آسمون☁️
88 subscribers
328 photos
14 videos
4 files
69 links
Download Telegram
آخه جدی چرا؟
یه نکته جالبی که وجود داره اینه که اکثر بچه‌ها وقتی بهشون توضیح میدی یا یه جمله کوتاه میگی که قصدت چیه و چه کاری می‌خوای بکنی خیلی سریع آروم میشن و همکاری می‌کنن.
مثلا اکثر بچه‌ها از آمپول می‌ترسن و نمی‌ذارن برای معاینه نزدیک بشیم ولی تا بهشون میگی که کاریت ندارم و آمپول نمی‌زنم آروم میشن. گوگولیا🥹😂
حتی اینکه دستاتو نشون بدی و بگی ببین دستام خالیه و آمپول ندارم هم استرسشون رو کم می‌کنه و همکاریشون بیشتر میشه.
❤3
خیلی وقتا بچه‌ها از خود پروسیجر نمی‌ترسن، از روی تخت دراز کشیدن یا وسایل اطرافشون می‌ترسن.
مثلاً توی اکو، نه آمپول هست و نه درد داره، اگه قبلش براشون آروم توضیح بدیم که هیچ دردی نداره، خیلی راحت‌تر همکاری می‌کنن و استرسشون می‌ریزه.
❤2
بعضی اساتید واقعا برا تدریس ساخته شدن
امروز به لحاظ روحی روز خیلی خسته کننده و فرساینده‌ای بود
دیدن پشت سر هم کیس سارکوم یوئینگ، دیستروفی دوشن و وگنر و همدردی با خودشون و خانواده‌هاشون و اورثینک‌های فراوان اذیتم کرد...
باید کم کم یاد بگیرم این بخش همدردی و اورثینک رو تا حد خوبی کاهش بدم تا بتونم دووم بیارم.

- دوشنبه ۵ آبان، از اتفاقات اتاق اکو -
❤2
علیرغم تمام احترامی که برا استادمون قائلم باید بگم مخالفم که آدم یه بچه کوچولوی آژیته رو "بدجنس و بدذات" خطاب کنه.
این چه حرفی بود آخه🥲
حالا من قبل اینکه کودکان برم از عوامل خشونت علیه کودکان بودم؛ نمیدونم چیشده که رقیق شدم و تلاش می‌کنم با بچه‌ها ارتباط بگیرم و آرومشون کنم😂
فکر کنم دلِ دیدن مریضی بچه‌ها رو ندارم
😢3
تنها چیزی که هر روز بارها با دیدن مریضا آرزو می‌کنم اینه که خدا هیچکسو با بیماری بچه‌ش به امتحان نکشه.
👏1
جدی بچه عین تخم مرغ شانسی می‌مونه واقعا ممکنه با هزار و یک جور بیماری متولد بشه و تمام طول عمرش درگیر بیماری باشه و خب این خیلی عجیب و وحشتناکه
👻1
محتوای در و دیوار بیمارستان.

- ۶ آبان ۱۴۰۴، بخش تکامل -
❤4
🖤🕊
😢4
تا حالا با این حجم کتاب مواجهه نزدیک نداشتم=)

فکر می‌کنم برای امروز دانلود کردنش، باز کردنش و دیدن تعداد صفحاتش پیشرفت خوبیه و تا همینجاشم کافیه دیگه نه؟
😴3
این داستان: پرونده بچه قشنگی که خانواده‌ش ۶ ماهه تو بیمارستان رهاش کردن و رفتن...

- ۱۱ آبان ۱۴۰۴ -
❤2
یه بچه دیگه هم داریم که تو بیمارستان رها شده🫠💔
امروز موقع معاینه قلبش یه لحظه حس کردم یه چیز خیس گرم به دستم خورد و دیدم بچه ناز زبونشو بیرون آورده و فک کنم گشنه‌ش بود🥲🥲
من کلا گیر کردم تو اون لحظه و از فکرش بیرون نمیام🫠

- ۱۱ آبان ۱۴۰۴ -
❤3💔1
Forwarded from Moein Dehaz
"فروش نرفته"
Moein Dehaz
"فروش نرفته"
یه روزی از روزا با دیدن این پست غصه خوردم و حالا دو روزه دارم برای نوزادی که استادمون گفت "براش مشتری پیدا نمی‌شه" کیلو کیلو غصه می‌خورم...
چقدرم که این محفظه شیشه‌ای، شبیه انکوباتوریه که نوزاد داخل اون بود...
عجیبه زندگی.