دکتر صمد رحمانی
داستان "اصلی و کرم" با این که از دوران قدیم در سینه ی مردم آذربایجان بوده است اما در قرن نهم و دهم هجری شمسی شکل گرفته و به صورت مکتوب درآمده است. در این داستان عشق آزاد و به دور از سنت های دست و پا گیر قرون وسطایی مورد تمجید قرار می گیرد و ایده های خشن که به نام دین بر سر رسیدن دو دلداده موانع ایجاد می کند، مورد طعن و نفرین واقع می شود. همچنین دوستی خلق های گوناگون به نمایش گذاشته می شود.. حوادث داستان در ایران ، آسیای صغیر ، قفقاز و خاور نزدیک اتفاق می افتد. و در هر یک از این مناطق روایت های مخصوصی موجود است. خلاصه ی داستان از این قرار است که :
در اصفهان حکمران عادلی بوده که اولادی نداشته است. از خداوند فقط یک فرزند می خواست. این حکمدار کشیشی را به خزانه داری خود گماشته بود که او هم بدون فرزند بود.
روزی پادشاه در اتاق خود زانوی غم بغل گرفته بود که کشیش وارد شد. حاکم را که چنین دید گفت:
جناب حاکم من هم بی اولاد هستم اما مثل تو غمناک نیستم. اگر می خواهی غم بی فرزندی را فراموش کنی باغی درست کن که زمزمه جویبار و صدای پرندگان آنجا را پر کند و هر وقت که احساس غم نمودی آن جا برو تا شاد شوی. حاکم سخن او را پذیرفت.
فردایش از همه ی نقاط کشور معماران و باغبانان را فرا خواند و باغی زیبا ساخته شد. حاکم مهمانی ترتیب داد و برای فقرا پول و غذا داد و هر روز با کشیش می رفت آن جا و با صدای پرندگان و شرشر آب غم خود را زایل می نمود.
سلطان خانم زن حاکم و هم چنین زن کشیش نیز هر روز می رفتند و در باغ جایی می نشستند و به راز و نیاز می پرداختند. روزی این دو زن وقتی باغ می رفتند، پیرمردی را دیدند که داد می زد: تخم سیب طلایی را ارزان می فروشم. زن حاکم تخم را خرید و آن را به کمک زن کشیش در باغ کاشت.
هر روز دو زن می رفتند و به کاشته خود آب می دادند تا این که تخم به صورت درخت درآمد و سال ها هم گذشت ولی میوه نداد که نداد. سلطان خانم ناراحت بود که درخت میوه نمی دهد و با خود گفت: من چقدر بدبخت هستم که نه خودم بار دار می شوم و نه میوه ام. با همین فکر بود که یک روز زیر درخت خوابید. در خواب همان پیرمرد را دید که می گوید: ناراحت نباش درختت میوه خواهد داد و به مرادت خواهی رسید.
سلطان ماجرا را به زن کشیش گفت. فردایش هر دو به باغ که رفتند دیدند که درختشان یک سیب طلایی آورده است. سیب را نصف کردند و خوردند. سلطان خانم گفت در این سیب حکمتی است؛ خداوند به ما اولاد هدیه خواهد داد، بیا همین جا عهد ببندیم که اگر یکی از ما پسر و یکی مان دختر زایید با هم نامزد باشند.
نیت زن ها درست از آب درآمد سلطان خانم پسری زایید و زن کشیش دختر. اسم پسر را احمد میرزا و اسم دختر را قارا سلطان گذاشتند.
حاکم به مناسبت تولد این دختر و پسر چندین روز مهمانی داد، زندانیان را آزاد کرد و به فقرا پول های فراوان بخشید.
کشیش با خود فکر کرد که درسته زن من وعده ی نامزدی داده، اما دین ما از هم جداست. بهتر است که من از اصفهان بروم. این فکر را با زنش در میان گذاشت. زن گفت هنوز بچه ی ما سه ماهه است، بگذار چند سالی بگذرد و به دروغ می گوییم؛ بچه مان مرده و جنازه ی الکی درست می کنیم و الا بدون بهانه نمی توانیم از اصفهان برویم. کشیش پذیرفت. بعد از چند سال در اصفهان چو افتاد که دختر کشیش فوت کرده است. دو سال بعد از این خبر کشیش پیش حاکم آمد و گفت:
- راستش من از غصه دیوانه می شوم. اگر اجازه بدهی از اصفهان بروم تا مرگ دخترم از یاد برود. حاکم نمی توانست به غیر از رضایت کار دیگری کند. پس کشیش از اصفهان رفت.
