Forwarded from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️ (-𝓗.𝓜𝓸𝓻𝓽𝓲𝓶𝓮𝓻)
چالش بزرگ
این پیام رو فور کنید. از قسمت مورد علاقه اتاقتون عکس بدید
«مثلا کمد لباساتون-داخل کشو اکسسوری هاتون-کتابخونه اتون
و....» تا بگم اگر شرلوک مهمان شما بود چه تحلیل شخصیتی ای
راجع به شما میکنه. و مطمئن باشید جیم هم همراهش هست.
این پیام رو فور کنید. از قسمت مورد علاقه اتاقتون عکس بدید
«مثلا کمد لباساتون-داخل کشو اکسسوری هاتون-کتابخونه اتون
و....» تا بگم اگر شرلوک مهمان شما بود چه تحلیل شخصیتی ای
راجع به شما میکنه. و مطمئن باشید جیم هم همراهش هست.
پ.ن: من نه اندازه شرلوک هلمز باهوش هستم و نه اندازه
جیمز موریارتی خرابکار! پس ممکنه تحلیل ها کاملا دقیق در نیان!
جوین باش سیب قشنگم
https://t.me/Iseethingsthatnobodyelsesees/2086?single
وقتی در را باز کردی و اقای هلمز را به درون اتاقت دعوت مرده ای اول متوجه فرد پشت سرش نشدی. موریارتی را چرا همراه خودش اورده بود؟ هلمز روی تختت مینشیند و سیگاری روشن میکند: به نظر میاد با خانم جوانی رو به رو هستیم که علایقش زیادی متفاوته.
پس از زدن پکی به سیگار نیمه سوخته به طبقات اشارع میکند: گلدان زیباییست. البته بهتر است کمتر بهش اب بدی، ممکنه برگاش زرد بشه. و به نظرت خانم جوان، عروسک ها برای سن شما زیادی بچه گانه اند.
موریارتی کنار طبفات میایستد و با کمی خم شدن نگاهی به انها میاندازد: شرلوک! به انها میگن ماکت! نه عروسک!
-حال هرچی!
هلمز پک دیگری زد: مهم اینه که این دختر انقدر از زندگی اش خستست که خودش را در کتاب ها غرق میکند.
موریارتی یکی از ماکت هارا برداشت: شاید هم درون کتاب ها دنبال زندگی اش میگرده.
وقتی جیم با نگاه بی خوصله هلمز مواجه شد به طرف تو برگشت. دستش را دور شانه هایت انداخت: اون باهوشه شرلی، ازش خوشم میاد.
همزمان با این حرف با دستش شانه ات را فشرد: اون هم خودش رو لای فندوم گم کرده و حال مدام دنبال خودشه.
❤2
https://t.me/sheandhercats
هلمز به ارامی روی صندلی کوچک کنا اتاق نشست و نگاهی سرسری به کتابخانه انداخت:«شلوغ»
به آرامی زمزمه کرد و رویش را به طرف پنجره برگرداند. موریارتی در اتاق را با تقه ای باز کرد و نگاهی کوتاه به تو انداخت و سپس چشمانش روی کتابخانه بازشگت: هولی جیزس!!
به وضوح هیجان زده به نظر میرسید: شرلوک اینجارو ببین!
شرلوک سیگاری روشن کرد: دیدم، دخترمی که دوست دارد پول هایش را خرج داستان های بیهوده کند که هیچ تاثیری توی ایندهاش ندارد از قرار معلوم هم کمی حواسپرتی دارد و درونگرا هم هست. سعی دارد سالم زندگی کند اما فسد فود همیشه جلوی راهش قرار دارند.
جیمز حرف های هلنز را لحنی مسخره تکرار کرد:باز هم ویکی پدیا شروع کرد. محض رضای خدا شرلوک به این طبقات نگاه کن!
موریارتی پشت سر تو اومد و شانه هایت را گرفت: اون فقط گم شده! شاید خشن به نظر برسه یا کمی نژاد پرست باشه یا به یک سری از اعتقادات توهین های بی ادبانه کنه.
با نوک انگشتش به بینی ات ضربه زد و خطاب به تو گفت: بی ادب!
و نگاهش سمت شرلوک بازگشت: اما اون فقط دنبال خودش میگرده شرلوک. اون خودش رو بین میلیون ها کتاب گم کرده.
https://t.me/sedansero
هنرمند.
هلمز درحالی که به بوم نقاشی ات خیره شده بود گفت. -یک خانم جوان هنرمند جنگجو همراه با کمی روحیات لطیف. هلمز به طرف تلسکوپ رفت و انگشتش را روی ان کشید: تمیز و کنجکاو. میتونم؟
خطاب به تو گفت. وقتی سرت را به نشانه مثبت تکان دادی او خم شد تا از داخل ان نگاه کند: لنز سالم است اما کمی رویش خراش افتاده.
