اَسفَل 🇮🇷
388 subscribers
901 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
اسارت رفت فرزند خلیل الله؟ نه، هرگز!
بتی در شام باقی بود زینب رفت سروقتش!

- محسن رضوانی
شور
کربلایی حسین ستوده
- زمان مرگم بیا اباعبدالله -

🩸@Asfall
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور، گو: هوالغفور

- حافظ
از هیکل دو گیتی، هر کس کشید نقشی
گر رنگ دست من بود، من دست می‌کشیدم!

- معنی
از آدمایی که تزریق ناامیدی میکنن فاصله باید گرفت.
گر وصال است و گر فراق، خوشیم
چه توان کرد؟ اختیاری نیست!

- بیدل
هوس کردم بشینم "آژانس شیشه‌ای" رو برای هزارمین بار ببینم و اشک بریزم.
کیست که بنیان کند بلای جدیدی؟
حوصله‌ی جبر و اختیار ندارم

- معنی
ناگفته‌ها فراموش میشن؟
صدای گنگ مرا از سراب می‌شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می‌شنوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می‌شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید

به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده‌ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید!
به نطق آخرم عالیجناب گوش کنید

خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه‌ی قدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه

هزار تیرخطا از کمان گریخته است
همان که گفت کنارم بمان گریخته است
شهاب وحشی‌ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم؟ زبان گریخته است

قلم گرفتم و دردا قلم نم‌یگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمی‌گیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی‌گیرد
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی‌گیرد

نخواه دشنه‌ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم

همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه‌ای نرسیدید و کوهکن بودید
و توشه‌ای هم اگر بود راهزن بودید!

صدف ندیده به گوهر رسیده‌اید، عجب
چراغ کشته به مِجمَر رسیده‌اید، عجب
به خط هفتم ساغر رسیده‌اید، عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده‌اید، عجب!

هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟

کلید مخمصه را در قفس گذاشته‌اید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته‌اید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته‌اید
مگر برای دویدن نفس گذاشته‌اید؟

آهای شعر! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه‌زن داری!

پی مزار تو با التهاب می‌آیند
خدا قبول کند با نقاب می‌آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می‌آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می‌آیند

کتاب معجزه را کنج غار پنهان کن
هر آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن

وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم، از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه‌چه، نه چشم انعامم
به گوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه‌ی میخانه‌های بدنامم

مباد سیلی محکم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را

متاع شعر و شرف سرسری فروخته‌ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته‌ای
تو را به من چه که دُرّ دَری فروخته‌ای
مبارک است به خوکان پَری فروخته ای!

حرام ِ باد شدی؟ خاک در دهانت باد!
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه‌آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی؟! شیشه نوش جانت باد

مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چه کار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چه کار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش

از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک: صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است

اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی‌بینم!

من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟

به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم!
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدیدم!

قسم به جان درختان تبر نساخته‌ام
برای بتکده ای دردسر نساخته‌ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته‌ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته‌ام

همیشه پشت سخن آیه‌ی سکوت منم
هزار چهره‌ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته‌ی جنگل بلوط منم
و پشت جاذبه‌ها سیب در سقوط منم

و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم

کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد

- احسان افشاری
من نمی‌تونم به نیروی امنیتی کشورم خُرده بگیرم!
تمام روزهایی که ما سرگرم کار و زندگی و روزمره و چک کردن دلقک‌ها و چرت و پرت های مسخره مجازی هستیم اون‌ها خونشون ریخته میشه و من خبر ندارم!
این بندگان خدا حتی بعد از شهادت در قطعه‌های معمولی تشییع و تدفین میشن و حتی رو سنگ قبرشون واژه "شهید" ثبت نمیشه و جز خانوادشون هیچکس نمی‌فهمه نیروی امنیتی بودن و کجا و چطور به شهادت رسیدن!
تو این کشور ماهی هزار حمله انتحاری و تروریستی خنثی میشه که من و شما خبرش رو هم نمی‌شنویم که امنیت روانیمون از بین نره، هزار و یکمیش اتفاق می‌افته و یه بچه روشنفکر میاد نیروی امنیتی رو متهم می‌کنه که ضعیف کار کردی؟!
کسی که صبح تا شب تو خونه زیر باد کولر نشسته، چسناله می‌کنه و به درد خودش و خانوادش هم نمی‌خوره نه حق داره و نه در جایگاهیه که به نیروی امنیتی بگه: تو چیکاره بودی؟!
یاد بگیریم روی جاهای حساس دست نذاریم چون حتی در مخیله‌مون هم نمی‌گنجه که اونا چه کارهای بزرگی کردن!
یاعلی.
- هرکه می‌گرداند از ما روی، ممنونیم ما
Forwarded from nothing new.
- أراکَ عَصِيَّ الدَّمعِ، شيمَتُکَ الصَّبرُ
أما للهَوى نهْيٌ عَليکَ و لا أَمْرُ؟

[می‌بینم که چشمانت از فراق اشک نمی‌ریزد، و مقابلش صبوری می‌کنی، انگار این عاشقی هیچ تاثیری بر تو ندارد.]

+ بلی، أنا مُشْتاقٌ و عِنْدِيَ لَوْع‍َةٌ
وَ لَکِنَّ مِثْلِيَ لا یُذَاعُ لَهُ سِرُّ.

[چرا، من شیدای‌ آنم و از دلتنگی سوز عمیقی دارم، اما کسی چون من، راز‌های قلبش فاش نمی‌شود.]
قصه‌ی غُصه‌ی یعقوب، از این بود که کاش
بادها عطر که دادند، خبر هم بدهند!

- ۲۶ مرداد، سالروز آزادی اسرای هشت سال دفاع مقدس