@هنر: زندگی دوم
219 subscribers
104 photos
3 videos
118 links
Download Telegram
بخش دوم
دن کیشوت

اثر سروانتس


شهسوارِ ایمان بی بدیل،دن کیشوت (نقل از کارلوس فوئنتس)می خواهد جهان را چون خود باورمند و دچار یقین محض کند.بدین سبب او وقتی می خواهد به ماجراجویی بپردازد گروه دزدانی را که به وسیله ی ماموران دولتی دستگیرشده اند ؛آزاد می کند تنها بخاطر اینکه درجهان پاک وبی آلایش وی که برخواسته از کلان روایت متن است هیچ اسیر و دربندی نمی بایست وجود داشته باشد.جهان دن کیشوت که ملهم از خواندن تاریخ های ریاضت کشان ،پهلوانان و اسطوره هاست؛ دربرخورد با حوادثی که در دنیای واقعی در رمان با آن مواجه می شود بصورت یکجا وبدون تفسیر موقعیت درمحمل روایتِ داستان شخصیتِ شوالیه پهلوان وزاهد ومتواضع، بصورتی یکپارچه وتوامان بر حوادث رمان تحمیل وجاری می شود وجای جای اتفاقات آن به تک گویی ویکّه خوانی می پردازد.دن کیشوت درجاهایی که می بیند اعمال او مقارن با اعمال پهلوان ها ی حماسه ساز پیشین نیست تنها دست به توجیه وتفسیر می زند تا کمی وکاستی ها را نه متوجه خود بلکه متوجه شرایط واوضاع زمانی مکانی حوادث نماید.بطور مثال او وقتی که به گله گوسفندان که گمان می کند ارتش بزرگی هستند وبه قصد مبارزه با وی امده اند حمله می کند وسپس با سنگ پرانی چوپانان متوجه اشتباه خویش می شود، این اشتباه را به گردن ساحرانی تاریخی می اندازد که خود را موظف کرده اند تا جلوی حماسه سازی های دن کیشوت را بگیرند.از این روی او وقتی که به گوسفندان گله حمله می کند یا وقتی که بیهوده به گمان اینکه غول ها درمسیرش هستند، برآسیاب های بادی می تازد،_والبته شکست می خورد_ درجهت تحقیر و حساب کشی از خود بر نمی آید بلکه تقصیر این عدم تطبیق واقعیت کنونی با آنچه که وی در تاریخ خوانده را به گردن ساحران وطلسم آن ها می اندازد. طلسمی که با زبان و نگاهی دیگر جامعه مدرن با تکیه ای که به عقل داده، وفروکاست تمام کلان روایت ها به خرده روایت های جاری ؛دست به افسون زدایی از جهانِ پیرامون انسان می زند.جهان بی افسونی که دن کیشوت در آن زیست کرده بسی بی فایده است وبه همین جهت است که در یک روز آفتابی سوار بر اسب اش شده وناگهان بر واقعیت، اُریب می تازد.چنان که پیکاسو تصویرش کرده بصورت خطوطی که در شکل مردی با اسب ونیزه برتن بی جان طبیعت حک شده اند او این جرئت را نیز به خود داده که دراین وانفسا خود را نماینده ی زنده سازی تاریخ های گذشته وپهلوان آن بداند.

_دن کیشوت نه اینکه بخواهد غول ها و دشمنان وپهلوان واقعی وحماسی همچنین معشوقه هایشان را در حد آسیاب های بادی و دزدان محلی و هم شان روسپی ها،تقلیل دهد بلکه او اجتماع پیرامونی خویش را چنان بی هویت وبی افسون می داند وابزار وعناصری را که درپیش و پیرامون هستی خویش می یابد بدان قدر حقیر می بیند،که تصمیم می گیرد آسیاب های بادی که اشیای بی جان هستند را تا سرحد غول ها ودشمنانِ افسانه ای پهلوانان، ارتقا دهد، چونان که درخور حرکت و مبارزه ی حماسی واندیشه ی بلند وی باشند بدین سبب او اشیا ی بی جان وعناصر موجود مانند آسیاب های بادی یا جانداران و بهایم را در مقام دشمنانی پر طمطراق یا ارتش های منسجم بصورت زنده در پیش روح ستیهنده گرش جان بخشی می کند،به عبارت دیگر آنها را پس از اینکه به پایه ی بلند حقیقت واسطوره تطهیر کرد در مقام نقش مقابل قهرمان داستان که خودش باشد قرار می دهد؛ یک روسپی گمنام را بدان پایه بالا می برد که او را در خور شان معشوقه های افسانه ای نظیر هلن بداند تا برای حرکت خود ماهیتی ارزشمند بیابد.حرکتِ خیزخواستِ دن کیشوتی در برابر اتمیسم اجتماع مدرن ورمز نگاری نمادین آن شکل گرفته است؛ موجودی که در پایگاه های تبدیل اجتماعی به نا انسان و شماره ورمز وعدد فروکاست شده وحتی از کوچک ترین خیزش وعصیان بصورت طبیعی تهی شده و رونده ای ست که پیشاپیش مرگ خود را در روزمره گی تکرار می کند.چیزی که سروانتس در قرن ۱۶ در کندوکاو های شغلی خودش با آن مواجه شده بود..دن کیشوت در برابر خویش نه تنها دشمنانی ذلیل وحقیر نمی خواهد بلکه مایل است تا محیط پیرامونی انسان ها واشیایی که در دسترس اش هستند را تا حد ممکن به نمونه اعلای سرزمین اسطوره ها وقدرت اصیل آنها نزدیک کند، او شهسواری نیست که فائق آمدن بر زمانه واجتماعِ مدرن را برای خویش افتخار بداند،بلکه با منزجر بودن وشدن از وضع کنونی بدان مایل است که _جهان نمودها _را با_ جهان بودها_ یکی کند تا برای حرکت اصیل خویش ،خوش دلیلی تراشیده باشد.بدین گونه او ناگزیر نیست پیروزی هایش را بر شرایط زوال وگسیخته گی کنونی توجیه و تفسیر کند بل می خواهد ضمن بازسازی گذشته وارجاع چیزها به اصل خودشان خود را برفراز تاریخ نمایان و آشکار کند. بدین گونه که او ، تنها او از جایی که شروع می کند ؛ رجعت دهنده ی معیار ها و آرمان های روبه زوال کنونی از آنچه انسانیت وخوبی وایمان می داند به جهت باز آوری  ازگذشته به حال باشد.

امیرثانی
https://t.me/Amirsany2
تابلوی دن کیشوت اثر پیکاسو
تابلوی دن کیشوت اثر پیکاسو

