تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
2.79K subscribers
63 photos
10 videos
56 files
705 links
درباره: اسلام‌شناسی، تاریخ، اندیشه‌ی سیاسی

* صفحه‌ی من در سایت آکادمیا:
http://independent.academia.edu/AdnanFallahi
* لینک نخستین مطلب کانال:
https://t.me/AdnanFallahi/2
Download Telegram
المركز العربي للأبحاث ودراسة السياسات
📖 صدر حديثًا عن المركز العربي للأبحاث ودراسة السياسات #كتاب "الحديثية المتخيَّلة: انقطاع بين أبي حنيفة وأبي حنيفة المتخيَّل" للباحث والمؤلف الإيراني عدنان فلّاحي، وتتمحور موضوعات الكتاب حول حياة أبي حنيفة وتطور علمه والانتقادات المتعلقة بحديثيته والتأثيرات…
همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب "الحديثية المتخيلة" نیز آورده‌ام در مسیر تأليف این کتاب دو تن بیش از همه یاریگر من بودند که ادب اقتضاء می‌کند از آن دو نام ببرم: اول دوست عزیز شیخ د. رائد السمهوری - ابن‌تیمیه‌شناس و سلفیه‌پژوه برجسته‌ی معاصر - که ایده‌ی روایت‌های متخیل در تاریخ اندیشه‌ها را با یک واسطه از او وام گرفتم؛ و دوم استاد مبرّز و مولف در حوزه‌ی زبان و ادبیات عربی جناب مُعدّ مردوخی - افتخار داشتم در دوره‌ی دبیرستان دانش‌آموز کلاس عربی ایشان باشم - که مرا در اصلاح برخی مشکلات سبک نوشتاری کتاب یاری نمود.


@AdnanFallahi
👍21
Jewish_-_Zionist_terrorism_and_the_establishment_of_Israel.pdf
7 MB
فایل پیوست، رساله‌ای است که در سال1977 در مدرسه‌ی عالی نیروی دریایی مونته‌ری کالیفرنیا، از آن دفاع شده است. نویسنده‌، جان لوییس پیک ـ سروان وقت نیروی هوایی ایالات متحده ـ بوده که این رساله را برای مقطع فوق لیسانسِ امور امنیت ملی تألیف کرده است.
پیک در این رساله با عنوان "تروریسم یهودی ـ صهیونیستی و تأسیس اسراییل" می‌کوشد از خلال تحلیل فلسفه‌ی وجودی و اَعمال سه سازمان شبه‌نظامی هاگاناه، ایرگون و اِسترن در دوره‌ی قیومیت بریتانیا بر فلسطین، به سه پرسش مهم درباره‌ی تاریخ سیاسی این منطقه پاسخ گوید: 1) آیا بدون فعالیت‌های تروریستی این سه سازمانِ شبه‌نظامی تأسیس دولت اسراییل ممکن بود؟ 2) آیا دولت بریتانیا راهی جز ترک فلسطین و واگذاری قیومیت آن داشت؟ 3) آیا چنان‌که کسانی چون بن‌گوریون ادعا کرده‌اند، وجود این سازمان‌ها تهدیدی برای دولت نوپای اسراییل بود؟
مطالعه‌ی این رساله‌ ـ که بر اساس اَسناد دسته‌اول تألیف شده ـ برای پژوهشگران تاریخ خاورمیانه و خاصه مطالعات فلسطین و اسراییل، بسیار جذاب و مفید فایده خواهد بود؛ خاصه که از سوی یک سازمان نظامی امریکایی و در چهارچوب معماری امنیت ملی تدوین شده است.

@AdnanFallahi
👍12
🌐یهودیان و امپراتوری عثمانی

رجب طیب اردوغان رییس‌جمهور ترکیه در سخنان امروز خود در جمع هم‌حزبی‌هایش در پارلمان ترکیه، حملات لفظی‌ای را روانه دولت اسرائیل کرد. او همچنین برخلاف دیدگاه نسبتا رسمی متحدین غربی‌اش در ناتو، حماس را سازمانی غیرتروریستی و "آزادیبخش" معرفی کرد که در پی آزادی سرزمین‌های اشغالی است. در این میان اما اردوغان سخن دیگری هم گفت که عمدا یا سهوا در رسانه‌های عربی‌زبانی چون الجزيرة و... انعکاس نیافت و فقط بخش انگلیسی خبرگزاری آناتولی آن را منعکس کرد. اردوغان گفت:
"یهودیان خوب می‌دانند که ترکیه تنها سرزمینی است که قرن‌ها عاری از یهودستیزی بوده است"[۱].
اردوغان با گفتن این سخن زیرکانه کوشید که اتهام یهودستیزی را از این مواضع خود دفع کند و مانع سوءاستفاده پروپاگاندای اسرائیلی از حملاتش علیه اسرائیل شود. نیز او با گفتن این سخن خواسته یا ناخواسته بیشتر ممالک جهان را به یهودستیزی در قرون متمادی متهم کرد! اما واقعا یهودیان درون امپراتوری عثمانی چه وضعی داشتند؟
شواهد تاریخی می‌گوید که تا قبل از تثبیت مرزهای پسااستعماری سایکس‌پیکو - که دیوید فرامکین مورخ امریکایی آن را "صلحِ برباد دهنده‌ی همه‌ی صلح‌ها می‌خواند" - یهودیان در جوامع مسلمان غالبا تنشی نداشتند. حتی تا قرن نوزدهم یهودیان اروپا، شیوه‌ی تعامل عثمانی با یهودیان را الگویی در برابر یهودستیزی غربی می‌دانستند. در۱۸۹۳ یهودیان تبعه‌ی عثمانی طی نامه‌ای از سلطان عبدالحمید خواستند که به ارتش عثمانی بپیوندند. در جنگ اول بالکان و نیز در جنگ جهانی اول گردان‌های یهودی برای ارتش عثمانی جنگیدند؛ خاصه در جنگ تاریخی گالیپولی در ۱۹۱۵ - مشهور به نبرد چاناک‌قلعه - که ارتش عثمانی در آن، ناوگان چرچیل و فرانسه را در تنگه‌ی داردانل شکست داد حدود ۶۰۰یهودی برای ارتش مصطفی کمال جنگیدند. نیز گروهی از یهودیان آلمانی در کنار عثمانی‌ها و علیه متفقین می‌جنگیدند.
با این تفاصیل به نظر می‌رسد این سخنان اردوغان، کوششی در جهت باز کردن صورت مساله‌ی منازعه اعراب و اسرائیل از منظری پیش‌ از حملات ۷اکتبر حماس به اسراییل باشد.
ـــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. https://x.com/anadoluagency/status/1717115751364997571?s=20

✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچند زمانی کارل شمیت فیلسوف حقوق کاتولیک آلمان نازی گفته بود که دولت مدرن در امتداد قرون وسطا قرار دارد و فقط جای مفاهیم و مقدسات الهیاتی را با مفاهیم و مقدسات جدیدی عوض کرده است، اما عده‌ی بسیاری می‌گویند که تمدن نوین غربی از سیاست به طور کامل اصطلاحا افسون‌زدایی کرده و هیچ ردپایی از الهیات ـ ولو در ظاهر ـ در سپهر سیاسی دولت‌های سکولار مدرن وجود ندارد‌. اما دولت اسراییل - به عنوان مهم‌ترین متحد غرب در جهان شرق - احتمالا بزرگ‌ترین ناقض این ایده‌ی غربی است. دولتی که آرمان، تکوین، نمادها و ساختارش یکسره ـ دستکم در ظاهر ـ برگرفته از الهیات یهودی است و گاه در حیاتی‌ترین و استثنایی‌ترین شرایط مانند اینجا، نخست‌وزیر نتانیاهو برای تشویق حملات سنگین‌تر علیه غزه، به کتب عهد عتیق و جنگ بنی‌اسراییل با قوم عمالیق ارجاع می‌دهد؛ جایی که بر اساس کتاب اول سموئیل، آنها مجاز به قتل زنان و نوزادان و حتی حیوانات اهلی عمالیق بودند.