احمد میرزا وقتی به سن مدرسه رسید به مکتب خانه رفت و در آن جا با پسری زرنگ بنام صوفی آشنا شد. وقتی احمد میرزا به 13 سالگی رسید روزی صوفی گفت:
- از این همه درس خواندن خسته شدیم از پدرت دو اسب بگیر و اسب سواری تمرین کنیم. احمد میرزا با صوفی در عرض دو سال چنان اسب سوار شدند که بزرگ تر ها را نیز پشت سر می گذاشتند. وقتی احمد به 15 سالگی رسید چنان زیبا و خوش قامت شده بود که علاوه بر دختران زنان میان سال هم جذب او می شدند. اما احمد به هیچ یک توجهی نداشت.
روزی احمد در خواب ازدست دختری پیاله ی شراب گرفت که تا به حال ندیده بود. وقتی از خواب بیدار شد حالت دیگری پیدا کرد.
داستان "اصلی و کرم" با این که از دوران قدیم در سینه ی مردم آذربایجان بوده است اما در قرن نهم و دهم هجری شمسی شکل گرفته و به صورت مکتوب درآمده است. در این داستان عشق آزاد و به دور از سنت های دست و پا گیر قرون وسطایی مورد تمجید قرار می گیرد و ایده های خشن که به نام دین بر سر رسیدن دو دلداده موانع ایجاد می کند، مورد طعن و نفرین واقع می شود. همچنین دوستی خلق های گوناگون به نمایش گذاشته می شود.. حوادث داستان در ایران ، آسیای صغیر ، قفقاز و خاور نزدیک اتفاق می افتد. و در هر یک از این مناطق روایت های مخصوصی موجود است. خلاصه ی داستان از این قرار است که :
در اصفهان حکمران عادلی بوده که اولادی نداشته است. از خداوند فقط یک فرزند می خواست. این حکمدار کشیشی را به خزانه داری خود گماشته بود که او هم بدون فرزند بود.
روزی پادشاه در اتاق خود زانوی غم بغل گرفته بود که کشیش وارد شد. حاکم را که چنین دید گفت:
جناب حاکم من هم بی اولاد هستم اما مثل تو غمناک نیستم. اگر می خواهی غم بی فرزندی را فراموش کنی باغی درست کن که زمزمه جویبار و صدای پرندگان آنجا را پر کند و هر وقت که احساس غم نمودی آن جا برو تا شاد شوی. حاکم سخن او را پذیرفت.
فردایش از همه ی نقاط کشور معماران و باغبانان را فرا خواند و باغی زیبا ساخته شد. حاکم مهمانی ترتیب داد و برای فقرا پول و غذا داد و هر روز با کشیش می رفت آن جا و با صدای پرندگان و شرشر آب غم خود را زایل می نمود.
سلطان خانم زن حاکم و هم چنین زن کشیش نیز هر روز می رفتند و در باغ جایی می نشستند و به راز و نیاز می پرداختند. روزی این دو زن وقتی باغ می رفتند، پیرمردی را دیدند که داد می زد: تخم سیب طلایی را ارزان می فروشم. زن حاکم تخم را خرید و آن را به کمک زن کشیش در باغ کاشت.
هر روز دو زن می رفتند و به کاشته خود آب می دادند تا این که تخم به صورت درخت درآمد و سال ها هم گذشت ولی میوه نداد که نداد. سلطان خانم ناراحت بود که درخت میوه نمی دهد و با خود گفت: من چقدر بدبخت هستم که نه خودم بار دار می شوم و نه میوه ام. با همین فکر بود که یک روز زیر درخت خوابید. در خواب همان پیرمرد را دید که می گوید: ناراحت نباش درختت میوه خواهد داد و به مرادت خواهی رسید.
سلطان ماجرا را به زن کشیش گفت. فردایش هر دو به باغ که رفتند دیدند که درختشان یک سیب طلایی آورده است. سیب را نصف کردند و خوردند. سلطان خانم گفت در این سیب حکمتی است؛ خداوند به ما اولاد هدیه خواهد داد، بیا همین جا عهد ببندیم که اگر یکی از ما پسر و یکی مان دختر زایید با هم نامزد باشند.
نیت زن ها درست از آب درآمد سلطان خانم پسری زایید و زن کشیش دختر. اسم پسر را احمد میرزا و اسم دختر را قارا سلطان گذاشتند.
حاکم به مناسبت تولد این دختر و پسر چندین روز مهمانی داد، زندانیان را آزاد کرد و به فقرا پول های فراوان بخشید.
کشیش با خود فکر کرد که درسته زن من وعده ی نامزدی داده، اما دین ما از هم جداست. بهتر است که من از اصفهان بروم. این فکر را با زنش در میان گذاشت. زن گفت هنوز بچه ی ما سه ماهه است، بگذار چند سالی بگذرد و به دروغ می گوییم؛ بچه مان مرده و جنازه ی الکی درست می کنیم و الا بدون بهانه نمی توانیم از اصفهان برویم. کشیش پذیرفت. بعد از چند سال در اصفهان چو افتاد که دختر کشیش فوت کرده است. دو سال بعد از این خبر کشیش پیش حاکم آمد و گفت:
- راستش من از غصه دیوانه می شوم. اگر اجازه بدهی از اصفهان بروم تا مرگ دخترم از یاد برود. حاکم نمی توانست به غیر از رضایت کار دیگری کند. پس کشیش از اصفهان رفت.
احمد میرزا وقتی به سن مدرسه رسید به مکتب خانه رفت و در آن جا با پسری زرنگ بنام صوفی آشنا شد. وقتی احمد میرزا به 13 سالگی رسید روزی صوفی گفت:
- از این همه درس خواندن خسته شدیم از پدرت دو اسب بگیر و اسب سواری تمرین کنیم. احمد میرزا با صوفی در عرض دو سال چنان اسب سوار شدند که بزرگ تر ها را نیز پشت سر می گذاشتند. وقتی احمد به 15 سالگی رسید چنان زیبا و خوش قامت شده بود که علاوه بر دختران زنان میان سال هم جذب او می شدند. اما احمد به هیچ یک توجهی نداشت.
روزی احمد در خواب ازدست دختری پیاله ی شراب گرفت که تا به حال ندیده بود. وقتی از خواب بیدار شد حالت دیگری پیدا کرد.
احمد ماجرا را با صوفی در میان نهاد. صوفی گفت برو از پدرت اجازه بگیر به دنبال دختر برویم. احمد از پدر و مادر اجازه گرفت و در حالی که شاهین را بو دوش گذاشته، سگ ها را پشت سر انداخته، تیر و کمان حمایل کردند و به عنوان شکار به صحرا تاختند. بعد از چند مدتی به روستای زنگی رسیدند. در روستا به خانه ی کشیش فرود آمدند اما همدیگر را نشناختند. احمد خود را پسر کشاورزی معرفی کرد که به شکار آمده است. بعد از چند روز احمد در حین گردش با اسب، پرنده ای را دید. شاهین خود را برای شکار پرنده به پرواز درآورد. شاهین پرنده را در باغی فرود آورد. احمد اسب را به صوفی داد تا
خود به باغ رفته و پرنده را بگیرد. وقتی وارد باغ شد دختری را که در خواب دیده بود کنار حوض یافت. هوش از سرش پرید و زود چشم و روی دختر را بوسه باران کرد. دختر که در چنگال پسر گیر کرده بود گفت:
- خوب آن چه را می خواستی به آن رسیدی دیگر چه می خواهی. احمد گفت :
- من شکار چی هستم و می خواهم قلبت را شکار کرده با خود ببرم. دختر که حرف های پسر را نگرفته بود داد زد:
- نه، من نمی تونم قلبمو بدم ، اون وقت می میرم. احمد علاوه بر زیبایی واله سادگی دختر شد. لب دختر را آنقدر بوسید که دختر از حال رفت. احمد دختر را بلند کرد و در زیر سایه ی درختی دراز کرد. آب به چهره اش پاشید. دختر بیدار شد و لبخند زد. معلوم شد که دختر هم از پسر ممنون هست. احمد پرسید:
- اسمت چیه؟
- اسم من قره سلطانه، اسم تو چیست؟
- اسم من احمد میرزا است. دختر کی هستی؟
- دختر کشیش هستم. پدر من زمانی در خدمت حاکم اصفهان بوده است.
- "اصلی" کار پدر تو در اصفهان چه بوده است؟ دختر از کلمه ی اصلی چیزی نفهمید با التماس گفت:
- "کرم" کن لطف بنما دیگه اجازه بده من بروم.
احمد میر زا بعد از کمی فکر گفت :
- بعد از این اسم تو "اصلی" و اسم من "کرم" خواهد بود.
کرم دست از وی بر داشت و به گردش در باغ پرداخت. اصلی وقتی این را دید چنین سرود:
امان از دست توکرم چرا چنین ملول می گردی؟ بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
خداوند مرا نصیب تو کرده، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
ولی اگر پدرم بشنود طوفان به پا می شود.
بیا بوسه ای از من بردار و از این جا بگریز و بیش از این رسوا مکن.
از سخنان شیرینت سیر نشدم، اما از ترس خون به چشمم آمده،
دیگه کمر نازکم را از آغوشت رها کن و بیش از این رسوا مکن.
آقا کرم، پاشا کرم، خان کرم، آتش کرم، دود کرم، سوز کرم
اصلی فدای تو جانان کرم، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن
احمد پیش به اصفهان برگشت و از غم اصلی روز به روز نحیف تر شد. پدرش چندین حکیم بر بالینش آورد اما در حال احمد بهبودی حاصل نشد. عاقبت با اصرار مادر لب به سخن گشود و راز خود را بر مادر و از طیق وی با پدر در میان گذاشت. پدر کشیش را فرا خواند و وی را به خاطر اعلام مرگ دروغین دخترش سرزنش کرد. اما کشیش گفت این دختر یک بچه ی سر راهی بوده که سرپرستیش را بر عهده دارند. حاکم گفت :
در هر حال پسر ما خواستار این دختر هست. کشیش گفت:
پنج ماه به من مهلت بده تا خود را آماده کنم. حاکم گفت پس اول این ها را نامزد می کنیم بعد می روید. کشیش برای خلاصی از دست حاکم پذیرفت و نشان دادند و نشان گرفتند. کشیش به روستای زنگی برگشت.
کشیش در روستا اعلام کرد در عرض چند ماه آینده به این روستا وبا می آید، هرچه زود تر روستا را تخلیه کنید. مردم هم دسته دسته آماده ترک روستا می شدند. مدتی گذشت و کرم دید که از کشیش و دخترش خبری نیست. به پدرش متوسل شد. پدر چند نفر را همراه کرم به روستای زنگی فرستاد. وقتی کرم ماجرا را فهمید، چنین سرود:
ای کوه های مه آلود! اصلی من با پدر و مادرش از زنگی فراری است ، راه بر آن ها ببندید.
در حالی که اصفهان خود را برای عروسی آماده کرده، و زر و نقره به پای عروس می افشاند،
راه بر آن ها ببندید.
کرم از قافله جدا شد و باغی که اصلی را در آن جا بوسیده بود برگشت و ماندگار شد. حاکم وقتی چند روزی منتظر کرم ماند و از او خبری به دست نیاورد پرسان پرسان آمد و پسرش را در باغ یافت. او را برداشت و به اصفهان برگرداند. خیلی او را نصیحت کرد که برای تو دختری زیباتر از او می گیرم، اما به گوش کرم نرفت که نرفت. کرم دوستش صوفی را برداشت و به دنبال اصلی راهی کوه و بیابان ها گشت.سر راه به چشمه ای رسیدند که دختران ماه پیکر آب برمی داشتند کرم ساز به دست گرفت و سرود:
خواهران نازنین از من نرنجین ! ما مسافریم راه از آن شماست
درد زیادی در دلم انبار شده، آب را بدهید من بخورم عسل از آن شما باشد.
باید از کوه ها رد شوم و برای یار خود آه ها سر دهم، آب به دهید گل ها از آن شما باشد.
من دردمند هستم و دلم خونی است. به خاطر فراق یار لباس سیاه مال من و قرمز از آن شما باشد. یکی از دختران در پیاله ی طلایی برایش آب داد.
خود به باغ رفته و پرنده را بگیرد. وقتی وارد باغ شد دختری را که در خواب دیده بود کنار حوض یافت. هوش از سرش پرید و زود چشم و روی دختر را بوسه باران کرد. دختر که در چنگال پسر گیر کرده بود گفت:
- خوب آن چه را می خواستی به آن رسیدی دیگر چه می خواهی. احمد گفت :
- من شکار چی هستم و می خواهم قلبت را شکار کرده با خود ببرم. دختر که حرف های پسر را نگرفته بود داد زد:
- نه، من نمی تونم قلبمو بدم ، اون وقت می میرم. احمد علاوه بر زیبایی واله سادگی دختر شد. لب دختر را آنقدر بوسید که دختر از حال رفت. احمد دختر را بلند کرد و در زیر سایه ی درختی دراز کرد. آب به چهره اش پاشید. دختر بیدار شد و لبخند زد. معلوم شد که دختر هم از پسر ممنون هست. احمد پرسید:
- اسمت چیه؟
- اسم من قره سلطانه، اسم تو چیست؟
- اسم من احمد میرزا است. دختر کی هستی؟
- دختر کشیش هستم. پدر من زمانی در خدمت حاکم اصفهان بوده است.
- "اصلی" کار پدر تو در اصفهان چه بوده است؟ دختر از کلمه ی اصلی چیزی نفهمید با التماس گفت:
- "کرم" کن لطف بنما دیگه اجازه بده من بروم.
احمد میر زا بعد از کمی فکر گفت :
- بعد از این اسم تو "اصلی" و اسم من "کرم" خواهد بود.
کرم دست از وی بر داشت و به گردش در باغ پرداخت. اصلی وقتی این را دید چنین سرود:
امان از دست توکرم چرا چنین ملول می گردی؟ بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
خداوند مرا نصیب تو کرده، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
ولی اگر پدرم بشنود طوفان به پا می شود.
بیا بوسه ای از من بردار و از این جا بگریز و بیش از این رسوا مکن.
از سخنان شیرینت سیر نشدم، اما از ترس خون به چشمم آمده،
دیگه کمر نازکم را از آغوشت رها کن و بیش از این رسوا مکن.
آقا کرم، پاشا کرم، خان کرم، آتش کرم، دود کرم، سوز کرم
اصلی فدای تو جانان کرم، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن
احمد پیش به اصفهان برگشت و از غم اصلی روز به روز نحیف تر شد. پدرش چندین حکیم بر بالینش آورد اما در حال احمد بهبودی حاصل نشد. عاقبت با اصرار مادر لب به سخن گشود و راز خود را بر مادر و از طیق وی با پدر در میان گذاشت. پدر کشیش را فرا خواند و وی را به خاطر اعلام مرگ دروغین دخترش سرزنش کرد. اما کشیش گفت این دختر یک بچه ی سر راهی بوده که سرپرستیش را بر عهده دارند. حاکم گفت :
در هر حال پسر ما خواستار این دختر هست. کشیش گفت:
پنج ماه به من مهلت بده تا خود را آماده کنم. حاکم گفت پس اول این ها را نامزد می کنیم بعد می روید. کشیش برای خلاصی از دست حاکم پذیرفت و نشان دادند و نشان گرفتند. کشیش به روستای زنگی برگشت.
کشیش در روستا اعلام کرد در عرض چند ماه آینده به این روستا وبا می آید، هرچه زود تر روستا را تخلیه کنید. مردم هم دسته دسته آماده ترک روستا می شدند. مدتی گذشت و کرم دید که از کشیش و دخترش خبری نیست. به پدرش متوسل شد. پدر چند نفر را همراه کرم به روستای زنگی فرستاد. وقتی کرم ماجرا را فهمید، چنین سرود:
ای کوه های مه آلود! اصلی من با پدر و مادرش از زنگی فراری است ، راه بر آن ها ببندید.
در حالی که اصفهان خود را برای عروسی آماده کرده، و زر و نقره به پای عروس می افشاند،
راه بر آن ها ببندید.
کرم از قافله جدا شد و باغی که اصلی را در آن جا بوسیده بود برگشت و ماندگار شد. حاکم وقتی چند روزی منتظر کرم ماند و از او خبری به دست نیاورد پرسان پرسان آمد و پسرش را در باغ یافت. او را برداشت و به اصفهان برگرداند. خیلی او را نصیحت کرد که برای تو دختری زیباتر از او می گیرم، اما به گوش کرم نرفت که نرفت. کرم دوستش صوفی را برداشت و به دنبال اصلی راهی کوه و بیابان ها گشت.سر راه به چشمه ای رسیدند که دختران ماه پیکر آب برمی داشتند کرم ساز به دست گرفت و سرود:
خواهران نازنین از من نرنجین ! ما مسافریم راه از آن شماست
درد زیادی در دلم انبار شده، آب را بدهید من بخورم عسل از آن شما باشد.
باید از کوه ها رد شوم و برای یار خود آه ها سر دهم، آب به دهید گل ها از آن شما باشد.
من دردمند هستم و دلم خونی است. به خاطر فراق یار لباس سیاه مال من و قرمز از آن شما باشد. یکی از دختران در پیاله ی طلایی برایش آب داد.
کرم و صوفی از آن ها جدا شدند و رفتند و رفتند به کوهی رسیدند. کرم گفت : این کوه سبحان است. ساز برگرفت و کوه را تعریف کرد:
ای کوه سبحان کسی سن شما را نمی داند، پدران ما از دامنه ات آب برداشته اند و در آغوشت پرورش یافته اند. یادت بماند که من کرم هستم و از این جا رد شدم. کوه را که رد کردند دید تعدادی مردم در قهوه خانه جمع شده اند. کرم با صوفی وارد قهوه خانه شد و بعد از خوردن ناهار و چای از آن ها سراغ اصلی را گرفت. گفتند بلی یک کشیش همراه خانواده به شهر گنجه رفتند.
کرم زود سوار اسب شد و به طرف گنجه روی نهاد. بر سر راه تعدادی درنا در آسمان پرواز می کردند. کرم سراغ اصلی را از آن ها هم گرفت. وارد شهر گنجه شدند. در قهوه خانه چایی و نان خوردند و سراغ اصلی ر
ا گرفتند. مردم گنجه گفتند که بلی کشیشی با خانواده از از جا به طرف ایروان رفتند.
از ایروان به حلب از حلب به خیلی جاها رفتند عاقبت کرم اصلی را در شهر قیصریّه به دست آورد. کشیش از وی به حاکم قیصریّه شکایت کرد اما حاکم وقتی سخن کرم را شنید حق را به کرم داد و کشیش را مجبور به رضایت کرد. کشیش که دید چاره ای ندارد مخفیانه در دگمه ی لباس اصلی زهری آتش زنه کار گذاشت و وقتی کرم دگمه را گشود سرتا پا سوخت و خاکستر شد. اصلی هم نعش سوخته ی کرم را درآغوش کشید و سوخت. حاکم قیصریّه کشیش را به مرگ محکوم کرد و کشت. داستان به پایان رسید.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ای کوه سبحان کسی سن شما را نمی داند، پدران ما از دامنه ات آب برداشته اند و در آغوشت پرورش یافته اند. یادت بماند که من کرم هستم و از این جا رد شدم. کوه را که رد کردند دید تعدادی مردم در قهوه خانه جمع شده اند. کرم با صوفی وارد قهوه خانه شد و بعد از خوردن ناهار و چای از آن ها سراغ اصلی را گرفت. گفتند بلی یک کشیش همراه خانواده به شهر گنجه رفتند.
کرم زود سوار اسب شد و به طرف گنجه روی نهاد. بر سر راه تعدادی درنا در آسمان پرواز می کردند. کرم سراغ اصلی را از آن ها هم گرفت. وارد شهر گنجه شدند. در قهوه خانه چایی و نان خوردند و سراغ اصلی ر
ا گرفتند. مردم گنجه گفتند که بلی کشیشی با خانواده از از جا به طرف ایروان رفتند.
از ایروان به حلب از حلب به خیلی جاها رفتند عاقبت کرم اصلی را در شهر قیصریّه به دست آورد. کشیش از وی به حاکم قیصریّه شکایت کرد اما حاکم وقتی سخن کرم را شنید حق را به کرم داد و کشیش را مجبور به رضایت کرد. کشیش که دید چاره ای ندارد مخفیانه در دگمه ی لباس اصلی زهری آتش زنه کار گذاشت و وقتی کرم دگمه را گشود سرتا پا سوخت و خاکستر شد. اصلی هم نعش سوخته ی کرم را درآغوش کشید و سوخت. حاکم قیصریّه کشیش را به مرگ محکوم کرد و کشت. داستان به پایان رسید.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
✅✅✅✅سایین کانالداشلار جمعه گونلری ادبیات سئونلر کانالیندا جمعه بازار اولور.
جمعه بازاردا هرزاد اولور شعر , موسیقی قدیمی ماهنی لار , یئنی ماهنی لار, دیکلمه , قدیمی شکیل لر , سسلر, طنز , حکایه ...جمعه بازارا قوشولون .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازاردا هرزاد اولور شعر , موسیقی قدیمی ماهنی لار , یئنی ماهنی لار, دیکلمه , قدیمی شکیل لر , سسلر, طنز , حکایه ...جمعه بازارا قوشولون .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
جمعه بازار 96/13/11
عماد الدین نسیمی
دیلبرا من سندن آیری تنده جانی نئیله رَم؟
تاج و تختی، مۆلک و مالی، خانیمانی نئیله رَم؟
ایستهرم وصلی جمالین تا قیلام درده دوا،
من سنین بیمارینام اؤزگه دوانی نئیله رَم؟
چوْخ دۇعالار قیلمیشام من خالیقین درگاهینا،
چۆن مۇرادیم حاصیل اوْلماز، من دۇعانی نئیله رَم؟
ای مۆسلمانلار بیلین کی، یار ایله خوْشدور جاهان،
چۆنکو یاردان آیری دۆشدوم، بۇ جاهانی نئیله رَم؟
دیلبر آیدیر ای " نسیمی " صابیر اوْل ائتمه فغان،
من بۇگۆن صبر ائیلهسم داخی فغانی نئیله رَم؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
عماد الدین نسیمی
دیلبرا من سندن آیری تنده جانی نئیله رَم؟
تاج و تختی، مۆلک و مالی، خانیمانی نئیله رَم؟
ایستهرم وصلی جمالین تا قیلام درده دوا،
من سنین بیمارینام اؤزگه دوانی نئیله رَم؟
چوْخ دۇعالار قیلمیشام من خالیقین درگاهینا،
چۆن مۇرادیم حاصیل اوْلماز، من دۇعانی نئیله رَم؟
ای مۆسلمانلار بیلین کی، یار ایله خوْشدور جاهان،
چۆنکو یاردان آیری دۆشدوم، بۇ جاهانی نئیله رَم؟
دیلبر آیدیر ای " نسیمی " صابیر اوْل ائتمه فغان،
من بۇگۆن صبر ائیلهسم داخی فغانی نئیله رَم؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
جمعه بازار
اکبربرزگری مولان( سرور موغانلی )
گئدیریک زامانلا
ایللر دال با دالا آخیب گئتدیلر
تاریخ دنیزینده دالغالار کیمی
او ایللر حیاتی سیخیب گئتدیلر
پولاددان دوزَلمیش حالقالار کیمی
بیزی ساخلاماقچین دوز یولوموزدان
شوبهه لر یول کسدی اَلده سؤنگوسو
آنجاق بیز دؤنمه دیک آمالیمیزدان
بیزه آرخا دوردو اومود اوردوسو
یاشادیق گونشسیز،نورسوز،شفقسیز
بیر آن اونوتمادیق شَن گله جک وار
اینام سایه سینده بو گونه دک بیز
اورکده بسله دیک شیرین آرزولار
گئدیریک زامانلا چییین بَه چییین
زامانسا آخسامیر،بیز یوبانمیریق
یولونو گؤزلرکن شَن گله جه یین
بیر آن سارسیلمیریق،هئچ اوسانمیریق
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اکبربرزگری مولان( سرور موغانلی )
گئدیریک زامانلا
ایللر دال با دالا آخیب گئتدیلر
تاریخ دنیزینده دالغالار کیمی
او ایللر حیاتی سیخیب گئتدیلر
پولاددان دوزَلمیش حالقالار کیمی
بیزی ساخلاماقچین دوز یولوموزدان
شوبهه لر یول کسدی اَلده سؤنگوسو
آنجاق بیز دؤنمه دیک آمالیمیزدان
بیزه آرخا دوردو اومود اوردوسو
یاشادیق گونشسیز،نورسوز،شفقسیز
بیر آن اونوتمادیق شَن گله جک وار
اینام سایه سینده بو گونه دک بیز
اورکده بسله دیک شیرین آرزولار
گئدیریک زامانلا چییین بَه چییین
زامانسا آخسامیر،بیز یوبانمیریق
یولونو گؤزلرکن شَن گله جه یین
بیر آن سارسیلمیریق،هئچ اوسانمیریق
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه بازار
انیمیشن_کوتاه 🎬
🔹کارگردان: چنگلین سیه
🔸محصول 2017
✅نامزد جایزه اسکار 2018
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
انیمیشن_کوتاه 🎬
🔹کارگردان: چنگلین سیه
🔸محصول 2017
✅نامزد جایزه اسکار 2018
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار
احمد شاملو
مرهمِ زخمهایِ کهنه ام ،
کُنج لبان توست ...!
بوسه نمیخواهم، چیزی بگو ...!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
احمد شاملو
مرهمِ زخمهایِ کهنه ام ،
کُنج لبان توست ...!
بوسه نمیخواهم، چیزی بگو ...!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
جمعه بازار
رامیز روشن
اللریم ساچینا چاتا بیلمه دی
اومودسوز داراغیم کوسولو گئتدی
بیرشیرین اؤپوشله باشلار سئوگی لر
آجییان دوداغیم کوسولو گئتدی
توتدون اللریمدن دونیا دایاندی
-من سنی سئویرم – دیلده یاراندی
بیلمه دیم نه اولدو!نه دن اوساندی
باغیشلا قوجاغیم کوسولو گئتدی
باخیشلار قاباقجا اوتاغا گلدی
قیزاردی بُوزاردی یاناغا گلدی
سئومک سوزجوک لری قاباغا گلدی
قیزاران یاناغیم کوسولو گئتدی
بیر سویوق گئجه ده قار اوستونده قار
گلمه میش گئدیردین –گئتمه نه اولار؟-
لامپالار دالینجا گؤز ووروردولار
بیر یاغ سیز چیراغیم کوسولو گئتدی
باریشماق ایسته دی منده قوشمالار
سن ایله یازیلا ,سنده قوشمالار
بیردن دومان دوشدو!چن ده قوشمالار...
نئیله ییم واراغیم کوسولو گئتدی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
رامیز روشن
اللریم ساچینا چاتا بیلمه دی
اومودسوز داراغیم کوسولو گئتدی
بیرشیرین اؤپوشله باشلار سئوگی لر
آجییان دوداغیم کوسولو گئتدی
توتدون اللریمدن دونیا دایاندی
-من سنی سئویرم – دیلده یاراندی
بیلمه دیم نه اولدو!نه دن اوساندی
باغیشلا قوجاغیم کوسولو گئتدی
باخیشلار قاباقجا اوتاغا گلدی
قیزاردی بُوزاردی یاناغا گلدی
سئومک سوزجوک لری قاباغا گلدی
قیزاران یاناغیم کوسولو گئتدی
بیر سویوق گئجه ده قار اوستونده قار
گلمه میش گئدیردین –گئتمه نه اولار؟-
لامپالار دالینجا گؤز ووروردولار
بیر یاغ سیز چیراغیم کوسولو گئتدی
باریشماق ایسته دی منده قوشمالار
سن ایله یازیلا ,سنده قوشمالار
بیردن دومان دوشدو!چن ده قوشمالار...
نئیله ییم واراغیم کوسولو گئتدی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Çığılı Çığılı .mp3
Aygün Zənganlı
جمعه بازار
اوشاق ادبیاتی
چیغیلی - چیغیلی
سس:زینب بیات فر ( آیگون )
تنظیم : محمد قربانی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
چیغیلی - چیغیلی
سس:زینب بیات فر ( آیگون )
تنظیم : محمد قربانی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar