روزی جبرئیل خدمت پیامبر مشغول صحبت بود که امیرمومنان وارد شد. جبرئیل وقتی آن حضرت را دید، برخاست و تعظیم بجای آورد. پیامبر فرمودند: ای جبرئیل! از چه جهت به این جوان تعظیم میکنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او حق تعلیم بر من دارد. پیامبر فرمودند: چه تعلیمی؟ جبرئیل عرض کرد: وقتی که حق تعالی مرا خلق کرد، از من پرسید: «تو کیستی و من کیستم؟» ، من در جواب متحیر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم، که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و گفت که ای جبرئیل بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل، جبرئیلم» . از این جهت او را که دیدم، تعظیمش کردم. پیامبر پرسیدند: مدت عمر تو چند سال است؟ امین وحی پاسخ داد: یا رسولالله! در آسمان ستارهای هست کـه هر ۳۰ هزار سال یکبار طلوع میکند، من آن را ۳۰ هزار بار دیدهام!
🩸@Asfall
🩸@Asfall
Forwarded from Saved Messages
ما أطول هذا العناء و أبعد هذا الرّجاء.
آه، آن رنج و اندوه چقدر طولانی، و امیدِ گشایش چقدر دور است.
• امام علی علیهالسلام - خطبه۱۸۷
آه، آن رنج و اندوه چقدر طولانی، و امیدِ گشایش چقدر دور است.
• امام علی علیهالسلام - خطبه۱۸۷
صعصعه بن صوحان از ارادتمندان امیر (ع) روزی از ایشان پرسید: یا امیرالمومنین تو برتر هستی یا عیسی مسیح؟
امام فرمود: من برترم؛ آنگاه که مادر عیسی (ع) خواست بچهاش را به دنیا بیاورد و زمان وضع حملش رسید، از طرف خداوند فرمان رسید: مریم از بیتالمقدس بیرون برو که اینجا جای زایمان نیست؛ اینجا عبادتگاه است! و او به زیر یک نخل خشک پناه برد.
اما وقتی مادر من در مسجدالحرام، آثار وضع حمل را دید و خواست از آنجا خارج شود، ندا رسید: داخل خانه ما بیا، سپس دیوار کعبه شکافت و مادرم مرا در خانه خدا به دنیا آورد و سه روز مهمان پروردگارم بودم.
🩸@Asfall
امام فرمود: من برترم؛ آنگاه که مادر عیسی (ع) خواست بچهاش را به دنیا بیاورد و زمان وضع حملش رسید، از طرف خداوند فرمان رسید: مریم از بیتالمقدس بیرون برو که اینجا جای زایمان نیست؛ اینجا عبادتگاه است! و او به زیر یک نخل خشک پناه برد.
اما وقتی مادر من در مسجدالحرام، آثار وضع حمل را دید و خواست از آنجا خارج شود، ندا رسید: داخل خانه ما بیا، سپس دیوار کعبه شکافت و مادرم مرا در خانه خدا به دنیا آورد و سه روز مهمان پروردگارم بودم.
🩸@Asfall
پیاده به درب صحن مبارک رسیدیم، داخل شدیم، در حقیقت به بهشت برین وارد شدیم! صحنی گشاد با روحی بسیار، گنبد طلا و منارههای حضرت در وسط هم ایوان طلا بالای سردرب صحن، اسم نادرشاه را نوشتهاند، سه سمت صحن بازست یک سمت صحن که رو به مشرقست وصلست به رواق حضرت و طاق زدهاند، مثل دالان راه دارد. گنبد طلا که از نادرشاه است، روحی داده بود؛ به کفشکن رسیده اذن دخول و زیارتنامه خوانده، داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود. روح و صفائی داشت که محالست هیچ جای دنیا هیچ باغی به این صفا باشد. کاشی معرق غریبی توی گنبدکار کردهاند. که هیچ همچه کاشی در دنیا نشود. مثل مینائی که در سرقلیانهای اعلا درست میکنند
از او هم بهتر قندیل طلا، نقره، شمعدان و.. بسیارست، پردههای زیاد از اطراف آویزان، ضریح حضرت از نقرهست گویا پیشکش صفویهاست. فرشهای ابریشمی که شاهعباس انداخته و رقم هم دارد «کلب آستان علی، عباس» مثل اینست که امروز از کارخانه درآمده، بسیار فرشهای خوبیست.
نماز و زیارت خوانده شد، الحمدالله به این توفیق رسیدیم. شکرخدارا واقعا حظی کردیم که کمتر همچه چیزی نصیب میشود
- خاطرات ناصرالدينشاه از سفر نجف
🩸@Asfall
از او هم بهتر قندیل طلا، نقره، شمعدان و.. بسیارست، پردههای زیاد از اطراف آویزان، ضریح حضرت از نقرهست گویا پیشکش صفویهاست. فرشهای ابریشمی که شاهعباس انداخته و رقم هم دارد «کلب آستان علی، عباس» مثل اینست که امروز از کارخانه درآمده، بسیار فرشهای خوبیست.
نماز و زیارت خوانده شد، الحمدالله به این توفیق رسیدیم. شکرخدارا واقعا حظی کردیم که کمتر همچه چیزی نصیب میشود
- خاطرات ناصرالدينشاه از سفر نجف
🩸@Asfall
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال:
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
- #فریدون_مشیری
🩸@Asfall
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال:
که دستم به دست توست!
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
- #فریدون_مشیری
🩸@Asfall
اکثر مردم هنگامی که به پایانِ کار میرسند و نظری بر گذشته میافکنند، درمییابند که سرتاسرِ زندگی را چون چیزی گذرا زیستهاند و با حیرت مشاهده میکنند که آنچه بیاعتنا از کنارش گذشتهاند و لذّتی از آن نبردهاند،همان زندگیشان بوده است؛ یعنی همان چیزی که به خاطرش زندگی کردهاند.
انسان فریاد بر میآورد که امید و آرزو او را فریفتهاند تا اینکه عاقبت در آغوش مرگ به رقص درآید!
آه چه مخلوق حریصِ سیری ناپذیری است این انسان!
- #آرتور_شوپنهاور
🩸@Asfall
انسان فریاد بر میآورد که امید و آرزو او را فریفتهاند تا اینکه عاقبت در آغوش مرگ به رقص درآید!
آه چه مخلوق حریصِ سیری ناپذیری است این انسان!
- #آرتور_شوپنهاور
🩸@Asfall
Forwarded from Saved Messages (Fateme Sherafatii)
من همانم که میدانم در روز روحت چه جراحتهایی بر میدارد! و در شب، تمام روحت را در خواب باز پس میگیرم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آنرا به زندگی برانگیخته، و تا مرگت که بسویم بازگردی، به اینکار ادامه میدهم.
• انعام ٦٠
• انعام ٦٠