اَسفَل 🇮🇷
بیا و کشتیِ ما در شَطِ شراب انداز خروش و وِلوِله در جان شیخ و شاب انداز مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی شرار رشک و حسد در…
- مرا به میکده بر، در خمِ شراب انداز
از خاطرِ عزیزان گردون سِتُرد ما را
هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را
خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند
چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را
با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم
آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را
ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم
در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را
سرجوشِ عمرِ خود را چون گل به باد دادیم
در جامِ زندگانی ماندهست دُرد ما را
کودکمزاجیِ ما کمتر نشد ز پیری
بازیچه میفریبد چون طفلِ خُرد ما را
گردون چو دایهی پیر، بیمِهر بود و بیشیر
شد زهرِ خردسالی زین سالخورد ما را
باقی نماند از ما جز مشت استخوانی
از بس که رنجِ پیری در هم فشرد ما را
چون شاخههای سرسَبز از سردمِهریِ دهر
آبی که خورده بودیم در رگ فِسُرد ما را
خونِ شهیدِ عشقیم بر خاکِ ره چکیده
پامال اگر توان کرد، نتوان ستُرد ما را
ما قطرههای اشکیم بر چهرهی یتیمان
چون دانههای باران نتوان شمرد ما را
با این دغلحریفان بازی به دستخون است
وز نقشِ کم نماندهست امّیدِ بُرد ما را
گو جانِ خستهی ما با یک نفس برآید
اکنون که آتشِ عشق در سینه مُرد ما را
چون سایه در سفر ها پابندِ دیگرانیم
هر کس به راه افتاد با خویش بُرد ما را
- محمد قهرمان
هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را
خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند
چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را
با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم
آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را
ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم
در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را
سرجوشِ عمرِ خود را چون گل به باد دادیم
در جامِ زندگانی ماندهست دُرد ما را
کودکمزاجیِ ما کمتر نشد ز پیری
بازیچه میفریبد چون طفلِ خُرد ما را
گردون چو دایهی پیر، بیمِهر بود و بیشیر
شد زهرِ خردسالی زین سالخورد ما را
باقی نماند از ما جز مشت استخوانی
از بس که رنجِ پیری در هم فشرد ما را
چون شاخههای سرسَبز از سردمِهریِ دهر
آبی که خورده بودیم در رگ فِسُرد ما را
خونِ شهیدِ عشقیم بر خاکِ ره چکیده
پامال اگر توان کرد، نتوان ستُرد ما را
ما قطرههای اشکیم بر چهرهی یتیمان
چون دانههای باران نتوان شمرد ما را
با این دغلحریفان بازی به دستخون است
وز نقشِ کم نماندهست امّیدِ بُرد ما را
گو جانِ خستهی ما با یک نفس برآید
اکنون که آتشِ عشق در سینه مُرد ما را
چون سایه در سفر ها پابندِ دیگرانیم
هر کس به راه افتاد با خویش بُرد ما را
- محمد قهرمان
اَسفَل 🇮🇷
از خاطرِ عزیزان گردون سِتُرد ما را هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم…
- چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را!
Forwarded from فغان
.
طلوعت از کدامین آسمان آغاز میگردد؟
چنانخورشید روشنکن جهانِ تیرهی ما را
- سروش نظری
t.me/Faqqan | eitaa.com/Faqqan
t.me/Asfall
طلوعت از کدامین آسمان آغاز میگردد؟
چنانخورشید روشنکن جهانِ تیرهی ما را
- سروش نظری
t.me/Faqqan | eitaa.com/Faqqan
t.me/Asfall