❤9🔥5
Forwarded from "یاداشت های روزانهِ ناتمام"
دیگــــه، از پُل رفت و آمد می کنم.
دیگـــه، کتابخونه مرکزی جایی برای فرار از واقعیت نیست.
دیگــه، ابهت یه آدم خِبره، منو نمی گیره.
دیگــه، رنج شده عادت.
دیگـــه، دوری ها غیر قابل تحـمل نیست.
دیگــه، گذشتن سخت نـــیست.
دیـگه، انتظاری نیســت...
پنجره اتاق رو به ماه باز میشه، ولی دیگه حتی اونم قشنگ نیست...
دیگــه، آدم ها در حـــــــدِ یه هاله ان.
که یه روز نزدیکِ و روشنن یه روز دیگه دور و سیاه...
دیگـه، از بدو بــدو خبری نیست.
دیگه غَم، زمین گیرم نمی کنه.
دیگه، گربهِ چاق خوابگاه، شیرین به نظر
نمی رسه.
دیگـه، دغدغه هام شبیه آدم بزرگا شده.
دیـگه، عجله ندارم
دیگـه، کلاس هشتِ صبح مکافاته برام.
دیگه، از جمع های شلوغ فراریم.
دیگه، کارِ فرهنگی بهم مزه نمـیده.
دیگه، بیست و خورده ایی ساله نیستم
هشتاد و سه رو دیروز تموم کردم
حوصلم تَه کشیده....
آرزو میکنم به چشم کسی نیام
کسی از من خوشش نیاد
اونی هم که میاد یه جوری ناامید شه بره....
تصورِ این« دیگه ها» برام عذاب اور بود ولی حالا که
نوشته شدن، می بینم که من از خیلی قبل تر بـرای این ها آمـاده بودم فقط باهاش روبه رو نَشدم...
پس می نویسم: زنده باد، تباهی🫧
دیگـــه، کتابخونه مرکزی جایی برای فرار از واقعیت نیست.
دیگــه، ابهت یه آدم خِبره، منو نمی گیره.
دیگــه، رنج شده عادت.
دیگـــه، دوری ها غیر قابل تحـمل نیست.
دیگــه، گذشتن سخت نـــیست.
دیـگه، انتظاری نیســت...
پنجره اتاق رو به ماه باز میشه، ولی دیگه حتی اونم قشنگ نیست...
دیگــه، آدم ها در حـــــــدِ یه هاله ان.
که یه روز نزدیکِ و روشنن یه روز دیگه دور و سیاه...
دیگـه، از بدو بــدو خبری نیست.
دیگه غَم، زمین گیرم نمی کنه.
دیگه، گربهِ چاق خوابگاه، شیرین به نظر
نمی رسه.
دیگـه، دغدغه هام شبیه آدم بزرگا شده.
دیـگه، عجله ندارم
دیگـه، کلاس هشتِ صبح مکافاته برام.
دیگه، از جمع های شلوغ فراریم.
دیگه، کارِ فرهنگی بهم مزه نمـیده.
دیگه، بیست و خورده ایی ساله نیستم
هشتاد و سه رو دیروز تموم کردم
حوصلم تَه کشیده....
آرزو میکنم به چشم کسی نیام
کسی از من خوشش نیاد
اونی هم که میاد یه جوری ناامید شه بره....
تصورِ این« دیگه ها» برام عذاب اور بود ولی حالا که
نوشته شدن، می بینم که من از خیلی قبل تر بـرای این ها آمـاده بودم فقط باهاش روبه رو نَشدم...
پس می نویسم: زنده باد، تباهی🫧
❤5🔥1
Forwarded from Amir Salehi (Amir Salehi)
وقتی میای دانشگاه اولش مثل لش کردن تو ساحل میمونه؛ آفتاب میگیری، با ماسهها قلعه درست میکنی، هردفعه هم بخاطر درسات تنی به آب میزنی. نسبتا آخرای سال اول دلت میخواد شنا کنی.تا کمر میری توی آب و از امواج لذت میبری؛ با استادا آشنا شدی، کلی درس مسخره پاس کردی، استاد مورد علاقت رو پیدا میکنی و ادامه میدی. سال سوم یا با شروع پایاننامه میبینی شورتت درومده و داره میره سمت دریا. میری به سمتش که شورتتو بگیری میبینی تا گردن تو آبی و هردفعه آب میره تو دهنت. یه قدم بدمیداری و بوم. آب تورو با خودش میبره. حالا اگه شنا هم بلد باشی هرچی هم پا بزنی نجاتی در کار نیست. استاد راهنمات هم در حالی که تو ساحل لش کرده زل میزنه بهت و نهایتا کاری که میکنه اینه که داد میزنه «تندتر تندتر». اینکه آخرش غرق میشی یا نجات پیدا میکنی کاملا پیشبینی ناپذیره!
❤8🔥1
نسخهی سیاه سپید
روستای غریبیها، دزپارت، خوزستان 📍
مهدی احمدزاده 📸
#عکاسی_سیاهسپید
https://t.me/AhZ_Artistic
روستای غریبیها، دزپارت، خوزستان 📍
مهدی احمدزاده 📸
#عکاسی_سیاهسپید
https://t.me/AhZ_Artistic
👍2🔥1