Forwarded from @هنر: زندگی دوم
که بین خود و قلم اش درعین اینکه به ظاهر و با استفاده از امکانات وابزار متن، فاصله افکنده اما ریتم درونی ونبض نوشتاری/ناخوداگاهی اش رابشدت نزدیک وهمسان یکدیگرقرارداده. تاجایی که حتی عدم وحدت ِساختاری/ مضمونی ای که دراکثر غزل هایش مشاهده می شود،وبظاهر روایت متکثری از موضوعات مختلف را در برمی گیرد؛ناقض وحدتی که اشاره بران رفت نیست. بطوری که می توان گفت: چرخش ممتد نشانه ها و ازدحام تصاویر،درنظام ِ روایی غزلیات حافظ،تماما دریک کالبدِ معنایی ودر افق وجودی ای که بطور کاملا اختصاصی وشخصی، حالات وتجربه های زیسته ی معنوی او درآن شکل گرفته و از منطق تضادها،به معبرِ خلق وخوی حساس ومتغیر حافظ راه پیداکرده، ودچار چند رنگی معنایی ودلالت های متکثر گشته،شکل گرفته است.
دردیوان حافظ؛ جزییات یک غزل یا یک تک مصراع یا تک بیت به تمامی نمی تواندحکم ِ برابر نما یا اینهمانیِ حالت کلی تجربه ی تخلیه شده از ناخوداگاه حافظ باشد.بل دریک پیوستار که از مجموع چندگانه گی ها واشارات متعدد وگاهی تعابیر لایه به لایه ، که دربررسی چند مضمون بصورت همزمان در یک قطعه صورت می گیرد؛ چشم اندازی از حالت روحی ودرنگ های حافظ بر موضوعاتی رافراپیش می اورد که به صیرورت،انهارا دریافته یا تاملاتی که عقبه آن به پهنه ی سالیانی بر می گردد _که درانها حافظ توانسته شیدایی های روحی وناپایداری های خلقی/احساسی اش که محصول یگانه گی ونبوغش می باشدرا با واقعیت های محیطی وپیرامونی،تا حدودشکل بندیِ مرزهای شخصیت اجتماعی خود، منطبق کند_
ازاین رو آفرینش هر غزل حافظ،بنوعی واپاشی از سمت وحدت درونی، به سمت وسوی چندگانه گی های محیطی است که او به فراست دریافته در هرمصرع؛ کنش های معنایی که بواسطه کلام درمتن صادر می کند، پای رصدها وقضاوت های بعضا عامیانه وسطحی را در مخاطب یا سیستم قدرت مذهبی زمانه به میان خواهد کشید.
هم_ اینکه اندیشه های ملامتی ِ مکتب نیشابوری حافظ خود به اندازه کافی می تواند رخ نمای غزل هایش را با سوتعبیر وبرداشت های مغرضانه مواجه کند،چه اینکه بخواهد اندیشه های وحدت وجودی ِ مکتب محی الدین را _که همزمان با او شاه نعمت الله ولی که در کرمان آزادنه با چاشنی صوفیانه در اشعارش بکار می برد_ بکاربَرد. وبه اینها البته نیش وکنایه های خیامی ِ حافظ؛ ناشی از سختی ها وآلامی را که از تجربه های زیستی چشیده بود ونقد بازار جهان را به آزارش واگذارده وبه دیگرانش بخشیده بود.اگر اضافه شود مطمئنا متن حاصل شده اگر در یک صورت واحد و دارای زبانی مستقیم ،درقالب یک وحدت ساختاری بنوعی درنقش غزلی یکپارچه عرضه می گشت، نه تنها باعث مقبولیت حافظ درارائه وتفسیر جدیدی از مفهوم _رند_نمی شد که مغضوب شدن اش را در پی می داشت.طوری که پیگیری یک اندیشه در فرم طولی غزل، طبیعتا فضای زبان ِ غزل را بانوعی مستقیم گویی مواجه می کرد. از این رو حافظ با پرهیز از انسجام بخشیدن ظاهری به صورت ِ روایی/طولی غزل درپیش برد معنا، هم اینکه ازبسته بندی ودرقالب گرفتن اشعارش به عنوان مانیفست پیش گیری کرده،و حربه ی موثری را از دست مخالفان ومعاندینش خارج کرده ؛که بعضا از قشری نگریِ عوام دراین باره می توانستند به نفع خود وبه سعایت از حافظ _غزلیات اورا باب طبع از جنبه انکار وردّ ِ عوام قراردهند. کما اینکه تمهید حافظ مبنی بر شکستن وحدت ساختاری غزل، خود توانسته به زیبایی های اثرش به حد گستره ی مخاطبانش دربازه ی درک آنها بیفزاید.
دوعامل درونی وبیرونی، یکی از جنبه ی شخصی،که بسامدنبض ناخوداگاهی حافظ،همچنین چشم انداز تمامیت خواهانه او در رهیافت و عرضه معناست.ودیگری افزودن به بطن های معنایی متن، بواسطه اشارات وپراکندگی های متعدد، در رَدای استعارات وتشبیهات ِ پُر دامنه وایجاد یک شبکه ی معنایی/ارتباطیِ گسترده،با قابلیت مدلول پذیری متکثر وگونه گون و گسست ِطولی در قامت ساختار غزل؛ توانسته دیوان حافظ را برای مخاطبانش ؛ازهرنوع سلیقه ونوع تفکر ووسعت ادراک واگاهی،برای قرن های پس از خودش زنده ونامیرا قرار دهد.
شبکه ی معنایی _نشانه ای ِآفریده شده توسط حافظ در هر غزل به گونه ای می باشد که مخاطب می تواند در فرآیند معنا آفرینی مشارکت داشته باشد وخود و روایت شخصی اش را واجد وضعیتِ معنای پیش رونده ی غزل، درجایگاه منِ حافظ بداند ازاین روی پر بیراه نخواهد بود اگر بگوییم که یک نشانه (دال) در غزل حافظ می تواند معناهای (مدلول های)زیادی به وسعت ادراک مخاطبش والبته در معیّت او به عنوان مخاطب در همراهی بامتن تولید کند.
@هنر: زندگی دوم
https://t.me/Amirsany2
دردیوان حافظ؛ جزییات یک غزل یا یک تک مصراع یا تک بیت به تمامی نمی تواندحکم ِ برابر نما یا اینهمانیِ حالت کلی تجربه ی تخلیه شده از ناخوداگاه حافظ باشد.بل دریک پیوستار که از مجموع چندگانه گی ها واشارات متعدد وگاهی تعابیر لایه به لایه ، که دربررسی چند مضمون بصورت همزمان در یک قطعه صورت می گیرد؛ چشم اندازی از حالت روحی ودرنگ های حافظ بر موضوعاتی رافراپیش می اورد که به صیرورت،انهارا دریافته یا تاملاتی که عقبه آن به پهنه ی سالیانی بر می گردد _که درانها حافظ توانسته شیدایی های روحی وناپایداری های خلقی/احساسی اش که محصول یگانه گی ونبوغش می باشدرا با واقعیت های محیطی وپیرامونی،تا حدودشکل بندیِ مرزهای شخصیت اجتماعی خود، منطبق کند_
ازاین رو آفرینش هر غزل حافظ،بنوعی واپاشی از سمت وحدت درونی، به سمت وسوی چندگانه گی های محیطی است که او به فراست دریافته در هرمصرع؛ کنش های معنایی که بواسطه کلام درمتن صادر می کند، پای رصدها وقضاوت های بعضا عامیانه وسطحی را در مخاطب یا سیستم قدرت مذهبی زمانه به میان خواهد کشید.
هم_ اینکه اندیشه های ملامتی ِ مکتب نیشابوری حافظ خود به اندازه کافی می تواند رخ نمای غزل هایش را با سوتعبیر وبرداشت های مغرضانه مواجه کند،چه اینکه بخواهد اندیشه های وحدت وجودی ِ مکتب محی الدین را _که همزمان با او شاه نعمت الله ولی که در کرمان آزادنه با چاشنی صوفیانه در اشعارش بکار می برد_ بکاربَرد. وبه اینها البته نیش وکنایه های خیامی ِ حافظ؛ ناشی از سختی ها وآلامی را که از تجربه های زیستی چشیده بود ونقد بازار جهان را به آزارش واگذارده وبه دیگرانش بخشیده بود.اگر اضافه شود مطمئنا متن حاصل شده اگر در یک صورت واحد و دارای زبانی مستقیم ،درقالب یک وحدت ساختاری بنوعی درنقش غزلی یکپارچه عرضه می گشت، نه تنها باعث مقبولیت حافظ درارائه وتفسیر جدیدی از مفهوم _رند_نمی شد که مغضوب شدن اش را در پی می داشت.طوری که پیگیری یک اندیشه در فرم طولی غزل، طبیعتا فضای زبان ِ غزل را بانوعی مستقیم گویی مواجه می کرد. از این رو حافظ با پرهیز از انسجام بخشیدن ظاهری به صورت ِ روایی/طولی غزل درپیش برد معنا، هم اینکه ازبسته بندی ودرقالب گرفتن اشعارش به عنوان مانیفست پیش گیری کرده،و حربه ی موثری را از دست مخالفان ومعاندینش خارج کرده ؛که بعضا از قشری نگریِ عوام دراین باره می توانستند به نفع خود وبه سعایت از حافظ _غزلیات اورا باب طبع از جنبه انکار وردّ ِ عوام قراردهند. کما اینکه تمهید حافظ مبنی بر شکستن وحدت ساختاری غزل، خود توانسته به زیبایی های اثرش به حد گستره ی مخاطبانش دربازه ی درک آنها بیفزاید.
دوعامل درونی وبیرونی، یکی از جنبه ی شخصی،که بسامدنبض ناخوداگاهی حافظ،همچنین چشم انداز تمامیت خواهانه او در رهیافت و عرضه معناست.ودیگری افزودن به بطن های معنایی متن، بواسطه اشارات وپراکندگی های متعدد، در رَدای استعارات وتشبیهات ِ پُر دامنه وایجاد یک شبکه ی معنایی/ارتباطیِ گسترده،با قابلیت مدلول پذیری متکثر وگونه گون و گسست ِطولی در قامت ساختار غزل؛ توانسته دیوان حافظ را برای مخاطبانش ؛ازهرنوع سلیقه ونوع تفکر ووسعت ادراک واگاهی،برای قرن های پس از خودش زنده ونامیرا قرار دهد.
شبکه ی معنایی _نشانه ای ِآفریده شده توسط حافظ در هر غزل به گونه ای می باشد که مخاطب می تواند در فرآیند معنا آفرینی مشارکت داشته باشد وخود و روایت شخصی اش را واجد وضعیتِ معنای پیش رونده ی غزل، درجایگاه منِ حافظ بداند ازاین روی پر بیراه نخواهد بود اگر بگوییم که یک نشانه (دال) در غزل حافظ می تواند معناهای (مدلول های)زیادی به وسعت ادراک مخاطبش والبته در معیّت او به عنوان مخاطب در همراهی بامتن تولید کند.
@هنر: زندگی دوم
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
_حافظ وتاریخ های حضور_ امیر ثانی نوشتن از حافظ به علت فراوانی نوشته ها ویادداشت ها وبرداشت های مختلف که به لحاظ بزرگی کار او مسئله ی تعجب برانگیزی نیست، به نوعی مانند راه رفتن بر لبه ی پرتگاهِ ملال است.بدین جهت که هرطیف تفکری حافظ ونمای کلی اندیشه اش را…
به استقبال ۲۰ مهر روز جهانی حافظ می رویم...
باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر....
حافظ
باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر....
حافظ
به فکرِ صائب از آن می کنند رغبت خلق
که یاد می دهد از طرزِ حافظِ شیراز
« #صائب_تبریزی»
بیست مهر بزرگداشت حافظ
https://t.me/Amirsany2
که یاد می دهد از طرزِ حافظِ شیراز
« #صائب_تبریزی»
بیست مهر بزرگداشت حافظ
https://t.me/Amirsany2
قانون یا عادلانه است یا اصلا قانون نیست. فهم قانون در میدان جاذبه حقوق است که آن را تبدیل به قانون میکند پس قانونی که حقوقی نباشد اصلا قانون نیست.
توماس قدیس در ادامهی سخن از ارسطو گفته بود مناسباتی را که مصلحت عمومی در آنها رعایت نشده نمیتوان سیاسی/شهروندی خواند و شهریاری که فرمانروایی او ناظر به مصلحت عمومی نباشد سردسته حرامیان است و فرمانروایی او غصبی است.
(جواد طباطبایی)
توماس قدیس در ادامهی سخن از ارسطو گفته بود مناسباتی را که مصلحت عمومی در آنها رعایت نشده نمیتوان سیاسی/شهروندی خواند و شهریاری که فرمانروایی او ناظر به مصلحت عمومی نباشد سردسته حرامیان است و فرمانروایی او غصبی است.
