اگر چه زخمی و خسته اگر چه غرقه به خون
ز نسلِ دشنهی فولادم و نمیشکنم!
- سروش نظری
ز نسلِ دشنهی فولادم و نمیشکنم!
- سروش نظری
مثل هرروز گوشهی کافه
قوتمان چای و جمعمان جمع است
ذهن، مشغول وزن و قافیه هاست
همه شاعر، همه قلم در دست
دود سیگار رفت در چشمم
ناخودآگاه پلک را بستم
یاد روز وصال افتادم
یاد دستی که بود در دستم
حامد از شاملو برایم گفت
از بیانِ حکیم، فردوسی
داستان شغاد و رستم و چاه
با کلام فخیمِ فردوسی
یک نفر از کنار میز آمد
شاعری تازه بود و شعری خواند
غزلی گریه دار و پاییزی
خواند و فکرم میان شعرش ماند
باز هم یاد چشمت افتادم
در وجودم چقدر سرشاری
مثل خون در رگی، رگی در قلب
چه نفوذی به قلب من داری!
- سروش نظری
قوتمان چای و جمعمان جمع است
ذهن، مشغول وزن و قافیه هاست
همه شاعر، همه قلم در دست
دود سیگار رفت در چشمم
ناخودآگاه پلک را بستم
یاد روز وصال افتادم
یاد دستی که بود در دستم
حامد از شاملو برایم گفت
از بیانِ حکیم، فردوسی
داستان شغاد و رستم و چاه
با کلام فخیمِ فردوسی
یک نفر از کنار میز آمد
شاعری تازه بود و شعری خواند
غزلی گریه دار و پاییزی
خواند و فکرم میان شعرش ماند
باز هم یاد چشمت افتادم
در وجودم چقدر سرشاری
مثل خون در رگی، رگی در قلب
چه نفوذی به قلب من داری!
- سروش نظری
عاشقانه رفیق راهش بود، در شبِ تیره قرصِ ماهش بود
تا دمِ مرگ در سپاهش بود، آفرین بر وفای دلتنگی!
- حمید اقبالی
تا دمِ مرگ در سپاهش بود، آفرین بر وفای دلتنگی!
- حمید اقبالی
به جنگ نیاز دارم،
به فضایی که تمام خاطرات، احساسات و دردهای ناشی از آنها را رها کنم.
به چیزی و کسی و جایی تعلق نداشته باشم،
کمی سنگ دل باشم، صدایم به ناله باز نشود
و بتوانم هر چیزی را فراموش کنم؛
و همه چیز پس از چند روز به پایان برسد.
به فضایی که تمام خاطرات، احساسات و دردهای ناشی از آنها را رها کنم.
به چیزی و کسی و جایی تعلق نداشته باشم،
کمی سنگ دل باشم، صدایم به ناله باز نشود
و بتوانم هر چیزی را فراموش کنم؛
و همه چیز پس از چند روز به پایان برسد.
بیا و کشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دلِ گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب میباید
ز روی دخترِ گُلچهرِ رَز نقاب انداز
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن ناوَکِ شهاب انداز
- حافظ
خروش و وِلوِله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دلِ گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب میباید
ز روی دخترِ گُلچهرِ رَز نقاب انداز
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن ناوَکِ شهاب انداز
- حافظ
اَسفَل 🇮🇷
بیا و کشتیِ ما در شَطِ شراب انداز خروش و وِلوِله در جان شیخ و شاب انداز مرا به کشتیِ باده درافکن ای ساقی که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز بیار زان مِی گلرنگِ مشک بو جامی شرار رشک و حسد در…
- مرا به میکده بر، در خمِ شراب انداز
از خاطرِ عزیزان گردون سِتُرد ما را
هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را
خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند
چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را
با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم
آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را
ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم
در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را
سرجوشِ عمرِ خود را چون گل به باد دادیم
در جامِ زندگانی ماندهست دُرد ما را
کودکمزاجیِ ما کمتر نشد ز پیری
بازیچه میفریبد چون طفلِ خُرد ما را
گردون چو دایهی پیر، بیمِهر بود و بیشیر
شد زهرِ خردسالی زین سالخورد ما را
باقی نماند از ما جز مشت استخوانی
از بس که رنجِ پیری در هم فشرد ما را
چون شاخههای سرسَبز از سردمِهریِ دهر
آبی که خورده بودیم در رگ فِسُرد ما را
خونِ شهیدِ عشقیم بر خاکِ ره چکیده
پامال اگر توان کرد، نتوان ستُرد ما را
ما قطرههای اشکیم بر چهرهی یتیمان
چون دانههای باران نتوان شمرد ما را
با این دغلحریفان بازی به دستخون است
وز نقشِ کم نماندهست امّیدِ بُرد ما را
گو جانِ خستهی ما با یک نفس برآید
اکنون که آتشِ عشق در سینه مُرد ما را
چون سایه در سفر ها پابندِ دیگرانیم
هر کس به راه افتاد با خویش بُرد ما را
- محمد قهرمان
هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را
خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند
چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را
با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم
آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را
ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم
در قتلگاه پاییز نتوان شمرد ما را
سرجوشِ عمرِ خود را چون گل به باد دادیم
در جامِ زندگانی ماندهست دُرد ما را
کودکمزاجیِ ما کمتر نشد ز پیری
بازیچه میفریبد چون طفلِ خُرد ما را
گردون چو دایهی پیر، بیمِهر بود و بیشیر
شد زهرِ خردسالی زین سالخورد ما را
باقی نماند از ما جز مشت استخوانی
از بس که رنجِ پیری در هم فشرد ما را
چون شاخههای سرسَبز از سردمِهریِ دهر
آبی که خورده بودیم در رگ فِسُرد ما را
خونِ شهیدِ عشقیم بر خاکِ ره چکیده
پامال اگر توان کرد، نتوان ستُرد ما را
ما قطرههای اشکیم بر چهرهی یتیمان
چون دانههای باران نتوان شمرد ما را
با این دغلحریفان بازی به دستخون است
وز نقشِ کم نماندهست امّیدِ بُرد ما را
گو جانِ خستهی ما با یک نفس برآید
اکنون که آتشِ عشق در سینه مُرد ما را
چون سایه در سفر ها پابندِ دیگرانیم
هر کس به راه افتاد با خویش بُرد ما را
- محمد قهرمان
اَسفَل 🇮🇷
از خاطرِ عزیزان گردون سِتُرد ما را هر کس به یادِ ما بود، از یاد بُرد ما را خوبان گنه ندارند گر یادِ ما نکردند چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را با اصلِ کهنهی خویش دلبستگی نداریم آسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما را ما برگهای زردیم، افتاده بر سرِ هم…
- چون شعرِ بد به خاطر نتوان سپرد ما را!