جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمیدانم
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
ترکیب اصالت و قدرت خیلی زیباست و زمینه تولد یک حماسه است؛
اگر عنصر "الهی بودن" هم بهش اضافه بشه در زیباترین حالت خودش قرار میگیره.
اگر عنصر "الهی بودن" هم بهش اضافه بشه در زیباترین حالت خودش قرار میگیره.
من داشتم آسیب میدیدم و عصبانی بودم.
نمیتوانستم برای دردی که تحمل میکردم نامی بگذارم؛
نمیدانم این درد نامی دارد یا نه، اما من اشک را در چشمانم احساس میکردم.
- چارلز دیکنز
نمیتوانستم برای دردی که تحمل میکردم نامی بگذارم؛
نمیدانم این درد نامی دارد یا نه، اما من اشک را در چشمانم احساس میکردم.
- چارلز دیکنز
فرود آمدم از بهشتت در این باغِ ویران خدایا
فرود آمدم تا نباشم جدا زین اسیران خدایا
مگر این فراموشخانه، به زیر نگین شما نیست؟
که کس حسب حالی نپرسید از این گوشهگیران خدایا
به جز سایههای ابوالهول، در این لوحِ وحشت عیان نیست
چه خشت و چه آیینه پیشِ جوانان و پیران خدایا
به باغ جهانت چه بندم دلی را که بسیار دیدهست
که حتی بهار جنانت پر است از کویران خدایا
پشیمانم از زر شدنها مرا آن مسی کن که بودم
به خود بازگردان مرا وُ ز غیرم بمیران خدایا
گُنه قند و ابنای آدم شکربند، آیا روا بود
در آن لوح، دوزخ نوشتن بر این ناگزیران خدایا؟
جهانت قفس بود و این را، پذیرفته بودیم اما
نه همبندیِ روبهان بود، سزاوارِ شیران خدایا
گرفتم بهشت است اینجا، ولی کو پسند دل ما
چه داری بگویی تو آیا به دوزخ ضمیران خدایا؟
اگر دیگران خوب، منْ بد، مرا ای بزرگِ سرآمد
به دلناپذیری جدا کن از این دلپذیران خدایا
- حسین منزوی
فرود آمدم تا نباشم جدا زین اسیران خدایا
مگر این فراموشخانه، به زیر نگین شما نیست؟
که کس حسب حالی نپرسید از این گوشهگیران خدایا
به جز سایههای ابوالهول، در این لوحِ وحشت عیان نیست
چه خشت و چه آیینه پیشِ جوانان و پیران خدایا
به باغ جهانت چه بندم دلی را که بسیار دیدهست
که حتی بهار جنانت پر است از کویران خدایا
پشیمانم از زر شدنها مرا آن مسی کن که بودم
به خود بازگردان مرا وُ ز غیرم بمیران خدایا
گُنه قند و ابنای آدم شکربند، آیا روا بود
در آن لوح، دوزخ نوشتن بر این ناگزیران خدایا؟
جهانت قفس بود و این را، پذیرفته بودیم اما
نه همبندیِ روبهان بود، سزاوارِ شیران خدایا
گرفتم بهشت است اینجا، ولی کو پسند دل ما
چه داری بگویی تو آیا به دوزخ ضمیران خدایا؟
اگر دیگران خوب، منْ بد، مرا ای بزرگِ سرآمد
به دلناپذیری جدا کن از این دلپذیران خدایا
- حسین منزوی
اگر چه زخمی و خسته اگر چه غرقه به خون
ز نسلِ دشنهی فولادم و نمیشکنم!
- سروش نظری
ز نسلِ دشنهی فولادم و نمیشکنم!
- سروش نظری
مثل هرروز گوشهی کافه
قوتمان چای و جمعمان جمع است
ذهن، مشغول وزن و قافیه هاست
همه شاعر، همه قلم در دست
دود سیگار رفت در چشمم
ناخودآگاه پلک را بستم
یاد روز وصال افتادم
یاد دستی که بود در دستم
حامد از شاملو برایم گفت
از بیانِ حکیم، فردوسی
داستان شغاد و رستم و چاه
با کلام فخیمِ فردوسی
یک نفر از کنار میز آمد
شاعری تازه بود و شعری خواند
غزلی گریه دار و پاییزی
خواند و فکرم میان شعرش ماند
باز هم یاد چشمت افتادم
در وجودم چقدر سرشاری
مثل خون در رگی، رگی در قلب
چه نفوذی به قلب من داری!
- سروش نظری
قوتمان چای و جمعمان جمع است
ذهن، مشغول وزن و قافیه هاست
همه شاعر، همه قلم در دست
دود سیگار رفت در چشمم
ناخودآگاه پلک را بستم
یاد روز وصال افتادم
یاد دستی که بود در دستم
حامد از شاملو برایم گفت
از بیانِ حکیم، فردوسی
داستان شغاد و رستم و چاه
با کلام فخیمِ فردوسی
یک نفر از کنار میز آمد
شاعری تازه بود و شعری خواند
غزلی گریه دار و پاییزی
خواند و فکرم میان شعرش ماند
باز هم یاد چشمت افتادم
در وجودم چقدر سرشاری
مثل خون در رگی، رگی در قلب
چه نفوذی به قلب من داری!
- سروش نظری