ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
پادشاهین اوغلو گؤزونو یوموب آچانا قدر اؤزونو باغدا گؤرور و قیز اونو باغدا گؤرمک‌ده تعجب‌دن بارماغینی دیشله‌ییر. آنجاق بیر سوز دئـیه‌نمیر و اوغلان ائله فشنلیک‌ده اگلنجه‌ده اولور تا کی بیر گون، قیزین ندیمه‌لریندن بیری، شیطانلیق ائدیب قیزین شاه‌باباسینا اونون بیر اوغلانلا گون کئچیرمه‌سینی سؤیله‌ییر. شاه ائشیده‌رکن دستور وئریر اوغلانی توتوب اونون یانینا گتیرسین‌لر. شاه دئـییر:« سنین‌‌‌ بوردا نه ایشین‌وار؟»
اوغلان دئـییر:«آللاهین امریله و پیغمبرین شرعی‌له سنین قیزین‌لا ائولتمک ایستیره‌م.»
شاه دئـییر :«سؤزوم یـوخ. آمما منیم‌ده بیر شرطیم وار. اودا بوکی فلان یـئرده بیر قصاب کیشی وار کی اونون سیررینی ایندی‌یه جان کیمسه بیلمه‌ییب. اگر قیزیمی‌ایسته‌سن گرکدیر کی او کیشی‌نی تاپیپ و سیررینی بیلیب منه دئیه‌سن!.»
اوغلان قبول ائله‌ییب و یـولا دوشمک ایسته‌ییر. گیزلتدیگی بؤرکی، خالچانی و قمچی‌نی تاپیپ و حضرت سلیمان عشقیله «منی قصاب کیشی‌نین یانینا قوی. دئـییب اؤزونو قصاب کیشی‌نین توکانیندا گؤرور. بؤرک باشیندا اولدوغو ایچون ده، کیمسه اونو گؤرمه‌ییر. قمچی‌له خالچانی گیزله‌دندن سونرا بؤرکونو جیبینه قویـوب قصاب‌لا راست‌لاشیر. قصاب اوندان نه‌ایسته‌دیگینی سوروشاندان سونرا، پادشاهین اوغلو دئدی:« من أت آلماغا گلمه‌میشم. غریب اولدوغوم ایچون بو گئجه‌نی سنه قوناق اولماق ایستیر‌م.»
قصاب کیشی اونون سؤزونو یـئره سالمادی و اونو قوناق آپاریب چوخ حؤرمت ائله‌دی. پادشاهین اوغلو آمما دؤزمه‌ییب و حقیقتی بوسبوتون آچیب دئدی. قصاب کیشی اوزونو اونا توتوب دئدی:« منیم سیرریمی‌بیلمه‌سن یاخشی‌دی. منیم سیرریمی‌آنلاماقلا اؤلمه‌گین بیردی. ایگیت‌لیگینه یازیقین گلسین. سحرکی اولدی دورگئت بیرده بویانا دولانما.»
پادشاهین اوغلو باشلادی آندا ـ قسمه کی حتما گرک من سنین سیررینی بیلم. او قدر یالوار یاخار ائله‌دی کی آخیردا قصاب آیاغا قالخیب و ایشقاب‌دان قیرخ کلید چیخارتدی و پادشاهین اوغلونو بیر سالونا آپاردی کی اوردا قیرخ قاپی وار ایدی. قاپی لاری کی بیربیر آچیردی هره‌سینده بیر آدامین سوموکلری گؤرونوردی. قصاب دئدی:« بونلاردا سنین کیمی‌منیم سیرریمی‌بیلمک ایستیردیلر. آمما‌هامیسینی اؤلدورموشم. سیرریمی‌سنه دانیشاجاغام، آمما آنلایاندان سونرا، سنی‌ده بونلار کیمی‌اؤلدوره‌جه‌گم. منیم سیرریم بئله‌دیر، قولاق آس! من عم قیزیم‌لا ائـوله‌نیب، اؤزومو چوخ خوشبخت بیلیردیم. آمما بیر گئجه کی یـوخودان آییلدیم، گؤردوم او یانیمدا دئـییل. بیر آز کی کئچدی گؤردوم گلدی.‌هاردا اولدوغون کی سوروشدوم سو باشینا گئتمه‌یین آنلاتدی. بونون اوستوندن بیر مدت کئچدی. یـئنه بیر گئجه آییلیب عم قیزینی گؤرمه‌دیم. آمما‌هاننان گیزدین اونون گلمه‌سینی گؤردوم و جاوابدا یئنه همان سؤزو ائشیتدیم. صاباحکی‌گون ألیمی‌کسر‌کن اونو دوزلادیم تا یوخوم گلمه‌سین. گئجه یاریسی ایدی کی قئـینانام اتاقا گیردی و منی یوخودا گؤردوک‌دن سونرا عم قیزیمی‌آییلدیب «دور گئده‌ک» دئدی. قئـینانام‌لا خانیمیم یولا دوشدولر. من‌ده تئز آییلیب اونلاری بوسماقا باشلادیم. گوردوم حیط‌ده ایکی آت وار. بیرینه عم قیزیم بیرینه‌ده قئـینانام مینیب یولا دوشدولر. من‌ده ماجال وئرمه‌دیم. آتیمی‌مینیب اونلارین دالیجا دابانا قوت چاپدیم. اونلارین بیر قالایا گیرمک‌لرین گؤردوم. آتدان یـئنیب من ده گیزلین ـ گیزلین و سس‌سیز سمیرسیز قالایا گیردیم. قالا دولو ایدی حرامی‌لر ایله. قئـینانام یـئتیرجک، دایانمادان لوت سویـونوب باشلادی حرامی‌لر ایله اویناماقا. عم قیزیمی‌دا آپاردیلار بیر اتاقا کی حرامی‌لرین باشچی‌سی اوردا ایدی. حرامی‌لرین رئیسی عم قیزیمی‌گؤرجک اونون یـوبانماسیندان حیرص‌له‌ییب و باشلادی یامانلاماقا. سونرا ساچلاریندان یاپیشیب و اونو قویـنونا آلماق ایسته‌دی. قان گؤزومون قاباغینی توتوب و قیلینجی چکرکن، یـومولدوم حرامی‌لر اوستونه و باشچی‌لارینی قانینا غلطان ائله‌رکن قارانلیقدا گؤزذن ایتدیم. آتی مینیب ائـوه ساری یـوللاندیم. یـئریمه گیریب اؤزومو یـوخویا ویرماقیملا بیرگه، عم قیزیم دا یـئتیردی. هئچ دینمه‌دیم. ناهار چاغی ایدی کی عم قیزیم‌لا قئیناناما دئدیم کی گئجه‌نی بیر یـوخو گؤرموشم. یـوخومو سیزه دئـیه‌جگم، آمما قلبینیزه آلمایـین. بئله‌لیکله باشلادیم گئجه‌نی هر نه اولوب کئچمیشدی اونلارا تعریف‌له‌مگه، آمما سؤزوم هله قورتولمامیشدی کی قئـینانام، ایشینی آنلایـیب و برک‌دن منیم اوزومه توپوردی. اونون توپورمه‌سی‌له منیم سئحیر جادو اولماغیم بیر گوز قیرپیمی‌چکمه‌دی. من اولدوم بیر ایت و ائـودن قاویلدیم.‌هاپپیلد‌ییا‌هاپپیلد‌یا قارداشیم گیله گئتدیم. آروادی منی گورجک :«ایت گئت» دئدی و منی قاودی. آمما من گئتمه‌دیم. گؤزلریمی‌قارداشیم قیزینا دیکیب دیلسیز ـ دیلسیز اوره‌ک سؤزلریمی‌آنلاتماق ایسته‌دیم. قارداشیم قیزی باشلادی آتاسینی چاغیرماقا کی بو ایتین گؤزلری قصاب عمی‌نین گوزلرینه بنزه‌ییر.
سایین کانالداشلار
چهارشنبه گونلری ادبیات سئونلر کانالیندا یالنیز نثر یازیلارین پایلاشیریق .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
دکتر صمد رحمانی

داستان "اصلی و کرم" با این که از دوران قدیم در سینه ی مردم آذربایجان بوده است اما در قرن نهم و دهم هجری شمسی شکل گرفته و به صورت مکتوب درآمده است. در این داستان عشق آزاد و به دور از سنت های دست و پا گیر قرون وسطایی مورد تمجید قرار می گیرد و ایده های خشن که به نام دین بر سر رسیدن دو دلداده موانع ایجاد می کند، مورد طعن و نفرین واقع می شود. همچنین دوستی خلق های گوناگون به نمایش گذاشته می شود.. حوادث داستان در ایران ، آسیای صغیر ، قفقاز و خاور نزدیک اتفاق می افتد. و در هر یک از این مناطق روایت های مخصوصی موجود است. خلاصه ی داستان از این قرار است که :
در اصفهان حکمران عادلی بوده که اولادی نداشته است. از خداوند فقط یک فرزند می خواست. این حکمدار کشیشی را به خزانه داری خود گماشته بود که او هم بدون فرزند بود.
روزی پادشاه در اتاق خود زانوی غم بغل گرفته بود که کشیش وارد شد. حاکم را که چنین دید گفت:
جناب حاکم من هم بی اولاد هستم اما مثل تو غمناک نیستم. اگر می خواهی غم بی فرزندی را فراموش کنی باغی درست کن که زمزمه جویبار و صدای پرندگان آنجا را پر کند و هر وقت که احساس غم نمودی آن جا برو تا شاد شوی. حاکم سخن او را پذیرفت.
فردایش از همه ی نقاط کشور معماران و باغبانان را فرا خواند و باغی زیبا ساخته شد. حاکم مهمانی ترتیب داد و برای فقرا پول و غذا داد و هر روز با کشیش می رفت آن جا و با صدای پرندگان و شرشر آب غم خود را زایل می نمود.
سلطان خانم زن حاکم و هم چنین زن کشیش نیز هر روز می رفتند و در باغ جایی می نشستند و به راز و نیاز می پرداختند. روزی این دو زن وقتی باغ می رفتند، پیرمردی را دیدند که داد می زد: تخم سیب طلایی را ارزان می فروشم. زن حاکم تخم را خرید و آن را به کمک زن کشیش در باغ کاشت.
هر روز دو زن می رفتند و به کاشته خود آب می دادند تا این که تخم به صورت درخت درآمد و سال ها هم گذشت ولی میوه نداد که نداد. سلطان خانم ناراحت بود که درخت میوه نمی دهد و با خود گفت: من چقدر بدبخت هستم که نه خودم بار دار می شوم و نه میوه ام. با همین فکر بود که یک روز زیر درخت خوابید. در خواب همان پیرمرد را دید که می گوید: ناراحت نباش درختت میوه خواهد داد و به مرادت خواهی رسید.
سلطان ماجرا را به زن کشیش گفت. فردایش هر دو به باغ که رفتند دیدند که درختشان یک سیب طلایی آورده است. سیب را نصف کردند و خوردند. سلطان خانم گفت در این سیب حکمتی است؛ خداوند به ما اولاد هدیه خواهد داد، بیا همین جا عهد ببندیم که اگر یکی از ما پسر و یکی مان دختر زایید با هم نامزد باشند.
نیت زن ها درست از آب درآمد سلطان خانم پسری زایید و زن کشیش دختر. اسم پسر را احمد میرزا و اسم دختر را قارا سلطان گذاشتند.
حاکم به مناسبت تولد این دختر و پسر چندین روز مهمانی داد، زندانیان را آزاد کرد و به فقرا پول های فراوان بخشید.
کشیش با خود فکر کرد که درسته زن من وعده ی نامزدی داده، اما دین ما از هم جداست. بهتر است که من از اصفهان بروم. این فکر را با زنش در میان گذاشت. زن گفت هنوز بچه ی ما سه ماهه است، بگذار چند سالی بگذرد و به دروغ می گوییم؛ بچه مان مرده و جنازه ی الکی درست می کنیم و الا بدون بهانه نمی توانیم از اصفهان برویم. کشیش پذیرفت. بعد از چند سال در اصفهان چو افتاد که دختر کشیش فوت کرده است. دو سال بعد از این خبر کشیش پیش حاکم آمد و گفت:
- راستش من از غصه دیوانه می شوم. اگر اجازه بدهی از اصفهان بروم تا مرگ دخترم از یاد برود. حاکم نمی توانست به غیر از رضایت کار دیگری کند. پس کشیش از اصفهان رفت.
احمد میرزا وقتی به سن مدرسه رسید به مکتب خانه رفت و در آن جا با پسری زرنگ بنام صوفی آشنا شد. وقتی احمد میرزا به 13 سالگی رسید روزی صوفی گفت:
- از این همه درس خواندن خسته شدیم از پدرت دو اسب بگیر و اسب سواری تمرین کنیم. احمد میرزا با صوفی در عرض دو سال چنان اسب سوار شدند که بزرگ تر ها را نیز پشت سر می گذاشتند. وقتی احمد به 15 سالگی رسید چنان زیبا و خوش قامت شده بود که علاوه بر دختران زنان میان سال هم جذب او می شدند. اما احمد به هیچ یک توجهی نداشت.
روزی احمد در خواب ازدست دختری پیاله ی شراب گرفت که تا به حال ندیده بود. وقتی از خواب بیدار شد حالت دیگری پیدا کرد.
احمد ماجرا را با صوفی در میان نهاد. صوفی گفت برو از پدرت اجازه بگیر به دنبال دختر برویم. احمد از پدر و مادر اجازه گرفت و در حالی که شاهین را بو دوش گذاشته، سگ ها را پشت سر انداخته، تیر و کمان حمایل کردند و به عنوان شکار به صحرا تاختند. بعد از چند مدتی به روستای زنگی رسیدند. در روستا به خانه ی کشیش فرود آمدند اما همدیگر را نشناختند. احمد خود را پسر کشاورزی معرفی کرد که به شکار آمده است. بعد از چند روز احمد در حین گردش با اسب، پرنده ای را دید. شاهین خود را برای شکار پرنده به پرواز درآورد. شاهین پرنده را در باغی فرود آورد. احمد اسب را به صوفی داد تا

خود به باغ رفته و پرنده را بگیرد. وقتی وارد باغ شد دختری را که در خواب دیده بود کنار حوض یافت. هوش از سرش پرید و زود چشم و روی دختر را بوسه باران کرد. دختر که در چنگال پسر گیر کرده بود گفت:
- خوب آن چه را می خواستی به آن رسیدی دیگر چه می خواهی. احمد گفت :
- من شکار چی هستم و می خواهم قلبت را شکار کرده با خود ببرم. دختر که حرف های پسر را نگرفته بود داد زد:
- نه، من نمی تونم قلبمو بدم ، اون وقت می میرم. احمد علاوه بر زیبایی واله سادگی دختر شد. لب دختر را آنقدر بوسید که دختر از حال رفت. احمد دختر را بلند کرد و در زیر سایه ی درختی دراز کرد. آب به چهره اش پاشید. دختر بیدار شد و لبخند زد. معلوم شد که دختر هم از پسر ممنون هست. احمد پرسید:
- اسمت چیه؟
- اسم من قره سلطانه، اسم تو چیست؟
- اسم من احمد میرزا است. دختر کی هستی؟
- دختر کشیش هستم. پدر من زمانی در خدمت حاکم اصفهان بوده است.
- "اصلی" کار پدر تو در اصفهان چه بوده است؟ دختر از کلمه ی اصلی چیزی نفهمید با التماس گفت:
- "کرم" کن لطف بنما دیگه اجازه بده من بروم.
احمد میر زا بعد از کمی فکر گفت :
- بعد از این اسم تو "اصلی" و اسم من "کرم" خواهد بود.
کرم دست از وی بر داشت و به گردش در باغ پرداخت. اصلی وقتی این را دید چنین سرود:
امان از دست توکرم چرا چنین ملول می گردی؟ بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
خداوند مرا نصیب تو کرده، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.

ولی اگر پدرم بشنود طوفان به پا می شود.
بیا بوسه ای از من بردار و از این جا بگریز و بیش از این رسوا مکن.
از سخنان شیرینت سیر نشدم، اما از ترس خون به چشمم آمده،
دیگه کمر نازکم را از آغوشت رها کن و بیش از این رسوا مکن.

آقا کرم، پاشا کرم، خان کرم، آتش کرم، دود کرم، سوز کرم
اصلی فدای تو جانان کرم، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن
احمد پیش به اصفهان برگشت و از غم اصلی روز به روز نحیف تر شد. پدرش چندین حکیم بر بالینش آورد اما در حال احمد بهبودی حاصل نشد. عاقبت با اصرار مادر لب به سخن گشود و راز خود را بر مادر و از طیق وی با پدر در میان گذاشت. پدر کشیش را فرا خواند و وی را به خاطر اعلام مرگ دروغین دخترش سرزنش کرد. اما کشیش گفت این دختر یک بچه ی سر راهی بوده که سرپرستیش را بر عهده دارند. حاکم گفت :
در هر حال پسر ما خواستار این دختر هست. کشیش گفت:
پنج ماه به من مهلت بده تا خود را آماده کنم. حاکم گفت پس اول این ها را نامزد می کنیم بعد می روید. کشیش برای خلاصی از دست حاکم پذیرفت و نشان دادند و نشان گرفتند. کشیش به روستای زنگی برگشت.
کشیش در روستا اعلام کرد در عرض چند ماه آینده به این روستا وبا می آید، هرچه زود تر روستا را تخلیه کنید. مردم هم دسته دسته آماده ترک روستا می شدند. مدتی گذشت و کرم دید که از کشیش و دخترش خبری نیست. به پدرش متوسل شد. پدر چند نفر را همراه کرم به روستای زنگی فرستاد. وقتی کرم ماجرا را فهمید، چنین سرود:
ای کوه های مه آلود! اصلی من با پدر و مادرش از زنگی فراری است ، راه بر آن ها ببندید.
در حالی که اصفهان خود را برای عروسی آماده کرده، و زر و نقره به پای عروس می افشاند،
راه بر آن ها ببندید.
کرم از قافله جدا شد و باغی که اصلی را در آن جا بوسیده بود برگشت و ماندگار شد. حاکم وقتی چند روزی منتظر کرم ماند و از او خبری به دست نیاورد پرسان پرسان آمد و پسرش را در باغ یافت. او را برداشت و به اصفهان برگرداند. خیلی او را نصیحت کرد که برای تو دختری زیباتر از او می گیرم، اما به گوش کرم نرفت که نرفت. کرم دوستش صوفی را برداشت و به دنبال اصلی راهی کوه و بیابان ها گشت.سر راه به چشمه ای رسیدند که دختران ماه پیکر آب برمی داشتند کرم ساز به دست گرفت و سرود:
خواهران نازنین از من نرنجین ! ما مسافریم راه از آن شماست
درد زیادی در دلم انبار شده، آب را بدهید من بخورم عسل از آن شما باشد.
باید از کوه ها رد شوم و برای یار خود آه ها سر دهم، آب به دهید گل ها از آن شما باشد.
من دردمند هستم و دلم خونی است. به خاطر فراق یار لباس سیاه مال من و قرمز از آن شما باشد. یکی از دختران در پیاله ی طلایی برایش آب داد.
کرم و صوفی از آن ها جدا شدند و رفتند و رفتند به کوهی رسیدند. کرم گفت : این کوه سبحان است. ساز برگرفت و کوه را تعریف کرد:
ای کوه سبحان کسی سن شما را نمی داند، پدران ما از دامنه ات آب برداشته اند و در آغوشت پرورش یافته اند. یادت بماند که من کرم هستم و از این جا رد شدم. کوه را که رد کردند دید تعدادی مردم در قهوه خانه جمع شده اند. کرم با صوفی وارد قهوه خانه شد و بعد از خوردن ناهار و چای از آن ها سراغ اصلی را گرفت. گفتند بلی یک کشیش همراه خانواده به شهر گنجه رفتند.
کرم زود سوار اسب شد و به طرف گنجه روی نهاد. بر سر راه تعدادی درنا در آسمان پرواز می کردند. کرم سراغ اصلی را از آن ها هم گرفت. وارد شهر گنجه شدند. در قهوه خانه چایی و نان خوردند و سراغ اصلی ر


ا گرفتند. مردم گنجه گفتند که بلی کشیشی با خانواده از از جا به طرف ایروان رفتند.
از ایروان به حلب از حلب به خیلی جاها رفتند عاقبت کرم اصلی را در شهر قیصریّه به دست آورد. کشیش از وی به حاکم قیصریّه شکایت کرد اما حاکم وقتی سخن کرم را شنید حق را به کرم داد و کشیش را مجبور به رضایت کرد. کشیش که دید چاره ای ندارد مخفیانه در دگمه ی لباس اصلی زهری آتش زنه کار گذاشت و وقتی کرم دگمه را گشود سرتا پا سوخت و خاکستر شد. اصلی هم نعش سوخته ی کرم را درآغوش کشید و سوخت. حاکم قیصریّه کشیش را به مرگ محکوم کرد و کشت. داستان به پایان رسید.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سایین کانالداشلار جمعه گونلری ادبیات سئونلر کانالیندا جمعه بازار اولور.
جمعه بازاردا هرزاد اولور شعر , موسیقی قدیمی ماهنی لار , یئنی ماهنی لار, دیکلمه , قدیمی شکیل لر , سسلر, طنز , حکایه ...جمعه بازارا قوشولون .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/13/11
عماد الدین نسیمی

دیلبرا من سندن آیری تنده جانی نئیله رَم؟
تاج و تختی، مۆلک و مالی، خانیمانی نئیله رَم؟

ایسته‌رم وصلی جمالین تا قیلام درده دوا،
من سنین بیمارینام اؤزگه دوانی نئیله رَم؟

چوْخ دۇعالار قیلمیشام من خالیقین درگاهینا،
چۆن مۇرادیم حاصیل اوْلماز، من دۇعانی نئیله رَم؟

ای مۆسلمانلار بیلین کی، یار ایله خوْشدور جاهان،
چۆنکو یاردان آیری دۆشدوم، بۇ جاهانی نئیله رَم؟

دیلبر آیدیر ای " نسیمی " صابیر اوْل ائتمه فغان،
من بۇگۆن صبر ائیله‌سم داخی فغانی نئیله رَم؟

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
جمعه بازار 96/12/11
ویگن
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
جمعه بازار 96/12/11
نسیمی و درویش
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار
اکبربرزگری مولان( سرور موغانلی )
‍ ‍ گئدیریک زامانلا

ایللر دال با دالا آخیب گئتدیلر
تاریخ دنیزینده دالغالار کیمی
او ایللر حیاتی سیخیب گئتدیلر
پولاددان دوزَلمیش حالقالار کیمی

بیزی ساخلاماقچین دوز یولوموزدان
شوبهه لر یول کسدی اَلده سؤنگوسو
آنجاق بیز دؤنمه دیک آمالیمیزدان
بیزه آرخا دوردو اومود اوردوسو

یاشادیق گونشسیز،نورسوز،شفقسیز
بیر آن اونوتمادیق شَن گله جک وار
اینام سایه سینده بو گونه دک بیز
اورکده بسله دیک شیرین آرزولار

گئدیریک زامانلا چییین بَه چییین
زامانسا آخسامیر،بیز یوبانمیریق
یولونو گؤزلرکن شَن گله جه یین
بیر آن سارسیلمیریق،هئچ اوسانمیریق


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه بازار
انیمیشن_کوتاه 🎬


🔹کارگردان: چنگلین سیه
🔸محصول 2017
نامزد جایزه اسکار 2018
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
@matn_mozike
نازنین-سنی سورم
جمعه بازار
سنی سئورم
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
شکیل : ادبیات سئونلر آرشیوی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار
رامیز روشن
اللریم ساچینا چاتا بیلمه دی
اومودسوز داراغیم کوسولو گئتدی
بیرشیرین اؤپوشله باشلار سئوگی لر
آجییان دوداغیم کوسولو گئتدی

توتدون اللریمدن دونیا دایاندی
-من سنی سئویرم – دیلده یاراندی
بیلمه دیم نه اولدو!نه دن اوساندی
باغیشلا قوجاغیم کوسولو گئتدی

باخیشلار قاباقجا اوتاغا گلدی
قیزاردی بُوزاردی یاناغا گلدی
سئومک سوزجوک لری قاباغا گلدی
قیزاران یاناغیم کوسولو گئتدی

بیر سویوق گئجه ده قار اوستونده قار
گلمه میش گئدیردین –گئتمه نه اولار؟-
لامپالار دالینجا گؤز ووروردولار
بیر یاغ سیز چیراغیم کوسولو گئتدی

باریشماق ایسته دی منده قوشمالار
سن ایله یازیلا ,سنده قوشمالار
بیردن دومان دوشدو!چن ده قوشمالار...
نئیله ییم واراغیم کوسولو گئتدی

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه بازار
بوهفته نین طنزی
اوستاد کریمی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
https://t.me/Adabiyyatsevanlar