فضای خالی را نشان میدهند، یک مدعای تاریخی را با یک فضای خالی اثبات میکنند.
خوب، اینجا نزدیکی کازرون، مجسمهی والرین است، امپراتور روم، که زانو زده در مقابل پادشاه ایران، خیلی خوب، اینجا را بروید نشان بدهید؛ این به آن در!
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
اَسفَل 🇮🇷
رهبر انقلاب: یک نفری برای من نقل میکرد، میگفت رفته بودیم یونان؛ ما را به مراکز گردشگری گوناگون میبردند و آنها را به ما نشان میدادند؛ از جمله به نقطهای بردند، گفتند اینجا همانجایی است که سپاهیان ایرانی آمدند اینجا، از ما شکست خوردند. مردم را به یک…
مسئله اصلا روم یا یونان نیست!
منظور اینه که وقتی غربیها در تورهای گردشگری انقدر اصرار دارند معدود شکستهای تاریخی ایران رو به رخ بکشند، وظیفه تورهای گردشگری ما هم اینه که پیروزیهای بزرگ و گسترده تاریخی ایران رو تبلیغ کنند، و پروپاگاندای ضدایرانی رو خنثی کنند.
منظور اینه که وقتی غربیها در تورهای گردشگری انقدر اصرار دارند معدود شکستهای تاریخی ایران رو به رخ بکشند، وظیفه تورهای گردشگری ما هم اینه که پیروزیهای بزرگ و گسترده تاریخی ایران رو تبلیغ کنند، و پروپاگاندای ضدایرانی رو خنثی کنند.
مسئله اینه که اونها از هیچ، بیشترین استفاده رو میکنن و دشتهای خالی رو نشون میدن و تاریخشون رو تبلیغ میکنند، ولی ما با سند و مدرک محکم و سنگنگاره و کتیبه و... هیچ تبلیغی نکردیم!
جذام داشتند و مردم تا آنها را میدیدند، فرار میکردند، هیچکس حاضر نبود حتی کلامی با آنها سخن بگوید، به همین علت جذامیانِ دلشکستهی مدینه فقط با یکدیگر رفتوآمد میکردند.
یک روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند و غذا میخوردند، امام حسن از آنجا عبور کرد، با شرمندگی رو به امام کردند و گفتند: اى پسر رسول خدا تو بیا و با ما همغذا شو؛ امام ایستاد، لبخندى زد و فرمود: «از محبت شما ممنونم، من روزه دارم، اگر روزه نبودم حتما همسفرهتان میشدم اما از شما تقاضا میکنم شما مهمان من باشید»
چند روز گذشت و مهمانان، طبق وعدهی قبلی از راه رسیدند، امام پیش از رسیدنشان دستور داده بود تا غذایی بسیار عالی و مطبوع پخته شود و سفرهای محترمانه برایشان پهن نمایند. مهمانان، مشغول غذا شدند درحالیکه امام کنارشان نشسته بود،
حضرت مجتبی با دستان خود لقمه در دهان جذامیان و فقرا میگذاشتند.
یک روز، هنگامی که دور هم نشسته بودند و غذا میخوردند، امام حسن از آنجا عبور کرد، با شرمندگی رو به امام کردند و گفتند: اى پسر رسول خدا تو بیا و با ما همغذا شو؛ امام ایستاد، لبخندى زد و فرمود: «از محبت شما ممنونم، من روزه دارم، اگر روزه نبودم حتما همسفرهتان میشدم اما از شما تقاضا میکنم شما مهمان من باشید»
چند روز گذشت و مهمانان، طبق وعدهی قبلی از راه رسیدند، امام پیش از رسیدنشان دستور داده بود تا غذایی بسیار عالی و مطبوع پخته شود و سفرهای محترمانه برایشان پهن نمایند. مهمانان، مشغول غذا شدند درحالیکه امام کنارشان نشسته بود،
حضرت مجتبی با دستان خود لقمه در دهان جذامیان و فقرا میگذاشتند.