(جواد طباطبایی)
والتر بنیامین_نقد خشونت (عدالت_قانون)
امیر ثانی
بنیامین در مقاله نقد خشونت به بررسی 1:مواضع قانون در مواجهه با عدالت از سویی 2:درسویی دیگر به بررسی شرایطی که تحت تاثیر قدرت باعث ایجاد قانون وبه عبارتی قانون گذاری، همچنین وضع قانون وحفظ قانون می گردد،می پردازد.ودیگر حالت سومی مابین دو امر یاد شده که نه صورت قانون را وضع می کند نه به استمرار آن وضعیت می بخشد. بلکه حالتی شبه دیالکتیکی مابین این دو را دارد یعنی_برمی اندازد_(فسخ) می کند. حالت سوم رابنیامین صیرورت تاریخی_طبیعی می پندارد به نوعی آن را خشونت الهی می نامد که نتیجه ی تاثیر فراکنشی ِ امری تبیین ناپذیر است. بدین سان که خشونت الهی درپیرنگ اندیشه بنیامین که برخواسته ازکندوکاو او در صورت های مسیانیک ورازوری یهودی است،بصورت دستی نامرئی ست که صورت های قانونی بشری که بصورت فی مابینی وقراردادی از جهت حاکمیت وضع شده وحتی عامل استمرار حاکمیت شده را برمی اندازد /فسخ می کند.این براندازی در قالب قراردادی ونمادین تاریخی نیست بلکه تند بادی ست که در استثنا ها واضطرار های تاریخی می وزد،وچهره ی یک انقلاب را به خود می گیرد.بنیامین یکسویه وتام بودن قدرت در دستان حاکمیت را به جهت عزل ونصب واستقرار واستمرار قدرت را در قالب خشونت_ از ان گونه که ماکس وبر بر حالت سلسله مراتبی قدرت وتفویض اختیار از طریق مردم،به نهادی فراسو نظیر دولت ،به جهت زدودن خشونت های فردی وبکار گیری خشونت در حیطه اختیار دولت به نحوی یک طرفه، برای پاکسازی انچه که از طریق خشونت در احاد مردم برای احقاق مطالبات طبیعی است را رد می کند.وازان سو قرارگرفتن خشونت قدرت را بطور کامل در دستان افراد اجتماع را هم نمی پذیرد. تعریف بنیامین از رواداری اختیار استفاده از قدرت _خشونت برای افراد اجتماع؛استفاده از خشونت به جهت احقاق حق را برای مردم تا جایی که منجر به قتل نفس نشود دربرمی گیرد.در نظر گاه بنیامین خشونتی که افراد به جهت براوردن یا استیفای حقوق طبیعی خود بکار می برند موجه بر شمرده می شود والبته این نگاه با سیستم تعریفی فلسفه سیاسی مدرن هابزی ِقدرت و نگاه وبریِ تاسیس وشکل نهاد حاکمیت متفاوت است. بنیامین نه اینکه این موضع را رد نماید که نهاد برامده از خواسته احاد مردم می تواند خشونت را درراستای وضع واستمرار قانون بکار برد بلکه شیوه های پاکسازی واستفاده ی فردی از خشونت را درقبال رفتار خشن دولتی که به پشتوانه قانون به خشونتش فرمی نمادین می بخشد نقد می کند.به عنوان مثال ازنظر بنیامین ایجاد سندیکاها برای کار گران به نوعی انحراف خشونت طبیعی انان است که از طریق دولت ایجادشده تا ضمن مهار خشونت طبیعی انها،وضعیت دیگری از نحوه بروز خشونت را برای کارگران تولید کند. وضعیتی که دریک قالب خنثی به نام سندیکا صورت می پذیرد تا کاریز خشونت کارگران درمسیری ملایم وقابل کنترل جاری شود وسپس بخشکد. خشونتی که بنیامین درمقاله نقد خشونت به تعریف ونقد ان می پردازد چهره ها وتعریف ها ونمودهای متفاوتی می تواند داشته باشد خشونت جبری/ماتریالیستی تاریخ در پس ِ پشت حاکمیت های ایجاد شده، خشونت قانون که علیه مردمی که ان را وضع کرده اند،وضع شده وبکار افتاده. خشونت طبیعی که ازسمت وسوی مردمی بکار می رود که علیه قانونی که اینک با زور دیکته می شود بکاربسته می شود، خشونت الهی تاریخی به نوعی متافیزیکی که بر حیات برهنه ی موجودی به نام انسان که هبوط شده در نظرگرفته شده. چه اینکه از نظرگاه افسانه ای دین او (انسان)صاحب گناه است به جهت پرداخت وبازیابی گناه درسلسله اعمال قدرت/قانونِ الهی_طبیعی قرار گرفته.ودر کنار همه ی المان های مقاله؛ بنیامین در مقاله خشونت، دست به تعریف دونوع از حیات برای انسان می زند.۱)حیات برهنه که بی دفاع بودن انسان رادر برابر طبیعت_تاریخ_قانون به لحاظ متافیزیکی پذیرفته،وحالت حداقلی تعریف اوست در مقام انسان که بادیگر موجودات مشترک است.٢) حیات دیگری که بنیامین به لحاظ موضوعی تعریف نموده حیات محض نام دارد.در نظرگاه بنیامین آنجایی که زور قانون در تاریخ بر رکن همیشه گی اش،صورت های تکراریِ غیر عادلانه را پیش کشیده وبوجود آورده وصورت محض تعریفی ادیان را که موازنه ی قانون وعدالت،را دردوکفه ی ترازو برمی کشیدند برهم زده،او ذات حقیقی انسان را بواسطه تعریف حیات محض؛ لایق عدالت می بیند به عبارتی _حیات برهنه_ که پذیرنده وبردوش کِشنده ی تاریخی /متافیزیکی اِعمال نیروهای طبیعی ست واز قضا همان پاشنه ی ضعف اوست که هابز در روش شناسی سیاسی خود آن را نقطه شروع بی عدالتی ها بر می شمارد وعدم یکسان انگاری اجتماعی را برهمین پاشنه به لحاظ موضوعی مفصل بندی می کند،محل اِعمال یا برآورد عدالت نیست؛بنیامین در قالب تعریف ِ حیات محض_ فراتر از سطح حداقلی تعریف حیات برهنه، موضوع عدالت را به فراخور این جایگاه برای انسان قابل دسترسی می داند.
https://t.me/Amirsany2
امیر ثانی
بنیامین در مقاله نقد خشونت به بررسی 1:مواضع قانون در مواجهه با عدالت از سویی 2:درسویی دیگر به بررسی شرایطی که تحت تاثیر قدرت باعث ایجاد قانون وبه عبارتی قانون گذاری، همچنین وضع قانون وحفظ قانون می گردد،می پردازد.ودیگر حالت سومی مابین دو امر یاد شده که نه صورت قانون را وضع می کند نه به استمرار آن وضعیت می بخشد. بلکه حالتی شبه دیالکتیکی مابین این دو را دارد یعنی_برمی اندازد_(فسخ) می کند. حالت سوم رابنیامین صیرورت تاریخی_طبیعی می پندارد به نوعی آن را خشونت الهی می نامد که نتیجه ی تاثیر فراکنشی ِ امری تبیین ناپذیر است. بدین سان که خشونت الهی درپیرنگ اندیشه بنیامین که برخواسته ازکندوکاو او در صورت های مسیانیک ورازوری یهودی است،بصورت دستی نامرئی ست که صورت های قانونی بشری که بصورت فی مابینی وقراردادی از جهت حاکمیت وضع شده وحتی عامل استمرار حاکمیت شده را برمی اندازد /فسخ می کند.این براندازی در قالب قراردادی ونمادین تاریخی نیست بلکه تند بادی ست که در استثنا ها واضطرار های تاریخی می وزد،وچهره ی یک انقلاب را به خود می گیرد.بنیامین یکسویه وتام بودن قدرت در دستان حاکمیت را به جهت عزل ونصب واستقرار واستمرار قدرت را در قالب خشونت_ از ان گونه که ماکس وبر بر حالت سلسله مراتبی قدرت وتفویض اختیار از طریق مردم،به نهادی فراسو نظیر دولت ،به جهت زدودن خشونت های فردی وبکار گیری خشونت در حیطه اختیار دولت به نحوی یک طرفه، برای پاکسازی انچه که از طریق خشونت در احاد مردم برای احقاق مطالبات طبیعی است را رد می کند.وازان سو قرارگرفتن خشونت قدرت را بطور کامل در دستان افراد اجتماع را هم نمی پذیرد. تعریف بنیامین از رواداری اختیار استفاده از قدرت _خشونت برای افراد اجتماع؛استفاده از خشونت به جهت احقاق حق را برای مردم تا جایی که منجر به قتل نفس نشود دربرمی گیرد.در نظر گاه بنیامین خشونتی که افراد به جهت براوردن یا استیفای حقوق طبیعی خود بکار می برند موجه بر شمرده می شود والبته این نگاه با سیستم تعریفی فلسفه سیاسی مدرن هابزی ِقدرت و نگاه وبریِ تاسیس وشکل نهاد حاکمیت متفاوت است. بنیامین نه اینکه این موضع را رد نماید که نهاد برامده از خواسته احاد مردم می تواند خشونت را درراستای وضع واستمرار قانون بکار برد بلکه شیوه های پاکسازی واستفاده ی فردی از خشونت را درقبال رفتار خشن دولتی که به پشتوانه قانون به خشونتش فرمی نمادین می بخشد نقد می کند.به عنوان مثال ازنظر بنیامین ایجاد سندیکاها برای کار گران به نوعی انحراف خشونت طبیعی انان است که از طریق دولت ایجادشده تا ضمن مهار خشونت طبیعی انها،وضعیت دیگری از نحوه بروز خشونت را برای کارگران تولید کند. وضعیتی که دریک قالب خنثی به نام سندیکا صورت می پذیرد تا کاریز خشونت کارگران درمسیری ملایم وقابل کنترل جاری شود وسپس بخشکد. خشونتی که بنیامین درمقاله نقد خشونت به تعریف ونقد ان می پردازد چهره ها وتعریف ها ونمودهای متفاوتی می تواند داشته باشد خشونت جبری/ماتریالیستی تاریخ در پس ِ پشت حاکمیت های ایجاد شده، خشونت قانون که علیه مردمی که ان را وضع کرده اند،وضع شده وبکار افتاده. خشونت طبیعی که ازسمت وسوی مردمی بکار می رود که علیه قانونی که اینک با زور دیکته می شود بکاربسته می شود، خشونت الهی تاریخی به نوعی متافیزیکی که بر حیات برهنه ی موجودی به نام انسان که هبوط شده در نظرگرفته شده. چه اینکه از نظرگاه افسانه ای دین او (انسان)صاحب گناه است به جهت پرداخت وبازیابی گناه درسلسله اعمال قدرت/قانونِ الهی_طبیعی قرار گرفته.ودر کنار همه ی المان های مقاله؛ بنیامین در مقاله خشونت، دست به تعریف دونوع از حیات برای انسان می زند.۱)حیات برهنه که بی دفاع بودن انسان رادر برابر طبیعت_تاریخ_قانون به لحاظ متافیزیکی پذیرفته،وحالت حداقلی تعریف اوست در مقام انسان که بادیگر موجودات مشترک است.٢) حیات دیگری که بنیامین به لحاظ موضوعی تعریف نموده حیات محض نام دارد.در نظرگاه بنیامین آنجایی که زور قانون در تاریخ بر رکن همیشه گی اش،صورت های تکراریِ غیر عادلانه را پیش کشیده وبوجود آورده وصورت محض تعریفی ادیان را که موازنه ی قانون وعدالت،را دردوکفه ی ترازو برمی کشیدند برهم زده،او ذات حقیقی انسان را بواسطه تعریف حیات محض؛ لایق عدالت می بیند به عبارتی _حیات برهنه_ که پذیرنده وبردوش کِشنده ی تاریخی /متافیزیکی اِعمال نیروهای طبیعی ست واز قضا همان پاشنه ی ضعف اوست که هابز در روش شناسی سیاسی خود آن را نقطه شروع بی عدالتی ها بر می شمارد وعدم یکسان انگاری اجتماعی را برهمین پاشنه به لحاظ موضوعی مفصل بندی می کند،محل اِعمال یا برآورد عدالت نیست؛بنیامین در قالب تعریف ِ حیات محض_ فراتر از سطح حداقلی تعریف حیات برهنه، موضوع عدالت را به فراخور این جایگاه برای انسان قابل دسترسی می داند.
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
والتر بنیامین_نقد خشونت (عدالت_قانون) امیر ثانی بنیامین در مقاله نقد خشونت به بررسی 1:مواضع قانون در مواجهه با عدالت از سویی 2:درسویی دیگر به بررسی شرایطی که تحت تاثیر قدرت باعث ایجاد قانون وبه عبارتی قانون گذاری، همچنین وضع قانون وحفظ قانون می گردد،می پردازد.ودیگر…
باز تکرار این نقد در رابطه با وضع کردن قانون های نامربوط است
که نمونه اش را این روز ها زیاد دیده و می بینیم....
که نمونه اش را این روز ها زیاد دیده و می بینیم....
نقد خشونت (قانون _عدالت)
بخش دوم
والتر بنیامین
امیر ثانی
پایه بحث بنیامین در مقاله ی نقد خشونت بدین جا بر می گردد که برطبق نظر او که انگشت تمایز مابین قانون وعدالت بر مبنای اخلاق گذاشته؛درفلسفه ی سیاسی مدرن بنا به خوانش هابز از امنیت در کتاب لویاتان،بحث امنیت حالتی حداقلی وکارکردی به خود گرفته به نوعی که تلقی از امنیت دراندیشه هابز همان امنیت فیزیکی وجسمی فرد درهسته ی اجتماع پیرامونی اش است وفضایی فراتر رابه جهت ماهیتی که از انسان ترسیم می کند (انسان گرگ انسان ) معلق باقی می گذارد.
بنیامین همین نقطه ضعف فلسفه ی سیاسی مدرن را به پرسش می کشد. وقتی بخاطر ایجاد امنیت حداقلی،به نوعی امنیت فیزیکی فردی،فرد از قدرت/خشونت خود دست می کشد تا نهادی بزرگتر وجامع تر به نام دولت مدرن این وظیفه را متحمل شود؛ایا این دولت یا نهادی که اختیار دار اِعمال خشونت/قدرت بصورتی یک طرفه است همیشه بر حق عمل می کند..؟ یا می تواند عدالت را وضع کند.؟ به اعتقاد بنیامین یکسویه گی استفاده از قدرت این اختیار را درکف نهاد مدرن دولت قرار می دهد که هرگاه بخواهد تمام امتیازات واختیارات شهروندی را به حالت تعلیق درآورد.یعنی به نام قانون، قانون را معلق می کند به نام امنیت ودفاع از اجتماع؛ از امکانات فراقانونی استفاده می کند ومردم را بنام امنیت مردم،تحت ضابطه یکسویه قانون محکوم کرده واز حق زیست محروم می کند.
نقد بنیامین به دموکراسی های مدرن از همین نقطه عزیمت شروع می شود. دموکراسی مدرن که برشیوه ی زدودن خشونت وبراوردن امنیت فیزیکی فرد؛ برتمامی رفتار های فردی_اجتماعی وروابط انسانی، که احتمال یا امکان تولید خشونت درآن می رود، صبغه ای قضایی بخشیده واز همین روی بر تمامی مناسبات (هدف_وسیله) کنترل کاملی را براورده، تا آنجا که با صورت قضایی بخشیدن به روابط انسانی؛ پسماند یا تتمه خشونت یا امکان استفاده از ان را از دستان افراد خارج می کند.
بنیامین می گوید: این گرایش قانون مدرن محروم کردن افراد،دست کم درمقام اشخاص حقوقی،از هرنوع خشونت، حتی خشونت معطوف به اهداف طبیعی را شامل می شود(مقاله نقد خشونت؛بنیامین) از این جهت دولت مدرن بنا به وضع استثنایی خود _تعریف اش ؛به نام امنیت عمومی به دلخواه در فضای خصوصی افراد دخل وتصرف میکند بی انکه قانون را مانع دست اندازی خویش بیابد بلکه قانون خود اینجا برای دولت مدرن در رابطه براوردن (هدف_وسیله) به ابزار تبدیل می گردد وداخل این رابطه می شود. از این روی از شکلی که براورده کننده وتضمین دهنده درجایگاه نهادِ داوری برای اجرای عدالت است خارج می شود.
نقد دیگر بنیامین به دموکراسی مدرن وجود وکارکرد پلیس است.او به وجود تناقص در قانون با مثال اوردن ارگان امنیتی به نام پلیس اشاره می کند.
از نظر بنیامین پلیس در دموکراسی مدرن حالتی "شبح گونه "دارد. همانطور که اشباح بدون جسم هستند ومحدویتی ندارند پلیس نیز مرز نمی شناسد وبنا به اقتضای شرایط که بنیامین ان را _استثنا_می نامد ونه قانون بلکه به پشتوانه ی قانون به محیط خصوصی افراد نفوذ ورخنه می کند.ازاین جهت بنیامین حضور پلیس را در دولت دموکراسی های مدرن گواه سترگ ترین انحطاط قابل تصور برای خشونت می داند
بنیامین درپاره ای از مقاله نقد خشونت به وضوح علت شکل گیری این انحطاط را در دموکراسی مدرن شرح می دهد_هرچند ممکن است پلیس درامور جزئی درهمه جا به یک شیوه ظاهر شود سرآخر نمی توان انکار کرد که درسلطنت مطلقه (نظام توتالیتر _پادشاهی) یعنی نظامی که نیروی پلیس بازنماینده تصویر قدرت شخص حاکم اند که قوای مجریه ومقننه دروجود او به وحدت رسیده اند،روحیه ویرانگر نیروهای پلیس به مراتب کمتر است تا دموکراسی ها،چون درنظام های دموکراتیک وجود پلیس به واسطه هیچ نسبتی از این دست رفعت نمی یابد.وازهمین رو گواه عظیم ترین انحطالط قابل تصور خشونت است(نقد خشونت؛ بنیامین)
بنیامین که در سال ۱۹۱۹ شاهد سرکوب قیام اسپارتاکیست ها وکشته شدن رزا لوگزامبورگ بود دراین پاره ترکیب پلیس ونیروهای امنیتی را در حکومت های مطلق گرا،پادشاهی به لحاظ خشونت ورعایت حد ومرزهای قانون بهتر وکنترل شده تر از اعمال خشونت پلیس در دموکراسی های مدرن می داند. او همین که درحکومت مطلق گرا مسئولیت اعمال نیروی پلیس به نام شخص اول حکومت تمام می شود را کافی می داند تا به لحاظ جنبه ی عملکردی پلیس، همچنین حفظِ حیثیت شخص اول حکومت؛خشونت بکار رفته توسط این سایز از حکومت را کمتر از خشونت اِعمال شده پلیس در حکومت دموکراسی مدرن بداند.چه اینکه به زعم او در دموکراسی مدرن ،تکثر نیرویی، همچنین سواستفاده بنام توجیه قانون درحالتی که به ضرورتِ وضعیت اضطراری، استثنا از قانون تلقی می شود،می تواند تمام یا بخشی از اجرای قانون معلق شود وبنام امنیت جمعی وحفظ منافع کلی استفاده از هرنوع خشونتی توجیه پذیر گردد
https://t.me/Amirsany2
بخش دوم
والتر بنیامین
امیر ثانی
پایه بحث بنیامین در مقاله ی نقد خشونت بدین جا بر می گردد که برطبق نظر او که انگشت تمایز مابین قانون وعدالت بر مبنای اخلاق گذاشته؛درفلسفه ی سیاسی مدرن بنا به خوانش هابز از امنیت در کتاب لویاتان،بحث امنیت حالتی حداقلی وکارکردی به خود گرفته به نوعی که تلقی از امنیت دراندیشه هابز همان امنیت فیزیکی وجسمی فرد درهسته ی اجتماع پیرامونی اش است وفضایی فراتر رابه جهت ماهیتی که از انسان ترسیم می کند (انسان گرگ انسان ) معلق باقی می گذارد.
بنیامین همین نقطه ضعف فلسفه ی سیاسی مدرن را به پرسش می کشد. وقتی بخاطر ایجاد امنیت حداقلی،به نوعی امنیت فیزیکی فردی،فرد از قدرت/خشونت خود دست می کشد تا نهادی بزرگتر وجامع تر به نام دولت مدرن این وظیفه را متحمل شود؛ایا این دولت یا نهادی که اختیار دار اِعمال خشونت/قدرت بصورتی یک طرفه است همیشه بر حق عمل می کند..؟ یا می تواند عدالت را وضع کند.؟ به اعتقاد بنیامین یکسویه گی استفاده از قدرت این اختیار را درکف نهاد مدرن دولت قرار می دهد که هرگاه بخواهد تمام امتیازات واختیارات شهروندی را به حالت تعلیق درآورد.یعنی به نام قانون، قانون را معلق می کند به نام امنیت ودفاع از اجتماع؛ از امکانات فراقانونی استفاده می کند ومردم را بنام امنیت مردم،تحت ضابطه یکسویه قانون محکوم کرده واز حق زیست محروم می کند.
نقد بنیامین به دموکراسی های مدرن از همین نقطه عزیمت شروع می شود. دموکراسی مدرن که برشیوه ی زدودن خشونت وبراوردن امنیت فیزیکی فرد؛ برتمامی رفتار های فردی_اجتماعی وروابط انسانی، که احتمال یا امکان تولید خشونت درآن می رود، صبغه ای قضایی بخشیده واز همین روی بر تمامی مناسبات (هدف_وسیله) کنترل کاملی را براورده، تا آنجا که با صورت قضایی بخشیدن به روابط انسانی؛ پسماند یا تتمه خشونت یا امکان استفاده از ان را از دستان افراد خارج می کند.
بنیامین می گوید: این گرایش قانون مدرن محروم کردن افراد،دست کم درمقام اشخاص حقوقی،از هرنوع خشونت، حتی خشونت معطوف به اهداف طبیعی را شامل می شود(مقاله نقد خشونت؛بنیامین) از این جهت دولت مدرن بنا به وضع استثنایی خود _تعریف اش ؛به نام امنیت عمومی به دلخواه در فضای خصوصی افراد دخل وتصرف میکند بی انکه قانون را مانع دست اندازی خویش بیابد بلکه قانون خود اینجا برای دولت مدرن در رابطه براوردن (هدف_وسیله) به ابزار تبدیل می گردد وداخل این رابطه می شود. از این روی از شکلی که براورده کننده وتضمین دهنده درجایگاه نهادِ داوری برای اجرای عدالت است خارج می شود.
نقد دیگر بنیامین به دموکراسی مدرن وجود وکارکرد پلیس است.او به وجود تناقص در قانون با مثال اوردن ارگان امنیتی به نام پلیس اشاره می کند.
از نظر بنیامین پلیس در دموکراسی مدرن حالتی "شبح گونه "دارد. همانطور که اشباح بدون جسم هستند ومحدویتی ندارند پلیس نیز مرز نمی شناسد وبنا به اقتضای شرایط که بنیامین ان را _استثنا_می نامد ونه قانون بلکه به پشتوانه ی قانون به محیط خصوصی افراد نفوذ ورخنه می کند.ازاین جهت بنیامین حضور پلیس را در دولت دموکراسی های مدرن گواه سترگ ترین انحطاط قابل تصور برای خشونت می داند
بنیامین درپاره ای از مقاله نقد خشونت به وضوح علت شکل گیری این انحطاط را در دموکراسی مدرن شرح می دهد_هرچند ممکن است پلیس درامور جزئی درهمه جا به یک شیوه ظاهر شود سرآخر نمی توان انکار کرد که درسلطنت مطلقه (نظام توتالیتر _پادشاهی) یعنی نظامی که نیروی پلیس بازنماینده تصویر قدرت شخص حاکم اند که قوای مجریه ومقننه دروجود او به وحدت رسیده اند،روحیه ویرانگر نیروهای پلیس به مراتب کمتر است تا دموکراسی ها،چون درنظام های دموکراتیک وجود پلیس به واسطه هیچ نسبتی از این دست رفعت نمی یابد.وازهمین رو گواه عظیم ترین انحطالط قابل تصور خشونت است(نقد خشونت؛ بنیامین)
بنیامین که در سال ۱۹۱۹ شاهد سرکوب قیام اسپارتاکیست ها وکشته شدن رزا لوگزامبورگ بود دراین پاره ترکیب پلیس ونیروهای امنیتی را در حکومت های مطلق گرا،پادشاهی به لحاظ خشونت ورعایت حد ومرزهای قانون بهتر وکنترل شده تر از اعمال خشونت پلیس در دموکراسی های مدرن می داند. او همین که درحکومت مطلق گرا مسئولیت اعمال نیروی پلیس به نام شخص اول حکومت تمام می شود را کافی می داند تا به لحاظ جنبه ی عملکردی پلیس، همچنین حفظِ حیثیت شخص اول حکومت؛خشونت بکار رفته توسط این سایز از حکومت را کمتر از خشونت اِعمال شده پلیس در حکومت دموکراسی مدرن بداند.چه اینکه به زعم او در دموکراسی مدرن ،تکثر نیرویی، همچنین سواستفاده بنام توجیه قانون درحالتی که به ضرورتِ وضعیت اضطراری، استثنا از قانون تلقی می شود،می تواند تمام یا بخشی از اجرای قانون معلق شود وبنام امنیت جمعی وحفظ منافع کلی استفاده از هرنوع خشونتی توجیه پذیر گردد
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
نقد خشونت (قانون _عدالت) بخش دوم والتر بنیامین امیر ثانی پایه بحث بنیامین در مقاله ی نقد خشونت بدین جا بر می گردد که برطبق نظر او که انگشت تمایز مابین قانون وعدالت بر مبنای اخلاق گذاشته؛درفلسفه ی سیاسی مدرن بنا…
نقد خشونت (قانون _عدالت)
بخش سوم
بنیامین _دریدا
امیر ثانی
بنیامین در مقاله نقد خشونت ضمن بررسی تعدیل هایی که تاریخ در باب پیاده سازی عدالت وموانع پیش روی ان داشته به این نتیجه می رسد که در پی این روند موضوع عدالت وبرپایی ان رفته رفته به محاق فضای خصوصی طرد شده وبساط اجرای ان از صورت های قانونی وقانون گذاری در عرصه عمل خارج شده. چرا که مبنای فلسفه سیاسی مدرن وتاسیس دولت مدرن بر کنترل وتمرکز بر روی وجهه ی بدیهی وزیست شناسانه زندگی انسانی متمرکز شده وبه نوعی که بنیامین هستی انسانی را ازهستی فیزیکی او تفکیک می کند؛ مدرنیته سیاسی بنا را برتعریف حداقلی انسان درحیطه هستی فیزیکی او گذارده.
ازاین جهت برنامه ای از پیش تعیین شده ومدونی به نام قانون همچون چشم سراسر گستر یا زندان سراسر بینِ بنتامی بر تمامی وجوه وسطوح زندگی انسانی با صبغه ای که از روابط قانونی بخشیده، نظارت می کند.
قانون بدون وجهه ای از عدالت به لحاظ نمادین پذیرفتنی نیست، همچنین عدالت بدون وجود قانون دست یافتنی نیست واین دو ترکیب درهم تنیده ای دارند اما از سویه ومنظر قانون برچسب عدالت و وجهه عدالت تنها از منظر تعریفی که شکل دهنده ی قانون باشد_تا اینکه اجرا کننده ی قانون باشد_پیگیری می گردد.
دریدا در مقاله زور قانون بنا به نگاه به مقاله ی بنیامین موضوع عدالت را درحیطه ی واسازی بررسی می کند.
دریدا می گوید قانون به دلیل اینکه امری برساخته است می تواند مورد واسازی قرار گیرد واصولاواسازی پذیر است.اما عدالت به دلیل تعریف ذاتی _مفهومی ای که دارد امری برساخته نیست از این رو عدالت واسازی ناپذیر است. دریدا دست یابی به عدالت را خارج از قانون تصور نمی کند واینکه عدالت درنتیجه طی کردن روند های قانون قابل دست یابی باشد رانیز نفی می کند از نظر دریدا تایید واجرای حکمی در دادگاه می تواند قانونی باشد ولی عادلانه نه.
بدین ترتیب دریدا دست به تعریفی از عدالت بر پایه نظر لویناس می زند.از نظر دریدا عدالت در برابر _دیگری_وشرایط یا مسئولیت هایی که ما در قبال دیگری داریم تعریف می شود.ازاین نظر دریدا درنگاهی هستی شناسانه عدالت را مسئولیت درقبال دیگری برمی شمارد.اما پایه وبنیان هایی که مسئولیت را بوجود می اورند؛ ازنظر دریدا در حالت باز افرینی مدام قرار دارند؛چرا که شرط امکان پذیری مسئولیت را پذیرفتن وتجربه امر سرگشته گی می داند.
دریدا پذیرفتن وتجربه عدالت را توام با سرگشتی می داند واین سرگشته گی را ناشی از عدم قطعیت ووجود هاله ی تردید مداوم بر اتخاذ تصمیم گیری ها می داند.
ازاین نظر دریدا می گوید تصمیمی که حقیقتا عادلانه باشد،باید از مسئولیتی بنیادین ناشی شود وپشتوانه این مسئولیت بنیادین نمی تواند قانون یا نظامنامه ای قراردادی باشد،بلکه همچون ماهیت عدالت؛ موضوعی خاص ویکه است وبسته به امکان های متعدد پیشاروی برای اتخاذ مناسب تصمیم است.
از این رو دریدا عدالت را تجربه ی سرگشته گی می داند.چرا که مارا دربین بر گزیدن یک مسیر از بین چندین مسیر متحیر نگاه می دارد ووجه ی اخلاقی تصمیم را به عهده ما وقضاوت ما می گذارد.
اگر چه فرض کنیم که بر خلاف این موضوع همیشه قواعد از پیش تعیین شده وتصمیم ازپیش درست گرفته شده بصورت ماشینی وجود می داشت،همه چیز در حیطه عام قانون وعام بوده گی ان معنا وتعریف می شد. ونیاز به انتخاب، یا تصمیم گیری ودر نتیجه حس مسئولیت ِ اتخاذ یا انتخاب تصمیم وجود نمی داشت،چون اینگونه نیست وعدالت نیز به مانند قانون امری از پیش تعریف وحاضر نیست در نتیجه به قول دریدا عدالت امری محاسبه ناپذیر است. ازاین روی فرایندی که بنیان های مسئولیت مارا دربرابر دیگری پی ریزی می کنند منوط به تصمیمات،همچنین بازنگری وبازافرینی وتولید مجدد این تصمیمات ازسوی ما هستند.دیگراینکه هنگامی که عدالت به عنوان امری قابل محاسبه ونمادین در نظر گرفته شود تبدیل به نتیجه یا قانونی از پیش تعیین شده می گردد. ودیگر ان حالت پرسش گونه خودرا مابین امکان ها ووضعیت های متعدد برای انتخاب راه درست ازدست خواهد داد.
اینکه معیار یا قاعده ومیزانی برای بررسی اینکه چه چیزی عادلانه است وچه چیزی ناعادلانه،وجود ندارد. سرگشته گی یا تجربه سرگشته گی نامیده می شود.
دریدا تجربه سرگشتگی را در مقاله ی (زورقانون) تجربه عدالت نامیده.دریدا می گوید عدالت مستلزم آن است که کسی امری محاسبه ناپذیر رامحاسبه نماید. درنتیجه دریدا قانون را عنصری از عدالت می داند.
https://t.me/Amirsany2
بخش سوم
بنیامین _دریدا
امیر ثانی
بنیامین در مقاله نقد خشونت ضمن بررسی تعدیل هایی که تاریخ در باب پیاده سازی عدالت وموانع پیش روی ان داشته به این نتیجه می رسد که در پی این روند موضوع عدالت وبرپایی ان رفته رفته به محاق فضای خصوصی طرد شده وبساط اجرای ان از صورت های قانونی وقانون گذاری در عرصه عمل خارج شده. چرا که مبنای فلسفه سیاسی مدرن وتاسیس دولت مدرن بر کنترل وتمرکز بر روی وجهه ی بدیهی وزیست شناسانه زندگی انسانی متمرکز شده وبه نوعی که بنیامین هستی انسانی را ازهستی فیزیکی او تفکیک می کند؛ مدرنیته سیاسی بنا را برتعریف حداقلی انسان درحیطه هستی فیزیکی او گذارده.
ازاین جهت برنامه ای از پیش تعیین شده ومدونی به نام قانون همچون چشم سراسر گستر یا زندان سراسر بینِ بنتامی بر تمامی وجوه وسطوح زندگی انسانی با صبغه ای که از روابط قانونی بخشیده، نظارت می کند.
قانون بدون وجهه ای از عدالت به لحاظ نمادین پذیرفتنی نیست، همچنین عدالت بدون وجود قانون دست یافتنی نیست واین دو ترکیب درهم تنیده ای دارند اما از سویه ومنظر قانون برچسب عدالت و وجهه عدالت تنها از منظر تعریفی که شکل دهنده ی قانون باشد_تا اینکه اجرا کننده ی قانون باشد_پیگیری می گردد.
دریدا در مقاله زور قانون بنا به نگاه به مقاله ی بنیامین موضوع عدالت را درحیطه ی واسازی بررسی می کند.
دریدا می گوید قانون به دلیل اینکه امری برساخته است می تواند مورد واسازی قرار گیرد واصولاواسازی پذیر است.اما عدالت به دلیل تعریف ذاتی _مفهومی ای که دارد امری برساخته نیست از این رو عدالت واسازی ناپذیر است. دریدا دست یابی به عدالت را خارج از قانون تصور نمی کند واینکه عدالت درنتیجه طی کردن روند های قانون قابل دست یابی باشد رانیز نفی می کند از نظر دریدا تایید واجرای حکمی در دادگاه می تواند قانونی باشد ولی عادلانه نه.
بدین ترتیب دریدا دست به تعریفی از عدالت بر پایه نظر لویناس می زند.از نظر دریدا عدالت در برابر _دیگری_وشرایط یا مسئولیت هایی که ما در قبال دیگری داریم تعریف می شود.ازاین نظر دریدا درنگاهی هستی شناسانه عدالت را مسئولیت درقبال دیگری برمی شمارد.اما پایه وبنیان هایی که مسئولیت را بوجود می اورند؛ ازنظر دریدا در حالت باز افرینی مدام قرار دارند؛چرا که شرط امکان پذیری مسئولیت را پذیرفتن وتجربه امر سرگشته گی می داند.
دریدا پذیرفتن وتجربه عدالت را توام با سرگشتی می داند واین سرگشته گی را ناشی از عدم قطعیت ووجود هاله ی تردید مداوم بر اتخاذ تصمیم گیری ها می داند.
ازاین نظر دریدا می گوید تصمیمی که حقیقتا عادلانه باشد،باید از مسئولیتی بنیادین ناشی شود وپشتوانه این مسئولیت بنیادین نمی تواند قانون یا نظامنامه ای قراردادی باشد،بلکه همچون ماهیت عدالت؛ موضوعی خاص ویکه است وبسته به امکان های متعدد پیشاروی برای اتخاذ مناسب تصمیم است.
از این رو دریدا عدالت را تجربه ی سرگشته گی می داند.چرا که مارا دربین بر گزیدن یک مسیر از بین چندین مسیر متحیر نگاه می دارد ووجه ی اخلاقی تصمیم را به عهده ما وقضاوت ما می گذارد.
اگر چه فرض کنیم که بر خلاف این موضوع همیشه قواعد از پیش تعیین شده وتصمیم ازپیش درست گرفته شده بصورت ماشینی وجود می داشت،همه چیز در حیطه عام قانون وعام بوده گی ان معنا وتعریف می شد. ونیاز به انتخاب، یا تصمیم گیری ودر نتیجه حس مسئولیت ِ اتخاذ یا انتخاب تصمیم وجود نمی داشت،چون اینگونه نیست وعدالت نیز به مانند قانون امری از پیش تعریف وحاضر نیست در نتیجه به قول دریدا عدالت امری محاسبه ناپذیر است. ازاین روی فرایندی که بنیان های مسئولیت مارا دربرابر دیگری پی ریزی می کنند منوط به تصمیمات،همچنین بازنگری وبازافرینی وتولید مجدد این تصمیمات ازسوی ما هستند.دیگراینکه هنگامی که عدالت به عنوان امری قابل محاسبه ونمادین در نظر گرفته شود تبدیل به نتیجه یا قانونی از پیش تعیین شده می گردد. ودیگر ان حالت پرسش گونه خودرا مابین امکان ها ووضعیت های متعدد برای انتخاب راه درست ازدست خواهد داد.
اینکه معیار یا قاعده ومیزانی برای بررسی اینکه چه چیزی عادلانه است وچه چیزی ناعادلانه،وجود ندارد. سرگشته گی یا تجربه سرگشته گی نامیده می شود.
دریدا تجربه سرگشتگی را در مقاله ی (زورقانون) تجربه عدالت نامیده.دریدا می گوید عدالت مستلزم آن است که کسی امری محاسبه ناپذیر رامحاسبه نماید. درنتیجه دریدا قانون را عنصری از عدالت می داند.
https://t.me/Amirsany2
نقد خشونت (قانون _عدالت)
بخش چهارم
بنیامین _دریدا
امیر ثانی
ازنظر دریدا همواره تصمیم هایی که اتخاذ می شود؛همیشه دربین ومابین چند حالت پیش رو گرفته می شود از این رو تصمیم نهایی همیشه به زعم دریدا بهترین تصمیم نیست؛بدین دلیل دریدا این فرایند را شکلی از _تصمیم ناپذیری تصمیم_می داند یعنی تصمیم ها همیشه حالتی ازشبهه وعدم قطعیت را پیرامون خود می پرورانند (چیزی که دریدا ان را شبح تصمیم می نامد).
بدین جهت این تصمیم ها بدلیل اینکه بنیان های اصلی مسئولیت را به زعم دریدا پایه گذاری می کنند؛ بایست بطور مدام باز افرینی وتولید شوند.
دریدا مسئله عدالت را ضمن پیوند دادن به مسئولیت؛ به وضع وشرایط وقواعد، هنجار ها ومسائل اجتماعی مرتبط نمی داند.اما عدالت تعریفی دریدا شِبهه نسبتی با زمان وصیرورت پیدا می کند.ازاین روی که تصمیم های ما ازمنظر دریدا عموما تصمیم ناپذیر هستند،وبسته به شرایط اعمال می شوند؛ برپایی بستر عدالت(برطبق نظر دریدا البته) نیز به تعریف وایجاد زمینه هایی که نسبت ما با دیگری راسامان می دهد،ونیز گذار وباز افرینی مدام بنیان هایی که_ مسئولیت_ را نسبت به دیگری در رویدادهای زمانی توجیه می کنند،محدود می شود. البته این خوانش با فرض ثانویه ی دریدا در باره اینکه مسئولیت ما در باب دیگری به وضعیت، هنجار،یا شرایط، وابسته نیست ومستقل است؛ درتضاد است.
قاعده ای که دریدا درباره عدالت بنیان نهاده اعم ازاینکه مسئولیت مادرباره _دیگری_ در چارچوبی هستی شناسانه قرار می گیرد؛به نوعی ارجاع به مسئله دازاین وگشوده گی هایش در زمان درارتباط با_دیگری_ نیز خواهد داشت،از این نظر نمی تواند چندان مستقل از شرایط، هنجار، وقواعد ازپیش تعریف شده باشد.
بدین روی دریدا امری که به زعم خود واساز ناپذیر است را برخلاف تعریف وبنیانی که نهاده،واسازی نموده.برای توصیف امری غیر نمادین وانتزاعی همچون عدالت؛تعریفی که صورت بندی کرده؛خودرا خارج از ترسیم وباز نمایی نشان می دهد.از این جهت بحث دریدا درباره عدالت،که آن را منوط به ارتباط خاصِ مابادیگری ِخاص می داند؛تعریفی نامشخص ودر حد اشاره ای بیش،برای تمییز در بحث نمی باشد.
دریدا ضمن اینکه اذعان داردعدالت خارج از قانون به لحاظ استعلایی قابل معنادهی ودسترسی نیست؛تعریف عدالت را که با نسبت به دیگری به عنوان مسئولیت ما دربرابر او شکل می گیرد؛ مستقل از اثر ابژکتیو بیرونی،نظیرِ قواعد مرسوم ،هنجار ها، رسوم بر می شمارد. همچنین ندانسته پیداست، قانونی که دریدا عدالت را بیرون از آن معنایابی نمی کند وبه زعم خودش ساخته وبرساخته شده است وقابل واسازی است؛ تحت تاثیر هنجارها ، قواعد، رسوم ،سنت، ومذهب برساخته شده است. وازانجا که درجایی دیگر می گوید عدالت بعد از طی کردن روندهای قانون ظهور خواهد کرد، چگونه می تواند مسئولیت ما درارتباط با _دیگری_را که عدالت نامیده؛پادر هوا وبدون تعریف وتنها،مختص به خاص بوده گی ِ _دیگری_ ومستقل از شرایط وهنجار وقواعد،مفصل بندی وتعریف کند؟ اینجا دریدا عدالتی را که به زعم خودش تعریف ناپذیر است را تنها درسایه ارتباط مابا دیگری قابل رویت می بیند. بدون ان که بخواهد یا بتواند نسبتی که دیگری با ما درلایه های مختلف برقرار می کند،تبیین کند؛ازاین رو او به سمت انکار این لایه های ارتباطی نسبت به دیگریِ خاص (اعم از هنجار،قواعد،شرایط) درتعریف عدالت می رود.چرا که درغیر اینصورت؛ دریدا بایست بپذیرد که عدالت واسازی پذیر است.در نتیجه فرض او که عدالت واسازی ناپذیر است باطل می شود.
دریدا درتقابل با قانون عدالت را همیشه امری غیر قابل تعریف وتعریف ناپذیر می داند.قانون را امری محاسبه پذیر وعدالت رامحاسبه ناپذیر می انگارد. ازنظر وی به دلیل محاسبه ناپذیربودن عدالت،نمی شود ان را به قانون تقلیل داد، واینجا به درستی می گوید:عدالت عنصری از قانون است.ازاین جهت عدالت همیشه برفراز قانون سایه خود را گسترانیده وامری فروکاستنی به قانون نیست تا اینکه وجود داشته باشد وملموس شود،به همین دلیل؛ عدالت ذاتا امکان ناپذیر است وهمین امکان ناپذیریِ عدالت است، که درخواستی دائمی برای آن را میسر می سازد. اینگونه است که دریدا باواژه های _انتظار_وآینده و_در راه بودن _عدالت را منوط به اینده ودرحال ساخته شدن در نظر می گیرد.
https://t.me/Amirsany2
بخش چهارم
بنیامین _دریدا
امیر ثانی
ازنظر دریدا همواره تصمیم هایی که اتخاذ می شود؛همیشه دربین ومابین چند حالت پیش رو گرفته می شود از این رو تصمیم نهایی همیشه به زعم دریدا بهترین تصمیم نیست؛بدین دلیل دریدا این فرایند را شکلی از _تصمیم ناپذیری تصمیم_می داند یعنی تصمیم ها همیشه حالتی ازشبهه وعدم قطعیت را پیرامون خود می پرورانند (چیزی که دریدا ان را شبح تصمیم می نامد).
بدین جهت این تصمیم ها بدلیل اینکه بنیان های اصلی مسئولیت را به زعم دریدا پایه گذاری می کنند؛ بایست بطور مدام باز افرینی وتولید شوند.
دریدا مسئله عدالت را ضمن پیوند دادن به مسئولیت؛ به وضع وشرایط وقواعد، هنجار ها ومسائل اجتماعی مرتبط نمی داند.اما عدالت تعریفی دریدا شِبهه نسبتی با زمان وصیرورت پیدا می کند.ازاین روی که تصمیم های ما ازمنظر دریدا عموما تصمیم ناپذیر هستند،وبسته به شرایط اعمال می شوند؛ برپایی بستر عدالت(برطبق نظر دریدا البته) نیز به تعریف وایجاد زمینه هایی که نسبت ما با دیگری راسامان می دهد،ونیز گذار وباز افرینی مدام بنیان هایی که_ مسئولیت_ را نسبت به دیگری در رویدادهای زمانی توجیه می کنند،محدود می شود. البته این خوانش با فرض ثانویه ی دریدا در باره اینکه مسئولیت ما در باب دیگری به وضعیت، هنجار،یا شرایط، وابسته نیست ومستقل است؛ درتضاد است.
قاعده ای که دریدا درباره عدالت بنیان نهاده اعم ازاینکه مسئولیت مادرباره _دیگری_ در چارچوبی هستی شناسانه قرار می گیرد؛به نوعی ارجاع به مسئله دازاین وگشوده گی هایش در زمان درارتباط با_دیگری_ نیز خواهد داشت،از این نظر نمی تواند چندان مستقل از شرایط، هنجار، وقواعد ازپیش تعریف شده باشد.
بدین روی دریدا امری که به زعم خود واساز ناپذیر است را برخلاف تعریف وبنیانی که نهاده،واسازی نموده.برای توصیف امری غیر نمادین وانتزاعی همچون عدالت؛تعریفی که صورت بندی کرده؛خودرا خارج از ترسیم وباز نمایی نشان می دهد.از این جهت بحث دریدا درباره عدالت،که آن را منوط به ارتباط خاصِ مابادیگری ِخاص می داند؛تعریفی نامشخص ودر حد اشاره ای بیش،برای تمییز در بحث نمی باشد.
دریدا ضمن اینکه اذعان داردعدالت خارج از قانون به لحاظ استعلایی قابل معنادهی ودسترسی نیست؛تعریف عدالت را که با نسبت به دیگری به عنوان مسئولیت ما دربرابر او شکل می گیرد؛ مستقل از اثر ابژکتیو بیرونی،نظیرِ قواعد مرسوم ،هنجار ها، رسوم بر می شمارد. همچنین ندانسته پیداست، قانونی که دریدا عدالت را بیرون از آن معنایابی نمی کند وبه زعم خودش ساخته وبرساخته شده است وقابل واسازی است؛ تحت تاثیر هنجارها ، قواعد، رسوم ،سنت، ومذهب برساخته شده است. وازانجا که درجایی دیگر می گوید عدالت بعد از طی کردن روندهای قانون ظهور خواهد کرد، چگونه می تواند مسئولیت ما درارتباط با _دیگری_را که عدالت نامیده؛پادر هوا وبدون تعریف وتنها،مختص به خاص بوده گی ِ _دیگری_ ومستقل از شرایط وهنجار وقواعد،مفصل بندی وتعریف کند؟ اینجا دریدا عدالتی را که به زعم خودش تعریف ناپذیر است را تنها درسایه ارتباط مابا دیگری قابل رویت می بیند. بدون ان که بخواهد یا بتواند نسبتی که دیگری با ما درلایه های مختلف برقرار می کند،تبیین کند؛ازاین رو او به سمت انکار این لایه های ارتباطی نسبت به دیگریِ خاص (اعم از هنجار،قواعد،شرایط) درتعریف عدالت می رود.چرا که درغیر اینصورت؛ دریدا بایست بپذیرد که عدالت واسازی پذیر است.در نتیجه فرض او که عدالت واسازی ناپذیر است باطل می شود.
دریدا درتقابل با قانون عدالت را همیشه امری غیر قابل تعریف وتعریف ناپذیر می داند.قانون را امری محاسبه پذیر وعدالت رامحاسبه ناپذیر می انگارد. ازنظر وی به دلیل محاسبه ناپذیربودن عدالت،نمی شود ان را به قانون تقلیل داد، واینجا به درستی می گوید:عدالت عنصری از قانون است.ازاین جهت عدالت همیشه برفراز قانون سایه خود را گسترانیده وامری فروکاستنی به قانون نیست تا اینکه وجود داشته باشد وملموس شود،به همین دلیل؛ عدالت ذاتا امکان ناپذیر است وهمین امکان ناپذیریِ عدالت است، که درخواستی دائمی برای آن را میسر می سازد. اینگونه است که دریدا باواژه های _انتظار_وآینده و_در راه بودن _عدالت را منوط به اینده ودرحال ساخته شدن در نظر می گیرد.
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
https://www.instagram.com/amir.sanyy?utm_source=qr&igsh=MWkyeHowN2dzeGIwdw==
بعد از ۷ سال دوباره اینستا بازگشتم
لینک را خدمت گرامیان تقدیم می کنم
لینک را خدمت گرامیان تقدیم می کنم
نگاه والتر بنیامین معطوف به موقعیت فاجعه یی است که سایه ی مهیبش را بر افق انداخته است،
پازلی بغرنج و احضار حکایت وار چیزهایی است که بیان آنها با واژه ها امکان پذیر نیست
https://t.me/Amirsany2
پازلی بغرنج و احضار حکایت وار چیزهایی است که بیان آنها با واژه ها امکان پذیر نیست
https://t.me/Amirsany2
تا باز گُشاینده شبی، حلقه زِ رازی دیگر..
وانگاه، دل آکنده زِ یلدا به عتابی دیگر
آنجاست که از خوف در اندام به یاری گوید:
آگاهی به دشواری از این خواب،چه خواهی دیگر....
آذر ۹۶
امیر ثانی
https://t.me/Amirsany2
وانگاه، دل آکنده زِ یلدا به عتابی دیگر
آنجاست که از خوف در اندام به یاری گوید:
آگاهی به دشواری از این خواب،چه خواهی دیگر....
آذر ۹۶
امیر ثانی
https://t.me/Amirsany2
زبان کورا_ زبان نبوغ
ژولیو کریستوا
زبان کورا که ژولیو کریستوا متفکر فرانسوی نام آن را از رساله ی تیمائوس افلاتون وفهوم کورای افلاطونی به معنای جایگاه یاظرفی برای هستی موجودات برگرفته و طرز بکار بستن آن در متنِ اثرهنری باعث بر ایجاد تفاوت وتمییز مابین یک اثر هنری درخشان بایک اثر معمولی می شود. مفهوم کورای کریستوا هنگامه ای ست که در متن، مولف ضمن پیشروی و وانهادن ذهن خویش، ناگهان شاهد حضور دگرسانی های بی بدیل وبی رقیب درفرآیند ِآفرینش هنری اش می شود.
آنجایی ست که او ضمن عرق ریزی های درونی بسیار و تحمل ملالتِ پروردنِ اندیشه اش می تواند محتوای آن را برسیالیتی ناگریز و یکّه، بصورت نااندیشیده شده، درعرصه ی زبان، روانه متن کند.
زبان کورا به زبان پیشا نمادین معروف است زمانی که کودک هنوز به جهان نشانه ها ونماد ها وارد نشده و اجزای اصلی ارتباط او باجهان؛ اندام مادر است وچیزی غیر از آن اندام را نمی شناسد به قول لاکان روانکاو فرانسوی اجزای بدن مادر نظیر پستان وغیره برای او به عنوان _دیگری کوچک_تلقی می شود کودک در این هنگام، حالت وحدت کامل را با مادر و جهان دارد که با ورود به سامانه نماد و نشانه ودستگاه زبان (نه گویش)عرصه ی_ دیگری بزرگ ها_ وپذیرفتن "پدر_قانون "کودک را از آن وحدت پیشین دور می کند وگسست از اینجا برای او آغاز می شود خاموشی زبان کورا نیز از همین نقطه صورت می گیرد.
_ازنظر ژولیو کریستوا سوژه به دومرحله دلالتی تقسیم می شود. ۱:مرحله امر نشانه ای؛متضمن زبان، انگیزه ها، رانه های شهوانی
۲:مرحله ی نهاده ایی؛ حوزه نمادین متضمن زبان اجتماعی که تحت عناوین خرد،ارتباط،ورمزگان،آرمان وحدانیت ویگانه گی عمل می کند.
ژولیو کریستوا به جای _امرخیالی لاکان_وبرای اشاره به مرحله ی پیشا نمادینِ نوزادان_امرنشانه ای _را مطرح می کند:
وضعیتی که شناسه ی آن انگیزه ها و رانه های پیشانمادین،ضربان های جسمانی،و یک همذات پنداری اولیه با اندامِ مادر است. که سرانجام در آنچه که کریستوا"مرحله ی نهاده ای"می نامد و همان امر نمادین لاکانی ست متفرق می شود.
ولی محو نمی شود.
محور امرنشانه ای کریستوا؛ که از مرحله نوزادی؛مرحله یی مقدم برانقسام سوژه درمرحله ی نهاده ا یی شکل گرفته ،همان کورا است.
واژه ای که کریستوا از تیمائوس افلاتون برگرفته ومنظور از آن ظرف یا آوندی ست که تن مادر تجسم آن است._این آوند یا کورا، نام ناپذیر،ناگفتنی،ناهمرگه،سابق بر نامگذاری مقدم بر_یک _وپیش از پدر است (بینامتنیت؛ گراهام آلن )
٢_در سنین پخته گی نویسنده یا شاعر با خویشتن نگری یا صیرورت و مداومت است که می تواند به آن حالت زبانیِ پیشا نمادین نقب بزند و سرچشمه اصلی زایش هنری و زبان یکه ی منوط به حضور بی همتای خود را دریابد تا اینکه در متن هنریِ او محل تلالو این زبان یکه ی ناخوداگاه او شود و این زبان خاص و با اصالت درمتن هنرمند، درلحظات آفرینش اثر هنری ظاهر می شود وگویی قلم را از او می ستاند و بسته به قدرت و الگوهای دلالتی ناخوداگاهی؛ دست به افرینش ِ بی تکرارترین نمودها ومتفاوت ترین ارتعاش ها در لحن متن می زند از این رو، بدین جهت که از منشا بزرگ وناب واصیلی مستخرج شده وبه متن اثر هنری هنرمند یا نویسنده وارد شده ؛در مخاطبِ اثر هنری ،ارتعاش اثر یکه وبی بدیل خود را باقی می گذارد. اینگونه است که بعضی اثار هنری همیشه بی تاریخ هستند و درهمه ی زمان ها تاثیر وناب وخالص بودن خود را حفظ می کنند چرا که اگر بخواهیم کانتی نگاه کنیم: تحت منحنی های زمانیِ تجارب پسینی بوجود نیامده اند بلکه از عناصر پیشینی تجربه ناشی شده اند وباقوه ی فاهمه هنرمند به تبادل وتاثیر پرداخته اند.
سورئالیست ها از این منظر هنرمند را پیش از آفرینش اثر هنری به تمرین _تجربه هایی دعوت می کنند تا دراثر آن، هنرمند؛ ذهن اش را از عوامل تاثیر گذارِ بیرونی تخلیه کرده و در رجوع به خویش، ضمن ایجاد حالتی استثنایی ومراقبه گون، ناگهان آنچه در خاطرش گذر می کند وارد متن هنری اش نماید.
_پیش از سورئالیست ها همین شیوه در کاربست بی نظم کلمات درکنار یکدیگر از سوی دادائیست ها خصوصا تریستین تزارا صورت گرفته بود،اما سورئالیست ها به رهبری آندره برتون به نوعی منش نظم دهنده نه از آن جنس ترتیب و اثر گذاری معمول که تحت عنوان نظم مفصل بندی می شود؛ بلکه نظم دلالتیِ ناخوداگاهی که از استتار ناخودگاه خارج شده و بدون دخالت خوداگاه و ذهن هنرمند،به عرصه حضور در متن احاله می شود را مدنظر وشرط عمل آفرینش هنری قرار داده بودند.
امیر ثانی
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
ژولیو کریستوا
زبان کورا که ژولیو کریستوا متفکر فرانسوی نام آن را از رساله ی تیمائوس افلاتون وفهوم کورای افلاطونی به معنای جایگاه یاظرفی برای هستی موجودات برگرفته و طرز بکار بستن آن در متنِ اثرهنری باعث بر ایجاد تفاوت وتمییز مابین یک اثر هنری درخشان بایک اثر معمولی می شود. مفهوم کورای کریستوا هنگامه ای ست که در متن، مولف ضمن پیشروی و وانهادن ذهن خویش، ناگهان شاهد حضور دگرسانی های بی بدیل وبی رقیب درفرآیند ِآفرینش هنری اش می شود.
آنجایی ست که او ضمن عرق ریزی های درونی بسیار و تحمل ملالتِ پروردنِ اندیشه اش می تواند محتوای آن را برسیالیتی ناگریز و یکّه، بصورت نااندیشیده شده، درعرصه ی زبان، روانه متن کند.
زبان کورا به زبان پیشا نمادین معروف است زمانی که کودک هنوز به جهان نشانه ها ونماد ها وارد نشده و اجزای اصلی ارتباط او باجهان؛ اندام مادر است وچیزی غیر از آن اندام را نمی شناسد به قول لاکان روانکاو فرانسوی اجزای بدن مادر نظیر پستان وغیره برای او به عنوان _دیگری کوچک_تلقی می شود کودک در این هنگام، حالت وحدت کامل را با مادر و جهان دارد که با ورود به سامانه نماد و نشانه ودستگاه زبان (نه گویش)عرصه ی_ دیگری بزرگ ها_ وپذیرفتن "پدر_قانون "کودک را از آن وحدت پیشین دور می کند وگسست از اینجا برای او آغاز می شود خاموشی زبان کورا نیز از همین نقطه صورت می گیرد.
_ازنظر ژولیو کریستوا سوژه به دومرحله دلالتی تقسیم می شود. ۱:مرحله امر نشانه ای؛متضمن زبان، انگیزه ها، رانه های شهوانی
۲:مرحله ی نهاده ایی؛ حوزه نمادین متضمن زبان اجتماعی که تحت عناوین خرد،ارتباط،ورمزگان،آرمان وحدانیت ویگانه گی عمل می کند.
ژولیو کریستوا به جای _امرخیالی لاکان_وبرای اشاره به مرحله ی پیشا نمادینِ نوزادان_امرنشانه ای _را مطرح می کند:
وضعیتی که شناسه ی آن انگیزه ها و رانه های پیشانمادین،ضربان های جسمانی،و یک همذات پنداری اولیه با اندامِ مادر است. که سرانجام در آنچه که کریستوا"مرحله ی نهاده ای"می نامد و همان امر نمادین لاکانی ست متفرق می شود.
ولی محو نمی شود.
محور امرنشانه ای کریستوا؛ که از مرحله نوزادی؛مرحله یی مقدم برانقسام سوژه درمرحله ی نهاده ا یی شکل گرفته ،همان کورا است.
واژه ای که کریستوا از تیمائوس افلاتون برگرفته ومنظور از آن ظرف یا آوندی ست که تن مادر تجسم آن است._این آوند یا کورا، نام ناپذیر،ناگفتنی،ناهمرگه،سابق بر نامگذاری مقدم بر_یک _وپیش از پدر است (بینامتنیت؛ گراهام آلن )
٢_در سنین پخته گی نویسنده یا شاعر با خویشتن نگری یا صیرورت و مداومت است که می تواند به آن حالت زبانیِ پیشا نمادین نقب بزند و سرچشمه اصلی زایش هنری و زبان یکه ی منوط به حضور بی همتای خود را دریابد تا اینکه در متن هنریِ او محل تلالو این زبان یکه ی ناخوداگاه او شود و این زبان خاص و با اصالت درمتن هنرمند، درلحظات آفرینش اثر هنری ظاهر می شود وگویی قلم را از او می ستاند و بسته به قدرت و الگوهای دلالتی ناخوداگاهی؛ دست به افرینش ِ بی تکرارترین نمودها ومتفاوت ترین ارتعاش ها در لحن متن می زند از این رو، بدین جهت که از منشا بزرگ وناب واصیلی مستخرج شده وبه متن اثر هنری هنرمند یا نویسنده وارد شده ؛در مخاطبِ اثر هنری ،ارتعاش اثر یکه وبی بدیل خود را باقی می گذارد. اینگونه است که بعضی اثار هنری همیشه بی تاریخ هستند و درهمه ی زمان ها تاثیر وناب وخالص بودن خود را حفظ می کنند چرا که اگر بخواهیم کانتی نگاه کنیم: تحت منحنی های زمانیِ تجارب پسینی بوجود نیامده اند بلکه از عناصر پیشینی تجربه ناشی شده اند وباقوه ی فاهمه هنرمند به تبادل وتاثیر پرداخته اند.
سورئالیست ها از این منظر هنرمند را پیش از آفرینش اثر هنری به تمرین _تجربه هایی دعوت می کنند تا دراثر آن، هنرمند؛ ذهن اش را از عوامل تاثیر گذارِ بیرونی تخلیه کرده و در رجوع به خویش، ضمن ایجاد حالتی استثنایی ومراقبه گون، ناگهان آنچه در خاطرش گذر می کند وارد متن هنری اش نماید.
_پیش از سورئالیست ها همین شیوه در کاربست بی نظم کلمات درکنار یکدیگر از سوی دادائیست ها خصوصا تریستین تزارا صورت گرفته بود،اما سورئالیست ها به رهبری آندره برتون به نوعی منش نظم دهنده نه از آن جنس ترتیب و اثر گذاری معمول که تحت عنوان نظم مفصل بندی می شود؛ بلکه نظم دلالتیِ ناخوداگاهی که از استتار ناخودگاه خارج شده و بدون دخالت خوداگاه و ذهن هنرمند،به عرصه حضور در متن احاله می شود را مدنظر وشرط عمل آفرینش هنری قرار داده بودند.
امیر ثانی
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
@هنر: زندگی دوم
زبان کورا_ زبان نبوغ ژولیو کریستوا زبان کورا که ژولیو کریستوا متفکر فرانسوی نام آن را از رساله ی تیمائوس افلاتون وفهوم کورای افلاطونی به معنای جایگاه یاظرفی برای هستی موجودات برگرفته و طرز بکار بستن آن در متنِ اثرهنری باعث بر ایجاد تفاوت وتمییز مابین…
_نمونه هایی از بکاربسته شدن زبان کورا در اثار ادبی_
زبان کورا که نوعی زبان ناخوداگاهی و زبان پیشا نمادین است. اینجا بایست عرض شود که زبان پیشا نمادین که مدنظر ژولیو کریستوا بوده واین ایده را از رساله تیمائوس افلاطون گرفته ودر طی شرکت در سمینارهای لاکان وتحت تاثیر روانکاوی لاکانی آن را بسط داده به نوعی حالتی ست از نقب زدن هنرمند به ناخوداگاهش در طی آفرینش اثر هنری _این البته با رویکرد سورئالیست ها بظاهر مشابه هست_اما اینجا منظور کریستوا رویش وپخته گی زبان هنرمند در اثر هنری ست نه شیوه ی تولید اثر هنری
فرازهای زیبای شکسپیر در دیالگوهایی که بکار بسته یا نوسانات روحی مولانا که درحین تعریف داستان های مثنوی ناگهان شروع گفتن از احوال خود می کند نظیر:
هین بنه بر پایم آن زنجیر را
که دریدم سلسله تدبیر را
غیر آن جعد نگار مقبلم
گر دوصد زنجیر اری بگسلم
_یا در دفتر پنجم چنین می گوید:
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتی کو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر کند ساغر شوم
ور مرا خنجر کند خنجر شوم
گر مرا چشمه کند آبی دهم
ور مرا آتش کند تابی دهم
گر مرا باران کند خرمن دهم
ور مرا ناوک کند در تن جهم
گر مرا ماری کند زهر افکنم
ور مرا یاری کند خدمت کنم
_ در دیوان حافظ
بروز شوریده گی هایی که ارتعاش ماندگاری در متن تولید می کند نظیر این بیت:
_سینه گو شعله اتشکده ی فارس بکش
دیده گو اب رخ دجله بغداد ببر_
یا
_عشق آنجایی که می افزود درد _
_بوحنیفه وشافعی درسی نکرد_
یا :
_صوفی سرخوش از این دست که کَج کرده کُلَه
_به دو جام دِگر آشفته شود دستارش _
یا در ساقی نامه اش می گوید:
_مغنّی ملولم دوتایی بزن
_به یکتایی او که تایی بزن
یا
_مغنّی از آن پرده نقشی بیار _
_ببین تا چه گفت از درون پرده دار _
یا خاقانی که در قصیده ی نان می فرماید :
_گفتم به ترک نان سپید سیه دلان
_هل تا فنای جان بوَدم در فنای نان
یا در قصیده ی ایوان مدائن آورده :
_بینی به که لب دجله چون کف به دهان آرد ؟
_گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان _
یا در برخی اشعار شاملو شاعر معاصر
نظیر سرود ابراهیم دراتش قسمتی از آن را اینجا اشتراک می گذارم
من بودم و شدم
بدان گونه که غنچه اي گلي
يا ريشه اي که جوانه اي
يا يکي دانه که جنگلي!
راست بدان گونه که
عامي مردي شهيدي!
تا آسمان بر او نماز برد!
من بي نوا بندگکي سربه راه نبودم!
و راه بهشت مينوي من
بُزرو طوع و خاکساري نبود
مرا ديگر گونه خدايي مي بايست
شايسته ي آفرينه ئي که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند
وخدايي ديگر گونه آفريدم!
دريغا شير آهن کوه مردا که تو بودي
و کوه وار پيش از آنچه به خاک افتي
نستوه و استوار مرده بودي!
اما نه خدا و نه شيطان!
سرنوشت تو را بتي رقم زد
که ديگران مي پرستيدند!
