ودر آخر مردان ترسو محكومن كه شكوفه دادن
دخترى رو تماشا كنن كه خودشون از دست دادن.
دخترى رو تماشا كنن كه خودشون از دست دادن.
امشب زغمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
حافظ
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
حافظ
تو کتاب شوهر آهو خانم یه جا نوشته:
«در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریدهاند.»
دقیقا همین جا!
«در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد.از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریدهاند.»
دقیقا همین جا!
اگه خواستيد دربارهی کسی صحبت كنيد، داستان رو از ابتدا تعريف كنيد، نه از جايى كه تحملش تموم شد.
چیزی را کم دارم؛ شاید اُمید، شاید فراموشی، شاید یک دوست و شایَد خودم را ...
محمود درویش
محمود درویش
بعضی آدمها را دیر میفهمیم
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود.
آدمها تا وقتی هستند،
کمتر دیده میشوند.
ما معمولاً ارزشِ چیزها را
در نبودنشان میفهمیم؛
و این، یکی از غمگینترین ویژگیهای انسان است.
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود.
آدمها تا وقتی هستند،
کمتر دیده میشوند.
ما معمولاً ارزشِ چیزها را
در نبودنشان میفهمیم؛
و این، یکی از غمگینترین ویژگیهای انسان است.
من همیشه منتظر چیزی بودهام که هرگز اتفاق نمیافتد. من همیشه شیفتهیِ چیزی بودهام که هیچوقت وجود نداشته است. این، شاید، تعریفِ دقیقِ روحِ من باشد؛ سرگردانی در راهروهایی که درهایشان به هیچکجا باز نمیشوند...
- فرناندو پسوا
- فرناندو پسوا
عجیبه بعضیا فکر میکنن هر حرفی که میزنی دربارهی اوناست؛ آروم باش عزیزم، دنیا بزرگتر از قصهی توعه.
بعضی جداییها ناگهانی نیستند
هیچ رابطهای
در یک لحظه خراب نمیشود.
آدمها خیلی قبلتر از رفتن،
از هم دور شدهاند؛
وقتی حرفهاشان سطحی شده،
وقتی شوقِ گفتن کم شده،
وقتی «رسیدی؟» فقط یک عادت بوده
نه یک نگرانیِ واقعی.
جدایی،
معمولاً از در بسته وارد نمیشود؛
از پنجرههای کوچکی میآید
که مدتها باز ماندهاند:
بیتوجهی،
تکرار،
سردی،
و سکوت.
بعضی رفتنها
فقط اعلامِ رسمیِ یک نبودنِ قدیمیاند...
هیچ رابطهای
در یک لحظه خراب نمیشود.
آدمها خیلی قبلتر از رفتن،
از هم دور شدهاند؛
وقتی حرفهاشان سطحی شده،
وقتی شوقِ گفتن کم شده،
وقتی «رسیدی؟» فقط یک عادت بوده
نه یک نگرانیِ واقعی.
جدایی،
معمولاً از در بسته وارد نمیشود؛
از پنجرههای کوچکی میآید
که مدتها باز ماندهاند:
بیتوجهی،
تکرار،
سردی،
و سکوت.
بعضی رفتنها
فقط اعلامِ رسمیِ یک نبودنِ قدیمیاند...
«عليك أن تبني في نفسك شخصا لا يحتاج في اليوم الصعب إلى ملجأ.»
باید در خودت آدمی بسازی که در روزهای سخت محتاج پشت و پناه نباشد.
- غسان کنفانی؛ فارسیِ عذرا جوانمردی.
باید در خودت آدمی بسازی که در روزهای سخت محتاج پشت و پناه نباشد.
- غسان کنفانی؛ فارسیِ عذرا جوانمردی.
یک سال میشود چند سال و چند سال میشود یک عمر. یک روز صبح، بیدار میشوید و میبینید روزهای رفتهتان بیشتر از روزهای پیش رویتان است و نمیدانید چطور به اینجا رسیدهاید...
#فردریک_بکمن
#فردریک_بکمن
داستایوفسکی تو تسخیرشدگان نوشته؛
میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم...
میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم...
ما بیشتر از آنچه فکر میکنیم، شبیه همیم
شبیه هر آدمی
یکی جنگِ پنهان دارد
که دیگران از آن خبر ندارند.
یکی با خاطرهها میجنگد،
یکی با آینده،
یکی با ترسِ دوستداشتنی نبودن،
یکی با حسِ کافی نبودن.
ما از بیرون
خیلی معمولی به نظر میرسیم؛
راه میرویم، کار میکنیم، میخندیم، جواب میدهیم…
اما درونِ هرکداممان
اتفاقهایی در جریان است
که اگر دیگری میدانست،
شاید مهربانتر میشد.
آدمها را کمی آرامتر قضاوت کن؛
بیشترشان دارند
بیصدا
از چیزی جان سالم به در میبرند
شبیه هر آدمی
یکی جنگِ پنهان دارد
که دیگران از آن خبر ندارند.
یکی با خاطرهها میجنگد،
یکی با آینده،
یکی با ترسِ دوستداشتنی نبودن،
یکی با حسِ کافی نبودن.
ما از بیرون
خیلی معمولی به نظر میرسیم؛
راه میرویم، کار میکنیم، میخندیم، جواب میدهیم…
اما درونِ هرکداممان
اتفاقهایی در جریان است
که اگر دیگری میدانست،
شاید مهربانتر میشد.
آدمها را کمی آرامتر قضاوت کن؛
بیشترشان دارند
بیصدا
از چیزی جان سالم به در میبرند
فروغ فرخزاد شرح حال دقیقی از حال و اوضاع فعلی ما داشته گفته:
فعلاً میسازم؛
چه میشود کرد؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد
و از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست...
فعلاً میسازم؛
چه میشود کرد؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد
و از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست...
تو را نه عاشقانه، نه عاقلانه
و نه حتی عاجزانه
که تو را عادلانه در آغوش میکشم ...
عدل مگر نه آن است که
هر چیزی سر جای خودش باشد؟
سیمین بهبهانی
و نه حتی عاجزانه
که تو را عادلانه در آغوش میکشم ...
عدل مگر نه آن است که
هر چیزی سر جای خودش باشد؟
سیمین بهبهانی