-نهههه!
نگاه هردوی شما روی موریارتی بازگشت که کتاب ارباب حلقه هارا برداشته بود و با دهانی باز به یکی از صفحاتش خیره شده بود.
هلمز اخمی کرد: این بی ادبانهست که بدون اجازه دست به کتابخانه کسی بزنی.
موریارتی او را نادیده گرفت و کتاب را طرف او بازگرداند: تو همه اینارو سالم نگه داشتی!
هلمز اهی کشید: خب معلومه. اون امانتدار خوبیه و قابل اعتماد هم هست. هرچند توی زندگیش اشتباهاتی داشته.
موریارتی کتاب را سر حایش برگرداند و با گردنبند روی کتاب های دیگر بازی کرد: اون ذهن نامرتبی داره هلمز! اما همه لوازمش مرتبن. این اون رو خاص میکنه.
❤1
https://t.me/Kaizodaily
-اه نگاهش کن!
هلمز ساعت روی میزت را صاف کرد. و به طرف تو بازگشت: ذهن نامرتب، از گربه ها خوشت میاد اینطور نیست؟
تو تا دهان باز کردی تا جواب بدهی هلمز دستش را در هوا تکان داد و نگاهش را ازت گرفت: کلیشه ای. همه خانم ها از گربه های خوششان میایید.
ناگهان توپ کوچکی از پشت سرش پرت شد و به پیشانی هلمز برخورد کرد. -اخ! هلمز پیشانی اش را مالید و خطاب به موریارتی پارس کرد: بازم؟
جیم توپ دیگری را در دستش تکان داد: تو بهش گفتی کلیشه ای! برو خداروشکر کن غیر از توپ چیز دیگه ای پیدا نکردم.
به تپ ااشره میکند تا به طرفش بروی و وقتی تکان نخوردی کمی بدنش را کشید و بدون انکه از روی تخت بلند شود، با کشیدن لباست تورا طرف خودش کشید: اگر یکم اونچشمات روباز کنی متوجه میشی اونچقدر زیباست هلمز!
کف دستش را روی موهایت کشید: اون لطیفه اما میجنگه. اون غمگین میشه اما ادامه میده. اون از گربه ها خوشش میاد چون نیازی به یک محفظ نداره. اون خودش محافظه...
به تو نگاه کرد: هی میخوایی استخدامت کنم؟ یک محافظ کم دارم. و به ارامی خندید.
https://t.me/different_hidramin
هلمز با دقت به جمجمه بین کتاب هایت نگاه کرد: فیک.
زمزمه کرد و جمجمه را برداشت: به نظر میاد ذهن قوی ای داری اما این یک جمجمه واقعی نیست. به لیست گتاب هایت نگاه کرد: جنایی، از زندگی حوصله سر برش فراریه.
به چشمانت نگاه کرد: اما خیلی هم نباید زندگی ات حوصله شر بر باشه اینطور نیست؟ به هر حال. تو ساکن ایرانی.
قبل از انکه دهان باز کنی موریارتی جمجمه را از دست هلمز قاپید: واو انگار اینجا دوتا هلمز داریم.
با چشمان سیاهش به تو خیره شد: هرچند کمی کوتاه تر و چهره کمتر تهدید امیز.
جمجمه را در اغوشت پرت کرد: باز هم دخترک زیبای دیگه ای که خودش را میان صفحات کتابش قایم میکنه. چرا؟ چون زندگی خودش پوففف..از هم پاشیده و مزخرفه. مگه نه شرلوک؟
هلمز دستش را روی کتاب ها کشید: اون. باهوشه.
❤1
https://t.me/Messywordsin/2124?single
هلمز با دیدن تخته زیر لب غر غر کرد: بهم ریخته.
هلمز چشمانش را روی دفتر ها چرخاند و یکی از انها را برداشت و جلدش را نکاه کرد اما داخلش را نه: اما اینجا مرتب.
نگاهش را طرف تو برگرداند: لگوعببسنم خانم جوان. چه مدت است که تنها مانده ای؟
موریارتی از گوشه اتاق دست از ور رفتن با دیوار کشید: پنج الی شش سال. شاید هم بیشتر.
موریارتی با قدمی فاصله بین تو وخودش را پر کرد و کف دستانش را روی شانه هایت کذاشت: اون دوست داره پذیرفته بشه اما زیادی سرکوب شده. اینطور نیست؟
شانه هایت را کمی فشرد: اما خیلی حیفه. اون زیباست. باهوشه و...کمخوابی داره.
گونه اش را به گردنت مالید: اگر تو اینحا نبودی شرلوک، میدزدیمش.
https://t.me/Polaris_Blue7
هلمز دستش را روی کتاب ها کشید: یک خانم جوان، به دنبال ماجرا جویی، اما چون شرایطش را ندارد، ماجراجوییهایش را میخواند و تجربه میکند.
یکی از کتاب هارا برداشت: جنایی، فانتزی. از گربه ها خوشت و با حشرات رابطه خوبی نداری. و دوستات هم انگار دیگه کنارت نموندن، به غیر از یکی.که رابطه ات با اون هم سرد شده.
کتاب را سر جایش برگرداند و دستانش را در جیبش فرو برد: کسی تهدیدت کرده؟
موریارتی غر غر کرد: اخه چرا کسی باید تهدیدش کنه هلمز؟ اون یک فرشته اس و کسی طاقت دیدن این رو نداره.
https://t.me/myyyinnermind/2187?single
هلمز به ارامی روی صندلی کوچک کنا اتاق نشست و نگاهی سرسری به کتابخانه انداخت:«شلوغ»
به آرامی زمزمه کرد و رویش را به طرف پنجره برگرداند. موریارتی در اتاق را با تقه ای باز کرد و نگاهی کوتاه به تو انداخت و سپس چشمانش روی کتابخانه بازشگت: هولی جیزس!!
به وضوح هیجان زده به نظر میرسید: شرلوک اینجارو ببین!
شرلوک سیگاری روشن کرد: دیدم، دخترمی که دوست دارد پول هایش را خرج داستان های بیهوده کند که هیچ تاثیری توی ایندهاش ندارد از قرار معلوم هم کمی حواسپرتی دارد و درونگرا هم هست. سعی دارد سالم زندگی کند اما فسد فود همیشه جلوی راهش قرار دارند.
جیمز حرف های هلمز را لحنی مسخره تکرار کرد:باز هم ویکی پدیا شروع کرد. محض رضای خدا شرلوک به این طبقات نگاه کن!
موریارتی پشت سر تو اومد و شانه هایت را گرفت: اون فقط گم شده! شاید خشن به نظر برسه یا کمی نژاد پرست باشه.
با نوک انگشتش به بینی ات ضربه زد و خطاب به تو گفت: بی ادب!
و نگاهش سمت شرلوک بازگشت: اما اون فقط دنبال خودش میگرده شرلوک. اون خودش رو بین میلیون ها کتاب گم کرده.
https://t.me/blueeeeeeme/2143?single
اه نگاه کن.
هلمز دستش را روی لبه میز خاک گرفته کشید: هنرمند اما بی هدف.
-بی هدف؟ واقعا؟
موریارتی از کنج اتاق اعتراض کرد: تو واقعا بی عدفی روی این میز میبینی؟ اه شرلوک تو واقعا پیر شدی!
شرلوک دهان باز کرد تا چیزی بگوید که جیم از جایش ورید:محض رضای خدا هیچی نگو! حوصله ویکی پدیا و فایل های صوتی ذهنت رو ندارم!
دستش را دراز کرد و با برداشتن فندک از روی میز سیگارش را روشن کرد و و دودش را به هوا هدیه کرد: اون یک هنرمنده. اره. تا اینحاس رو درست اومدی. اما چیزی که من میبینم خیلی بیشتر از بی هدفیه. اونرویا داره. خودش رو با نقتشی و موسیقی خوشحال نگه میداره. اون برق کمسوی تو چشماش رو ببین.
دستش را پشت گردنت کشید: میبینی؟ اون توی حرف های ما دخالت نمیکنه. اون نیازی به توضیح خودش نداره. اون ذهن بهم ریختهاش نظم مخصوص خودش رو داره و خدایا! این چیه؟
جسم کوچک نخ کشی شده را برداشت:یکجور جسد مینیمال؟
ان را بو کرد و به دستت برگرداند: حتی روحیات خشنی هم داره. اهل فیلم دیدن هم هست. شاید یادش بره که تغذیه سالم داشته باشه یا شرایط زندگیش سخت شده باشه. اما ادامه میده.
دستش را دور شانه هایت انداخت و تورا طرف خودش فشرد: اون حوصله سر بر نیست. درست برعکس تو شرلوک!
هلمز چشم هایش را در حدقه چرخاند: اون یک ادم معمولیه.
+نه معمولی تر از تو!
جیم بینی اش را به لاله گوشت میمالد: شاید دلم بخواد بدزدمش... ببینم خانن جوان. از کتاب خوندن هم خوشت میاد؟
Forwarded from 𝐌𝒐𝒓𝒊𝒂𝒓𝒕𝒚’𝒔 𝐖𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓🖋️ (-𝓗.𝓜𝓸𝓻𝓽𝓲𝓶𝓮𝓻)
این پیام رو فور کنید.
لیمیت: وقتی خط بزنم.
تا بگم اگر داخل یک کتاب دارک رومنس بودین. چطور با پارتنرتون
اشنا میشدین. پلات داستانتون چی بود. و چه پایانی داشتید.
جوین باش سیب عزیزم
لیمیت: وقتی خط بزنم.