اَسفَل 🇮🇷
388 subscribers
901 photos
163 videos
35 files
113 links
مطالبی که می‌نویسم یا می‌پسندم.

[و خوابم ، وقتی بمیرم بیدار خواهم شد.]

لینک ناشناس:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-050ed59659
Download Telegram
Forwarded from Saved Messages
بی هیچ جوابی و سؤالی بغلم کن!
خسته‌تر از آنم که بگویم به چه علت …

@donntnow |
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود!

- #حسین_منزوی

🎞 Breaking bad

🩸@Asfall
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷 (soroush.110)
بُکاءِ ما همه تبدیل بر تباکی شد...
- خدایا قلبامون رو رقیق نگهدار، نذار سخت و سنگ شن.
Channel photo updated
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷 (soroush.110)
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مُشتی گَرَت از خاک #وطن هست به سر کن...
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷 (soroush.110)
غیرت کن و اندیشۀ ایام بَتَر کن
اندر جلوی تیرِ عدو سینه سپر کن...
بیدل از یادِ خویش هم رفتم!
که فراموش کرده است مرا؟!

- #بیدل_دهلوی
Khob Shod
Homayoun Shajarian
ای زلف یار این همه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده ایم!

- #صائب_تبریزی

🩸@Asfall
Arayeshe Ghaliz 2
Homayoun Shajarian Sohrab Pournazeri
فدایِ همتِ مسـتی که چون رسید به پیری
ز اسـتکانِ شـــــرابش نظاره کــرد جـهـان را

🩸@Asfall
Forwarded from هوای خوش...
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود...

@havakhoshast
گناه، از منِ امّیدوارِ او زاهد!
تو بهرِ توشه‌ی فردا ثواب را بردار...
Forwarded from مُسامره
وقتی کرونا آمد فهمیدم دوست خوب یعنی جلال. از وقتی مجبور شدیم کمتر همدیگر را ببینیم، پیغام‌های جلال بیشتر شد. بیشتر روزها می‌پرسید «همه چی خوبه..؟ رو به راهی؟» و من‌ جواب‌ می‌دادم «مخلصتم، عالی». جلال هم یک علامت پیروزی با دو تا گل می‌فرستاد. بعد از مدتی دیگر پیغام‌های جلال را باز نمی‌کردم چون می‌دانستم می‌خواهد حالم را بپرسد و حالم خوب بود.
وقتی جلال زنگ می‌زد و می‌گفت «نگرانت شدم، یه هفته‌ست پیغام‌های من رو باز هم نکردی» از خجالت آب می‌شدم اما خیالم راحت بود که جلال هست. می‌دانستم همیشه هست و همین خیالم را راحت می‌کرد. گاهی برایش می‌نوشتم «جلال یه قراری بذاریم و همو ببینیم» و او جواب میداد «هر وقت بگی، هر جا بگی» و من هیچوقت و هیچ جا را نمی‌گفتم چون جلال همیشه بود.
چند روز پیش دیدم بیست و هفت پیغام باز نکرده از جلال دارم. پیغام‌ها را باز کردم. در پیغام‌های اول مثل همیشه حالم را پرسیده بود، بعد گفته بود که نگرانم شده است، بعد همانجا تماس گرفته بود، بعد نوشته بود از بچه‌ها شنیده که حالم خوب است و خیالش راحت شده است. به جلال پیغام دادم «جلال جان نوکرتم و شرمنده‌ام، به خدا خیلی درگیر بودم. خوبی؟» سه روز گذشت و جلال پیغامم را باز نکرد. بعد نوشتم «جلال خواهش می‌کنم جواب بده»...

سه ساعت بعد جلال زنگ زد. شیرجه زدم گوشی را برداشتم و گفتم «جلال جانم، خوبی؟» جلال گفت «این دیوانه بازی‌ها چیه در میاری؟ این چی بود تو اینستا گذاشتی؟ کلی آدم فکر کردند من مرده‌ام!» گفتم «جلال کجا بودی؟ الان که زنگ زدی انگار خدا دنیا رو به من داد!» جلال گفت «من هرروز بهت پیغام میدادم حالت رو می‌پرسیدم تو عین خیالت نبود. پیغام‌ها رو باز هم نمیکردی، تا نبودم عزیز شدم؟‌» گفتم «من فکر می‌کردم هرجوری بشه تو همیشه هستی» جلال گفت «اونایی که همیشه هستند هم یه موقع‌هایی دیگه نیستند» گفتم «یعنی چی؟» جلال گفت «ببین... کاکتوس اصلا آب نمی‌خواد ولی کاکتوس هم آب می‌خواد!» به جلال گفتم «تا عمر دارم این حرفت یادم نمیره.»
امروز ظهر جلال زنگ زد، توی یک موقعیت ناجوری بودم و با خودم گفتم نیم ساعت بعد زنگ خواهم زد، اما نمی‌دانم چرا فراموش کردم. الان جلال دوباره زنگ زد و گفت «باز هم چهار تا پیغام گذاشتم و ندیدی». بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد قطع کرد...

