Forwarded from Saved Messages
غم نیست گر به طعنهٔ خلق، امتحان کنی
مارا بخر ؛ که خلق خریدار درهماند …
مارا بخر ؛ که خلق خریدار درهماند …
روزی شعر من امشب دو برابر شده است
چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است
چون که بانوی کلابیه پسر آورده
چشم وا کن، پدر خاک قمر آورده
هر که از قافلهٔ فطرسیان جا مانده
نظرش خیره به گهواره سقا مانده
زور بازوی تو بی حد و عدد خواهد شد
بعد از این امّ بنین، امّ اسد خواهد شد
با وجود تو زمین حیدر دیگر دارد
کعبه جا دارد اگر باز ترک بردارد
از در خانه او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز
ماه ذیالحجه که عباس به حج عازم شد
همه بر کعبه ولی کعبه بر او محرم شد
در طوافش سخن از عقل فراتر می گفت
در حقیقت «لکَ لبَّیکَ برادر» می گفت!
این اباالفضل که از قبله فراتر می رفت
مرتضی بود که بر دوش پیمبر می رفت
علی اکبر به ثنا گویی او می آید:
چقدر منبر کعبه به عمو می آید!
خطبه خواند و همه را محو صدای خود کرد
در حقیقت همه را قبله نمای خود کرد
گفت این خانه که حق آمد و ایجادش کرد
مسجدی بود که بابای من آبادش کرد
از در خانه او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز
کاشف الکرب تویی؛ خنده ارباب تویی
«پدرِ خاک» علی و «پدرِ آب» تویی!
روی چشم تو بود جای حسن جای حسین
هست ما بین دو ابروی تو بین الحرمین
پیش خورشید و قمر سایه تو سنگین است
و فقط محضر زینب سر تو پایین است
ساقی ما چه شرابی چه سبویی دارد
بنویسید رقیه چه عمویی دارد
صحبت از مردی تو کار بنی هاشم بود
نام تو در دل میدان رجز قاسم بود
زور بازوی علی ریخته در بازویت
ذوالفقاری نبود تیزتر از ابرویت
تیغ چرخاندهای و پیش تو طوفان هیچ است
لشگری پیشت اگر آمده میدان، هیچ است
وسط جنگ زمین را به زمان دوخته ای
فنّ شمشیر زنی را ز که آموخته ای؟!
ای جوان! پیر رهت کیست از آن شاه بگو؟
«أشهدُ أنَّ علیّاً ولی الله» بگو
او علمدار حسین است ببخشید مرا
مدح او کار حسین است ببخشید مرا
- #مجید_تال
🌕 @Asfall
چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است
چون که بانوی کلابیه پسر آورده
چشم وا کن، پدر خاک قمر آورده
هر که از قافلهٔ فطرسیان جا مانده
نظرش خیره به گهواره سقا مانده
زور بازوی تو بی حد و عدد خواهد شد
بعد از این امّ بنین، امّ اسد خواهد شد
با وجود تو زمین حیدر دیگر دارد
کعبه جا دارد اگر باز ترک بردارد
از در خانه او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز
ماه ذیالحجه که عباس به حج عازم شد
همه بر کعبه ولی کعبه بر او محرم شد
در طوافش سخن از عقل فراتر می گفت
در حقیقت «لکَ لبَّیکَ برادر» می گفت!
این اباالفضل که از قبله فراتر می رفت
مرتضی بود که بر دوش پیمبر می رفت
علی اکبر به ثنا گویی او می آید:
چقدر منبر کعبه به عمو می آید!
خطبه خواند و همه را محو صدای خود کرد
در حقیقت همه را قبله نمای خود کرد
گفت این خانه که حق آمد و ایجادش کرد
مسجدی بود که بابای من آبادش کرد
از در خانه او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز
کاشف الکرب تویی؛ خنده ارباب تویی
«پدرِ خاک» علی و «پدرِ آب» تویی!
روی چشم تو بود جای حسن جای حسین
هست ما بین دو ابروی تو بین الحرمین
پیش خورشید و قمر سایه تو سنگین است
و فقط محضر زینب سر تو پایین است
ساقی ما چه شرابی چه سبویی دارد
بنویسید رقیه چه عمویی دارد
صحبت از مردی تو کار بنی هاشم بود
نام تو در دل میدان رجز قاسم بود
زور بازوی علی ریخته در بازویت
ذوالفقاری نبود تیزتر از ابرویت
تیغ چرخاندهای و پیش تو طوفان هیچ است
لشگری پیشت اگر آمده میدان، هیچ است
وسط جنگ زمین را به زمان دوخته ای
فنّ شمشیر زنی را ز که آموخته ای؟!
ای جوان! پیر رهت کیست از آن شاه بگو؟
«أشهدُ أنَّ علیّاً ولی الله» بگو
او علمدار حسین است ببخشید مرا
مدح او کار حسین است ببخشید مرا
- #مجید_تال
🌕 @Asfall
میدان صفین غرق خاک و خون بود و نبرد بالا گرفته بود. مردی از سپاه شام، غرق در سلاح بیرون آمد درحالیکه سوره نباء را حمایل کرده بود و آیات این سوره را قرائت میکرد. مردی از سپاه امیر (ع) خواست که به سمت او برود و با او بجنگد اما امام اشاره کرد و فرمود: بایست و سپس خودش به سوی مرد شامی رفت و خطاب به او فرمود: آیا «نبأ عظیم» را که در آن اختلاف کردهاند میشناسی؟ آن مرد گفت: نه. امیرمومنان پاسخ داد: «به خدا سوگند من «نبأ عظیم» هستم که دربارهی من اختلاف کردید و بر ولایت من منازعه میکنید و از ولایت من، بعد از آن که پذیرفته بودید، بازگشتید و بعد از آن که با شمشیر من هدایت شدید با این عصیان خود هلاک گشتید؛ روز غدیر دانستید و روز قیامت خواهید دانست آنچه را که دانسته بودند» . امام بعد از این جملات، ذوالفقار خود را بر فرق سر مرد شامی کوبید و او را به جهنم فرستاد.
🩸@Asfall
🩸@Asfall
سران متکبر قریش نشسته بودند و «حضرت مصطفی» سخن میگفت. انگشت اشاره رو به مشرکان گرفت و گفت: «یا از عقاید و کارهاى خلاف خود دست بردارید یا خداوند کسى را برمیانگیزد که با شمشیر، بخاطر دفاع از اسلام، گردن شما را میزند؛ کسى که خداوند قلب او را بر ایمان آزموده و مملو از ایمان به خودش ساخته است» . پس از سخنان صریح نبی، صدای همهمه جمع بلند شد. ملعون اول با تعجب پرسید: او کیست؟ بلافاصله دومین ملعون نیز همان سوال را تکرار کرد. او کیست؟ پیامبر فرمود: او همان «وصله زننده نعلین» است. نگاه جمعیت و آن دو نفر به سوی «علی» علیهالسلام چرخید که مشغول وصله زدن نعلین پیامبر خدا بود.
🩸@Asfall
🩸@Asfall
Booye Pirahane Yousef
Majid Entezami
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
✍🏻 - #قيصر_امين_پور
🎼 - #مجید_انتظامی
🩸@Asfall
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
✍🏻 - #قيصر_امين_پور
🎼 - #مجید_انتظامی
🩸@Asfall
Forwarded from سيد تقى سيدى
#غزل_جدید
غير تو خيرى نديدم از دعاى هيچكس
يا خدايى كه تو دارى يا خداى هيچکس
مرگ هم زیباست وقتی با خدا طی کرده ام
من بهجای تو بمیرم، تو بهجای هیچکس
من حبابی کوچکم، از دار دنیا غیرِ تو
در دل تنگم ندارم جا براى هيچكس
از تو می گویند دائم با زبان بوسه ها
ماهیان از پشت شیشه با صداى هيچكس
گریه کن، دشنام ده، دلگیر شو، اما بمان
هيچ كس اينجا نمى ماند به پاى هيچكس
囧
غير تو خيرى نديدم از دعاى هيچكس
يا خدايى كه تو دارى يا خداى هيچکس
مرگ هم زیباست وقتی با خدا طی کرده ام
من بهجای تو بمیرم، تو بهجای هیچکس
من حبابی کوچکم، از دار دنیا غیرِ تو
در دل تنگم ندارم جا براى هيچكس
از تو می گویند دائم با زبان بوسه ها
ماهیان از پشت شیشه با صداى هيچكس
گریه کن، دشنام ده، دلگیر شو، اما بمان
هيچ كس اينجا نمى ماند به پاى هيچكس
囧
اَسفَل 🇮🇷
تهران پادکست – رضا براهنی | که آفتاب بیاید، نیامد
کشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان، دو گونه را چنان گدازهی پولاد سمت خلق گرفتم
که آفتاب بیاید...
چو آمدم به خیابان، دو گونه را چنان گدازهی پولاد سمت خلق گرفتم
که آفتاب بیاید...
Forwarded from سيد تقى سيدى
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد