با این غم چه کنم؟
ـــــ
به گمانم مارا با خاکِ اندوه آفریدند...
برای جا دادن اينهمه غم و اندوه،
نیازمند قلبهایی بزرگتر بودیـــم
و صبری ابــــــــــــــدی....
ـــــ
عکس: مهدی احمدزاده
متن: هینا مطلق
ـــــ
#متروپل #آبادان
ـــــ
@alephphotohome
ـــــ
به گمانم مارا با خاکِ اندوه آفریدند...
برای جا دادن اينهمه غم و اندوه،
نیازمند قلبهایی بزرگتر بودیـــم
و صبری ابــــــــــــــدی....
ـــــ
عکس: مهدی احمدزاده
متن: هینا مطلق
ـــــ
#متروپل #آبادان
ـــــ
@alephphotohome
❤5💔3🔥2
پایان سفر
ـــــ
«ویرژیل دستم را گرفت و گفت:
"نترس."
اما حالا که او رفته،
من درک میکنم که ترسیدن تنها راه زنده ماندن در اینجا است.
هر قدمی که برمیدارم،
زمین زیر پاهایم نرمتر میشود—گویی هزاران نفر پیش از من همین مسیر را رفتهاند و اکنون خاکسترشان بخشی از این بیابان شده است.
شاید جهنم همین باشد:
تکرارِ ابدیِ یک سفر،
بیآنکه مقصدی وجود داشته باشد.»
ـــــ
عکس: مهدی احمدزاده 📸
متن از: کمدی الهی - دانته 📚 📖
ـــــ
#عکاسی_هنری #دوزخ #کمدی_الهی
ـــــ
ـــــ
«ویرژیل دستم را گرفت و گفت:
"نترس."
اما حالا که او رفته،
من درک میکنم که ترسیدن تنها راه زنده ماندن در اینجا است.
هر قدمی که برمیدارم،
زمین زیر پاهایم نرمتر میشود—گویی هزاران نفر پیش از من همین مسیر را رفتهاند و اکنون خاکسترشان بخشی از این بیابان شده است.
شاید جهنم همین باشد:
تکرارِ ابدیِ یک سفر،
بیآنکه مقصدی وجود داشته باشد.»
ـــــ
عکس: مهدی احمدزاده 📸
متن از: کمدی الهی - دانته 📚 📖
ـــــ
#عکاسی_هنری #دوزخ #کمدی_الهی
ـــــ
https://t.me/AhZ_Artistic
🔥8❤1👏1
وکیلگردی
ـــــ
«صبح زود بود،
هنوز صدای چکش مسگرها خواب بازار را نشکسته بود.
دخترِ کتوشلواری مثل یک رویای ناتمام میان دود و آفتاب ایستاده بود.
دوربینم را برداشتم و از پشت لنز،
او را دنبال کردم که با هر نسیم تکان میخورد.
انگار دستی نامرئی داشت آن را به سمت من تکان میداد.
سه سال پیش،
پشت همین دکانها،
اولین بار دستانش را دیده بودم که با دقت مشغول بستن دکمههای کتش بود.
حالا باز هم اینجا بود،
ولی این بار من فقط جرأت کردم از پشت لنزم به او نگاه کنم... .»
ـــــ
عکس و متن: مهدی احمدزاده
ـــــ
#عکاسی #بازار_وکیل #شیراز
ـــــ
ـــــ
«صبح زود بود،
هنوز صدای چکش مسگرها خواب بازار را نشکسته بود.
دخترِ کتوشلواری مثل یک رویای ناتمام میان دود و آفتاب ایستاده بود.
دوربینم را برداشتم و از پشت لنز،
او را دنبال کردم که با هر نسیم تکان میخورد.
انگار دستی نامرئی داشت آن را به سمت من تکان میداد.
سه سال پیش،
پشت همین دکانها،
اولین بار دستانش را دیده بودم که با دقت مشغول بستن دکمههای کتش بود.
حالا باز هم اینجا بود،
ولی این بار من فقط جرأت کردم از پشت لنزم به او نگاه کنم... .»
ـــــ
عکس و متن: مهدی احمدزاده
ـــــ
#عکاسی #بازار_وکیل #شیراز
ـــــ
https://t.me/AhZ_Artistic
❤9🔥2