سران متکبر قریش نشسته بودند و «حضرت مصطفی» سخن میگفت. انگشت اشاره رو به مشرکان گرفت و گفت: «یا از عقاید و کارهاى خلاف خود دست بردارید یا خداوند کسى را برمیانگیزد که با شمشیر، بخاطر دفاع از اسلام، گردن شما را میزند؛ کسى که خداوند قلب او را بر ایمان آزموده و مملو از ایمان به خودش ساخته است» . پس از سخنان صریح نبی، صدای همهمه جمع بلند شد. ملعون اول با تعجب پرسید: او کیست؟ بلافاصله دومین ملعون نیز همان سوال را تکرار کرد. او کیست؟ پیامبر فرمود: او همان «وصله زننده نعلین» است. نگاه جمعیت و آن دو نفر به سوی «علی» علیهالسلام چرخید که مشغول وصله زدن نعلین پیامبر خدا بود.
🩸@Asfall
🩸@Asfall
Booye Pirahane Yousef
Majid Entezami
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
✍🏻 - #قيصر_امين_پور
🎼 - #مجید_انتظامی
🩸@Asfall
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
✍🏻 - #قيصر_امين_پور
🎼 - #مجید_انتظامی
🩸@Asfall
Forwarded from سيد تقى سيدى
#غزل_جدید
غير تو خيرى نديدم از دعاى هيچكس
يا خدايى كه تو دارى يا خداى هيچکس
مرگ هم زیباست وقتی با خدا طی کرده ام
من بهجای تو بمیرم، تو بهجای هیچکس
من حبابی کوچکم، از دار دنیا غیرِ تو
در دل تنگم ندارم جا براى هيچكس
از تو می گویند دائم با زبان بوسه ها
ماهیان از پشت شیشه با صداى هيچكس
گریه کن، دشنام ده، دلگیر شو، اما بمان
هيچ كس اينجا نمى ماند به پاى هيچكس
囧
غير تو خيرى نديدم از دعاى هيچكس
يا خدايى كه تو دارى يا خداى هيچکس
مرگ هم زیباست وقتی با خدا طی کرده ام
من بهجای تو بمیرم، تو بهجای هیچکس
من حبابی کوچکم، از دار دنیا غیرِ تو
در دل تنگم ندارم جا براى هيچكس
از تو می گویند دائم با زبان بوسه ها
ماهیان از پشت شیشه با صداى هيچكس
گریه کن، دشنام ده، دلگیر شو، اما بمان
هيچ كس اينجا نمى ماند به پاى هيچكس
囧
اَسفَل 🇮🇷
تهران پادکست – رضا براهنی | که آفتاب بیاید، نیامد
کشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان، دو گونه را چنان گدازهی پولاد سمت خلق گرفتم
که آفتاب بیاید...
چو آمدم به خیابان، دو گونه را چنان گدازهی پولاد سمت خلق گرفتم
که آفتاب بیاید...
Forwarded from سيد تقى سيدى
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد