ویدیوی قبلی مثل اینکه مشکل داشته، ممنون از دوستانیکه کاستی های کار رو در تلگرام در بقیه صفحات به ما یاد آوری میکنند.
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده
راه بسته ایست زندگی
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
گذر ز ناهموار این راه سر به نا کجای
پر پیچ و خم
شب است و با هم در این گردباد همسفریم
با هم
ما شاهکار خلقتیم
شاکیان ظلمتیم
در بندیم و آزاد
از هفت دولتیم
با ذهن های سنتی
در انتظار نعمتیم
تشنه حقیقت و
خسته از نصیحتیم
چون برای ما رو تخته سياه
مرز خیر و شر کشیدن
شاخه های دلخوشی
چو سر کشید
سر بریدن
تلخ تلخ کام ها
که جام زهر و سر کشیدن
اهل تزویر و همه آبکشان جا نمازیم
همه محتاج دعا از راه راست بی نیازیم
شاید تقدیر ماست این شام تار و دوره کردن
اما تقصیره باز
اشتباه و توبه کردن
سر سپردن
به حال دیروز
غبطه خوردن
باید زندگی کرد
قبل مردن
جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته، راه بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده
راه بسته ایست زندگی
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
گذر ز ناهموار این راه سر به نا کجای
پر پیچ و خم
شب است و با هم در این گردباد همسفریم
با هم
ما شاهکار خلقتیم
شاکیان ظلمتیم
در بندیم و آزاد
از هفت دولتیم
با ذهن های سنتی
در انتظار نعمتیم
تشنه حقیقت و
خسته از نصیحتیم
چون برای ما رو تخته سياه
مرز خیر و شر کشیدن
شاخه های دلخوشی
چو سر کشید
سر بریدن
تلخ تلخ کام ها
که جام زهر و سر کشیدن
اهل تزویر و همه آبکشان جا نمازیم
همه محتاج دعا از راه راست بی نیازیم
شاید تقدیر ماست این شام تار و دوره کردن
اما تقصیره باز
اشتباه و توبه کردن
سر سپردن
به حال دیروز
غبطه خوردن
باید زندگی کرد
قبل مردن
جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته، راه بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش