به گفته روانشناسان:
وقتی گروهی از افراد در یک جمع شروع به خندیدن می کنند، در آن لحظه هر فرد به کسی نگاه می کند که او را بیشتر دوست دارد.
👇
@learnenglisii
وقتی گروهی از افراد در یک جمع شروع به خندیدن می کنند، در آن لحظه هر فرد به کسی نگاه می کند که او را بیشتر دوست دارد.
👇
@learnenglisii
ترجمه ومتن آهنگ بسیار زیبایDespacito از لوئیس فونسی و جاستین بیبر❤️❤️❤️❤️❤️
(باصدای بلند گوش کنید😜خیلی باحاله👍)
Coming over in my direction
تو مســیر من قرار گرفتی
So thankful for that, it’s such a blessin’, yeah
بخاطرش واقعـا سپــاس گزارم نـعــمت بزرگیـــه
Turn every situation into heaven, yeah
تمام موقعیــت های زندگـیـــمو تبدیــل به بهـــشت میکـــنـی
Oh-oh, you are
تو
My sunrise on the darkest day
مثـل طلوع خورشـیـــد تو تیــره تریـن روزهــای زندگـــیـمـــی
Got me feelin’ some kind of way
باعث میشی یه جورایی حس کنـــم که …
Make me wanna savor every moment slowly, slowly
باعـث میـشـی بخوام هر لحـظـــه از زنــدگـــی رو به آرومی مزه مزه کنـــم
You fit me tailor-made, love how you put it on
تو مثل یه لبــاسی که خیاط دوختــه درسـت اندازه منــی عـاشق مدلـیم که لبـــاس میـپوشی
Got the only key, know how to turn it on
تنــهــا تو کلیــد(ِقـلبم)رو داری، و میـــدونی که چجور بچـرخونیش(که باز شه)
(یه معــنــی نهـــفـتم داره که میگــه تو خوب بلدی منو به هیجان بیـــاری)
The way you nibble on my ear, the only words I wanna hear
تنها حرفایـی که میخوام بشــنو، وقتـــیه که گوشمو گاز میــزنـــی
Baby, take it slow so we can last long
عزیـزم بیا تا آروم پیـــش بریـــم تا بتونیــم مدت طولانی دووم بیـــاریــم...(بقیه موزیک به زبان اسپانیایی هست)
@learnenglisii
(باصدای بلند گوش کنید😜خیلی باحاله👍)
Coming over in my direction
تو مســیر من قرار گرفتی
So thankful for that, it’s such a blessin’, yeah
بخاطرش واقعـا سپــاس گزارم نـعــمت بزرگیـــه
Turn every situation into heaven, yeah
تمام موقعیــت های زندگـیـــمو تبدیــل به بهـــشت میکـــنـی
Oh-oh, you are
تو
My sunrise on the darkest day
مثـل طلوع خورشـیـــد تو تیــره تریـن روزهــای زندگـــیـمـــی
Got me feelin’ some kind of way
باعث میشی یه جورایی حس کنـــم که …
Make me wanna savor every moment slowly, slowly
باعـث میـشـی بخوام هر لحـظـــه از زنــدگـــی رو به آرومی مزه مزه کنـــم
You fit me tailor-made, love how you put it on
تو مثل یه لبــاسی که خیاط دوختــه درسـت اندازه منــی عـاشق مدلـیم که لبـــاس میـپوشی
Got the only key, know how to turn it on
تنــهــا تو کلیــد(ِقـلبم)رو داری، و میـــدونی که چجور بچـرخونیش(که باز شه)
(یه معــنــی نهـــفـتم داره که میگــه تو خوب بلدی منو به هیجان بیـــاری)
The way you nibble on my ear, the only words I wanna hear
تنها حرفایـی که میخوام بشــنو، وقتـــیه که گوشمو گاز میــزنـــی
Baby, take it slow so we can last long
عزیـزم بیا تا آروم پیـــش بریـــم تا بتونیــم مدت طولانی دووم بیـــاریــم...(بقیه موزیک به زبان اسپانیایی هست)
@learnenglisii
❤️💛💚💙💜🖤💔💕💞💓💖💘
به قلبتون گوش بدید ممکنه طرف چپ باشه اما
همیشه راست میگه.
Listen to your heart. It might be on the left, but it's always right.
@learnenglisii
به قلبتون گوش بدید ممکنه طرف چپ باشه اما
همیشه راست میگه.
Listen to your heart. It might be on the left, but it's always right.
@learnenglisii
زندگی خیلی پیچیده است, سعی نکن جوابها رو پیدا کنی چون وقتی جوابهارو پیدا میکنی زندگی سوالها رو عوض میکنه!
🍂 @learnenglisii
🍂 @learnenglisii
Three rules in a relationship: Don't lie Don't cheat Don't make promise you can't keep.
سه قانون در يک رابطه: دروغ نگوييد. تقلب نکنيد. قولي که نمي توانيد عمل کنيد ندهيد.
@learnenglisii
سه قانون در يک رابطه: دروغ نگوييد. تقلب نکنيد. قولي که نمي توانيد عمل کنيد ندهيد.
@learnenglisii
هميشه بخاطر داشته باش موقعيت کنوني شما مقصد نهايي تان نيست. بهترين موقعيت هنوز فرا نرسيده است.
@learnenglisii
@learnenglisii
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن کوتاه خیلی زیبا
«Cogs 2017»
برای تغییر جهان باید زیر ساختار های بنیادی اقتصاد و طبقه ای رو تغییر داد
🌐 @learnenglisii دوستان خود را دعوت کنید
«Cogs 2017»
برای تغییر جهان باید زیر ساختار های بنیادی اقتصاد و طبقه ای رو تغییر داد
🌐 @learnenglisii دوستان خود را دعوت کنید
🌸🐬🌸🐬🌸
#لغات_موضوعی = درمورددرس ودانشگاه
🍂Preschool
☘️پیش دبستانی
🍂Kindergarten
☘️کودکستان
🍂Primary school
☘️ابتدایی (۵ الی ۱۱ ساله)
🍂Elementary school.
☘️ ابتدایی
🍂First grade
🍀پایه اول ابتدایی (کلاس اول)
🍂Fifth grade
☘️کلاس پنجم
🍂Middle school
☘️دوره میانی یا راهنمایی
🍂Sixth grade
☘️کلاس ششم
🍂High school
☘️دبیرستان
🍂Apply to colleges / universities
🍀دانشگاه شرکت کردن
🍂Send in your application / submit your application
☘️درخواست پذیرش کردن
@learnenglisii
#لغات_موضوعی = درمورددرس ودانشگاه
🍂Preschool
☘️پیش دبستانی
🍂Kindergarten
☘️کودکستان
🍂Primary school
☘️ابتدایی (۵ الی ۱۱ ساله)
🍂Elementary school.
☘️ ابتدایی
🍂First grade
🍀پایه اول ابتدایی (کلاس اول)
🍂Fifth grade
☘️کلاس پنجم
🍂Middle school
☘️دوره میانی یا راهنمایی
🍂Sixth grade
☘️کلاس ششم
🍂High school
☘️دبیرستان
🍂Apply to colleges / universities
🍀دانشگاه شرکت کردن
🍂Send in your application / submit your application
☘️درخواست پذیرش کردن
@learnenglisii
#داستان_کوتاه
@speakenglish
📕 📚 The lump of gold
Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.
He was scared that someone would steal it.
He pretended to be poor and wore dirty old clothes.
People laughed at him, but he didn’t care.
He only cared about his money.
One day, he bought a big lump of gold.
He hid it in a hole by a tree.
Every night, he went to the hole to look at his treasure.
He sat and he looked.
‘No one will ever find my gold!’ he said.
But one night, a thief saw Paul looking at his gold.
And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran away!
The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.
It had disappeared!
Paul cried and cried!
He cried so loud that a wise old man heard him.
He came to help.
Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.
‘Don’t worry,’ he said.
‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’
‘What?’ said Paul.
‘Why?’
‘What did you do with your lump of gold?’
‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.
‘Exactly,’ said the wise old man.
‘You can do exactly the same with a stone.’
Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I don’t need a lump of gold to be happy!’
@learnenglisii
@speakenglish
📕 📚 The lump of gold
Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.
He was scared that someone would steal it.
He pretended to be poor and wore dirty old clothes.
People laughed at him, but he didn’t care.
He only cared about his money.
One day, he bought a big lump of gold.
He hid it in a hole by a tree.
Every night, he went to the hole to look at his treasure.
He sat and he looked.
‘No one will ever find my gold!’ he said.
But one night, a thief saw Paul looking at his gold.
And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran away!
The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.
It had disappeared!
Paul cried and cried!
He cried so loud that a wise old man heard him.
He came to help.
Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.
‘Don’t worry,’ he said.
‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’
‘What?’ said Paul.
‘Why?’
‘What did you do with your lump of gold?’
‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.
‘Exactly,’ said the wise old man.
‘You can do exactly the same with a stone.’
Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I don’t need a lump of gold to be happy!’
@learnenglisii
ترجمه فارسی داستان:
📕📚 تکه ی طلا
پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.
او می ترسید که کسی آن را بدزدد.
وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.
مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.
او فقط به پولهایش اهمیت می داد.
روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.
آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.
هر شب کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.
می نشست و نگاه می کرد.
می گفت: «هیچکس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!»
اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.
و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!
روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.
ناپدید شده بود!
پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!
صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.
او برای کمک آمد.
پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.
او گفت: «نگران نباش.»
«سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بذار.»
پاول گفت: «چی؟»
«چرا؟»
«با تیکه طلات چیکار می کردی؟»
پاول گفت: «هر روز میشستم و نیگاش می کردم.»
پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».
«می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.»
پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم که!»
@learnenglisii
📕📚 تکه ی طلا
پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.
او می ترسید که کسی آن را بدزدد.
وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.
مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.
او فقط به پولهایش اهمیت می داد.
روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.
آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.
هر شب کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.
می نشست و نگاه می کرد.
می گفت: «هیچکس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!»
اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.
و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!
روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.
ناپدید شده بود!
پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!
صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.
او برای کمک آمد.
پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.
او گفت: «نگران نباش.»
«سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بذار.»
پاول گفت: «چی؟»
«چرا؟»
«با تیکه طلات چیکار می کردی؟»
پاول گفت: «هر روز میشستم و نیگاش می کردم.»
پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».
«می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.»
پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم که!»
@learnenglisii