#سروش_صحت
Babe Delami
Mohsen Chavoshi
[ با بوسه بر قلمِ پدرام پاریزی، ترانه‌سرای این اثر ]

🌧 @Asfall
میرزا💔.
اَسفَل 🇮🇷
میرزا💔.
میرزا کوچک ـ سجاد حقگو
<unknown>
چقدر جنگلا خوسّی، ملت وَسّی، خسته نُبُسّی؟ می‌جان جانانا...
.
چقدر در جنگل‌ها می‌خوابی، برای مردم، خسته نشدی؟ ای جان جانانم...

پ.ن: این ترانه فولکلور سالها توسط مردم گیلان ترنم می‌شد.

🩸@Asfall
اَسفَل 🇮🇷
<unknown> – میرزا کوچک ـ سجاد حقگو
چرا زودتر نایی؟
تندتر نایی؟
تنها بنایی؛ گیلان ویرانا...

چرا زودتر نمیای؟
تندتر نمیای؟
تنها گذاشتی گیلانِ ویران را...
اَسفَل 🇮🇷
میرزا💔.
دیروز درست شد ۱۰۰ سال؛ به تاریخ ۱۱ آذر یک قرن پیش، روزی که چاقو سر میرزا را بیخ تا بیخ برید، اما خون آن‌طور که تفنگچی‌ها دل‌شان می‌خواست فواره نزد. خون، فقط چند قطره سیاه و لزج شد روی پوست روشن میرزا که از سرما، تاول زده بود. چاقو سر میرزا را بیخ تا بیخ برید، اما ترس آن‌طور که تفنگچی‌ها می‌خواستند به چهره میرزا نیامد، حتی تبسم کمرنگ و همیشگی‌اش از روی لب‌هایش پاک نشد، آه نکشید، التماس نکرد، نگریست. پیش‌تر در برف یخ زده بود اما اگر سرش را نبریده بودند و می‌دیدی‌اش ، خیال می‌کردی آسوده خاطر، با همان چشم‌های سبز تیرهٔ گیلکی‌اش، خیره شده به آسمان گرفته و آن‌قدر محو تماشای ابرها شده که یادش رفته برف را از روی موها و ریش‌هایش بتکاند و به همین خاطر برف، روی محاسنش یخ زده و قندیل بسته است.
حالا از مرگ میرزا یونس معروف به میرزا کوچک‌خان ۱۰۰ سال می‌گذرد و سردار جنگل با سر و تنی از هم جدا در محله سلیمان داراب رشت، خواب قیام جنگل را می‌بیند. خواب رفقایش را، خواب جنگ با روس‌هایی که میرزا می‌دانست به مردم ستم می‌کنند و خاک عزیزش را اشغال کرده‌اند. خواب جنگ با قزاق‌ها، خواب ۱۱ آذر ۱۳۰۰ هجری خورشیدی را که او، رفیق قدیمی‌اش میرزا هوشنگ را روی کول انداخته  و در کوه‌های خلخال، در غوغای برف و طوفان، سخت و سنگین گام بر می‌دارد به سمت پناهگاهی که می‌داند نرسیده به آن، سرما او را از پای در می‌آورد اما دلش خوش است که مرگش، به دست دشمن قزاق نیست و بدخواهان وقتی به او می‌رسند که مدت‌ها قبل، به رفقای شهیدش پیوسته است. به عکسی از سر بریده میرزا نگاه می‌کنم و می‌دانی اولین چیزی که از قهرمان ملی کشورم به یاد می‌آورم، چیست؟ لالایی محزون گیلکی که مردی غمگین با بغض می‌خواند «خسته نشوی ای جان جانانم، با تو هستم میرزا کوچک‌خان! دل‌نگرانت هستم؛ چرا زودتر نمی‌آیی؟» و این تنها میراث ما از جناب میرزاست؛ متأسفیم سردار جنگل که این‌جا، همان‌جایی که تو برای استقلالش صد سال پیش یخ زدی؛ جای افسانه‌هایی چون جومونگ است نه واقعیت‌هایی مثل تو؛ شرمنده‌ایم که حتی یک خط برای دفاع از تو و قیامت بلد نیستیم اما تا دلت بخواهد خزعبلات و قهرمان‌های تخیلی هالیوودی را از حفظیم. راستی چرا این روزها این همه سرد و دل‌گیر شده؟ شاید چون ۱۰۰ سال پیش تو در کوه‌های خلخال، با رفیقی خسته روی کولت، در برف یخ زدی؛ اما ای کاش مرام و مسلک تو در خاطرمان یخ نمی‌زد.

- #سجاد_عبدی

🩸@Asfall