مردی که بر واقعیت تحمیل شده ؛  اسب و نیزه وخدمتکارش نیز از ذهن اش در تابلوی پیکاسو  بیرون جهیده و او را در برابر آفتاب و آسیاب های بادی هم یاور و شاید همباور شده اند . پاهای اسب اش در تصویر بواسطه ی اثر هنری پیکاسو بلند تر از آسیاب های بادی که او آنها را جانشین ونماینده غولها در قصه های پیشین وروایت شده در زمانه ی حاضر می کرد ،ظاهر شده اند. غول های افسانه ای گذشته در زمان دن کیشوت در این زمان قله های نامحدود آرزومندی هستند.  آسیاب های بادی که برای شخصیت دن کیشوت در رمان سروانتس تا حد غولها در رمان جان بخشی شده وتا حد غول های افسانه انه ای ترفیع یافته اند به حدی که لیاقت رویارویی با چنین مردی را داشته باشند؛ در تابلوی پیکاسو علی رغم این بزرگنمایی پیشین وجانبخشی ذکر شده هنوز هم آنها با آن همه ارتقا وترفیع وجانبخشی آن قدر کوچک اند که صلاحیت این را ندارند تا قامت شان زیر زانوی اسب دن کیشوت را لمس کند. او در تابلوی پیکاسو در آسمان ایستاده. چون خدایان برج ها ، ونیزه اش تا خورشید، هم ارتفاع بالارفته. زمین زیر پایش به حدی پست است که با  ناهمواری اش وحاشورهایی که پیکاسو زده خود را مشخص می کند. الاغ سانچو خدمتکارش گویی از بالا به آسیاب های بادی که چون علفی که بیشتر از حد معمول روئیده اند می نگرد. مردی مستحکم تر از تصویر با زره اش و عزمی که تنها آفتاب را بالاسر خود می بیند. مردی که در تابلوی پیکاسو وچیدمان ارائه شده اش حتی الاغِ خدمتکارش، دشمنان نمادین وافسانه ای اش یعنی همان آسیاب ها را در مکانیسم تصویری ایجاد شده توسط پیکاسو، را تحقیر می کند. فیگور دن کیشوت دراین تابلوی پیکاسو بصورت نگاهی ست که از افق اسطوره ها ماجراهای کوچک واتمیسم واقعیت ِ مجاور را در قامت دشتی که مملو است از آسیاب های بادی می نگرد.مردی با توشه ای ، ره توشه ای. گویی در تابلوی پیکاسو دن کیشوت هماوردهای پیشین یعنی آسیاب های بادی را نیز به _عرض_در وداع عبور می کند.سری ونیزه ای و اصلی که بر اسبی نشسته که تا اینجا نیز در این تابلو  _مانند روایت های رمان _ بر خلاف ترکیب معمول، بر واقعیت، بتازد. بر خلاف رسم تصویر

در تابلوی پیکاسو مردی سواره بر واقعیت ِ  پیاده هنوز هم حکم می کند. مردی که همآوردهایش دور تر از او در دشت پراکنده شده اند وخودش در کلاه خود آهنین اش زیر نور خورشید ،شبیه سایه ای شده که افق پشت سرش را در _بی رنگی_ احاطه شده با رنگ سفید نامرئی می کند


امیر ثانی
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
Photo
بخش سوم
دن کیشوت

اثر سروانتس


دن کیشوت در هرقسمت از ماجراهای بظاهر مضحک ولی درباطن وبه زعم خویش اسطوره ای خود به هرجمع وقوم یا گروهی که می رسد خود را پهلوان گمنامی معرفی می کند که قصدش برجای نشانیدن عدل و زدودن ظلم وبیداد از سر بیچاره گان است. ودرعین حال که ماجراهای بلند حماسی خویش را خود_روایی می کند برای اتفافات آینده ای که قرار است درپیش پایش رخ دهد نیز تعیین تکلیف می نماید.دن کیشوت در روایت ساده ای_ برای هرقوم و گروه وعده ای که آماده شنیدن صحبت هایش هستند_آینده ای از برخورد وحرکات اسطوره ای و قهرمانی خویش را تصویر می کند که گویی آن رویدادهای خطیر یا آن نظم های از هم گسیخته وپراکنده که در سامانه ی اجتماع زمانی وی منتظر منجیِ نظام دهنده و نجات دهنده ی خود (دن کیشوت) هستند،به راحتیِ گام برداشتنِ قهرمان قصه ی سروانتس (دن کیشوت) که به سمت انها عزم،جزم می کند قابل حل و رفع هستند.چیزی که دن کیشوت می بیند تمام نیروهای ارادی وتاریخی هستند که در کالبد او بصورتی متورم مجتمع شده اند وبین تحقق یافتن انها و اینکه این نیروها مدخلی برای خروج وظهور بیابند،هیچ فاصله ی واقعی وجود ندارد.تقریب اشتباه دن کیشوت از نیروهای خویش_که آنها را برای نجات بخشی واعمال حماسی/قهرمانی می خواهد_بدین جهت شکل می گیرد که آنچه او از خودش و البته درونش می بیند آیینه ی متضادی با واقعیت پیرامونی را شکل می دهد. تاجایی که دن کیشوت براثر خواندن کتاب های بیشمار تاریخی واسطوره ای و اینکه بالاخره انگشت تاکیدش را روی انسان بگذارد یا جهان پیرامون؟ ،بطوری که این اندیشه درکاسه ی سر وی،هم چونان که خلجان در روح وجانش بین وهم وواقعیت در تردد است، جریان دارد. ایا دن کیشوت واقیعیت را بپذیرد وتمام ذلت های تاریخی انسان به عنوان نماینده ای از حال که به گذشته می نگرد، را اعم از شجره ی دانش تاریخی و طرح اشتباه های مفرط تاریخِ انسانی را درمقام سوژه ی صیرورت شونده وتجربه پذیر و تجربه گذار بپذیرد؟ یا اینکه با پناه جستنِ برگسونی به دوسرچشمه اخلاق وکیش جوانمردی تمام آنچه که می تواند از برخورد با واقعیتِ کثرت مندِ پیرامون از دسترس ِ محدودیت های ذاتی واقعیت مصون بدارد، برای خود نگاه دارد وحتی دست به وسعت آن از حرکت از طریق درون به بیرون بزند.جهانی که دن کیشوت آنقدر می خواهد بدان وسعت دهد تا به اندازه ی مرزهای واقعیِ واقعیت گسترش یابد ودوشادوش ومقابل آن قرار گیرد.جهانی که همه چیز را به برگشت فرا می خواند. آنجایی که اشیا به مَعیت و همراهی اراده ی آزاد روح دوباره نظم و چینشی اندام مند ونه گسسته ومتغییر در رکن اعداد می یابند.جهانی که در آن همه چیز به همه چیز تبدیل می شود.دزدان وروسپیان به جوانمردان ومعشوقه گان تبدیل می شوند.اتفاقاتی ساده خود به تنهایی در مقام این قرار می گیرند که شایسته ودرخورِ کنشی حماسی واسطوره ای قرار گیرند.هرچیزی ونسبتی از اشیا آماده اند تا به وقتی که با اراده ی آزادِ روح درآمیزند به شکلی که در شانِ گسترش و رشد وی باشد درآیند.جهانی که صحبت کردن از چیزها به معنای افریدن آنهاست..
فاصله ای دیگربینِ(بود) و(نمود)  نیست درنتیجه رنجی که استحاله این دو به یکدیگر را برای یک تجربه کننده ی انسانی دربردارد نیز محو می شود. اینجاست که هدف دن کیشوت از پس آن همه معلق ومغلق گویی ها وشرح ها ورفتاری غریب وعجیب مشخص می شود.


امیرثانی


https://t.me/Amirsany2
_سال جاری_


از نشست ِ عقربه فراتر می اید
سال
قلابی ست
که پاره لختی آسیمه
از آن
خود را به دار
دوش می گیرد

موجوداتی تازه به گردابه های کوچک
مدرسه ای آسمانی برگِرد ِمداری لزج

از کشش ِآوایی ابتدایی
در زمره ی رخوت
سال..
ماهیچه ی گنبد های تقدیری را برای ثبات
به دل اوراق قرن
تا استخوان های نارسای دور زمینی می رساند

آنجا
از عقربه
این سال..
به پژوهش ِ تار ِخود
از پای جسته بر پای نرفته قسمت چوبین روز گار را
در ذهنِ کوچکِ شیون
از لای دیوار به تلاقی حس می کند برای ما

حجمی گنگ درابتدا
تباه شده از  رویداد
ترسی خشک را
بر تبخیر  ِعادت
از ابعاد
پوست ترکانیده...
کمی به گرده ی تقویم روی صورت های استثنا
دریک هزارم تیغه
در یک مرز


درآغاز
سال..
پنجه های خویش را باتو
تقدیم  آینه های تکثر از نقش ِ خویش
برای رعیت زمان
تحت پیشانی ِ عریانت ..
خواهد فرستاد

درسال
صفحاتی ست
که روز در دایره های بی نصیب
به انحراف شکست ِسایه ی تو از نور تعریف می شود

روزهایی ست
که ازسمت پاها
در چاه خواهش
مکیده خواهد شد
ظرفیت ...

انضباطی ست که فیلسوفی دیوانه
گدار بطالت خود را بدان برپایه مهیا کرده
تادرذهن دیگران
جدول های تمنا را بیاراید

چهارخانه هایی دارد
به پیش روی سربازان
دراصل  پوسیده ی حرکت
دربعضی
تا در پس افتی

سعادتی ست
که چون باد
از نرده های فلزی سمت چپ ِ دیدگانت
مابین
ران های سگ ولگرد همین طرف خیابان
بارشادتی بی نظیر می وزد

سعادتی ناخواسته را دراین طرف خیابان استقبال می کنی

جاده ای که تعریف شده از دهان های نشده
شیار متصل به حرکت ِگم شده
میانه ی گشایش..
تا در ترکه های واقعیت جای باز کند
بسمت افقِ شرعی ِ امحا
در احشای تازه ی جانورت می تازد

سال این همه سال...
رشته کوه هایی بر گردن مادر بزرگ
در گره کور ِ پیوندی
از تقدیر
تولید می کند

تصور می کنی دریک سو بیرون از لباس
بسمت جانوران ِآغازین دریده شده ای

سویی دیگر از استعداد ِتصاویر
چنان در بطن گلو
متحرک به استفراغ ِعصیان
که قامتی نبوده
درحرکت به گسیختن ِ گذشته
در آینده امیخته ..
                           این سال....

١٣٩٧/١٢/٢٩

امیرثانی


https://t.me/Amirsany2
بادا که آذرخش تغییر بر این عرصه و این خاک نیز بتابد  و نور بر تاریکی چیره شود
وتند بادهای تقدیری وزیدن آغاز کنند
قدر بزرگان دیده شود
وطریقه بزرگی آورده شود

از دیده ودل ها خون سترده شود

دیرینه گی آورده شود
کار به نیکویی گسترده شود

سراپرده از جور تهی باشد
تا از نیکی ها ودهش ها سان دیده شود


پیروز باشید حتی در ناامیدانه ترین لحظات
وافزون باشید و سواره بر کار وکام دل وخرمی هایی که از درون به سوی بیرون از روحِ امیدواری حاصل خواهید کرد



امیر ثانی


https://t.me/Amirsany2
فوت یک اسطوره ؛ جورج فورمن

جرج فورمن  افسانه ای الگوی بسیاری پس از خود بوده ؛ در دهه ی پنجم زندگی اش  و بیست سال پس از شکست معروف اش در سال ۱۹۷۴ ودر کشور زئیر،در راند ۸ به محمد علی کلی، دوبار  به رینگ برگشت وبا قهرمانان نامی بوکس سنگین وزن دهه ی ۹۰ میلادی به مبارزه پرداخت طوریکه بعضا ۱۲ راند با بعضی از آنها نظیر شانون بریگز و هالیفیلد و تامی موریسون مبارزه کرد ودر آنها حتی از حریف سر تر بود شجاعت وکیفیت مبارزه ی او در آستانه ی پنجاه سالگژ یعنی جایی که اکثر بوکسورها بازنشسته شده اند یا در آستانه ی بیمارهای مختلف هستند به حدی بود که هالیفیلد قهرمان جهان وشکست دهنده ی تایسون در باره او گفته است که  سنگین ترین ضربه ای که در طول دوران حرفه ای اش در مبارزه بوکس دریافت کرده از فورمن بوده

جورج فورمن در آستانه ۵۰ سالگی پس از بازگشت به میادین دوباره عنوان قهرمانی را در دسته فوق سنگین وزن درست پس از گذشت ۲۰ سال از شکست معروف اش در سال ۱۹۷۴ به محمد علی کلی و آن ناک اوت عجیب وباخت  در راند ۸ به محمد علی که پیش از آن فورمن ۸ راند به طرز عجیبی از محمد علی کلی  پیش بود؛ در سال ۱۹۹۴ در مقابل مایکل مورِر۲۶ ساله توانست عنوان قهرمانی جهان در دسته ی فوق سنگین وزن را پس بگیرد.عنوانی که بیست سال پیش با آن تمام اعتبار و ثروت ، همچنین غرورش را در مقابل محمد علی کلی ازدست  داده بود.جایی که شاید هیچ کس در چنین سنی نمی تواند بدان دست یابد.فرض کنید که تصاویر مربوط به قهرمانی تان پس از ۲۰ سال از آخرین شکست تان در ذهن همه حتی در ذهن  خودتان  به لعابی از رنگ های زرد وکاهی رنگ تبدیل شده وتسلیم می شود، پس از ۲۰ سال با اضافه وزن و موهای ریخته شده وجوانانی که در باشگاه های محلی با کمک مسن تر ها شما را می توانند بشناسند گام بر می دارید. مانند قهرمان ها بوده اید ولی مانند قهرمانان زندگی نکرده اید ،مسائل مالی وپیگیری های روزگار که اینچنین وقت ها در یک جدول نامرئی، حباب روی سرتان را شکل می دهند. ویک جرقه یک جرقه ی نامعمول که می تواند به بهایی کُشنده از عالم خیال ردای واقعیت را مشتعل ومستعد به ریخت وحرکت کند: بازگشت به سلاخ خانه دسته ی سنگین وزن بوکس حرفه ای  جایی که مشت ها در آن بدان حد سنگین است که بسان یک پتک سیمانی می تواند مخرب باشد. مرگ آور، نارسا کننده ، دور کننده و هول برانگیز، اما یک لحظه صبر کنید مگر شما همان کسی نیستید که پس از سانی لیستون سنگین ترین ضربه ی مشت را داشتید یا همان کسی نیستید که به قول محمد علی کلی قبل از مسابقه ی زئیر؛ او حتی  پنهانی نمی توانسته تمرین شما و مشت زدن تان به کیسه بوکس را که به همراه آن _با هرضربه، مربی نیز همراه  کیسه ی بوکس  جابجا میشده _ را از شدت دلهره ببیند. اما آیا وقت بازگشت درست ترین وقت است ؟ آیا می تواند حتی در راند اول از یک مبارزه ی واقعی آن هم در این سن  در مقابل یک  بوکسور سنگین وزن و جوان دوام آورد؟ آیا چنین قماری برابر با از دست دادن تتمه ی آنچه پس از مبارزه با محمد  علی کلی و پیش تر از آن قهرمانی جهان مانده بود،نیست. آیا فقط با این قمار در صورت شکست ،کار نامه ی یک باخته ودرخشان خود را خراب نمی کند؟ یا علاوه برآن سلامتی یا حتی زندگی اش را از دست نمی دهد؟ کسی نمی داند در ذهن فورمن چه معادلاتی وچه پاسخ هایی در برابر این محرک ها وپرسش ها یک به یک سر برآورده وسپس بر طرفی شده اند.اما تنها یک نیروی بی نظیر منشعب از دستگاه اعصابی که دراین ۲۰ سال با زمزمه های ایمانی مرتعش شده وعزم بازگشت ، پس گرفتن تمامی اعتبار از دست رفته می تواند هر سوال وهر هجمه و هر ترسی را معلق باقی بگذارد چنان که جرج فورمن افسانه ای انجام داد. علامت سوال وپاسخی که هردو در یک نفربا یک فِلش  به هم می رسیدند 

فورمن پس از باخت به محمد علی کلی در سال ۱۹۷۴ در یک اتفاق پس از یک مسابقه ی دیگر دچار سکته می شود و از آن پس فورمن مغرور به فورمن مهربان وایده آل واستثنایی تبدیل می شود  ولقب خوش قلب ترین مرد هاله ای ست که پیرامون نام وی وزندگی اش شکل می گیرد.او حتی ورزش بوکس را رها می کند وکشیش می شود.زندگی او و اراده ای  که  چنین مردی را به نوشتن عجیب ترین سرنوشتی  که می توان از  زندگی یک ورزشکار به حالت ایده ال و الگو در نظرگرفت  به دو برهه تقسیم می شود. یکی قهرمانی مغرور وبی شکست  که جو فریزر استثنایی را که محمد علی را  درسال ۱۹۷۱ در راند ۱۵ شکست داده بود؛ در  سال ۱۹۷۳ ودر راند ۴ وبا اختلاف بسیار ناک اوت کرده وشکست داده بود تا قبل از سال ۱۹۷۴ و مبارزه با محمد علی کلی، سپس بازنشستگی زود هنگام و تغییر تمام در سبک زندگی ونگرش اخلاقی به جهان. دوم بازگشت او پس از بیست سال به عرصه ی قهرمانی وخلق شگفتی پس از شگفتی وبدست آوردن قهرمانی دوم جهان پس از بیست واندی سال در اواخر دهه ی پنجم زندگی اش؛ یعنی رخدادن چیزی شبیه معجزه.

امیرثانی
https://t.me/Amirsany2
_يادداشتي درباره ویتکنشتاین

ويتگنشتاين درباب كتاب هستي وزمان هايدگر گفته است: کتاب خوبي ست كه به سختي سعي دارد درباره چيزهايي كه نمي توان از آن سخن گفت،سخن بگوید.کاری که ویتگنشتاين در جهان انديشه وفلسفه انجام داد جداسازي حوزه هاي مخلوط و درهم ِ فلسفه به جهت بررسي پديده هاي جهان بود.وی گزاره هاي ِ صوري رياضي را براي تبيينِ آنچه كه خود حقيقت مي خواند،كامل نمي دانست۰ تلاش ویتگنشتاین در رساله تراكتاتوس به نمايش در آوردن دقيق واقعيت هاي جهان به كمك زبان گزاره ها بود.فلسفه تحليلي زبان كه او سرگرم اندیشیدن بدان بود هدف اش بررسي پديدارهاي واقعي جهان به كمك گزاره هاي -منطقي/ رياضي- بود كه البته پيش تر از او توسط فرگه بناشده بود.هدف فلسفه تحليليِ زبان، دوري از افراط هاي ذهنی، ملهم با نگرش روانشناسي به جهان بود.گوتلب فرگه فیلسوف آلمانی معتقد بود بررسي و تبيين پديدار هاي جهان،آن هم به لحاظ دروني و رواني منجر به ايجاد خطا مي شود و نمي شود بدان دل خوش كرد. ازاين رو وي معتقد بود جهان را بايد در پرتو زبان سنجيد وبررسي كرد .آن هم زبان گزاره هاي منطقي/رياضي.
درباره شخصیت ويتگنشتاین وتاثیرگذاری او برتاریخ فلسفه تعابیر مختلفی بکار می برند از جمله اینکه مي گويند وي تاثيري رهايي بخش داشت. ويتگنشتاين معتقد بود كاري كه او مي كند به نوعي درمان است وفلسفيدن او نوعي درمان کردن ِفلسفه مي باشد.وي به واسطه خواهرش كه با فرويد در ارتباط بود با آرافرويد آشنايي پیداكرده بود هرچند با آن موافق نبود.ویتگنشتاین کار فروید را منحصر به فرد می دانست،و مثل او معتقد به درمان بود. فرويد ناخودآگاه انسان را مي كاويد ،ويتگنشتاين صورت مسئله هاي غلط را در فلسفه پاك مي كرد.فرويد جايي درباره فرايند روانکاوی درمان با بيمارگفته بود: بجايي مي رسد كه توانايي پيش رفتن از آن را ندارد (وان البته مسئله سيمپتوم در روانكاويست) و اصطلاح فروید که خیش اش به سنگی سخت برمی خورد مشهوراست.ويتگنشتاين نيز همسان فرويد به قضيه نگاه مي كند_هرگاه نتوانم چيزي را توجيه كنم مي فهمم كه بيل به سنگ زیرین خورده است_ آن وقت معمولا مي گويم جز اين كاري نمي توان كرد.ويتكنشتاين در نگاه اش به يهوديت،آنها راجز لاینفک ِ سازوکاری محدود کننده وتحریف کننده می دانست.معتقد بود یهودیت ذاتا بطرزی خاص وغیر معمول می اندیشد. ويتگنشتاين تنها فيلسوفي ست كه در طول زندگي اش دو نظريه جداگانه و مهم در باب فلسفه ومنطق دارد،بطوري كه زندگي فلسفي اش به دوبخش تقسيم می شود: ويتگنشتاين دوره اول  ويتگنشتاين دوره دوم. او پس از نوشتن رساله تراكتاتوس وپرداخت به جهان با زبان ونظريه تصويري معنا واينكه عامل ديگري براي تبيين لازم نيست در دوره دوم فلسفي اش به نقش كاربران جامعه زباني والبته بستر زباني وفلسفي ِ موضوع مورد بررسي پي برد
.ويتگنشتاين كماكان درباب آرایی چون تصديق وصدق دروني گزاره ها نظرش همان نظر رساله تراكتاتوس بود،اما چيزي كه در دوره دوم فلسفي اش بدان نظر واهتمام داشت كاربست ِ زباني وبكارگيري زبان و روش معنايي توسط جامعه كاربران زباني بود(منظورزبان گويشي نيست)  يعني وي به تعامل متقابل كاربست زبان دربستر جاري اش و مخاطبان وكاربران جامعه زباني ونقش فعال آنان وشراکت شان درفرايند معناسازي معتقد بود.


ويتگنشتاين شوريده اي بود كه محافل اكادميك روح لطيف و تن رنجورش را ازار مي داد بارها تدريس در كمبريج رارها كرده بود. ثروت خانواده گي اش را به خواهرانش بخشيده بود در بعضي روستاهابه كار معلمی ِ سرخانه وباغبانی مشغول مي شد،او دهكده اي خلوت وكلبه اي ساکت را به هياهوی آكادميك ترجيح مي داد.از روحيه عجيب او اين بود كه در جلساتي كه با حلقه پوزيتويست های وين درمنزل اش داشت؛ پشت به آنها مي نشست وبراي خودبا صدای بلند اشعار تاگور را مي خواند پشت سراو در چنين جلساتي موريس اشلیک رئيس حلقه وين: الفرد تارسكي، گودل،رودلف كارناپ، وبزرگاني ازاين دست می نشستند. كارناپ در باب ويتگنشتاين مي گويد :وي درجايي كه موضوع به بن بستي دچار مي شد باابتكاري پيامبرانه همه چيز را تغيير مي داد وصحبت هاي او براي ما وحي مُنزَل بود_ ویتگنشتاین بيشتر اوقات شاگردانش را وادار مي كرد تا فلسفه را رها كنند،تاجایی که يكي از شاگردانش تحت تاثير وي دانشگاه را رهاكرده وبه كار در كارخانه كمپوت سازي روي آورده بود.ويتگنشتاين صراحتي عجيب داشت طوري كه نزدیکان واطرافیان اش غالبا از وي وصراحت بیانی که داشت واهمه داشتندومی ترسيدند.خلق وخوی ناآرامی داشت، حتي بطرزی عجیب دریک مهماني باقيچي دكمه لباس زن دكتر معالجش رابه بهانه اينكه متناسب تر مي شود بريده بود. ويتگنشتاين تحت تاثير آرا كانت بخصوص اخلاق و البته اراده در اثارشوپنهاور بود؛ اين دو اساس وشالوده تفكر وي را ساخته بودند.نظريه شباهت های خانوادگی وی توسط كوهن درکتاب ساختارانقلاب های علمی مورد توجه قرار گرفت
https://t.me/Amirsany2
امیر ثانی
@هنر: زندگی دوم
بخش سوم دن کیشوت اثر سروانتس دن کیشوت در هرقسمت از ماجراهای بظاهر مضحک ولی درباطن وبه زعم خویش اسطوره ای خود به هرجمع وقوم یا گروهی که می رسد خود را پهلوان گمنامی معرفی می کند که قصدش برجای نشانیدن عدل و زدودن ظلم وبیداد از سر بیچاره گان است. ودرعین حال…
                                   بخش چهارم
دن کیشوت

اثر سروانتس


دن کیشوت بدانگونه که به یافتن و زدودن فاصله ای که در بین واقعیت و آنچه که باورمند است ایمان دارد ومی اندیشد،بطورکل چینش و ساختاری که در برابر وی از سمت تکانه های واقعیت در جهت تحصیل این هدف قرار گرفته اند و مقاومت می کنند را فراموش می کند یا ناچیز به حساب می آورد.طوری که دن کیشوت محاسبه کرده پاشنه ی اشیل واقعیت وضرب ستمگرانه واسیب زننده اش در یک جا قراردارد و آن هم در  ساختار زمخت وبی تخیلِ خود واقعیت نهفته است که هم برای آن مزیت وهم عیب به شمار می آید. حدس دن کیشوت ضمن اعمال حماسی وپهلوانی اش در رمان رفع حدهاست او در پس این وقایع حماسی ودلاوری که ازقبال به خطر انداختن جسم اش دربرابر محیط پیرامون بدست می آورد،سامانه ی اراده ی روحی اش را بیش از پیش صیقل می دهد تا به خود بقبولاند کمند هایی که وی برفرازِ طبیعت  بطور جسورانه ای می افکند بالاخره مامنی درخور و تکیه گاهی به جهت تسکین وآرامشگاهی به جهت گریز از_ حدود_ می یابد. و آنجایی که او به ازبین بردن فاصله ی بینِ بودن وشدن درخارج از محدوده های واقعیت می اندیشد،عنصر زجر کش روان آدمی را نیز تا بدان پایه پالایش خواهد داد _که در این فقدان ِفاصله ای که دن کیشوت می خواهد بیافریند _از درد و رنج فارغ خواهد شد.  درنظر دن کیشوت مبارزه تا جایی ارزشمند است که طبق اصول به رفع ظلم و برقراری عدالت وکمک به بیچارگان منجر شود.و اینها البته تصاویر و روپوشی هستند که او از پس این آرمان ها قصد دارد به گشتِ اسطوره ای محقق کننده ی همه الام و دردها ومصیبت ها به همان سادگی که با نیزه اش به آسیاب های بادی حمله کرد_بدون درنظر گرفتن ساز وکار وکاربست پیچیده یِ واقعیت ساز طبیعت_ به اصول تعریف شده ی واقعیتِ  قراردادی ِپیرامونی یورش برد.این بار برخلاف ماجرای نبرد با آسیاب های بادی که خلنده وآسیب  رسان به جسم وی بودند.حرکت به سمتِ محو نمودن یا به عبارتی هیچ انگاشتنِ سیطره ی واقعیت،وحرکت به جهتِ عکس ِ (نمودها) به سوی (بودها) برای او هزینه ی سنگینِ استهزای واقعیت وطرد شدن از سوی نهاد های نمادین آن را دربردارد.
دن کیشوت در جایی که متوجه می شود کاخ مجللی که وی تصور می میکرد درآنجا اقامت کرده کاروانسرایی بیش نیست یا گله ی گوسفندان  که می بایست همان ارتش بزرگ قهرمانانی باشند که برای نبرد با او از پشتِ گردوغبار فراوان فرارسند، فقط گله ی گوسفند هستند!! یا اینکه پس از اینکه متوجه شد صاحب کاروانسرا به وی می گوید باید هزینه اقامت وخورد و خوراکش را به وی پرداخت نماید واین فرض وی که انجا کاخی ست مجلل که همه گونه وسایل راحتی قهرمانان و شوالیه ها به رایگان در اختیارشان گذارده می شود،زایل می گردد، بجای پذیرش واقعیت این بار نه با نیزه اش که با نیروی تخیلش دوباره  به دشواری ها وناهمخوانی هایی که بین واقعیت و تصور او وجود داردحمله ور می گردد.ومی گوید اینجا بایست کاخ باشد واگر هم نیست من چون قهرمانی حماسی وشوالیه ای گمنام هستم که به کمک ستمدیدگان می رود از پرداخت هزینه مبرا هستم.وبدین گونه غالب اوقات با سردادن و زمزمه کردن مراثی واشعار حماسی در تنهایی وگمنامی خویش،خود را دربرابر ناملایماتی که واقعیت در پیش پای اش می گذارد تسکین می دهد.دشمن اصلی دن کیشوت نه غول ها ونه اسیاب های بادی نه دوک های تخیلی ونه گله ی گوسفندان،بلکه واقعیت است که با این نماد های خود به جنگ وی آمده است آن هم بدان طریقی که دن کیشوت در پیش فرض تخیلی خویش همه چیز را از پیش مهیا وحاضر می بیند


امیر ثانی


https://t.me/Amirsany2
فرگه _ ويتكنشتاين.

_ ارزش مداري يا دلالت مندي؟_


امیرثانی
بهمن ۹۴

ويتكنشتاين ضمن يادداشت هاي منطقي اش با ارائه مثالي ساده - نظريه تصويري معنا- را بيان مي كند.
وي مي گويد در دادگاهي در پاريس_اسباب بازي ها _نقش ادم ها وماشين ها،را براي ترسيمِ موقعيتِ تصادف تصوير مي كنند..

ويتکنشتاین : زبان وگزاره موقعيت يا وضعيت را بانمايش شرح مي دهد.شرحي كه مرتبط با موضوع نمايش ( موقعيت يا وضعيت) مي باشد.  اگر ان تصوير باان واقعيت يا موقعيت ( جهان پيرامون) مشترك باشد _مي تواند، ان را شرح دهد.وآن تصوير صورتِ منطقي يا صورتِ واقعيت است.
فرگه معتقدبود هرگزاره رابايستي به ارزش صدق اش ارجاع داد. در واقع اگر گزاره اي بر جهان ِخارج دلالت داشت ومنطبق بود √ صادق است.ودرغير اينصورت كاذب مي باشد.
ازنظر فرگه دوقطبي بودن گزاره ها( قابليتِ اثباتِ صادق بودن يا كاذب بودن) تنها چيزي ست كه در رابطه با گزاره ها براي ما مهم وواقعي ست.كه اين خود نگاهي _ارزشي_ وفارغ از دلالت معنايي است.
ويتكنشتاين مخالف _نگاه ارزشي_ به گزاره ها بود
به اعتقادِ ویتکنشتاین يك گزاره ،مستقل از صدق وكذب است؛ انچه مهم است_نقش ِنمايشگريِ گزاره_ مي باشد
نكته مهمي كه ويتكنشتاين تماماً طرح- منطقي/ فلسفي اش_ را دررساله تراکتاتوس بدان اختصاص داده بود،تفاوت بين صدق وكذب يك گزاره كه نحوه نگرشي ارزشي ست،با معناداری ودلالت مندي گزاره بود.
درواقع ويتكنشتاين معتقداست كه قبل از اينكه موضوع ِتطابق گزاره ها باجهان خارج مطرح شود(صدق وياكذب بودن) 
بايست گزاره ها امكان ِمعناداري ودلالت مندي رادرخود داشته باشند،دراين صورت  گزاره ها معنادارهستند نه بالعکس!
_بحث تطبيق ياعدم تطبيق باجهانِ خارج چيزديگري ست كه مربوط به صدق وكذب مي شود.
_ويتكنشتاين در رساله تراكتاتوس هدف اش را از پرداخت زباني چنين مي نويسد:
_هدف از نگارش اين كتاب اين است كه مرزهاي تفكر را ترسيم كند وبگويد درمورد چه چيزي مي توان سخن گفت ودرباب چه چيزي نمي توان سخن گفت.
او درنظريه تصويري زبان- از گزاره به عنوان _ مدل نمايشگر_يا مدل تصوير سخن مي گويد،که ذاتا خصوصيت نمايشگري دارد (معناداري).
وي مي گويد: گزاره مانند تصويِر_ دوشمشير باز است_ كه گويا وبيان گر معناومفهومي می باشد،بدین دليل كه تصويري را نمايش مي دهد
اما دراین مثال که ویتکنشتاین به جهت بیان منظورش می اورد اهميتي ندارد درتشخيص اينكه انها شمشير بازي مي كنند ويا مي رقصند بلكه مهم رساندن نمايش ِتصويري از عالم واقعي ست كه اين دوانسان مشغول فعاليتي هستند.
۱:هدف منطق تبیین جهان نیست ويتكنشتاين درباب منطق معتقد است كه همه گزاره هاي ضروري مانند گزاره ی(هرسرخي سرخ است) توتولوژي يا اين هماني اند.
توتولوژي ها نه چیزی رابيان مي كنند ونه چيزي راشرح مي دهند.
انها نه قوانين فكر بشرراشرح مي دهند ونه قوانين خالص فوق فيزيكيِ ماهياتِ انتزاعي رابيان مي كنند.انها هيچ يك از خصوصيات كلي عالم راشرح نمي دهند
ازنظر ویتکنشتاین اساسا ريشه بسياري از گمراهي ها واشتباهات دربحث اثبات نظام اصل موضوعه_منطق وقياس_ نهفته است.
بحث صدق واثبات درحوزه منطق كاربرد معرفتي براي اثبات جهان ندارد وصرفا بحثي قراردادي است.درگزاره هاي منطقي به قدري مسئله ی صدقِ گزاره هاي منطقي تنزل مي يابد كه اصولا هيچ صدقي را نشان نميدهد( برخلاف كاركردي كه انتظار مي رود)
منطق حوزه اي نيست كه بتوانيم با كمك گرفتن از علايم ونشانه هاي اش جهان را تبيين كنيم؛ بلكه انچه در منطق تبيین مي شود راجع به ماهيت اجتناب ناپذير همين علايم ونشانه هاست وربطي به جهان خارج ندارد
بنابراين _گزاره هاي منطقي همچون داربست هايِ عالم واقع هستند كه هدفشان نشان دادن ويژگي هاي منطقي_صوري زبان وجهان خارج مي باشد_منطق روش تبيین انديشيدن به جهان است_بعدها بين انچه ويتكنشتاين گفته بود وانچه -مكتب وين- در پيش گرفتند،راهی ديگر به وجود امد.
حلقه مكتب وين به سرپرستي موريس اشليک، وبعدها پوپر خوانش -سلبي- از رساله تراكتاتوس داشتند.والبته دراين باب كه ویتکنشتاین معتقد بود:درنهايت فلسفه بازي زباني ست؛ راسل وپوپر به ويتكنشتاين نقد داشتند
اينكه مابه جهان با زبان مان معنا مي دهيم،اعتقاد ويتكنشتاين است

2: نقدويتكنشتاين  در رساله مشهور منطقي -فلسفي- تراكتاتوس- به فرگه وراسل،ازاین گونه است که فرگه وراسل قصد داشتند -صدق وكذب- جملات را تابع نمادهاي گزاره اي قراردهند،تابلکه بیشتر از عرصه ی نگاه شناخت شناسانه دوري كنند.اما ويتكنشتاين با اشاره به اينكه بكار بردن نمادها براي گزاره ها نه امري عبث، بلكه بي فايده وزايد است، در پاره ی 5/47321 رساله ی تراکتاتوس می گوید:

_نشانه هايي كه هيچ هدفي را براورده نمي كنند به لحاظ منطقي بي معنا هستند،وبود ونبودشان فرقي نمي كند.
ازاين رو ويتكنشتاين - معناداري- را تابع ِشرايط دروني گزاره ونه بيروني ان دانست.یعنی وي معتقد  است شرایطی راکه👇
برای گزاره به لحاظ ِصدق وكذب از وجهه بيروني ِساختِ جمله آن هم بصورت نماد هايِ حاملِ تاييد_صدق وكذب_باشد،اشتباست
در پاره ی4/442 رساله تراکتاتوس
اينگونه مي نويسد:
((خط حكم)) فرگه يا((_|)) به لحاظ منطقي كاملا بي معناست
در اثار فرگه (وراسل) اين نشانه صرفا به اعتقاد نويسندگان، برصدقِ گزاره اي كه داراي اين نشانه است اشاره دارد. بنابراين ((_|)) به همان اندازه اي جز سازنده گزاره است،که مثلاشماره گزاره (4/442) گفته: كاملا ناممكن است كه گزاره اي بگويد خودش صادق است، یانیست.ويتكنشتاين كاربرد نماد فرگه اي را در حكم ِتاييد ِصدق يا كذبِ گزاره، حمل بر تاييد بيروني گزاره برخودش نموده ( نظر ويتكنشتاين  دررساله تراکتاتوس)
از اين رو طبق نظر ويتكنشتاين
معناداري در بطنِ گزاره ،بيان ناشدني وحضوريافتني ست.
_درجايي ديگری ازرساله ويتكنشتاين اورده: هرگزاره بايد پيشاپيش معنايي داشته باشد:
گزاره معناي اش را از تاييد بدست نمي اورد( ردنظريه فرگه وراسل درباب صدق وكذب..)درحقيقت معنای گزاره همان چيزي است كه تاييد مي شود .اين سخن در مورد نفي وغيره هم صادق است....( رساله پاره ی 4/064)
درباب دلالت معنايي در جايي ديگر مي گويد:
_اشتباه است اگر بگوييم گزاره ی p را وقتي مي فهميم، كه بدانيم  p صادق است)
هرگزاره اي به خودي خود معنا دارد
ومستقل از ديگر گزاره ها جهان راتصوير مي كند.یعنی اینکه دلالت در دل گزاره است وبصورت بيروني _قابل صدق يا كذب نيست.
ويتكنشتاين در پاره ی 4/063 از رساله منطقي فلسفي- مي نويسد:
_فعلِ گزاره ان سان كه فرگه مي انگاشت ((صادق است)) و(( كاذب است)) نمي باشد
در واقع انچه كه صادق است مي بايد پيشاپيش ،فعل را در خود داشته باشد( دلالت معنايي همراه گزاره اي)
ودر حكم نهايي در باب جملات گزاره اي منطق،ويتكنشتاين مي گويد:
_ هيچ گزاره اي نمي تواند در باب خودش سخن بگويد..
( منظور اينجا تاييد بيروني گزاره برصدق وكذب خودش است)
در ادامه اين مسئله كه : صدق ويژگي محمولي دروني است ونه بيروني،
وهمچنين اينكه در باره ويژه گي ومحمول دروني نمي توان سخن معنا داري گفت،درپاره ی 4/124 رساله ويتكنشتاين چنين اورده:
وجود يك ويژه گي ِصوري دريك وضعيت رانمي توان بايك گزاره بيان كرد.در واقع اين امر ،خود را در گزاره اي كه آن وضعيت،را باز نمايي مي كند از طريق ويژگي دروني آن گزاره بيان مي کند
به همان اندازه كه اين سخن كه_ گزاره اي يك ويژه گي صوري دارد_ بي معناست،رد وابطال آن نيز بي معناست ( رد نظر فرگه وراسل)
خلاصه سخن در باب معناداري ودلالت گزاره اي اينگونه مي شود كه
ازديد ويتكنشتاين
_ تاييد وياطردِ يك گزاره هردو ناممكن است؛ چراکه اين امور در درون گزاره جاي دارند وبيروني نيستند كه قابل سخن گفتن درباره رد ويا تاييد خود باشند
1:نمي توان ويژگي بيروني اي به نام((صدق)) براي گزاره قائل شد؛
بايد((صدق)) رايك ويژگي صوري و-دروني- براي گزاره دانست ويژگي اي كه در خودِمفهومِ گزاره نهفته است.
2: به نظر ويتكنشتاين ارائه چيزي همچون نظريه ((صدق)) درحوزه فلسفه وكار فلسفي جايي ندارد زيرا فلسفه ومنطق،درپیِ نظريه پردازي وپيش نهادنِ يك رشته اموزه نيستند.