@AdnanFallahi
👍29
مطالعات خاورمیانه: پ‌ک‌ک و مساله‌ی فلسطین

   جنبش‌های چپ در دوران جنگ سرد، جنبش‌های بسیار قدرتمندی بودند. این جنبش‌ها تحت عناوینی چون استعمارستیزی، حق تعیین سرنوشت و نابودی سرمایه‌داری جهانی به کنش‌های مسلحانه - در قالب عملیات چریکی یا اصطلاحا گریلایی - روی آوردند. منازعه‌ی فلسطین نیز از همان آغاز به حوزه‌ی نفوذ این سازمان‌های چپ بدل شد. سازمان‌های شبه‌نظامی صهیونیستی‌ای که بعدا با تشکیل رسمی دولت اسراییل، در ارتش و نیروهای دفاعی حل شدند، عموما سازمان‌هایی چپ بودند و از حمایت کسانی چون استالین بهره بردند. در آن سو، انگیزه‌هایی چون مبارزه با اشغالگری و حق تعیین سرنوشت از عوامل اصلی تشکیل سازمان‌های چپگرای فلسطینی برای مبارزه با اسراییل بود.
    حزب کارگران کردستان ترکیه(PKK) - که ایالات متحده و بسیاری از کشورهای اروپایی آن را به عنوان گروه تروریستی طبقه‌بندی کرده‌اند - یکی از مهم‌ترین سازمان‌های چپگراست که نزدیک به نیم قرن است که آرمان خود را تعیین سرنوشت برای کُردهای ترکیه خوانده است. اما نگاهی به تاریخ این حزب نشان می‌دهد که پ‌ک‌ک از همان ابتدای تاسیسش، با گروه‌های مبارز فلسطینی وارد همپیمانی‌های جدی شد.
   شاید بسیاری از ناظران مسائل خاورمیانه، تنها ارتباط پ‌ک‌ک با منازعه‌ی اسراییل و اعراب فلسطینی را محدود به همکاری موساد (سازمان اطلاعات و عملیات ویژه اسراییل) با مقامات ترکیه در دستگیری عبدالله اوجالان(رهبر پ‌ک‌ک) در سال ۱۹۹۹ بدانند اما حقیقت این است که پ‌ک‌ک در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ حضوری پررنگ در این منازعه داشته است. ماجرا به زمانی برمی‌گردد که سازمان‌هایی چون سازمان آزادیبخش فلسطین، جنوب لبنان را به مرکز عملیاتی و آموزشی چریک‌های خود بدل کرده بودند. در این مقطع بسیاری از چریکهای پ‌ک‌ک - تحت اشراف خود اوجالان - در کمپ‌های این سازمان‌های فلسطینی آموزش می‌دیدند. در جریان جنگ ۱۹۸۲ جنوب لبنان، نیروهای پ‌ک‌ک در کنار سایر نیروهای فلسطینی عملا وارد جنگ با اسرائیل شدند که به کشته شدن دستکم ۱۱ نیروی پ‌ک‌ک توسط ارتش اسراییل و اسارت تعدادی دیگر از آنها انجامید[۱]. برخی از تحلیل‌گران اهمیت این میزبانی گروههای فلسطینی از چریک‌های پ‌ک‌ک را بسیار مهم برشمرده‌اند تا جایی که مثلا گفته شده که بقای پ‌ک‌ک مدیون میزبانی جبهه‌ی دموکراتیک آزادی فلسطین (DFLP) از کادرهای این حزب در کمپ‌های خود در دهه۸۰ میلادی بود[۲]. این سازمان در کنار جبهه مارکسیست مردمی برای آزادی فلسطین (PFLP) از مهم‌ترین سازمان‌های نظامی فلسطینی بودند که پ‌ک‌ک را برای طراحی عملیات‌های نظامی وسیع علیه ارتش ترکیه در سال ۱۹۸۴ آماده کردند[۳]. پیوند و ارتباطی که تا به امروز نیز ادامه دارد؛ تا جایی‌که تنها دو ماه قبل از اینکه خالد مشعل دبیر کل جنبش فلسطینی حماس در آوریل۲۰۱۸ به ستایش عملیات نظامی ترکیه در عفرین سوریه بپردازد[۴]، لیلا خالد از چریکهای سابق فلسطینی و از رهبران جنبش فلسطینی PFLP، در سومین کنگره حزب دموکراتیک خلق‌ها (HDP) - از احزاب سیاسی و غیرمسلح نزدیک به ایدیولوژی پ‌ک‌ک - در آنکارا شرکت نمود و حملات ترکیه به عفرین را محکوم کرد.
__
ارجاعات:
[1]. https://shly.link/tTpe0
[2]. https://shly.link/BgsH2
[3]. https://shly.link/m2LzU
[4]. https://shly.link/TKgTe

   * عکس پیوست: شبه‌نظامیان کُرد در کمپ تمرینی "مهسون کورکماز" در جنوب لبنان در سال ۱۹۸۸

   ✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍11👎2
🕎دین و حقوق اساسی: مورد اسراییل

دولت اسراییل فاقد قانون اساسی است. این کشور به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی خاصی که دارد (از جمله مسائل مربوط به سرزمین های اشغالی و...) تدوین قانون اساسی را به تعویق و تأخیر انداخته و به جای آن تدریجاً سلسله‌ای از مجموعه قوانین تحت عنوان قوانین بنیادین(The Basic Law) [1] را تصویب کرده است که پایه گذار ساخت سیاسی این رژیم هستند.
تاکنون 14مجموعه از این سلسله قوانین به تصویب رسیده اند که تاریخ تصویب نخستین آنها ـ «قانون کنست» ـ به سال1958 بر می گردد و آخرین آنها موسوم به قانون جنجالی «اسراییل به مثابه دولت ـ ملتِ امت یهود»[2] نیز در سال2018 تصویب شد.
اما نگاهی گذرا به مجموعه قوانین بنیادین دولت اسراییل نشان می دهد که دین، نقش بسیار پررنگ و بی بدیلی در این قوانین بازی می کند. پررنگ ترین حضور دین در قوانین بنیادی اسراییل را می توان در آخرین سلسله از این قوانین یافت. از جمله در بند دوم از اصل اول قانون «اسراییل به مثابه دولت ـ ملتِ امت یهود» آمده است: «دولت اسراییل، نهادِ دولت ـ ملتِ امت یهود است و دولت اسراییل از طریق این نهاد، حق طبیعی و دینی و تاریخیِ این امت را برای تعیین سرنوشت، عملی می کند.» بنابراین یکی از وظایف دولت اسراییل، تحقق آرمان دینی امت یهود[3] است که می‌توان آن را "آرمان اسراییل" نیز نامید. هم چنین بنا بر بند دوم از اصل ششم این قانون، دولت اسراییل موظف است تا پاسدار میراث دینی امت یهود باشد. بند اول از اصل اول این قانون نیز سرزمین اسراییل را سرزمین تاریخی امت یهود قلمداد کرده است. اما شاید جنجالی ترین بخش از این قانون که بیش از هر قانون دیگری بر نقش بی بدیل و یگانه ی دین در ساخت سیاسی دولت اسراییل تأکید و تصریح می کند، بند سوم از اصل اول این قانون است: «عملی کردنِ حق تعیین سرنوشت ملی در چهارچوب دولت اسراییل، مختص امت یهود است». بند دهم این قانون نیز تعطیلات دینی یهودیان را تعطیلات رسمی دولتی اعلان می کند.
نتیجتاً سخن گزافی نخواهد بود اگر بگوییم که دولت اسراییل، پاسداشت و حمایت و ترویج ارزش ها و میراث یهودیت - بر اساس خوانش صهیونیسم - را یکی از مهم ترین اهداف خود به حساب می آورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. חוקי יסוד
[2]. Israel - the Nation State of the Jewish People
[3]. the Jewish people

عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍17
🔬تاریخ اندیشه‌ها: یهودستیزی و صهیونیسم به روایت اریک هابسبام

ایده‌ی صهیونیسم در آغاز ایده‌ای مسیحی بود و پاسخ یا راه‌حلی برای یهودستیزی رادیکال مندرج در جریان‌های مسیحیت پروتستان به شمار می‌رفت. چنان‌که مورخان بزرگ اروپایی مانند اریک هابسبام (2012-1917) ـ که از قضا یهودی هم بود ـ گفته‌اند، ایده‌ی وجود یک سرزمین و دولت مذهبی یا قومی برای یهودیان، بیش از آنکه ایده‌ای باستانی و اصیل باشد، نظرگاهی ابداعی بود. پدیده‌ای که هابسبام آن را ذیل مفهوم "اختراع سنت"[1] صورت‌بندی می‌کرد. این ایده بعدا برای تکوین و تثبیت، سویه‌های آخرالزمانی هم پیدا کرد:
تردیدی وجود ندارد که پیش از پایان قرن نوزدهم اسطوره تاریخی رانده شدن از فلسطین و رؤیای بازگشت برنامه سیاسی تلقی نمی شد. در واقع این اسطوره مستقل از سرنوشت تاریخی قوم یهود شکل گرفت. طی قرنها، بازگشت به اسرائیل هدفی مشخص به شمار نمی آمد، چون یهودیان به بازگشت به اسرائیل پیش از ظهور منجی‌ای که می‌پنداشتند و هنوز می‌پندارند نیامده است فکر نمی کردند. فقط در سال ۱۹۶۷ بود که برای اولین بار در دین یهود گرایش به پذیرش دولت اسرائیل پدیدار شد. پیروزیهای پی در پی طی جنگهای شش روزه از این نظر معجزه آفرین بود و باعث شکل گیری تصور ورود به دوره ظهور منجی شد. در واقع تصادف تاریخی به سنت دینی اجازه قبول چیزی را داد که تا آن زمان به کلی مطرود بود[2].
بنابراین تبارشناسی آرمان صهیونیسم سیاسی نشان می‌دهد که نمی‌توان آن را معادل آیین یا قوم یهود دانست. در واقع آرمان اسراییلِ بزرگ حاصل برون‌سپاری مسأله‌ی یهود از جانب کانون‌های مهم یهودستیزی در اروپای شرقی و غربی بود تا جایی که خود هابسبام اشاره می‌کند که بنیانگذار واقعی دولت اسراییل را نه کسانی چون هرتزل و وایزمان، بلکه باید صهیونیست‌های مارکسیستِ متأثر از شوروی دانست[3]. با این توضیحات روشن است که برابرانگاری ضدیت با صهیونیسم سیاسی ـ و نه حتی لزوما صهیونیسم فرهنگی ـ و یهودستیزی، بیشتر شکلی از پروپاگاندا و تبلیغات سیاسی است تا حقیقتی تاریخی و فکری و فلسفی. هابسبام البته خود از همین منظر انتقادی به پروژه‌ی صهیونیسم سیاسی می‌نگریست. او دولت اسراییل را بزرگ‌ترین عامل اخلال در منطقه‌ی خاورمیانه در دوران جنگ سرد می‌دانست[4]. هابسبام در مصاحبه‌ی مورخ 22سپتامبر 2002 با نشریه‌ی انگلیسی " The Observer" این تفاوت را به نحو بهتری تبیین می‌کند:
من یک یهودی هستم اما یهودی‌بودن مستلزم حمایت از صهیونیسم یا حتی بخشی از سیاست‌هایی که هم‌اکنون دولت اسراییل پیگیری می‌کند نیست؛ سیاست‌هایی که مصیبت‌بار و شر هستند. اینها سیاست‌هایی هستند که منطقا به پاکسازی قومی نواحی اشغالی منجر می‌شوند... من به شدت هوادار این دیدگاه هستم که یهودیان باید بگویند که می‌شود یهودی بود و از اسراییل حمایت نکرد. من می‌دانم که آیزایا برلین [که از هواداران میانه‌روی صهیونیسم سیاسی بود] نیز درباره‌ی مسیری که اسراییل زیر نظر حزب لیکود می‌پیماید ناامید بود[5].
ــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. The Invention of Tradition
[2]. اریک هابسبام، جهان در آستانه‌ی قرن21، ص37، ترجمه ناهید فروغان، نشر قطره، 1382.
[3]. “What made Israel was not Herzl or Weizmann, but (Russian-inspired) labour Zionism” (Hobsbawm, The Age of Empire: 1875-1914, p. 162, Vintage, 1989).
[4]. “The main force of disruption was Israel…” (Hobsbawm, The Age of Extremes: 1914-1991, p. 359, Little Brown and Company, 1995)
[5]. https://wsarch.ucr.edu/wsnmail/2002/msg01087.html

✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍12
⚖️اعراب فلسطینی: طلبکار یا بدهکار؟ (به روایت زبیگنیف بِرِژینسکی)

در فضای شدیدا دوقطبی‌ ـ به مثابه یکی از ویژگی‌های امر سیاسی ـ که پروپاگاندا به مهم‌ترین عامل جریان‌دهی افکار عمومی بدل می‌شود، نشستن پای روایت‌های حقوقی، سیاسی و تاریخی نظریه‌پردازان، سیاست‌سازان و سیاست‌مداران مؤثر، بسیار مهم و بصیرت‌زا خواهد بود.
در این بین، دیدگاه‌های زبیگنیف برژینسکی (2017) یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان سیاست خارجی امریکا، مشاور اسبق امنیت ملی ریاست جمهوری و از معماران توافق کمپ دیوید، می‌تواند بسیار مهم باشد. اهمیت موقعیت و دیدگاه‌های برژینسکی خاصه آنجاست که نمی‌توان وی را مثلا به چپ‌گرایی، دلبستگی عاطفی به فلسطین و یا دشمنی با اسراییل متهم کرد. برژینسکی در آثارش همواره این منازعه را از دریچه‌ی منافع ملی امریکا می‌دید. او می‌نویسد:
"امریکا تا وقتی که در دید اعراب، حامی اسرائیل در سرکوب فلسطینی‌ها باشد نخواهد توانست احساسات ضد امریکایی را در منطقه به ‌خوبی فرو نشاند"[1].
برژینسکی در یکی از مقالاتش در دوران ریاست جمهوری اوباما[2] ـ ضمن یادآوری مجدد اینکه بیشترین حجم امریکاستیزی در منطقه‌ی خاورمیانه و جهان اسلام به سبب خونریزی و رنجی است که از این مناقشه حاصل شده است ـ تحلیل کوتاه اما جامعی از منازعه‌ی حقوقی اعراب فلسطینی و اسراییل ارائه داده و به زعم خود، راه‌حل سیاسی این منازعه را در اجرای چهار اقدام اساسی دانسته است:
یکم) در مسأله‌ی آوارگان فلسطینی ـ که احتمالا بغرنج‌ترین بخش این منازعه است ـ برژینسکی اعراب فلسطینی را طلبکار می‌داند، هرچند معتقد است که اعطای حق بازگشت به این آوارگان، معادل خودکشی اسراییل خواهد بود[3]. در واقع برژینسکی با پذیرش ضمنی مقوله‌ی اشغال، معترف است که کیان اسراییل بر چیزی بنا شده که زمانی موطن این آوارگان بود. او در عوض معتقد است که اسراییل می‌بایست با پرداخت خسارت و چه‌بسا عذرخواهی، امکان اسکان این آوارگان را در داخل دولت مستقل فلسطینی فراهم کند.
دوم) برژینسکی معتقد است که اسراییل نمی‌تواند کل شهر بیت المقدس یا اورشلیم را از آن خود کند و آن را پایتخت خود بنامد. این موضع برژینسکی، خلاف "قانون اورشلیم"[4] ـ و نیز ایده‌ی "صلح ابراهیم" دونالد ترامپ ـ است که کنست اسراییل در سال 1980 تصویب کرد و به موجب آن، کل این شهر را پایتخت اسراییل نامید. در واقع طرف اسراییلی می‌بایست قسمت شرقی این شهر را به دولت مستقل فلسطینی بازگرداند و شهر قدیمی و مقدس نیز باید تحت نظارت بین‌المللی اداره شود. در اینجا نیز برژینسکی اعراب را طلبکار می‌داند.
سوم) برژینسکی معتقد است که شهرک‌سازی‌های اسراییل می‌بایست در داخل اصطلاحا مرزهای 1967 باشد. این در حالی است که به واسطه‌ی شهرک‌سازی‌های غیرقانونی، تاکنون بیش از نیم ملیون اسراییلی در کرانه‌ی باختری و قدس شرقی اسکان داده شده‌اند. به نظر می‌رسد که با عطف نظر به همین واقعیت است که برژینسکی در اینجا نیز خواهان پرداخت غرامت اسراییل به اعراب فلسطینی در قالب واگذاری بخشی از سرزمین‌های شمالی و جنوبی اسراییل هم‌مرز با کرانه‌ی باختری به آنهاست. بنابراین در اینجا نیز برژینسکی، اعراب فلسطینی را طلبکار برمی‌شمارد.
چهارم) نهایتا برژینسکی معتقد است که ضمن تحقق موارد فوق، نیروهای ناتو یا ایالات متحده می‌بایست برای تقویت امنیت اسراییل، در کرانه‌ی رود اردن مستقر شوند تا مانع حملات احتمالی اعراب به دولت اسراییل گردند. اگرچه در اینجا برژینسکی استثنائا اسراییل را طلبکار می‌داند اما طرف بدهکار این منازعه را نیروهای ناتو و امریکا می‌داند و نه اعراب فلسطینی.
بنابراین در مجموع می‌توان با قاطعیت گفت که زبیگنیف برژینسکی ـ در قامت یک نظریه‌پرداز امنیت ملی امریکا ـ در مسیر تحلیل چگونگی حل منازعه‌ی فلسطین، اعراب فلسطینی را طلبکار و اسراییل را بدهکار برمی‌شمارد.
ـــــــــ
ارجاعات:
[1]. برژینسکی، انتخاب: سلطه یا رهبری، ترجمه امیرحسین نوروزی، ص93، نشر نی.
[2]. Zbigniew Brzeziński, From Hope to Audacity: Appraising Obama’s Foreign Policy, Foreign Affairs, Published on December 11, 2009.
[3]. "Palestinian refugees should not be granted the right of return to what is now Israel, because Israel cannot be expected to commit suicide for the sake of peace" (Ibid).
[4]. The Jerusalem Law

✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍25
نومورخان اسراییلی و تأسیس دولت یهودی: محل نزاع کجاست؟

پیش‌تر در نوشتاری مختصر، جریان بسیار مهم نومورخان یا بازنگران در تاریخ تأسیس اسرائیل را معرفی کردیم. مورخان این جریان و آثار پرمحتوا و تأمل‌برانگیزی که تولید کرده‌اند، داوری اخلاقی، تاریخی، حقوقی و سیاسی درباره‌ی ماهیت صهیونیسم سیاسی و دولت اسراییل را به قبل و بعد از خود تقسیم کرده است؛ به طوری که به قطع یقین می‌توان گفت که امروزه هیچ پژوهش جدی‌ای درباره‌ی ابعاد گوناگون پروژه‌ی دولت یهودی (Jewish state) نیست که بی‌نیاز از مراجعه به آثار نومورخان اسرائیلی باشد. البته خود این مورخان بر سر تفسیر اسناد و شواهد تاریخی مربوط به تأسیس دولت اسراییل، اختلافاتی با هم دارند. اما محل نزاع آنها چیست؟
در میان نومورخان دو چهره از بقیه مشهورتر و پُرکارتر بوده‌اند: بنی موریس و ایلان پاپه. بنی موریس احتمالا بزرگ‌ترین تاریخ‌نگار تکوین دولت اسراییل است که همچنان درون اسراییل زندگی می‌کند و یک صهیونیست لیبرال به شمار می‌آید. صهیونیست‌های لیبرال ضمن پایبندی به آرمان اسراییل، منتقد رفتارهای آن دسته از صهیونیست‌ها هستند که افراطی و دسته‌راستی خوانده می‌شوند. از آن سو ایلان پاپه ضدصهیونیسم‌ترین چهره‌ی این نسل از مورخان اسراییلی است. ایلان پاپه با تألیف کتاب "پاکسازی قومی در فلسطین" شهرت خود را تثبیت کرد. پاپه و موریس ـ که زمانی در برترین دانشگاه‌های اسراییل همکار یکدیگر بودند ـ در دو دهه‌ی اخیر همواره تفاسیر تاریخی و ایده‌های سیاسی همدیگر را به چالش کشیده‌اند. فهم محل نزاع این دو مورخ بزرگ اسراییلی می‌تواند پایانی باشد بر پروپاگاندای اسراییلی که همواره کوشیده است چهره‌ی حقوقی و اخلاقی موجهی از پروژه‌ی تأسیس دولت اسراییل ارائه دهد.
پاپه و موریس بر پایه‌ی اسناد طبقه‌بندی ‌شده‌ی دولت اسراییل که دهه‌ی 90 منتشر شد، متفقند که در جنگ‌های 1947تا 1949 حدود 700هزار عرب فلسطینی به زور از خانه و کاشانه خود کوچانده شده‌اند. خود این موضوع ـ که یکی از روایت‌های مهم و کلیدی تاریخ تأسیس اسراییل است ـ بخش بزرگی از مشروعیت اخلاقی آرمان اسراییل را به چالش می‌کشد. اختلاف این دو مورخ بر سر علت این کوچاندن و نیز تفسیر اخلاقی این ماجراست. ایلان پاپه معتقد است که این کوچ اجباری ـ که وی و نیز موریس آن را پاکسازی قومی می‌خوانند ـ برآمده از یک طرح و اراده‌ی قبلی و ریشه‌دار بود که نهایتا در 1947 امکان عملی شدنش برای رهبران صهیونیسم مهیا شد، اما موریس در آن سو معتقد است که هیچ برنامه و طرح قبلی‌ای برای این حجم انبوه از کوچاندن اعراب فلسطینی در کار نبوده و این رخدادی است که در میانه‌ی جنگ موسوم به جنگ استقلال اسراییل، به وقوع پیوست. اما اختلاف بنیادی‌تر میان این دو مورخ به داوری اخلاقی درباره‌ی این کوچ اجباری و اشغال‌گری برمی‌گردد. پاپه معتقد است که این واقعه به مثابه نوعی جنایت جنگی و پاکسازی قومی می‌بایست محکوم شود و به هیچ وجه و با توسل به هیچ مصلحتی نمی‌توان آن را توجیه کرد. اما از آن سو بنی موریس در مصاحبه‌ی سال 2004 خود با آری شاویت خبرنگار معروف روزنامه‌ی هاآرتص می‌گوید:
در یک شرایط خاص، کوچاندن جنایت جنگی نیست. فکر نمی‌کنم کوچاندن‌های [اعراب فلسطینی در] 1948 جنایات جنگی باشد. شما نمی‌توانید بدون شکستن تخم مرغ املت درست کنید. شما باید دستان خود را کثیف کنید.. یک کشور یهودی بدون بی‌خانمان کردن 700000 فلسطینی به وجود نمی‌آمد. بنابراین بی‌خانمان کردن آنها لازم بود"[1].

به نظر می‌رسد که عبارات واضح و بدون ابهام موریس، خود به رساترین شکلی محل نزاع وی با بقیه‌ی مورخان اسراییلی منتقد آرمان اسراییل را روشن کند.
ــــــــــ
ارجاعات:
[1]. “But in certain conditions, expulsion is not a war crime. I don't think that the expulsions of 1948 were war crimes. You can't make an omelet without breaking eggs. You have to dirty your hands.. A Jewish state would not have come into being without the uprooting of 700,000 Palestinians. Therefore it was necessary to uproot them. There was no choice but to expel that population”.
https://web.archive.org/web/20080607060238/http://www.haaretz.com/hasen/pages/ShArt.jhtml?itemNo=380984

✍️عدنان فلاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍15👎2
🧨مطالعات خاورمیانه: جنگ شش روزه (۱۹۶۷) به روایت اسناد


اسطوره‌ی «اسراییل به مثابه قربانی»، همچنین در باور رایج درباره‌ی جنگ 1967 منعکس شده است؛ باوری که ادعا می کند مصر و سوریه مسئول اصلی شروع آن جنگ هستند. به ویژه گفته می شود که اعراب برای حمله به اسرائیل آماده می شدند که ارتش اسراییل پیشدستی کرد و به پیروزی خیره کننده ای دست یافت. اما بر اساس اسناد جدیدا منتشر شده درباره این جنگ، واضح است که اعراب قصد نداشتند در اواخر بهار 1967 جنگی علیه اسرائیل به راه بیندازند، چه رسد به اینکه سعی کنند دولت یهود را نابود کنند. آوی شلایم، یکی از «نو مورخان» ممتاز اسرائیلی، می نویسد:
"در میان ناظران توافق کلی وجود دارد که عبدالناصر نه می‌خواست و نه برنامه‌ریزی کرده بود که با اسرائیل وارد جنگ شود"
در واقع، اسرائیل مسئولیت قابل توجهی در آغازکردن جنگ، بر عهده دارد. شلایم می‌نویسد که: "استراتژی اسرائیل برای تشدید تنش در جبهه سوریه احتمالاً تنها و مهمترین عامل در کشاندن خاورمیانه به سوی جنگ در ژوئن 1967 بود ولو اینکه باور رایج در این موضوع، تهاجم سوریه را به عنوان عامل اصلی جنگ برمی‌گزیند"
[شلومو] بن-آمی از این هم فراتر می رود و می نویسد که اسحاق رابین، رئیس وقت ستاد ارتش اسرائیل، "عمداً اسرائیل را وارد جنگ با سوریه کرد. رابین مصمم بود که جنگی را با سوریه برافروزد.. زیرا او فکر می کرد که این تنها راه برای جلوگیری از حمایت سوری ها از حملات [سازمان] فتح علیه اسرائیل است".
هیچ یک از این شواهد به معنای انکار این نیست که تصمیم مصر در ماه می 1967 برای بستن تنگه تیران دلیل موجهی برای نگرانی اسرائیل بود. اما این مساله، هشداری برای حمله قریب الوقوع مصر نبود و سیاستگذاران آمریکایی و بسیاری از رهبران اسرائیل این موضوع را گردن نهاده‌اند. تلاش های دیپلماتیک جدی برای حل مسالمت آمیز بحران در جریان بود. با تمام اینها علی ای حال، اسرائیل حمله را انتخاب کرد، زیرا رهبران آن نهایتا جنگ را به حل مسالمت آمیز بحران ترجیح دادند. به ویژه، فرماندهان نظامی اسرائیل می خواستند شکست های نظامی قابل توجهی را به دو دشمن اصلی خود ـ مصر و سوریه ـ تحمیل کنند تا بازدارندگی اسرائیل را در دراز مدت تقویت کنند. برخی نیز جاه طلبی های سرزمینی داشتند. ژنرال ازر وایزمن، رئیس وقت عملیات ارتش اسرائیل، همین حس جاه‌طلبی را بازتاب داد آن گاه که در آستانه جنگ گفت:
"ما در آستانه یک جنگ دوم استقلال هستیم؛ با تمام دستاوردهایش"
خلاصه، زمانی که اسراییل اولین ضربه را در 5 ژوئن 1967 وارد کرد، مشغول پیشگیری از یک حمله‌ قریب الوقوع نبود. بلکه اسراییل مشغول آغاز جنگی بازدارنده ـ با هدف تأثیرگذاری بر موازنه قدرت در طول زمان ـ یا به قول مناخیم بگین، "جنگ انتخابی" بود. به گفته بگین:
"ما باید با خودمان صادق باشیم. ما تصمیم گرفتیم به او [عبدالناصر پرزیدنت مصر] حمله کنیم"[1]

ـــــــــــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. John J. Mearsheimer&Stephen M. Walt,
THE ISRAEL LOBBY AND U.S. FOREIGN POLICY,
pp. 84,85
FARRAR, STRAUS AND GIROUX I NEW YORK, 2007


@AdnanFallahi
👍10
🎄کریسمس یا جشن میلاد مسیح

به نظر می‌رسد که نخستین مسیحیان ـ به پیروی از سنت یهودی ـ علاقه‌ای به بزرگداشت زادروز قدیسین یا اولیاء نداشتند. آنها این عمل را یکی از رسوم پاگانی (آیین چندخدایی روم باستان) می‌دانستند و با آن مخالفت می‌کردند. بنابراین طبیعی است که هیچ نام و نشان یا شاهدی از بزرگداشت زادروز عیسی مسیح (ع) در میان حواریون یا نخستین مسیحیان وجود نداشته باشد. کتب عهد جدید نیز اشاره‌ای به تاریخ دقیق تولد عیسی نکرده‌اند. سِکتوس ژولیوس آفریکانوس (240م)[1] احتمالا نخستین مورخی است که با تعیین تاریخ آغاز آبستنی مریم مقدس (25مارس)، به شکل غیرمستقیم چنین القا کرد که تولد مسیح در اواخر ماه دسامبر بوده است. اما روند پذیرش رسمی روز 25دسامبر (کریسمس) به مثابه تاریخ تولد مسیح تا قرن چهارم و اعلان پاپ ژولویس اول (350م) به درازا کشید که البته خود این موضوع نیز محل چند و چون برخی نویسندگان بوده است؛ هرچند که پیش‌تر برخی از مسیحیان شرقی، و نیز هم‌اکنون کلیسای مدرن ارمنی روز 6ژانویه را به عنوان زادروز مسیح گرامی می‌دارند.
اما قبل از آفریکانوس، برخی از علمای مسیحی مشهور در قرن دوم، تواریخ گوناگونی را برای زادروز مسیح پیش کشیده بودند که این مساله، حاکی از اختلافات مسیحیان نخستین بر سر این موضوع است. برای مثال کلمنت اسکندرانی (215م) از معاصرین خود نقل می‌کند که تواریخی مانند 28آگوست، 20می، 21مارس، 15،20و21آوریل را به عنوان تاریخ میلاد مسیح نقل کرده‌اند. جالب این است که روز کریسمس (25دسامبر) در میان این تواریخ غایب است. اما کسانی چون دانشمند برجسته‌ی انگلیسی نیوتن (1726م) معتقد بودند که اعلان روز25دسامبر به عنوان زادروز مسیح، به منظور هماهنگ کردن آن با انقلاب زمستانی در تقویم خورشیدی بوده است. گفتنی است یکی از جشن‌های مشهور رومیان باستان جشن موسوم به ساترنالیا (Saturnalia) بود که از 17تا25 دسامبر به طول می‌انجامید و برخی نویسندگان معتقدند که یکی از دلایل انتخاب روز 25دسامبر به عنوان زادروز تولد مسیح، شرک‌زدایی از این جشن پاگانی و مسیحی‌کردن آن است. کسانی چون تامس هابز فیلسوف انگیسی قرن هفدهم، البته اشاره کرده‌اند که بسیاری از سنت‌های مسیحی مانند ساخت و تقدیس تمثال‌های مذهبی و مراسم حمل آنها، تهیه‌ی فهرست رسمی اسامی قدیسان، ایجاد اقتدار روحانی برای پاپ‌ها و بسیاری از جشن‌ها و کارناوال‌های مسیحی از بقایای سنت‌های شرک‌آلود و پاگانی اقوام غیریهودی بوده است. هابز با حالت شکایت می‌نویسد:
گمان نمیکنم که اینها تنها مراسمی باشند که از دوران اولیه ایمان آوردن قبایل خارجی به مسیحیت، در کلیسا باقی مانده باشد، ولی تنها مراسمی هستند که فعلا در یاد دارم؛ و اگر کسی به دقت در آنچه که در کتب تاریخ درباره مراسم و مناسک مذهبی یونانیان و رومیان مذکور است بنگرد، شکی ندارم که شمار بیشتری از این شیشه های قدیمی و خالیِ آیین دوران کفر را خواهد یافت که علما و حکمای کلیسای روم از سر نادانی و یا جاه طلبی آنها را دوباره با شراب مسیحیت پر کرده اند و وقتی هم لازم باشد در شکستن آنها تردید نخواهند کرد."[2].

در تراث اسلامی نیز هیچ اشاره‌ی دقیقی به تاریخ تولد مسیح (ع) نشده است و بنابراین عموم مورخین مسلمان با بی‌تفاوتی از این قضیه عبور کرده‌اند و حتی کسانی چون مورخ و جغرافیدان بزرگ قرن چهارم مسعودی (346هـ) همان روایت رسمی مسیحیت را پذیرفته‌اند[3]. البته در برخی منابع شیعی روایاتی آمده که ناقض روایت ارتدکسی مسیحی است. برای مثال از امام ششم شیعیان جعفر صادق نقل شده:
[مسیحیان درباره زادروز مسیح] دروغ می‌گویند! بلکه میلاد مسیح در میانه‌ی حَزیران [= اواخر بهار] است"[4].

این روایت البته شواهد ضمنی‌ای هم از برخی کتب عهد جدید و آیات قرآن دارد. چراکه بر اساس انجیل لوقا (2:8) تولد مسیح مصادف با زمانی بود که چوپانان گله‌های خود را می‌راندند فلذا گفته می‌شود که حضور گله‌های گوسفند در فصل زمستان عجیب است.