بتی که دیگرانش می پرستیدند
یا فروغ فرخزاد در شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد :
_سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند
یا در قسمت دیگر همین قطعه :
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
امیر ثانی
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
زبان کورا که نوعی زبان ناخوداگاهی و زبان پیشا نمادین است. اینجا بایست عرض شود که زبان پیشا نمادین که مدنظر ژولیو کریستوا بوده واین ایده را از رساله تیمائوس افلاطون گرفته ودر طی شرکت در سمینارهای لاکان وتحت تاثیر روانکاوی لاکانی آن را بسط داده به نوعی حالتی ست از نقب زدن هنرمند به ناخوداگاهش در طی آفرینش اثر هنری _این البته با رویکرد سورئالیست ها بظاهر مشابه هست_اما اینجا منظور کریستوا رویش وپخته گی زبان هنرمند در اثر هنری ست نه شیوه ی تولید اثر هنری
فرازهای زیبای شکسپیر در دیالگوهایی که بکار بسته یا نوسانات روحی مولانا که درحین تعریف داستان های مثنوی ناگهان شروع گفتن از احوال خود می کند نظیر:
هین بنه بر پایم آن زنجیر را
که دریدم سلسله تدبیر را
غیر آن جعد نگار مقبلم
گر دوصد زنجیر اری بگسلم
_یا در دفتر پنجم چنین می گوید:
او به صنعت آزرست و من صنم
آلتی کو سازدم من آن شوم
گر مرا ساغر کند ساغر شوم
ور مرا خنجر کند خنجر شوم
گر مرا چشمه کند آبی دهم
ور مرا آتش کند تابی دهم
گر مرا باران کند خرمن دهم
ور مرا ناوک کند در تن جهم
گر مرا ماری کند زهر افکنم
ور مرا یاری کند خدمت کنم
_ در دیوان حافظ
بروز شوریده گی هایی که ارتعاش ماندگاری در متن تولید می کند نظیر این بیت:
_سینه گو شعله اتشکده ی فارس بکش
دیده گو اب رخ دجله بغداد ببر_
یا
_عشق آنجایی که می افزود درد _
_بوحنیفه وشافعی درسی نکرد_
یا :
_صوفی سرخوش از این دست که کَج کرده کُلَه
_به دو جام دِگر آشفته شود دستارش _
یا در ساقی نامه اش می گوید:
_مغنّی ملولم دوتایی بزن
_به یکتایی او که تایی بزن
یا
_مغنّی از آن پرده نقشی بیار _
_ببین تا چه گفت از درون پرده دار _
یا خاقانی که در قصیده ی نان می فرماید :
_گفتم به ترک نان سپید سیه دلان
_هل تا فنای جان بوَدم در فنای نان
یا در قصیده ی ایوان مدائن آورده :
_بینی به که لب دجله چون کف به دهان آرد ؟
_گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان _
یا در برخی اشعار شاملو شاعر معاصر
نظیر سرود ابراهیم دراتش قسمتی از آن را اینجا اشتراک می گذارم
من بودم و شدم
بدان گونه که غنچه اي گلي
يا ريشه اي که جوانه اي
يا يکي دانه که جنگلي!
راست بدان گونه که
عامي مردي شهيدي!
تا آسمان بر او نماز برد!
من بي نوا بندگکي سربه راه نبودم!
و راه بهشت مينوي من
بُزرو طوع و خاکساري نبود
مرا ديگر گونه خدايي مي بايست
شايسته ي آفرينه ئي که نواله ي ناگزير را گردن کج نمي کند
وخدايي ديگر گونه آفريدم!
دريغا شير آهن کوه مردا که تو بودي
و کوه وار پيش از آنچه به خاک افتي
نستوه و استوار مرده بودي!
اما نه خدا و نه شيطان!
سرنوشت تو را بتي رقم زد
که ديگران مي پرستيدند!
بتی که دیگرانش می پرستیدند
یا فروغ فرخزاد در شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد :
_سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند
یا در قسمت دیگر همین قطعه :
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
امیر ثانی
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
چون زخم تازهدوخته از خون لبالبم
ای وای اگر به شکوهی او آشنا لبم
بیدردی آورد همه قول و طرب، مسیح
گاهی به حال دل میگشا لبم
بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت
هر موی من ادا کند این شکوه با لبم
بگذشت عمر و گفتوشنو باتو رو نداد
ای بینصیب گوشم و ای بینوا لبم
صدبار لب گشودم و بیرون نریختم
خونها که موج میزند از سینه تا لبم
لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم
در دل گذشت یار و فروریختم بدان
پیغامها که داشت نهان از صبا لبم
اقرار کن که سنگدلم بعد از آن اگر
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم
عرفی به ترهات زن آتش که جاودان
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
عرفی شیرازی
ای وای اگر به شکوهی او آشنا لبم
بیدردی آورد همه قول و طرب، مسیح
گاهی به حال دل میگشا لبم
بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت
هر موی من ادا کند این شکوه با لبم
بگذشت عمر و گفتوشنو باتو رو نداد
ای بینصیب گوشم و ای بینوا لبم
صدبار لب گشودم و بیرون نریختم
خونها که موج میزند از سینه تا لبم
لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم
در دل گذشت یار و فروریختم بدان
پیغامها که داشت نهان از صبا لبم
اقرار کن که سنگدلم بعد از آن اگر
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم
عرفی به ترهات زن آتش که جاودان
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم
@amirsany1
https://t.me/Amirsany2
عرفی شیرازی
@هنر: زندگی دوم
چون زخم تازهدوخته از خون لبالبم ای وای اگر به شکوهی او آشنا لبم بیدردی آورد همه قول و طرب، مسیح گاهی به حال دل میگشا لبم بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت هر موی من ادا کند این شکوه با لبم بگذشت عمر و گفتوشنو باتو رو نداد ای بینصیب گوشم و ای بینوا…
عرفی شیرازی هم اوست که سروده :
چنان با نیک وبد عرفی به سربر کز پس مردن
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
_عرفی پیشرو صائب وبیدل دهلوی ست طوری که در شعری صائب ارادت خود را به او سبک او و وامداری از او بیان می کند:\
_گرچه عرفی پرده ساز سخن را تازه کرد
این نوا از خامه صائب بلندآوازه شد
...صائب تبریزی...
هم از عرفی است:
هر گاه که چشم من و "عرفی" به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
...عرفی شیرازی
چنان با نیک وبد عرفی به سربر کز پس مردن
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
_عرفی پیشرو صائب وبیدل دهلوی ست طوری که در شعری صائب ارادت خود را به او سبک او و وامداری از او بیان می کند:\
_گرچه عرفی پرده ساز سخن را تازه کرد
این نوا از خامه صائب بلندآوازه شد
...صائب تبریزی...
هم از عرفی است:
هر گاه که چشم من و "عرفی" به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
...عرفی شیرازی
.
باران
بین دو ارتفاع
مُنقَطِع
شب درتلاوتِ خیس
به انتهای ابدیت
در مکان خودش
جابجا می شود
در پوست خود....
آنها شکاف لحظه هایند
یا
میراثِ گذار
ما در مرزها
به رویت خود می رسیم
سدی چون پارچه گوشتی لَخت
به دنبال اقناع
از مسیر تازه ای
دانه های ریز فرا می رسند
آنها شکاف لحظه هایند
یا
منجیانِ خلوت اند
صبر
تشنه تر از طلوع باران
به ریزش
در دریاچه ی خواب
زیر بامِ آب
به کوچکترین اتفاقی
تسلیم می شود
اینک آنها
شکافِ لحظه هایند
یا باورهایی که از انجماد
به سوی رهایی
گریخته اند
قیچی های بلند
به عمق افق
در چینش لحظه ها
به حکم داس مُدَوّری
فرود می آیند.
اینک قطعات ِریز
از عدم به آرزوی خلا
استوانه های نامرئی
در شکل آب
تا قصدِ سلاخی وقت
با رقص فریبِ خورده ی خیس
زیرِ همه ی آسمان ها
برای انواع کلاه...
به آفرینش زمان
می پردازند
در چاله ی محصور و مچاله ی خاک
به وقتی که می آیند
تا بجای خود
باز گردند
آنها
شکاف لحظه هایند
یا فرصت تسلیم را
به تعویق می اندازند
تا تصویرِ عَدم بر قاب عدم
سبقت گیرد
حوضچه های پراکنده را
در جای خود
سامان می دهند
امیر ثانی
@هنر: زندگی دوم
https://t.me/Amirsany2
باران
بین دو ارتفاع
مُنقَطِع
شب درتلاوتِ خیس
به انتهای ابدیت
در مکان خودش
جابجا می شود
در پوست خود....
آنها شکاف لحظه هایند
یا
میراثِ گذار
ما در مرزها
به رویت خود می رسیم
سدی چون پارچه گوشتی لَخت
به دنبال اقناع
از مسیر تازه ای
دانه های ریز فرا می رسند
آنها شکاف لحظه هایند
یا
منجیانِ خلوت اند
صبر
تشنه تر از طلوع باران
به ریزش
در دریاچه ی خواب
زیر بامِ آب
به کوچکترین اتفاقی
تسلیم می شود
اینک آنها
شکافِ لحظه هایند
یا باورهایی که از انجماد
به سوی رهایی
گریخته اند
قیچی های بلند
به عمق افق
در چینش لحظه ها
به حکم داس مُدَوّری
فرود می آیند.
اینک قطعات ِریز
از عدم به آرزوی خلا
استوانه های نامرئی
در شکل آب
تا قصدِ سلاخی وقت
با رقص فریبِ خورده ی خیس
زیرِ همه ی آسمان ها
برای انواع کلاه...
به آفرینش زمان
می پردازند
در چاله ی محصور و مچاله ی خاک
به وقتی که می آیند
تا بجای خود
باز گردند
آنها
شکاف لحظه هایند
یا فرصت تسلیم را
به تعویق می اندازند
تا تصویرِ عَدم بر قاب عدم
سبقت گیرد
حوضچه های پراکنده را
در جای خود
سامان می دهند
امیر ثانی
@هنر: زندگی دوم
https://t.me/Amirsany2
فراری قربانگاه بزرگان
یکی از جذابیت های مسابقات فرمول یک امسال ۲۰۲۵ رسیدن دو اسم به یکدیگر است _فراری و لویس همیلتون _یا لویس همیلتون در فراری
جذابیت این ترکیب بر کل اخبار تیم های دیگر فرمول یک حتی مرسدس و ردبول می چربد
خودروی فرمول یک فراری که در آن شوماخر افسانه ای حضور داشته و هفت قهرمانی پیاپی و آن خاطرات زیبا وحوادث تلخ وشیرین را رقم زده ؛ از خود گذشته گی روبنس باریچلو هم تیمی ِ شوماخر در پیچ آخر مسابقه ای که در آن از شوماخر پیش بود وبا دستور تیمی پا را از روی پدال گاز برداشت تا نفر دوم یعنی شوماخر در آن گرند پری مقام اول را بدست آورد تا...حضور فرناندو آلونسوی اسپانیایی که تا هنوز در فرمول یک در سن بالای چهل سال پس از بازنستگی شوماخر درتیم آستون مارتین حضور دارد. آلونسو که نوار قهرمانی های پی در پی شوماخر را پاره کرد. وبا خودروی رنو دو دوره قهرمان جهان شد. رقابت فرناندو آلونسو پس از پیوستن به تیم فراری با سباسین فتل آلمانی در ردبول در سال ۲۰۱۲ واز دست دادن قهرمانی با امتیاز اندک در آخر فصل به سباسین فتل نابغه ی آلمانی به سبب اشتباه معروف گاراژ فراری در گرندپری ابوظبی. حضور سباسین فتل پس از چهار قهرمانی در ردبول وجوان ترین قهرمان فرمول یک تاریخ در فراری و رقابت زیبای فتل _همیلتون از ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۹. پیروزی فتل در پیست خانگی همیلتون یعنی سیلور استون انگلیس و عوض شدن ورق قهرمانی در پیست سوچی روسیه وآن سبقت معروف همیلتون از فتل. جایی که ناگهان از همیلتون از آینه سمت راست سباسین فتل محو شد... از دست دادن قهرمانی فتل در فراری در سال ۲۰۱۷ آن هم بخاطر سوختن شمع در پیست سوزوکای ژاپن در حالی که با اختلاف تا آن لحظه از همیلتون پیش بود. قربانی کردن کیمی رایکونن هم تیمی سپاسین فتل توسط تیم فراری در گرندپری موناکو بخاطر پیشتاز کردن سباسین فتل آلمانی وپیروزی در مسابقه ی خاص موناکو
هم _داستان معروف قهرمانی آیرتون سنا؛ سنای افسانه ای که در سال ۱۹۹۰ آلن پراست را که در تیم فراری رانندگی می کرد در پیچ اول از پیست سوزوکای ژاپن خارج کرد وانتقام سال قبل را در همان پیست گرفت. آیا فراری قربانگاه بزرگان است ؟
_رقابت امسال لویس همیلتون پر تجربه با هفت قهرمانی جهان در کنار همی تیمی پر استعداد وجوانش یعنی لکلرک فرانسوی.رقابت وهم تیمی شدن این دو ماجرای معروف رقابت چرخ به چرخ شان در پیست مونزا _معبد سرعت_ در ایتالیا را درخاطر می آورد جایی که لکلرک با خودروی فراری، همیلتون ِ بی رقیب را در پیست مونزا؛ پیست خانگی تیم فراری پس از آن رانندگی پرجسارت وبیرون راندن همیلتون از لاین سرعت بدست اورد. قهرمانی ای که پس از ده سال فراری انتظارش را می کشید. حالا ترکیب پیر وجوان در مارانلو معبد سرعت جایی که بزرگان یا به آسمان خوشنامی پرواز کرده اند یا از آسمان خوشنامی به قعر ناکامی های ودومی ها فرود آمده اند. در فراری همه چیز پراحساس وشدید همانند رنگ قرمز آن دنبال می شود ؛ از اخبار وحواشی وتوجه ای که پیرامون تیم است تا سوابق تیم ونام آن والبته جولانگاهی که قهرمانان یا در آن به قله صعود کرده اند یا از قله فرود آمده اند . آلن پراست وشوماخر وکیمی رایکونن به قله رسیده اند. وبزرگانی نظیر آلونسو ، فتل از قله بواسطه ی حضور در فراری فرود آمده اند. آیا سرنوشت همیلتون پس از هفت قهرمانی در تیم مرسدس و حضور در تیم رقیب یعنی فراری مشابه دسته ی دوم خواهد بود ؟
همه چیز به فصل ۲۰۲۵ برخواهد گشت و گرندپری هایی که هریک محمل اتفاقات هیجان انگیز وبزرگی هستند
امیر ثانی
https://t.me/Amirsany2
یکی از جذابیت های مسابقات فرمول یک امسال ۲۰۲۵ رسیدن دو اسم به یکدیگر است _فراری و لویس همیلتون _یا لویس همیلتون در فراری
جذابیت این ترکیب بر کل اخبار تیم های دیگر فرمول یک حتی مرسدس و ردبول می چربد
خودروی فرمول یک فراری که در آن شوماخر افسانه ای حضور داشته و هفت قهرمانی پیاپی و آن خاطرات زیبا وحوادث تلخ وشیرین را رقم زده ؛ از خود گذشته گی روبنس باریچلو هم تیمی ِ شوماخر در پیچ آخر مسابقه ای که در آن از شوماخر پیش بود وبا دستور تیمی پا را از روی پدال گاز برداشت تا نفر دوم یعنی شوماخر در آن گرند پری مقام اول را بدست آورد تا...حضور فرناندو آلونسوی اسپانیایی که تا هنوز در فرمول یک در سن بالای چهل سال پس از بازنستگی شوماخر درتیم آستون مارتین حضور دارد. آلونسو که نوار قهرمانی های پی در پی شوماخر را پاره کرد. وبا خودروی رنو دو دوره قهرمان جهان شد. رقابت فرناندو آلونسو پس از پیوستن به تیم فراری با سباسین فتل آلمانی در ردبول در سال ۲۰۱۲ واز دست دادن قهرمانی با امتیاز اندک در آخر فصل به سباسین فتل نابغه ی آلمانی به سبب اشتباه معروف گاراژ فراری در گرندپری ابوظبی. حضور سباسین فتل پس از چهار قهرمانی در ردبول وجوان ترین قهرمان فرمول یک تاریخ در فراری و رقابت زیبای فتل _همیلتون از ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۹. پیروزی فتل در پیست خانگی همیلتون یعنی سیلور استون انگلیس و عوض شدن ورق قهرمانی در پیست سوچی روسیه وآن سبقت معروف همیلتون از فتل. جایی که ناگهان از همیلتون از آینه سمت راست سباسین فتل محو شد... از دست دادن قهرمانی فتل در فراری در سال ۲۰۱۷ آن هم بخاطر سوختن شمع در پیست سوزوکای ژاپن در حالی که با اختلاف تا آن لحظه از همیلتون پیش بود. قربانی کردن کیمی رایکونن هم تیمی سپاسین فتل توسط تیم فراری در گرندپری موناکو بخاطر پیشتاز کردن سباسین فتل آلمانی وپیروزی در مسابقه ی خاص موناکو
هم _داستان معروف قهرمانی آیرتون سنا؛ سنای افسانه ای که در سال ۱۹۹۰ آلن پراست را که در تیم فراری رانندگی می کرد در پیچ اول از پیست سوزوکای ژاپن خارج کرد وانتقام سال قبل را در همان پیست گرفت. آیا فراری قربانگاه بزرگان است ؟
_رقابت امسال لویس همیلتون پر تجربه با هفت قهرمانی جهان در کنار همی تیمی پر استعداد وجوانش یعنی لکلرک فرانسوی.رقابت وهم تیمی شدن این دو ماجرای معروف رقابت چرخ به چرخ شان در پیست مونزا _معبد سرعت_ در ایتالیا را درخاطر می آورد جایی که لکلرک با خودروی فراری، همیلتون ِ بی رقیب را در پیست مونزا؛ پیست خانگی تیم فراری پس از آن رانندگی پرجسارت وبیرون راندن همیلتون از لاین سرعت بدست اورد. قهرمانی ای که پس از ده سال فراری انتظارش را می کشید. حالا ترکیب پیر وجوان در مارانلو معبد سرعت جایی که بزرگان یا به آسمان خوشنامی پرواز کرده اند یا از آسمان خوشنامی به قعر ناکامی های ودومی ها فرود آمده اند. در فراری همه چیز پراحساس وشدید همانند رنگ قرمز آن دنبال می شود ؛ از اخبار وحواشی وتوجه ای که پیرامون تیم است تا سوابق تیم ونام آن والبته جولانگاهی که قهرمانان یا در آن به قله صعود کرده اند یا از قله فرود آمده اند . آلن پراست وشوماخر وکیمی رایکونن به قله رسیده اند. وبزرگانی نظیر آلونسو ، فتل از قله بواسطه ی حضور در فراری فرود آمده اند. آیا سرنوشت همیلتون پس از هفت قهرمانی در تیم مرسدس و حضور در تیم رقیب یعنی فراری مشابه دسته ی دوم خواهد بود ؟
همه چیز به فصل ۲۰۲۵ برخواهد گشت و گرندپری هایی که هریک محمل اتفاقات هیجان انگیز وبزرگی هستند
امیر ثانی
https://t.me/Amirsany2
_خيابان ناصرخسرو_
مناره اي سرگردان
افقي وخطي..
شيبي ست از سوي بيابان
به دل شهر
با شمشير ادوات..
از سوي انگشتان ِاستعداد.
به لبه ی فروش
نزديك مي شود..
نه درسوي بيابان
بل نشيبي ست
به شكم وارسته ی شهر
در رذل ترين اقامت
اینک
بهترين سايه ها
درپوش فصل مي شوند
از ميانه سنگي برمي خيزد
راه به دوقسمت مي شود.
دالانِ اعوجاجِ صوت وصدا
مناره اي با افقي سرگردان
صدايي اينك اینطرف
صرف ِ آن طرفِ دقايق مي شود
کناره ی خيابان را
از سمت هجا وانعکاس_ تا لاله گوش _
هجمه اي پر ميكند..
دستِ اوقات
كالبدرا رابه دونيم
در تنپوشِ اول فرو مي برد..
كوچه ی اول
خاكستر كوچه دوم در لفظ صوتِ فرد سوم مي شود..
قرمزي لب ها جاني ست در باقي خاكسترها..
كوچه ؛
هم چون اره اي به دستان ِارتكاب
عرض ِمناره را
به طاقت ديدگان ازمسير ايمان در -خلوت وقت -عبور می دهد
گاهي
چون ضربه اي البته ..
جامه ی مجردِ بي مرگ مي شود براي روح عريان
وسايل وادوات'
به تبرك
دست به دست -
در خلا
-خانه چه هاي- خاليِ ذهن را اشغال می کنند
صداها و-ايمان فروش-
براي چه
درهم نمي آميزند....
درخیابان کناری
شب روي استخوان هاي عمودين مي خوابد
درتوکل به صبحِ فروش
چراغ وارقام
حشره وعادت
در ثانيه هاي پيشروي
كالبد برخورد -به خويش -مي گيرند..
كسي نمي ميرد اينجا .
صدا ازپسِ برخورد
هنوز زیست می کند
شتاب وازدحام بسوي هم سرازيرند...
دلهره
درمسير صعود
تقواي ِ فُرودين را مي پيمايد..
از سويي ديگر
نشيب ِبيابان
در شكم شهر'
ازدحام صداي حيوان را در پوست ِخلوت
آويزان مي كند..
خويي ديگر به عبارت ِخيابانِ روبرو مي افزايد
كوچه ی سوم
فرصت تمييز بين گام هاست
گَردي گويي برخواسته
تا امتداد را ازبين برد.
صدايي مي رقصد
زير سنگ فرش ها..
اولين ناله '
اولين نياز
به اشتها تقسيم مي شود.
پاشنه روي اصول مي چرخد
در كوچه سوم ..
گردش به شيوه ی زانوان
اسارتِ شكل است در حروف به روايت ارقام...
مناره اي سرگردان
روي سقفِ كوچه ها اينك شمارش را
از دست گذاشته
صداي اذان _استهلاك اصوات_ را به مبارزه مي طلبد...
قصري روي زمين كناري
برپاشده از آداب وپيچ
دسته كاردي رها شده درنيمه كفشي ...
مُشَّبك ِرنگ ها
در خدمتِ خيال
ان سوي مواد وبافت چشمك مي زند
سنگي بيهوده
زميني بيهوده..
بهايي بيهوده
گردني افراشته
مابين اشيا
كسالت خويشتن را مي پيمايند
از رسم بوده ام لابد...
خط ِافق' راس الخط ِ شوخي ست مابين صداي اذان..
نيك كه مي نگرد
_عضله وقامت _
تحت تصرفِ نافِ لزج اش
_به استعداد يك پيكر_
از مهره هاي كمر
تا چانه ..
پرسش را گريزان
.سفارت خويشتن را
مابين اشيا عبور ميدهد
تا چهره قبلي ِخيابان بعدي ِ را
از_خيابان ناصرخسرو _تشخيص دهد.
امیر ثانی
آذر ۹۴
https://t.me/Amirsany2
مناره اي سرگردان
افقي وخطي..
شيبي ست از سوي بيابان
به دل شهر
با شمشير ادوات..
از سوي انگشتان ِاستعداد.
به لبه ی فروش
نزديك مي شود..
نه درسوي بيابان
بل نشيبي ست
به شكم وارسته ی شهر
در رذل ترين اقامت
اینک
بهترين سايه ها
درپوش فصل مي شوند
از ميانه سنگي برمي خيزد
راه به دوقسمت مي شود.
دالانِ اعوجاجِ صوت وصدا
مناره اي با افقي سرگردان
صدايي اينك اینطرف
صرف ِ آن طرفِ دقايق مي شود
کناره ی خيابان را
از سمت هجا وانعکاس_ تا لاله گوش _
هجمه اي پر ميكند..
دستِ اوقات
كالبدرا رابه دونيم
در تنپوشِ اول فرو مي برد..
كوچه ی اول
خاكستر كوچه دوم در لفظ صوتِ فرد سوم مي شود..
قرمزي لب ها جاني ست در باقي خاكسترها..
كوچه ؛
هم چون اره اي به دستان ِارتكاب
عرض ِمناره را
به طاقت ديدگان ازمسير ايمان در -خلوت وقت -عبور می دهد
گاهي
چون ضربه اي البته ..
جامه ی مجردِ بي مرگ مي شود براي روح عريان
وسايل وادوات'
به تبرك
دست به دست -
در خلا
-خانه چه هاي- خاليِ ذهن را اشغال می کنند
صداها و-ايمان فروش-
براي چه
درهم نمي آميزند....
درخیابان کناری
شب روي استخوان هاي عمودين مي خوابد
درتوکل به صبحِ فروش
چراغ وارقام
حشره وعادت
در ثانيه هاي پيشروي
كالبد برخورد -به خويش -مي گيرند..
كسي نمي ميرد اينجا .
صدا ازپسِ برخورد
هنوز زیست می کند
شتاب وازدحام بسوي هم سرازيرند...
دلهره
درمسير صعود
تقواي ِ فُرودين را مي پيمايد..
از سويي ديگر
نشيب ِبيابان
در شكم شهر'
ازدحام صداي حيوان را در پوست ِخلوت
آويزان مي كند..
خويي ديگر به عبارت ِخيابانِ روبرو مي افزايد
كوچه ی سوم
فرصت تمييز بين گام هاست
گَردي گويي برخواسته
تا امتداد را ازبين برد.
صدايي مي رقصد
زير سنگ فرش ها..
اولين ناله '
اولين نياز
به اشتها تقسيم مي شود.
پاشنه روي اصول مي چرخد
در كوچه سوم ..
گردش به شيوه ی زانوان
اسارتِ شكل است در حروف به روايت ارقام...
مناره اي سرگردان
روي سقفِ كوچه ها اينك شمارش را
از دست گذاشته
صداي اذان _استهلاك اصوات_ را به مبارزه مي طلبد...
قصري روي زمين كناري
برپاشده از آداب وپيچ
دسته كاردي رها شده درنيمه كفشي ...
مُشَّبك ِرنگ ها
در خدمتِ خيال
ان سوي مواد وبافت چشمك مي زند
سنگي بيهوده
زميني بيهوده..
بهايي بيهوده
گردني افراشته
مابين اشيا
كسالت خويشتن را مي پيمايند
از رسم بوده ام لابد...
خط ِافق' راس الخط ِ شوخي ست مابين صداي اذان..
نيك كه مي نگرد
_عضله وقامت _
تحت تصرفِ نافِ لزج اش
_به استعداد يك پيكر_
از مهره هاي كمر
تا چانه ..
پرسش را گريزان
.سفارت خويشتن را
مابين اشيا عبور ميدهد
تا چهره قبلي ِخيابان بعدي ِ را
از_خيابان ناصرخسرو _تشخيص دهد.
امیر ثانی
آذر ۹۴
https://t.me/Amirsany2