من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه میتابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذرهی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما
دری زین دخمه سوی خانهی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز میدادم
در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی
به دل میدیدمت وز جان سلامت میفرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایهست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
- #هوشنگ_ابتهاج
🩸@Asfall
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه میتابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذرهی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما
دری زین دخمه سوی خانهی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز میدادم
در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی
به دل میدیدمت وز جان سلامت میفرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایهست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
- #هوشنگ_ابتهاج
🩸@Asfall
Forwarded from فغان
Forwarded from Saved Messages
من آن خشمی بودم که بروز داده نمیشد. آن کلماتی بودم که به زبان نمیآمد. آن نگاهی بودم که از شرم دزدیده میشد. آن احساسی بودم که از حیا ابراز نمیشد.
من؛ مجموعهی ناگفتنیها و ناممکنیها بودم.
من؛ مجموعهی ناگفتنیها و ناممکنیها بودم.
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی
بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی
چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی
رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی
تسلی دل خود میدهم به ملک محبت
گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعلهٔ آهی
فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی
- فروغی بسطامی
🩸@Asfall
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی
بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی
چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی
رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی
تسلی دل خود میدهم به ملک محبت
گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعلهٔ آهی
فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی
- فروغی بسطامی
🩸@Asfall
Saved Messages
در عالم رازیست که جز با بهای خون، فاش نمیشود.
- به خون شوییم خونت، ای برادر
Forwarded from مَحيص.
عمروعاص به معاویه گفت: در این جنگ اگر عمار کشته شود پیش بینی پیامبر محقق میشود و حقانیت علی(علیهالسلام) بر همهی لشگر اثبات خواهد شد و بی چون و چرا جنگ را میبازیم! معاویه گفت: نگران نباش؛ باید بگوییم علی مقصر استو عمار را از عمد به جنگ آورده تا او را به کشتن دهد و حقانیت خود را ثابت کند. خبر در بین لشگریان پخش شد و در نهایت به علی(علیهالسلام) رسید جواب دندان شکنی داد و فرمود؛ اگر این حرف درست باشد پس قاتل حمزه سیدالشهدا(ع) خود پیامبر است چون در جنگ همراه او بود و شهادت او را پیش بینی کرده بود.
[کار خودشونه به روایت تاریخ.]
[کار خودشونه به روایت تاریخ.]
Forwarded from Saved Messages
أللهم إنا نشکو إلیکَ فَقدَ نَبیِنا و غَیبَة وَلیِنا و کِثرَة عَدوِنا و قِلة عَددِنا و شِدَة الفِتَن.