🔥6❤2
تولید محتوا با اَلِف
به زودی https://t.me/AhZ_Artistic
بانگ ملکوت
ـــــــــــــــــــــــــ
بانگ ملکوتی که لالهی گوش را قطع میکند
کشتی شادی را به گل اندوه میکشاند
در آنگاه
ابدی خواهد فهمید
که راهی به بالا نیست مگه ببافه خوابو به رویا
ابدی خواهد فهمید
که آسمون پاکش انعکاس دروغین آبه
ابدی خواهد فهمید
که حتی توی نور هم احتمال وجود سرابه
در نهایت
نور مهم نیست وقتی قلبت روشنه
مهم زنده مردنه و فکر مستقل
ـــــــــــــــــــــــــ
فرتور و کاستیزایی: مهدی احمدزاده
در قاب: زهرا حقیقتیان
اشعار عنوان:
مستقل، آبیقرمز - فدائی
تا حالا دیدی؟ - سوال
ـــــــــــــــــــــــــ
#عکاسی_مفهومی
#ConceptualPhotography
ـــــــــــــــــــــــــ
https://t.me/AhZ_Artistic
ـــــــــــــــــــــــــ
بانگ ملکوتی که لالهی گوش را قطع میکند
کشتی شادی را به گل اندوه میکشاند
در آنگاه
ابدی خواهد فهمید
که راهی به بالا نیست مگه ببافه خوابو به رویا
ابدی خواهد فهمید
که آسمون پاکش انعکاس دروغین آبه
ابدی خواهد فهمید
که حتی توی نور هم احتمال وجود سرابه
در نهایت
نور مهم نیست وقتی قلبت روشنه
مهم زنده مردنه و فکر مستقل
ـــــــــــــــــــــــــ
فرتور و کاستیزایی: مهدی احمدزاده
در قاب: زهرا حقیقتیان
اشعار عنوان:
مستقل، آبیقرمز - فدائی
تا حالا دیدی؟ - سوال
ـــــــــــــــــــــــــ
#عکاسی_مفهومی
#ConceptualPhotography
ـــــــــــــــــــــــــ
https://t.me/AhZ_Artistic
❤4🔥1
❤9🔥5
Forwarded from "یاداشت های روزانهِ ناتمام"
دیگــــه، از پُل رفت و آمد می کنم.
دیگـــه، کتابخونه مرکزی جایی برای فرار از واقعیت نیست.
دیگــه، ابهت یه آدم خِبره، منو نمی گیره.
دیگــه، رنج شده عادت.
دیگـــه، دوری ها غیر قابل تحـمل نیست.
دیگــه، گذشتن سخت نـــیست.
دیـگه، انتظاری نیســت...
پنجره اتاق رو به ماه باز میشه، ولی دیگه حتی اونم قشنگ نیست...
دیگــه، آدم ها در حـــــــدِ یه هاله ان.
که یه روز نزدیکِ و روشنن یه روز دیگه دور و سیاه...
دیگـه، از بدو بــدو خبری نیست.
دیگه غَم، زمین گیرم نمی کنه.
دیگه، گربهِ چاق خوابگاه، شیرین به نظر
نمی رسه.
دیگـه، دغدغه هام شبیه آدم بزرگا شده.
دیـگه، عجله ندارم
دیگـه، کلاس هشتِ صبح مکافاته برام.
دیگه، از جمع های شلوغ فراریم.
دیگه، کارِ فرهنگی بهم مزه نمـیده.
دیگه، بیست و خورده ایی ساله نیستم
هشتاد و سه رو دیروز تموم کردم
حوصلم تَه کشیده....
آرزو میکنم به چشم کسی نیام
کسی از من خوشش نیاد
اونی هم که میاد یه جوری ناامید شه بره....
تصورِ این« دیگه ها» برام عذاب اور بود ولی حالا که
نوشته شدن، می بینم که من از خیلی قبل تر بـرای این ها آمـاده بودم فقط باهاش روبه رو نَشدم...
پس می نویسم: زنده باد، تباهی🫧
دیگـــه، کتابخونه مرکزی جایی برای فرار از واقعیت نیست.
دیگــه، ابهت یه آدم خِبره، منو نمی گیره.
دیگــه، رنج شده عادت.
دیگـــه، دوری ها غیر قابل تحـمل نیست.
دیگــه، گذشتن سخت نـــیست.
دیـگه، انتظاری نیســت...
پنجره اتاق رو به ماه باز میشه، ولی دیگه حتی اونم قشنگ نیست...
دیگــه، آدم ها در حـــــــدِ یه هاله ان.
که یه روز نزدیکِ و روشنن یه روز دیگه دور و سیاه...
دیگـه، از بدو بــدو خبری نیست.
دیگه غَم، زمین گیرم نمی کنه.
دیگه، گربهِ چاق خوابگاه، شیرین به نظر
نمی رسه.
دیگـه، دغدغه هام شبیه آدم بزرگا شده.
دیـگه، عجله ندارم
دیگـه، کلاس هشتِ صبح مکافاته برام.
دیگه، از جمع های شلوغ فراریم.
دیگه، کارِ فرهنگی بهم مزه نمـیده.
دیگه، بیست و خورده ایی ساله نیستم
هشتاد و سه رو دیروز تموم کردم
حوصلم تَه کشیده....
آرزو میکنم به چشم کسی نیام
کسی از من خوشش نیاد
اونی هم که میاد یه جوری ناامید شه بره....
تصورِ این« دیگه ها» برام عذاب اور بود ولی حالا که
نوشته شدن، می بینم که من از خیلی قبل تر بـرای این ها آمـاده بودم فقط باهاش روبه رو نَشدم...
پس می نویسم: زنده باد، تباهی🫧
❤5🔥1