ـــــــــــ
ارجاعات:
[1]. Sextus Julius Africanus
[2]. تامس هابز، لویاتان، ص537، ترجمه د. حسین بشیریه، نشر نی.
[3]. "ولما بلغت مريم ابنة عمران سبع عشرة سنة بعث الله عز وجل، إليها جبريل فنفخ فيها الروح، فحملت بالسيد المسيح عيسى عليه السلام، وولدت بقرية يقال لها بيت لحم على أميال من بيت المقدس، ولدته في يوم الأربعاء لأربع وعشرين ليلة خلت من كانون الاول"(المسعودي، مرُوج الذهب، 1/76)
[4]. "...کذبوا، بل في النصف من حزيران"(ابن شعبة الحراني، تحف العقول، 1/375)

✍️عدنان فلاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍12
صهیونیسم سیاسی و منطق استثناگرایی

استثناگرایی (Exceptionalism) به زبان عامیانه اشاره به دیدگاهی است که موضع سیاسی/حقوقی/اخلاقی خود را ورای هنجارهای عام و جهانشمول می‌داند؛ به زبان بسیار ساده می‌توان گفت که یک موجودیت استثناگرا، خود را تافته‌ی جدا بافته می‌پندارد. این اصطلاح در حقوق و روابط بین‌الملل خاصه به مثابه وصفی از سیاست‌های ایالات متحده ـ به عنوان یک ابرقدرت (Hegemon) ـ به کار می‌رود و به رفتارهای سیاسی امریکا اشاره دارد که فراتر از یا مخالف استانداردهای مقبول جامعه‌ی جهانی است.
برخی از ناظران منازعه‌ی اعراب فلسطینی و اسراییل، مدعی‌اند که تاریخ جنبش صهیونیسم سیاسی و تأسیس اسراییل، عاری از هر گونه استثناگراییِ حقوقی و اخلاقی بوده و بنابراین رفتارهای رهبران نخستین سازمان‌های صهیونیستی، کاملا یا تا حد بسیار زیادی موجه است. از جمله یکی از نویسندگان فارسی‌زبان در مطلبی آورده است:
یهودیان هرگز زمین های اعراب را به زور از ایشان غصب نکردند. مهاجرت آنها قانونی بود (البته تا قبل از محدودیت های دولت بریتانیا بر مهاجرت یهودیان در سال 1939).. اما این مهاجرت جای کسی را تنگ نمی کرد. این سرزمین در زمان ورود مهاجرین یهود، تقریبا خالی از سکنه بود"[1].

اگر چنین باشد که این قبیل نویسندگان ادعا می‌کنند، بنابراین مسأله‌ای به نام کوچاندن تمام یا بخشی از اعراب از برخی مناطق فلسطینِ تحت قیومیت بریتانیا، منطقا نمی‌بایست بخشی از پروژه یا آرمان پدران بنیانگذار اسراییل بوده باشد. اما حقیقت این است که صهیونیسم سیاسی و آبای فکری آن، حذف مؤثر مسأله‌‌ای به نام "اعراب فلسطینی" را همواره جزء لاینفکی از آرمان و موجودیت و ماهیت دولت یهودی قلمداد می‌کردند. در اینجا ما فقط به بیان یکی از بزرگ‌ترین مورخین صهیونیستِ تاریخ تکوین اسراییل اشاره می‌کنیم و تصریحات سایر متفکران و سیاست‌سازانِ مدافع موجودیت اسراییل ـ نظیر آیزایا برلین و زبیگنیف برِژینسکی[3] ـ را از قلم می‌اندازیم. مورخ بزرگ اسراییلی بنی موریس در تأیید استثناگراییِ حقوقی و اخلاقی پدران صهیونیسم سیاسی می‌نویسد:
رهبران صهیونیست احساس کردند که نیاز یهودیان به کشوری با فضاهای خالی که بتواند مهاجران آینده را جذب کند، از نظر اخلاقی بر حقوق اعراب بومی برتری دارد؛ اعرابی که تفاوتی با برادرانشان در سراسر اردن یا لیتانی [در لبنان] نداشتند و می توانستند با سهولت نسبی به آنجا نقل مکان کنند، اگر که غرامت این نقل و انتقال به خوبی جبران و ساماندهی می‌شد"[2].

ــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. امین قضایی، نوشتار فیسبوکی با عنوان: چهار اسطوره درباره اسراییل.
[2]. "The Zionist leaders felt that the Jews' need for a country with empty spaces able to absorb future immigrants morally outweighed the rights of the indigenous Arabs - who were no different than their brothers across the Jordan or Litani and could relocate there with relative ease if the transfer was well compensated and well organized" (Benny Morris, Righteous Victims: A History of the Zionist-Arab Conflict (1881-2001), p. 140, VINTAGE BOOKS, 1999)
[3]. درباره دیدگاه برژینسکی اینجا مفصلا نوشته‌ایم.

✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍13
💵اقتصاد سیاسیِ جنگ‌های صلیبی: روایت ابن جُبیر اندلسی (614هـ)

"از عجیب ترین مطالبی که در آن جا [= جبل لبنان] زبانزد بود، این که گاه آتش فتنه ای بین دو گروه مسلمان و مسیحی برافروزد و چه بسا این دو گروه برخورد کنند و جنگ بین ایشان درگیرد ولی در همان حال، دوستان از مسلمان و مسیحی، بی آن که کسی متعرض ایشان شود به دیدار یکدیگر روند و به آزادی رفت و آمد کنند. ما خود در همین ایام که ماه جمادی الاولی بود شاهد بودیم که صلاح الدین با تمام سپاه اسلام عازم محاصره در کَرَک شد. این دژ که از بزرگترین دژهای مسیحیان است و بر سر راه حجاز واقع شده، مانعی در راه زميني عبور مسلمانان است و تا قدس به اندازه یک روز راه یا اندکی بیشتر فاصله دارد و زبده سرزمین فلسطین باشد و منظره ای بسیار وسیع و گشوده آفاق و آبادیهای به هم پیوسته دارد که گویند به چهار صد آبادی میرسد. این سلطان آن دژ را در محاصره گرفت و حلقه محاصره را تنگ کرد و کار محاصره به درازا کشید اما پیوسته کاروانهای عازم از مصر به دمشق، بر زمین فرنگ میگذشتند و رفت و آمد مسلمانان از دمشق به عَکا نیز همچنان جریان داشت و بازرگانان مسیحی نیز در آمد و رفت بودند و کسی مانع و مزاحم ایشان نمی شد. مسیحیان بر مسلمانان ساکن بلاد مسیحی عوارضی وضع کرده بودند که ایشان می پرداختند و در نهایت امن و امان به سر میبردند و بازرگانان مسیحی نیز در شهرهای مسلمانان عوارضی بابت کالاهای خود میدادند و توافق بین ایشان برقرار و اعتدال در همه احوال پایدار و جاری و ساری بود و جنگاوران به جنگ خود مشغول بودند و دیگر مردم در سلامت و عافیت به سر می بردند و از آن جا که دنیا از آنِ کسی است که پیروز آید روش اهل این سامان از مسیحی و مسلمان در جنگ خود چنین است.
در شورشی که میان امیران مسلمان با شاهان خود در گرفت نیز قضیه چنین بود وروش همین، و رعایا و بازرگانان دستخوش تعرّض و تجاوزی نشدند و در تمام احوال چه در صلح و چه در جنگ امنیت تجارت و کسب معیشت از این صفحات رخت بر نبندد و سایه از سر مردم بر نگیرد. وضع این بلاد در این زمینه شگفت تر از آن است که کاملاً به بیان درآید و حق مطلب ادا شود. خداوند به فضل خود کلمه اسلام را والا دارد"[1].
ــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. ابن جبیر، سفرنامه ابن جبیر، صص350،351، ترجمه پرویز اتابکی، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس، مشهد، چـ1، 1370.


@AdnanFallahi
👍10
🔎فقیه و سلطان: سلطان عبدالحمید دوم و شیخ سید محمد رشید رضا

یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های مناقشه‌برانگیز تاریخ امپراتوری عثمانی، بی‌شک سلطان عبدالحمید دوم است. مخالفانش او را شخصیتی مستبد، ضد اصلاحات و عامل به تعطیلی کشاندن مشروطه‌ی اول عثمانی می‌دانند؛ شخصیتی شبیه به محمد علی شاه در عصر قجری. و اما موافقانش او را شخصیتی اسلام‌پناه و عادل تصویر می‌کنند که احیاگر اتحاد امت اسلامی بود. در این میان، تصویری که یکی از بزرگ‌ترین فقهای جریان‌ نوزایی اسلامی در قرن بیستم ـ یعنی شیخ سید محمد رشید رضا ـ از عبدالحمید به دست داده، یقینا در ارزیابی این مناقشه‌ی تاریخی بسیار مؤثر خواهد افتاد؛ خاصه که رشید رضا خود از بزرگ‌ترین داعیان به احیای خلافت اسلامی، وحدت امت و بازگشت به اسلام بی‌پیرایه بود.
اما آنچه ما در اینجا خواهیم آورد مقاله‌ای است که به تاریخ 19می 1909 در مجله المنار منتشر شده است. گفتنی است این سند بیانگر آخرین دیدگاه‌های رشید رضا درباره‌ی سلطان عبدالحمید ـ بعد از عزل عبدالحمید در سال 1909 به فتوای شیخ الاسلام وقت، و به تخت نشستن محمد پنجم ـ است. رشید رضا در پاسخ مولوی محمد انشاء الله ـ از روزنامه‌نگاران وقت شبه قاره هند ـ که مرثیه‌ی پرشوری بر خلع سلطان عبدالحمید دوم به زبان اردو نوشته بود و بعدا این مقاله به زبان‌های عربی و انگلیسی نیز ترجمه شده بود، ردیه‌ی مطولی نوشته است. عنوان مطلب رشید رضا این است: "الانقلاب العثماني الميمون بخلع عبد الحميد".
رشید رضا در این مقاله کوشیده جانب انصاف را نگه دارد و تصویری یکسره سیاه از سلطان مشهور عثمانی به دست ندهد. رشید رضا ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که اطلاعات روزنامه‌نگاران شبه‌قاره هند درباره وضعیت عثمانی، اطلاعاتی مشوه و برآمده از گزارش‌های جراید اروپایی و عثمانی است که مأمور به مدح سلطان هستند. رشید رضا می‌نویسد:
ما بر این باور بوده‌ایم که مدحی که باعث فریفته شدن مسلمانان به سلطان شود، به ضرر خود همان مسلمانان است[1].

رشید رضا انتقادات تندی را مورد به مورد علیه عبدالحمید مطرح می‌کند. از جمله می‌نویسد:
او با سوء سیاستش، یک‌سوم مملکت را به باد داد و اگر یکسال دیگر بر تخت استبداد باقی می‌ماند، سه ولایت مقدونیه را نیز از دست می‌داد... من سخنی از احمد پاشا غازی، بزرگ‌ترین مشاور دولت و فرمانده سربازان عثمانی و آگاه‌ترین آنها به وضعیت دولت عثمانی شنیدم که بارها آن را در واپسین سال‌های سلطنت عبدالحمید می‌شنیدم... نقل این سخن الآن جایز است و چه‌بسا مایه‌ی عبرت برادران مسلما‌نمان در هند شود: «اگر اروپا گرد آید و توافق کند که ضرری مانند ضرر عبدالحمید به دولت اسلامی بزند، قطعا نخواهد توانست»... ما منکر زیرکی و رندی وی در سیاست خارجی نیستیم... اما از نویسنده خواهان سند متقنی از دشمنان یا غیر دشمنانِ عبدالحمید هستیم که نشان دهد وی ثروت و امور مالی دولتش را ارتقا داد یا عدالت و علم را گستراند یا به شیوه‌ی امپراتور ژاپن عمل کرد... دین اسلام تاکنون حاکمی به بیهودگی وی ندیده است... و اگر وی در دوره‌ی فقدان مطبوعات می‌بود و تمام مسلمین تحت سیطره‌اش قرار می‌داشتند، بعید نبود که به تحریف قرآن و تغییر آیات شوری وامثالهم طمع کند[2].

رشید رضا در انتهای نوشتار آتشینش می‌گوید:
چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، شکی نیست که عبدالحمید، دولت عثمانی را به سوی نیستی و نابودی می‌بُرد[3].

ـــــــــــ
ارجاعات:
[1]. "وكنا نعتقد أن ذلك المدح الذي غر المسلمين بالسلطان ضارٌّ بأولئك المسلمين أنفسهم أيضًا" (الانقلاب العثماني الميمون بخلع عبد الحميد، المنار، 25/525)
[2]. همان‌جا
[3]. "لا شك أن عبد الحميد كان يسير بالدولة إلى الدمار والهلاك كما مرت الإشارة إلى ذلك" (همانجا)

✍️عدنان فلّاحی


https://t.me/AdnanFallahi
👍15👎5
فقه نخستین و مدارا.pdf
152.7 KB
🖋فقه نخستین و مدارا: گزارش‌هایی از قاضی شیبانی و شافعی
نشریه فرهنگی و اجتماعی قبا، ش9، بهار ۱۴۰۲ ه‌ش.
حدود 1400 کلمه

✍️عدنان فلّاحی


@AdnanFallahi
👍10
آرمان اسراییل (به روایت داوید بن گوریون)


اگر می‌دانستم که نجات همه کودکان یهودیِ آلمانی، با انتقال آنها به انگلیس میسر است و فقط نجات نیمی از آن تعداد با انتقال به فلسطین ممکن می‌شود، من دومی را انتخاب می‌کردم، زیرا دغدغه‌ی ما فقط مصالح شخصی این کودکان نیست بلکه مصالح تاریخی امت یهود است"[1].


داوید بن گوریون (دسامبر 1938 خطاب به کمیته‌ی مرکزی حزب کارگران اسراییل (ماپای))
ـــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. "Were I to know that the rescue of all German Jewish children could be achieved by their transfer to England and of only half their number by transfer to Palestine, I would opt for the latter, because our concern is not only the personal interest of these children, but the historic interest of the Jewish people." (Shabtai Teveth, Ben-Gurion: The Burning Ground (1886-1948), pp. 855,856, HOUGHTON MIFFLIN COMPANY, BOSTON, 1987).


@AdnanFallahi
👍7👎1
در دوره‌ای که به نظر نمی‌آمد دستاوردهای علمی یا فنی بیزانس فاصله‌ی چشمگیری با هماوردهای اموی یا عباسی خود داشته باشد، مسلمانان چه نگاهی به رقیب قدرتمند غربی خود داشتند؟ آیا در آن دوران هم نظریاتی مشابه با آنچه که امروزه گفتمان "غرب‌ستیزی" نامیده می‌شود وجود داشت یا اینکه نگاه مسلمین به روم (یا همان غربِ جغرافیایی خود) نگاهی پدیدارشناسانه بود؟
  طبعاً پاسخ به این پرسش‌های کلان، نیاز به پژوهش‌های تاریخی دقیق و مفصل دارد، اما در یکی از جالب‌ترین گزارش‌های مکتوب از قرون اولیه‌ی اسلام، از قضا می‌توان نوعی روم‌شناسی را در آینه‌ی متون مقدس دینی یافت. در منابع معتبر حدیثی قرن سوم ـ مانند مسند احمد حنبل (241هـ) و صحیح مسلم (261هـ) ـ گزارش جالبی منسوب به یکی از صحابه‌ی پیامبر اسلام (ص) به نام المُستورِد بن شدّاد آمده است که در آن، مهم‌ترین و برجسته‌ترین ویژگی‌های رومیان از منظر این صحابی بیان می‌شود
...

📌برای مطالعه متن کامل مقاله‌ی "غرب‌شناسی تا غرب‌ستیزی: از رشید رضا تا سید قطب" منتشر شده در دوماهنامه‌ی الهیات و دین‌پژوهی باور، ش۳، مهر و آبان ۱۴۰۲ (صص148ـ153)، روی لینک پایین صفحه کلیک کنید.