به نظر ويتكنشتاين پيگیری چيزي ازاين دست كه به دنبال تاييد دلالت معنايي گزاره، در خارج از ان بصورتِ حملي باشيم كاريست متعلق به حوزه شناختي/ روانشناسي.
نتيجه اين مي شود كه نگاه منطقي حاكم بر رساله تراکتاتوس اثر ویتکنشتاین، گزاره ها را همراه بادلالت معنايي شان بصورت دروني مي شناسد.یعنی دلالت منديِ گزاره سَواي ِصدق وكذب اش مد نظر است.وازاین رو از منظر ویتکنشتاین
نگاه به گزاره بصورتِ معنايي ست نه ارزشي..


امیر ثانی


https://t.me/Amirsany2
یکی از مباحثی که در باب نقاط ضعف هوش مصنوعی می شود بیان کرد همین نگاه فرگه و ویتگنشتاین است
فرگه می گوید یک گزاره ی ریاضی نمی تواند بیاندیشد
وو یتکنشتاین می گوید یک گزاره ی منطقی نمی تواند بیاندیشد

در هوش مصنوعی بحث ترکیب گزاره هاست
واصولا یک سطح خطی تولید معنا با پردازش اطلاعات  در نظر گرفته شده است

چرا که خیز خواست حیاتی بر گسونی داخل مجموعه ی گزاره ای گذاردنی نیست ویافتنی نیست - خیز خواست حیاتی -که برگسون می گوید امری شمول گزاره یا مربوط به آن نیست یا از ترکیب گزاره ها بوجود نمی آید
به مناسب سالروز بزرگداشت عطار ۲۵ فروردین
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش


عطار
سعدی افتاده ایست آزاده

کس نیاید به جنگ  افتاده

سعدی

یکی از زیباترین ابیات سعدی که در آن او دم از بی ادعایی خویش  پس از سفرگردهای تجربه زایَش می زند بیت بالاست.  زمانه ای که پیش تر از او، شیوه ی زیست وسخن سرایی با  امثال بزرگانی چون مُتنبی ها  شکل گرفته بود  که دراثنای متن شان ؛از شمشیر وقدرت دلاوری شان نیز چه سخن های دلیرانه که سر نداده اند و گاها درنتیجه جدل یا خصومتی بر خواسته از  رخداد های روز آمد، تاریخ مرگ خود را برهمین نهج، ناخواسته به پیش انداخته  و درآغوش گرفته اند. وسراچه حکمت شان فراتر از ذهنیت وگمان شاعرانه جاری نشده بطوری که هستی شناسی عملکردی نضج یافته در اندیشه آنان  را نمی شود در سراغ وجود شان رد یابی کرد. نزد آنان حکمت شاعرانه آن هم بطور نظری؛ پیشانی کلام شان را تنها زینت می داده وچه بسا در ادامه ی فرآیند بینامتن ها؛ نثر وقلم ایشان دهلیزهای جدیدی را بر پهنه ی کلام می گشاییده، اما در سراچه ی تن، نبض عملکردی آنها به لحاظ هستی شناسانه در اجتماع پیرامونی شان در قواره ی زندگی روزمره؛ قوت یافته از نظم ونسب قبیله ای و محیطی بوده وفراتر از چرخه ی میل وخشم، شعاعی نداشته.
متن گلستان سعدی  اما نشان می دهد که موازنه ای بین حکمت نظری و عملی وترجمه ی آن به  روایت های ساده تر ودم دستی از سوی روان آزماینده ی سعدی از قِبَل حوادث زندگی اش  شکل گرفته. بطوری که چهار راه اخلاق وحکمت و موعظه وشهری گَریست ، که ضمن برگرفتن فنون و زیبایی و  بلاغی و روایی  از امثال دیگر نویسندگان در زبان های دیگر  وشاعران کلاسیک تر پیش از خودش از فردوسی ومعزی گرفته تا خاقانیِ قصیده سرا که در غزلیاتش هنگامه ی زبانی_بیانی وطرز نوینی درانداخته بود؛ از شیوه سخن سرایی وخویشتن سرایی/ ستایی های مرسوم در اشعار پیشیان اش به خصوص مُتِنَبی خالی بود. همچنین نواخت سعدی در مواجهه با امور طبیعی وروزمره زندگی در قلم اش شبیه بدان چیزی بود که انجامش می داد به عنوان مثال او از رفتار صوفیانه وزاهدانه ی صِرف، که دو گریزگاهِ  معمول بدان روزگارِ اندیشه در سامانه ی زیستی اش بوده ؛به نفع زندگی وتجربه ی واقعی تن می زند و روایت واساطیر وافسانه را در خدمت لذت ورزیهای بدیهی وساده زندگی درکتاب بوستان  و فرم پاداش/مکافات درکتاب  گلستان  قرار می دهد. حرکت معنایی در متن  سعدی در گلستان و طریقه های بسط وگشایش روایت ها که بیش تر پند وموعظه هستند در قالب روایت در اسلوب معنایی با نیم نگاهی به فقه شافعی و غزالی معروف  ست _ صاحب کتاب الوسیط در فقه شافعی  وکتاب کیمیای سعادت را به زبان فارسی _،شکل گرفته است.

سعدی در گلستان موعظه وحکمت را با زبانی روان وسلیس وشیرین همچنین طناز در هم می آمیزد تا تلخی موعظه را با لیموی ملاحت شیرازی اش در سبک نثر بکاهد وطعمی دیگر ببخشد و ازاین طریق طرحی دیگر بیاندازد وتاریخی  دیگر در نثر نویسی بیافریند وتاریخ نثر نویسی را به پیش وپس از خود تقسیم کند. هرچند که در جایی از گلستان ضمن اشاره به ابوحامد غزالی وبا تمجید واحترام از او یاد می کند ومباحث وعظی وحکمی را به نوعی از آستین معرفت غزالی نزد خود می بیند اما در اسلوب وفرم گلستان ما برخوردی نزدیک را بین مولف وخواننده حس می کنیم که درعین اینکه مولف همان تصویر پرطمطراقِ ایستادن حکیم بر برج های سنگی وسترگ حکمت وفرزانه گی را نشان می دهد_که از آنجا با مخاطبانش سخن می راند_  مخاطب اش را با این حس به پیش می برد که بطور توامان سعدی ِ نویسنده  را تجربه کننده ی همین درس گفتار ها وموعظه های اخلاقی/شهری  ودرک کننده ی غایت های این گونه روایت ها می بیند. به عبارتی سعدی هم فاصله خود را با مخاطب حفظ می کند و هم ضمن آوردن روایتی که گاها خود تجربه کننده اش است درعین اینکه بیم قضاوت واستخفاف از سمت مخاطب را ندارد با اعتماد به نفس ضمن استفاده از  طنز وکنایه بطور توامان  ونشان دادن استیصال خویش در قسمتی از روایت شخصی ای که ارائه می کند خود را با مخاطب دریک تراز قرار می دهد. کتاب پیش روی سعدی برای آفریدن گلستان وسبک منحصر به فردش که بصورت بینامتنی چه در فرم وچه در محتوا از آن تاثیر پذیرفته کتاب/رساله سوانح العشاق اثر  شیخ احمد غزالی برادر کوچکتر محمد غزالی است که آن را به شیوه ی بدیع واسلوبی زیبا نگاشته است.

امیرثانی



https://t.me/Amirsany2
مرگِ  آیرتون سنا


بعضی اتفاقات در جهان پیرامونی و تاریخ پشت سرمان وجود دارند که مدام در پی بازتعریف وباز تحلیل وبازتفسیر چرایی های رخداد شان به تاریخ کنونی دعوت می شوند تا دوباره زیر ذره بین وقت بررسی ومشاهده شوند وزنده بودن خود را فرای واقعه ای که از سر گذرانیده اند،ازطریق سوگواری هایی که مکرر دراذهان پرسش گر دیگران بنا می شود،خاطر نشان کنند یا حک نمایند.یکی از این وقایع مرگ آیرتون سنا اسطوره ورزشی اتومبیلرانی ست.مرگ او در پیست ایمولا در ایتالیا ودر قسمتی از پیست که رقیبی چون مایکل شوماخر در حال تعقیب او در آن پیچ بود رخ داد حادثه ای عجیب در سال ۹۴ میلادی.دیدن تصاویر حادثه وباز رفتن به آن تاریخ از طریق صفحات تصویر وقرار گرفتن در جایگاه تماشاچیِ آن روز مرا به یاد تصویر معروفی که لورکا شاعر اسپانیایی از مرگ ایگناسیو دوستش ازمسابقه گاوبازی بدست داده می اندازد لحظه ای که قهرمان در مواجهه با گاو خشمگین بطورآنی ولحظه ای در پی یک لغزش شاید،مرگ را ملاقات می کند.مرگ ایگناسیو قهرمان ِلور کا برای لورکا ودرپیش چشمانش. ومرگ آیرتون سنای افسانه ای در تصاویر برای ما.بازمیگردیم به مرثیه ای که لورکا برای سوگ ایگناسیو سروده بود.به قول لورکا که آن روز حادثه را بطور زنده دیده بود واز شدت سرعتِ اتفاق گیج ومبهوت به بقایای تصویر مثله شده فراروی  دیدگانش می نگریست؛به جای یک گاو مهاجم واصولا یک موجود حمله کننده، فقط قسمت هایی از بدن یک گاو در بایگانی تصویری ذهنش نقش می بنند از این سان می گوید: رانی باشاخی مصیبت بار چرا که اوتحت این تروما که کشته شدن قهرمانش درمسلخ وقت به پیش دیدگانش باشد،سیر پیوسته وقایع را نمی تواند ببیند وبعدتر حتی بیاد اورد. موحش بودن این امر واقع یا حادثه تروماتیک سیر پیوسته وقایع را (که کشته شدن ایگناسیو توسط گاو مهاجم  باشد) بصورتی گسسته درک می کند واقعه برای او به قطعات کوچک ترِ هنوز رخ نداده در قاب تصویر تقسیم می شود به المان های شکل نیافته ی در حال وقوع؛ تصویری از امپرسیون هایی که هنوز به یکدیگر الحاق نشده،برای لورکا درایتی دیگر را بازتداعی می کند که قبل از واقعه را چون لحظات واقعه با آهسته گی وتکثر وجزیی گرایی درتصویر به توصیف بنشیند لورکا درمرثیه ایگناسیو  لحظه ی واقعه واندک تری پیش تر ازان حادثه چنین می اورد: درست ساعت پنج عصر بود پسری پارچه سفیدی را اورد/ سبدی اهک، ازپیش اماده /درساعت پنج عصر/باقی همه مرگ بود وتنها مرگ/

مرگ آیرتون سنای افسانه ای در لحظه ای که مهار گاو خشمگین ِ کاواکِ اهنین؛ جبرا وبیرون از کنترل وتوانایی اش ناشی وبرآمده ازسوزنگاه تقدیر ازدستان او خارج می شود وچهره ی بی جان او در مذبح عمومیِ تصویر پس از لحظه ی کنش؛بطور بی سابقه ای رام وخاموش در گوشه ای روش یافته از پس مانده ی حرکتِ کاواک اهنین واسکلت مضمحل شده ی فلز در چارچوب نادیدنی تقدیر، پذیرای شکست وارامش می شود.بدن مرد که حتی پس از مرگ سر سوی اخرین پیچی که قصد وارد شدن بدان داشت، گردانیده ومفاصل مختلف اندامش که دیگر تحت اراده ی بدن او به حرکت در اتحادِ تن اینک حاضرنیستند وشقاوتی که از سکون مرگ برامده را روی اورنده اند.وتصاویری که توسط بالگرد از نمای بالای سر و ازارتفاع به ثبت رسیده پیکر بی جان مردی را در نقطه ای دور در فضایی حایل شده مابین درختان سرسبز اطراف پیست زنده نمایی می کند.سبزی پس زمینه تصویر وپیکر یکسو_ بی کنش افتاده ی آیرتون سنای افسانه ای وتلاش وتقلای تیم پزشکی به تعجیل برای بیرون کشیدن او از تابوت اهنین اش،آخرین نقطه ای که سنای افسانه ای درانجا چون ناخدای بی شکیبایی برامواج حادثه ودررقابت جنون اسا باسرعت، تازیانه می نواخت. تندی حادثه وکم اهنگی درایت حاکم شده پس از این لحظات و وارفت عمیق نظاره کننده گانش وصحنه وشرکت کنندگانی که از رقابت ایستاده اند وزنگ سبقتی که به سکون تبدیل شده ودرنقطه مرکزی این سکون،سکونی دیگر،عمیق تر،ناهوشیارتر که ازآستین نیستی بیرون امده؛تمامِ حجم ایرتون سنا وآنچه از حرکت شعاع اوست  را در خود گرفته، شدتی از سکون که تنها در نقطه ی مقابل شدیدترین وضعیتِ حرکت رخ می نماید. ووضعیتی بی تعریف را مقابل دیدگان صحنه فراهم می اورد.نقطه ای درپیست که سنای افسانه ای پس از ورود بدان از تنگنای همه ی حرکت ها درقالب تمام وضعیت ها ورویکرد ورعایت ها،گرانش اسم خودرا درجسم اش  ترک می گوید وفراسوی حلقه را این بار در خلاف جهت پیچ می پیماید. به قول لورکا لحظه ای که مرگ در زخم های گرم بیضه کرد.زخم ها یا حفره هایی که ذهن اورا به فراسوی فرامی خواند وگرانش لزج پیکرش پس از واقعه؛محل تولد وشناسایی نیستی اش پس از مرگ در تصاویر، نزد ما بایگانی می شود. مرگی که همه تفسیرها را درخود مکتوم نگاه می داردو همیشه مارا از رویت لحظه آخر وچرایی حادثه محروم می کند و لغزیدن تقدیر برای آیرتون سنا را درانزوای ابدی علارغم تصاویر گویا، نامرئی میکند


امیرثانی