اَسفَل 🇮🇷
387 subscribers
901 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
عاشقانه رفیق راهش بود، در شبِ تیره قرصِ ماهش بود
تا دمِ مرگ در سپاهش بود، آفرین بر وفای دلتنگی!

- حمید اقبالی
به جنگ نیاز دارم،
به فضایی که تمام خاطرات، احساسات و دردهای ناشی از آن‌ها را رها کنم.
به چیزی و کسی و جایی تعلق نداشته باشم،
کمی سنگ دل باشم، صدایم به ناله باز نشود
و بتوانم هر چیزی را فراموش کنم؛
و همه چیز پس از چند روز به پایان برسد.
بیا و کشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جان شیخ و شاب انداز

مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

ز کوی می‌کده برگشته‌ام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز

بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دلِ گلاب انداز

اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دخترِ گُلچهرِ رَز نقاب انداز

مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به می‌کده بَر، در خُمِ شراب انداز

ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن ناوَکِ شهاب انداز

- حافظ
ندانمت ز کجا آن سپر به دست آید
که تیر آه من از آسمان بگردانی!

- سعدی
از خاطرِ عزیزان گردون سِتُرد ما را
هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را

خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند
چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را

با اصلِ کهنه‌ی خویش دلبستگی نداریم
آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را

ما برگ‌های زردیم، افتاده بر سرِ هم
در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را

سرجوشِ عمرِ خود را چون گل به باد دادیم
در جامِ زندگانی مانده‌ست دُرد ما را

کودک‌مزاجیِ ما کمتر نشد ز پیری
بازیچه می‌فریبد چون طفلِ خُرد ما را

گردون چو دایه‌ی پیر، بی‌مِهر بود و بی‌شیر
شد زهرِ خردسالی زین سالخورد ما را

باقی نماند از ما جز مشت استخوانی
از بس که رنجِ پیری در هم فشرد ما را

چون شاخه‌های سرسَبز از سردمِهریِ دهر
آبی که خورده بودیم در رگ فِسُرد ما را

خونِ شهیدِ عشقیم بر خاکِ ره چکیده
پامال اگر توان کرد، نتوان ستُرد ما را

ما قطره‌های اشکیم بر چهره‌ی یتیمان
چون دانه‌های باران نتوان شمرد ما را

با این دغل‌حریفان بازی به دستخون است
وز نقشِ کم نمانده‌ست امّیدِ بُرد ما را

گو جانِ خسته‌ی ما با یک نفس برآید
اکنون که آتشِ عشق در سینه مُرد ما را

چون سایه در سفر ها پابندِ دیگرانیم
هر کس به راه افتاد با خویش بُرد ما را

- محمد قهرمان
قایق شما هم از زیر پل مرگ عبور می‌کند.
به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست!
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود

- حسین منزوی