@AdnanFallahi
👍13
* موازنه‌ی قوا نزد قدما: ابن خلدون و نیروی دریایی
مدت پادکست: ۱۵دقیقه

   🎙عدنان فلّاحی

https://t.me/AdnanFallahi
👍14👎1
* بازنشر به مناسبت ۱۰۰سالگی الغای خلافت عثمانی در ۳مارس ۱۹۲۴👇
📜ماهیت خلافت عثمانی و نابودگرانش: روایت شیخ محمد رشید رضا

برغم گذشت یک قرن از زوال امپراتوری عثمانی و تاسیس جمهوری ترکیه، همچنان نوستالژی خلافت عثمانی[1] و مویه‌کردنِ بر زوال آن، در میان طیف‌های گسترده‌ای از علمای مسلمین به شکل پیدا و پنهان وجود دارد؛ هرچند که امروزه در خاستگاه اصلی عثمانی یعنی جمهوری ترکیه، هیچ‌کدام از نیروهای موثر حاضر در سپهر سیاسی ترکیه ـ از تمام دسته‌ها و گرایش‌ها ـ چنین دغدغه‌ای ندارند و بیش از پیش سودای حفظ استقلال جمهوری ترکیه، تمامیت ارضی، توسعه‌ی اقتصادی و افزایش قدرت نرم و سخت آن را در سر می‌پرورانند.
اما این نوستالژی بر چند روایت تاریخی بنا شده که شالوده‌ی آن هستند. با فرو ریختن این روایات، کل این نوستالژی نیز از هم خواهد پاشید. این روایت‌های تاریخی را می‌توان ذیل دو کلان‌روایت خلاصه کرد:
1) دولت عثمانی یک دولت مقتدرِ اسلامی، برپاکننده‌ی شریعت، و حامی منافع تمام امت مسلمین بود.
2) نابودی و اضمحلال این دولت، محصول توطئه‌ی خارجی و عناصر خائن داخلی ـ و در رأس آنها مصطفی کمال اتاتورک (پدر و بنیانگذار جمهوری ترکیه) ـ بود.
اما مراجعه به اسناد و شواهد متقن تاریخی و گذر از مشهورات و متخیلاتی که نسل اندر نسل، برسازنده‌ی این نوستالژی بوده‌اند، این دو روایت را به شدت تضعیف می‌کند. برای مثال شواهد مکتوبی از داخل و خارج دربار عثمانی نشان می‌دهد که روند انحطاط و نابودی عثمانی یک قرن پیش از تولد اتاتورک آغاز شده بود. در اینجا می‌توان به گزارش رشید پاشا وزیر سلطان عبدالحمید اول اشاره کرد که درسال 1839، درباره‌ی ضرورت اصلاحات جدی در سازوکار عثمانی می‌گوید:
"خلال 150سال گذشته، سلسله‌ای از حوادث و علل مختلف باعث فراموشی شرایع مقدس و سازوکارهای برآمده از آن شد؛ فلذا قدرت و شکوفایی پیشین، به ضعف و فقر بدل شد"[2].
بنابراین وزیر عثمانی در اوایل قرن نوزدهم معترف است که روند زوال امپراتوری دستکم از 150سال پیش(یعنی از اواخر قرن هفدهم) آغاز شده و شریعت هم به فراموشی رفته است! در واقع رشید پاشا اعتراف می‌کند که دو قرن قبل از ظهور آتاتورک و هم‌مسلکانش، شریعت از امپراتوری رخت بربسته بود و احتمالا جز نامی بی‌محتوا چیزی از آن باقی نمانده بود. صدالبته این نکته هم از بدیهیات تاریخی است که آتاتورک خود از افسران عثمانی بود که به دلیل مقاومت جانانه‌اش در جنگ گالیپولی1915 علیه نیروهای انگلیسی، به سرعت مدارج شهرت را طی کرد. دلیل طغیان او علیه خلیفه‌ی عثمانی پس از پایان جنگ جهانی اول نیز مخالفت آتاتورک با صلح تحمیلی متفقین بود. آتاتورک ـ فارغ از خشونت‌هایی که برای تأسیس جمهوری مرتکب شد ـ در جنگ‌هایی که بعدا به جنگ استقلال ترکیه مشهور شد، علیه نیروهای نظامیِ غربی‌ای که خاک ترکیه‌ی کنونی را اشغال کرده بودند وارد نبردی سخت شد و توانست نیروهای انگلیسی، ایتالیایی، یونانی و فرانسوی را از ترکیه بیرون براند. حتی دیدگاه وی درباره‌ی دیانت هم قابل مناقشه است. برای مثال او در یکی از سخنرانی‌هایش در سال1923 گفته است: "ملت ما دو مزیت بزرگ در دل خود دارد: دین و زبان. هیچ نیرویی نمی‌تواند این دو را از قلب و ذهن ملت ما بیرون کند."[3].
و مهم‌تر از همه‌‌ی اینها، بازخوانی منازعات خونین بین امارات عثمانی و جنبش موسوم به وهابیت (برآمده از ائتلاف سیاسی بین محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب در قرن هجدهم در منطقه نجد) نیز مخل این نوستالژی خواهد بود. در اینجا می‌توان به شیخ سید محمد رشید رضا بزرگ‌ترین احیاگر مکتب سلفیت در آغاز قرن بیستم ارجاع داد. رشید رضا درباره‌ی جنبش وهابیت و منازعه‌ی آن با خلافت عثمانی می‌نویسد:
"ما در ایام کودکی، اخبار وهابیت را از رساله‌ی زینی دحلان [از فقهای مکه] می‌شنیدیم و این اخبار را به پیروی از مشایخ و پدران‌مان تأیید می‌کردیم. و تایید می‌کردیم که دولت عثمانی حامی دین است و به همین سبب با وهابیت جنگیده و شوکت‌شان را در هم شکسته است. من حقیقت این طایفه [وهابیت] را نمی‌دانستم تا وقتی که به مصر هجرت کردم و از تاریخ الجبرتی و تاریخ الاستقصاء اطلاع یافتم و دانستم که وهابیون ـ و نه کسانی [= عثمانی‌ها] که با آنها می‌جنگیدند ـ بر هدایت اسلام بودند... و همانا دولت عثمانی فقط به سبب ترس از نوزایی پادشاهی عرب و بازگشت خلافت اسلامی به شیوه‌ی اولیه‌اش، با وهابیت جنگید"[4].
ــــــــــــ
ارجاعات در فرسته‌ی بعد👇
@AdnanFallahi
👍10👎1
ارجاعاتِ فرسته‌ی قبل👆🏻
ـــــــــــــ
[1]. گفتنی است اطلاق وصف خلافت بر دولت عثمانی و ایضا دولت‌های اموی، عباسی و... توام با مسامحه است چراکه فقها و متکلمین بزرگ اهل سنت معتقدند که خلافت صحیح نبوی که آلوده‌ی ملوکیت نشده‌ است فقط سی سال بعد از پیامبر (ص) ادامه یافت و با پایان دوره‌ی حکمرانی علی بن ابی طالب، تمام شد. از همین روست که ابن تیمیه بین دو واژه‌ی "خلافت" و "خلافت محض"(الخلافة المحضة) تفاوت قائل است و دومی را فقط مخصوص خلفای راشدین می‌داند(ابن تیمیة، مجموع الفتاوی، ج35، ص27).
[2]. «حدثت خلال المائة وخمسين سنة الفائتة سلسلة من الأحداث والأسباب المختلفة أدت إلى تجاهل الشرائع المقدَّسة والأنظمة المستمدَّة منها، فانقلبت القوة والازدهار السابقان إلى ضعف وفقر.»(الدستور، ترجمة: نوفل نعمة الله نوفل، بيروت: المطبعة الأدبية، ۱۸۸۳م (وهو يشتمل على نصوص التنظيمات العثمانية بالإضافة إلى نصوص القانون الأساسي)).
[3]. Ataturk and the Modernization of Turkey, edited by Jacob M. Landau, p. 228, Westview Press, 1984
[4]. «كنا نسمع في صغرنا أخبار الوهابية المستمدة من رسالة ([أحمد زیني] دحلان) هذا وأمثاله، فنصدقها بالتبع لمشايخنا وآبائنا، ونصدق أن الدولة العثمانية هي حامية الدين، ولأجله حاربتهم وخضدت شوكتهم، وأنا لم أعلم بحقيقة هذه الطائفة إلا بعد الهجرة إلى مصر، والاطلاع على تاريخ الجبرتي، وتاريخ الاستقصاء في أخبار المغرب الأقصى فعلمت منهما أنهم هم الذين كانوا على هداية الإسلام دون مقاتليهم... وأن الدولة العثمانية ما حاربتهم إلا خوفًا من تجديد ملك العرب، وإعادة الخلافة الإسلامية سيرتها الأولى»(السید محمد رشید رضا، مقدمته علی الطبعة الثانية لکتاب "صيانة الإنسان عن وسوسة الشيخ دحلان" لمحمد بشیر السهسواني الهندي، صص12،13، طـ5، 1975)

@AdnanFallahi
👍11👎3