ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
دومان‌بختیاری
بیز عؤمور گون سوروب یاشییاجاییق
دونیا داغیلسادا گؤز یاشیمیزدا
سئوگینی یوک ائدیب داشییا جاییق
یانیب کول اولسادا کؤز یاشیمیزدا

رامیزی اوخویوب عینی شَهَرده
هئچ زامان اوز-اوزه گلمه یه جه ییک
قوشا قارییاراق گؤی تپه لرده
بلکه ده هئچ زامان اولمه یه جه ییک

بیزی سطیر- سطیر دویاجاقسینیز
آرادان مین ایلده سوووشسا اگر
بیزه دلی آدی قویاجاقسینیز
سئوگیمیز شَهَره سیغیشسا اگر

من اونو سئویرم او سئویر منی
اونودا بیلمه رم بو ممکون دئیل
کیم گؤروب اونودا سئون سئوه نی
«سئوگی سیز یاشاماق عومور گون دئیل»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
همت شهبازی :

رحمتلیک اوستاد #یحیی_شیدانی آنماق قصدی ایله

افشین شهبازی ایله دانیشیقدان ایکی سوالا جاوابیم:


◀️ س: بیر آز اؤزونوزدن دانیشاق. دانیشگاهدا فارس ادبیاتی اوخویوبسوز ائله دیر می؟

ج: ائله‌دیر. #تبریز_دانیشگاهیندا فارس ادبیاتی اوخوموشام. اؤزوم #موغاندا بویا-باشا چاتمیشام. ایندی ده بورادا ساکینم.

◀️ س: بو دورومدا هانسی سبب دن آذربایجان ادبیاتینا اوز گتیردینیز؟

ج: منیم آذربایجان ادبیاتینا ماراغیم دانیشگاهدان قاباغا عاییددیر. ایلک شعریم "#وطن" آدیندا 1369 دا یعنی بیر ایل دانیشگاها گئتمه‌میشدن قاباق چاپ اولوبدور. او زامان بیر چوخ شاعیرلر ایلک باشلانغیجدا فارسجا یازماقدان باشلاییردیلار ایندیکی دورومون ترسینه اولاراق. ایندی اکثر حالدا، یازانلاریمیز #آنا_دیلینده یازماغا باشلاییرلار. او زامانلار تورکجه کیتاب تاپماق اولمازدی. #فضولی‌نین دیوانینی تاپماق اوچون هر یئری آلاخ-بولاخ ائله‌دیم. هر زامان گؤز-قولاغیمی آذربایجان رادیو-تئلویزیونونا دیکیردیم کی هارداسا بیر موغننی ماهنی آراسی بیر غزل اوخویاجاقدیر. قلم الیمده اونون اوخودوغو غزلی یازیردیم. کلاسیمیزدا منه تای چوخلاری وار ایدی. "#رامیز_تاینور" موغننی‌لرین اوخوماقلاریندان بیر بؤیوک دفتر شعر توپلامیشدیر. بئله‌لیکله منیم هوسیم آنا دیللی ادبیاتا آرتدی. بو هوسله ده یاشادیم. یادیمدادیر: فضولی دیوانینی #کیریل الیفباسیندان ایکی یوز صحیفه‌لیک بیر دفتره کؤچورموشدوم. اوندا هله دانیشگاها گئتمه‌میشدیم. عمیم نوه‌سی فرهاد [مهندس #فرهاد_شهبازی] اؤزو ده ادبیاتچی ایدی، باخدی منیم ایشیمه دئدی کی: بو ایش فیل ایشی‌دیر. بیز بو سئوگی ایله یاشاییردیق. آنجاق دانیشگاه منیم آخدیغیم جیغیری دَییشدی. یئنی و چاغداش دونیا ادبیاتی ایله تانیش اولدوم. اؤزللیکله پرافسیونال یازمامیشدان قاباق اوخوماغا داها چوخ اؤنم وئردیم. دانیشگاهدا عمومییتله کلاسیک ادبیاتی "#فقه‌اللغه" باخیمیندان اوخویوردوق. یعنی لغت‌لرین آنلامینی آچیقلاییردیق. کلاسیک ادبیات اؤزو ده هئچ دانیشگاهدا بیر گون گؤرمه‌دی. لغت‌له مشغول اولدوقدا، اؤیرنجی اوخودوغو متنین نه دئدییینی بیلمیردی. هئچ زامان اونوتمارام منیم جیغیریمی دَییشن کیتابلاری؛ دوکتور #رضا_براهنی‌نین کیتابلاری، اؤزللیکله "#قصه‌نویسی" کیتابی‌نین ایلک 200 صحیفه‌سینی. بو کیتابلا من بو نتیجه‌یه چاتدیم کی ادبیات هارداسا یئر اوزونده یارانا بیلر. او زامانا قدر ادبیاتی، کلاسیک ادبیاتین ائتکیسی نتیجه‌سینده گؤیلرده اولدوغونو بیلیردیم. داها دوغروسو بو زاماندان منده ادبیاتا داها چوخ اجتماعی بوجاقدان یاناشما دویغوسو یاراندی. اوخودوم...اوخودوم... یورولمادان اوخودوم. آنجاق یئنه ده سوسوز قالدیم. هفته ایچی، بئش کیتاب اوخومادان دینجلمزدیم. دانیشگاهین و تبریزین #تربیت ایله #ملی_کیتابخاناسینا دا عضو اولدوم. هر بیریسیندن هفته ایچی کیتاب آلیردیم. تبریز دانیشگاهیندا کیتابخانادا ایشله‌ین کیتابچی‌لاردان بیری بیر گون منه دئدی ‌کی: "سن قورتاریب گئتسئیدین بیز ده راحات اولاردیق" طبیعی کی بونو آجیق اوزوندن دئمیردی. اونلار همیشه هوسله منه کیتاب وئریردیلر.
دانیشگاهدا ایکینجی مسئله، ادبی ییغینجاقلار ایدی. او زامان ادبی ییغینجاقلاردا اولان دارتیشمالار اولوردو. دریدن-قابیقدان چیخان شاعیرلریمیز وارایدی. اونلار دا منه تای ادبیات سوسوزلاری ایدیلار. اونلار گنج ایدی؛ 70.جی اون ایللیین ادبیاتینی اؤزو ده #مدرن_ادبیاتینی یارادانلار اولدولار. چالیشدیلار...چالیشدیلار نتیجه ده آلدیلار. بونو من الیمده اولان "#آذربایجان_شعرینده_مدرنیزم" آدلی کیتابیمدا آچیقلامیشام. بونلار بیزه شوخلوق گلیر. آنجاق حقیقتن بو ادبی ییغینجاقلاردان میثال اوچون: #هادی_قاراچای، #کیان_خیاو و باشقالاری چیخدیلار. رحمتلیک #یحیی_شیدانین #مهد_آزادی قزئتینده تورکجه صحیفه‌سی و همین قزئتین "#آدینه" صحیفه‌سینی چیخاران #قاسم_تورکان جنابلاری‌نین بو گنج‌لرین اثرلرینی یایماقدا چوخ دانیلماز رول‌لاری وارایدی. بونلاری لازیم اولسا داها آرتیق آچیقلاماق اولار.

قایناق:
#مدرنیزمین_چاغداشلیغی کیتابی #همت_شهبازي ایله دانیشیق بؤلومو صص 32-34
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اورهان پاموک، رمان‌نویس پست مدرنیست ترکیه
قادر افشارى (تگزاس، آمریکا)

آوازه‌ی شهرت «اورهان پاموک» رمان نویس ترکیه، فراتر از سایر ادیبان معاصر ترکیه مانند ناظم حکمت، یاشار کمال، اورهان کمال، عزیز نسین است. او اولین نویسنده ترک است که جایزه صلح نوبل را در سال ۲۰۰۶ براى رمان «برف» از آن خود ساخت. هدف این مقاله‌اشاره به ادبیات «پاموک»، نویسندگى و نکات مهم آثار وى است.
«اورهان پاموک» در سال ۱۹۵۲ میلادی در شهر استانبول متولد شد و به جز چند سال که در نیویورک گذراند، همیشه در استانبول زندگی کرده است. او دیپلم دبیرستان خود را از «رابرت کالج» گرفت و پس از اینکه سه سال در دانشگاه فنی استانبول معماری خواند، این رشته را ول کرد و به تحصیل در رشته روزنامه نگارى پرداخت. در سال ۱۹۷۶ از انیستیتوی روزنامه‌ نگاری دانشگاه استانبول فارغ‌ التحصیل شد. پاموک از سال ۱۹۷۴ نویسندگی را به صورت حرفه‌ای و به عنوان کار اصلی خود انتخاب کرد. نخستین رمانش را با عنوان «جودت بیک و پسرانش» در سال ۱۹۷۹ میلادی منتشر کرد و توانست نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کند. این رمان در حقیقت داستان واقعى خانواده خود و نوعى بیوگرافى خود است. یک سال بعد، پاموک دومین رمانش را با عنوان «خانه خاموش» منتشر کرد که این رمان جایزه رمان «مادارالی» را نصیب این نویسنده کرد. اما شهرت پاموک با انتشار رمان «قلعه سفید» در سال ۱۹۸۵، در ۳۳ سالگى‌اش جهانی شد، بطوریکه روزنامه نیویورک تایمز آن را با عبارت «در شرق ستاره‌ای نو طلوع کرد» به خوانندگانش معرفی کرد. این رمان تاکنون به ۱۴ زبان در دنیا ترجمه شده است. رمان‌های «کتاب سیاه»، «زندگی نو» و «چهره پنهان» از دیگر آثار اورهان پاموک هستند.(۵) پاموک به انگلیسى، فرانسه و ایتالیایی مسلط است، ولى آثار خود را به زبان ترکى می‌نویسد. کتابهاى او به شصت زبان ترجمه شده است. پاموک در خانواده‌ای ثروتمند بزرگ شد، ولى دیدگاه وى لیبرال است. پاموک به نوعى معتقد به هنر براى هنر است و راه خود را به گونه‌اى از سیاست جدا می‌کند. او رمان «برف» را آخرین رمان سیاسى خود می‌داند. (۲)
هر رمان نویسنده مانند پروژه‌ای مختلف، در فضا، زمان و مکانى متفاوت است. رمانه «نام من سرخ» وى به گونه‌ای به تاریخ ایران و آذربایجان گره می‌خورد.(۵) همچون رمان «خشم و هیاهو» ویلیام فالکنر، رمان «نام من سرخ» یک رمان چند صدایى است. یعنى علاوه بر صداى نویسنده، افراد دیگرى با طرز فکر‌های دیگرى داستان را تعریف می‌کنند. بستر داستان این رمان در قرن شانزده میلادى اتفاق می‌افتد. در قرون پانزده و شانزدهم نقاشانى چون میکل آنژ، داوینچى و مخصوصاً رافائل اصول پرسپکتیو را در نقاشى رایج ساختند. در نقاشى‌های مشرق زمین مانند مینیاتورهاى دوران عثمانى، صفوى و هند، و چین پرسپکتیو وجود نداشت. در این رمان، یک پادشاه عثمانی تصمیم می‌گیرد که به مناسبت هزارمین سال هجرت پیامبر اسلام کتابی را به «دوک ونیز » هدیه کند. نقاشی‌های این کتاب به دستور پادشاه باید بر اساس اصول نقاشی غربی و پرسپکتیو کشیده شوند. نقاشان دربار، وظیفه کشیدن این نقاشی‌ها رابه سرپرستی یکی از راویان داستان می‌سپارند. پاموک آیه قرآن را : “مشرق و مغرب هر دو ملک خداست” ( قرآن. سوره بقره) در کتاب نقل می‌کند. در این رمان، نقاشان عثمانی ارادت خاصی به استاد کمال الدین بهزاد، نقاش مکتب هرات دوره صفوى، (۱۴۵۰-۱۵۴۵ م) دارند. آنها نقاشی را تنها با اصول شرقی قبول دارند. در متن رمان نقاشان به مبارزه با اصول غربی و پرسپکتیو می‌پردازند و معتقدند نقاشان شرقی در نقاشی‌ها دید عرفانى داشتند، در حالیکه پرسپکتیو این دید را از بین می‌برد. اما نهایتا رمان پاموک به یک داستان جنایى تبدیل می‌شود و از روند تاریخى -اجتماعى خود دور می‌شود. پاموک از چند صدایى بودن داستان به مهارت فالکنر استفاده قدرتمندى نمی‌کند. در کتاب «نام من سرخ»، ما داستانهایی مشابه و الهام گرفته از خمسه نظامی‌‌و دیگر آثار شعرای کلاسیک آذربایجانى و ایرانى بر می‌خوریم. براى نوشتن این رمان، پاموک سالها ادبیات، هنر و مینیاتور‌های ایران و هند را مطالعه کرد. او استفاده از رنگ سرخ در منیاتور‌های شرقى را الهام بخش نام این کتاب می‌داند.(۴)
تم اصلى رمان اخیر پاموک به نام «موزه معصومییت» (۵) در سال ۲۰۰۴ از ذهنش گذشت. این رمان درباره زندگی مردى ثروتمند به نام «کمال باسماسی» است. او عاشق یک دختر خیاط از طبقه فقیر به نام «فسون کسکین» می‌شود. بعد از چند سال دوستى، «فسون» تصمیم به قطع رابطه می‌گیرد. این عشق یک طرفه باعث افسردگى «کمال» می‌شود. شخصیت اصلى داستان، «کمال» با داشتن‌اشیایى از «فسون» که در دوران دوستى‌اش از وى به یادگار مانده، احساس آرامش می‌کند. کمال به این فکر می‌افتد که از این‌اشیا موزه‌ای برای ستایش عشقش بر پا کند. این موزه به یک عبادتگاه مقدس برای معشوقه‌اش تبدیل می‌شود. هدف وى این است که عشاق دیگر نیز از آن استفاده کنند.
اما اورهان پاموک، فراتر از این رفته و شخصاً به فکر ساختن این موزه می‌افتد. موزه در یک خانه چهار طبقه با نمای بیرونی قرمز رنگ و در محله بخش اروپایی «چوکورکوما» ی استانبول برپا شده است. (۱) ساختمانی که موزه در آن ایجاد شده است به ظاهر خانه خانواده «کسکین» است که توسط کمال خریداری شده بود. اورهان پاموک در این موزه، زندگی روزانه در استانبول را به نمایش می‌گذارد. زندگی‌ای که نیم قرن را از دهه ۱۹۵۰ به بعد را شامل می‌شد و پنجره ای رو به دنیایی بود که اغلب مردم گذشته این شهر آن را از یاد برده بودند. «پاموک» تلاش کرده است خاطرات استانبول و جوانی‌های خود را به معرض نمایش بگذارد. او شیفته شهر استانبول است و این شیفتگی را در اکثر آثار خود مانند «استانبول، شهر و خاطره‌ها»، «کتاب سیاه» و «موزه معصومیت» آن را نشان داده است. اورهان مخصوصاً در این رمان، سبک پست مدرنیسم، عشق به گذشته را همراه با نوستالژى را به معرض نمایش می‌گذارد. مشکل این بینش در این است که همه چیز کذشته را با نوعى بینش رمانتیسم و زیبا می‌بیند، ولى مشکلات اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى آن دوران را نمی‌بیند و یا بازگو نمی‌کند.
مفهوم زمان نقش مهمی‌‌را در این رمان و موزه بازی می‌کند. او در کتابش می‌نویسد: (۱)
«…در فیزیک ارسطو بین زمان و لحظه‌های یگانه، فاصله‌ای وجود دارد که ارسطو از آن با عنوان «حال» یاد می‌کند. لحظه‌های یگانه‌ای مانند اتم ارسطویی هستند که ناپیدایند، چیزهایی که غیرقابل نقض هستند. اما زمان، خطی است که این لحظه‌های پنهان را به یکدیگر زنجیر می‌کند. به طور مثال وقتی ما پیرتر می‌شویم و یا به درکی رنج آور می‌رسیم، این خط به تنهایی معنا ندارد، احساسی است که به طور یکجا و صمیمانه‌ای به سمت ما می‌آید و ما تلاش برای نادیده گرفتن آن داریم و برای همین به اندوه دچار می‌شویم. اما گاهی این لحظه‌ها که از آن با نام «حال» یاد می‌کنیم، می‌تواند برای ما به اندازه کافی شادمانی به ارمغان بیاورد همانگونه که اگر «فسون» می‌خندید این اتفاق می‌افتاد…..”
پاموک از جمله نویسندگانى است که در ترکیه عده زیادى او را دوست ندارند. هر چند وى در رمان‌هایش سعى در دور بودن از سیاست روز را دارد، اما بار‌ها ناشیانه وارد سیاست شده. موضوع مهمی‌که در ترکیه یک «تابو» است، موضوع جنگ قومی‌‌ترکها و ارامنه در سالهاى جنگ جهانى اول است. عموم مردم ترکیه این واقعه را نوعى جنگ و کشتار دو جانبه ملیتى – مذهبى بین ترکها و ارامنه می‌دانند. مشابه این جنگ و برادر کشى‌ها را اخیرأ در ارمنستان و آذربایجان بر سر منطقه قره باغ، و در دهه نود بین صرب‌ها و بوسنى‌ها دیدیم. مورخین بى طرف معتقدند که در سالهاى ۱۹۱۴ از هر دو ملت ترک و ارمنى هزاران نفر قتل عام شدند و این یک کشتار یکجانبه بوسیله ترکها نبوده است. پاموک در یک مصاحبه گفته که: “… در این کشور [ترکیه] یک میلیون نفر ارمنى کشته شده و سى هزار کرد، ولى کسى راجع به آن در ترکیه سخنى نمی‌گوید …»(۴) . این سخنان وى باعث شد در سال‌های ۲۰۰۴ تا سال ۲۰۰۷ پاموک بوسیله دولت ترکیه و دادستان عالى به دادگاه کشیده شود. (۴) اما اعتراضات وسیع محافل اروپایى و امریکایى باعث شد که دولت ترکیه از این شکایت صرف نظر کند. وى به خاطر گفته‌های خود بارها بوسیله‌اشخاص ناشناس تهدید به مرگ شده و هنوز ماموران امنیتى و پلیس ترکیه از وى حفاظت می‌کنند.
اینگونه سخنان در مصاحبه‌های پاموک به مزاق غربى‌ها بسیار خوشایند است. به همین دلیل است که مدیاى غرب، بنگاه‌های چاپ کتاب، ماشین تبلیغاتى اروپا و آمریکا به شدت از وى حمایت بى دریغ می‌کنند. (۲) در حالیکه به ندرت مطبوعات غرب یادى از نویسندگان معاصر ترک مانند ناظم حکمت، عزیز نسین و یاشار کمال می‌کنند. سیل جوائز گوناگون غرب در سه دهه اخیر به “پاموک» تقدیم شده است. در سال ۲۰۰۶ نیز جایزه ادبى نوبل به وى داده شد(۴)، در حالیکه نویسندگان پرقدرتى در ترکیه هستند که از وى سزاوارتر بودند.
یک داستان منطقه‌ای و محلى که زندگى مردم گوشه‌ای از دنیا را به تصویر می‌کشد، توجه عموم خواننده غربى را جلب نمی‌کند. این یکى از دلایلى است که نویسندگان پر قدرت ما مانند محمود دولت آبادى (نویسنده کلیدر) و یا دکتر رضا براهنى، به جهانیان کمتر شناخته شده‌اند . اما قلم اورهان پاموک فراملى است، چرا که شخصیت‌ها و رمانهایش می‌توانند در هر شهرى و هر کشورى در دنیا باشند، و شاید اتفاقى در استانبول زندگى می‌کنند. هیچگاه وقایع رمان‌های وى در روستا‌های ترکیه اتفاق نمی‌افتند. او خود را نویسنده‌ی منحصراً شهرى می‌داند. محافل ادبى شناخته شده مانند «انجمن قلم آمریکا» و کانادا، که دکتر رضا براهنى زمانى رئیس آن بود، تا به حال توجه چندانى به پاموک نکردند.
اورهان پاموک به ادبیات معاصر جهان و نویسندگانى چون ویلیام فالکنر، جیمز جویس، گابریل گارسیا مارکز، خوزه لویی بورخس و الیزابت آلنده‌اشنایى دارد. یکى از نویسندگانى که پاموک از زمان جوانى‌اش بسیار علاقه دارد، نویسنده روسى کتاب «جنایت و مکافات»، داستایوسکى است. پاموک هیچگاه‌ اشاره‌ای به نویسندگان رئالیسم اجتماعى روسیه و اروپا مانند تولستوى، ماکسیم گورکى، رومن رولان، شولوخوف، چنگیز آیتماتف، مایاکوفسکى و پوشکین نمی‌کند. اما آنقدر داستایوفسکى را دوست داشت که حتى به تقلید داستایوفسکى مدتها شبها می‌نوشت و روز‌ها می‌خوابید. (۴)
اورهان پاموک شرق و غرب را از لحاظ فرهنگى مقابل هم یکدیگر قرار می‌دهد. مانند نویسندگان «پست مدرن» و فیلسوفانش راه تکامل را نهایتاً به سوى غرب می‌داند. مانند هنرمندان آوانتگارد، راه حل معضل‌های اجتماعى شرق را در تصادم این دو تمدن و پیروزى یکى از آن دو می‌بیند. هر چند همیشه خود را متعلق به استانبول می‌داند و در آنجا زندگى می‌کند، ولى از تدریس سه ماهه در دانشگاه‌‌هاروارد آمریکا بسیار در مصاحبه‌هایشً یاد می‌کند(۴). نویسندگانى چون ناظم حکمت، یاشار کمال و عزیز نسین، گرچه جایزه ادبى نوبل را دریافت نکرده اند، از دل ملت ترکیه برخواستند و با مردم زندگى کردند. در نشستهاى مطبوعاتى، پاموک ساعتها، از خود، رمان‌هایش، و جزئیات نوشتن‌اش، خانواده‌اش، دخترش صحبت می‌کند. در سخنرانى دریافت جایزه نوبل، افسوس نبود پدرش را می‌خورد، ولى یادى از ملت ترکیه نمی‌کند(۴) .
به نظر نگارنده، پاموک نهایتاً سعى دارد خواننده غربى را راضى نگهدارد و براى آنها می‌نویسد. کتابهاى وى در خاور میانه و شرق نتوانسته فروش اروپا و آمریکا را داشته باشند. رمانهایش از اکشن بى دلیل‌‌هالیوودى بیشتر استفاده می‌کند تا وقایع زندگى انسانها. در نبوغ و استعداد «اورهان پاموک» شکى نیست. به عنوان یک نویسنده قوى و روشنفکر با ایده‌های مبتکرانه و متفکرانه توانسته جاى پاى محکمی‌‌در تاریخ ادبیات جهان بیابد. او استانبول را در نقشه دنیا در عرصه‌ی ادبى به جهانیان شناسانده؛ نا گفته نماند استانبول در عرصه‌ی معمارى و شهرسازى کاملاً شناخته شده بود. اما پاموک باید در عرصه ادبیات جاى پاى محکمترى در میان مردم، روشنفکران و علاقمندان ادبیات غنى ترکیه بیابد.
قایناق : ایشیق سایتی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
پادشاهین کیچیک اوغلو(ناغیل)
ائشیدیب یازان: علیرضا ذیحق

بیر گون وارایدی،بیر گون یوخ ایدی،آللهدان سئوای هئچ کس یوخ ایدی. گونلرین بیر گونونده بیر پادشاه وار ایدی کی اونون اوچ اوغلو وار ایدی.بیر گون ایسته‌ییر اونلارین اوچونوده ائولندیرسین. کیملری اونلارا آلماق ایچون فیکره دوشور. بونا گوره‌ده وزیر- وکیلی خبر ائله‌ییب اونلاری ییغیر باشینا.‌هامیلیق‌لا بو نتیجه‌یه یـئتیریرلرکی شهرین قیزلارینی بیر یـئره یـیغیب اوغلانلارین أللرینه بیر تیرکمان وئرسین‌لر. هر اوغلان بیر اوخ آتیب و اوخ هرهانسی قیزین آیاقی اؤنونده دایاندی او قیز اونون اولسون. اول‌ده بؤیوک اوغلان بیر اوخ آتدی و بئله‌لیکله وزیرین قیزی اونون اولدی. وسط اوغلان‌دا وکیلین قیزین بلله‌ییب اوخونو آتـیر. قالیر کیچیک اوغلان. کیچیک اوغلان‌کی اوخونو آتـیر ده‌ییر بیر قره‌داشا.‌هامی‌ناراحات اولورلار.
نئچه گون کئچیر و اوغلان اوز طالعینی دوشونه‌رکن قره‌داشا یاخینلاشیر. قره‌داشی یئریندن دبه‌رتمک ایسته‌ینده، گؤرور اونون آلتـیندا بیر قویـو ‌وار. بو ایشده بیر سیرّ آنلاییب قویـونون تکینه یـئنیر. آیاقـینی یـئره قویـوب قویماز، قویـونون دیبینده بیر قاپی گؤرور. قاپینی آچار‌کن اوزونه بیر باغ آچیلیر. باغا گیره‌رکن اوره‌گه یاتان سئویلی بیر سس، اونو اؤزونه ساری چکیر. سسه‌کی یاخین‌لاشیر بیر قیز گؤرور. بیر قیز کی گؤزه‌للیکده، اونون تایی ـ برابری یوخ ایدی. نئچه‌گون بیر یـئرده اولورسالاردا او قدر خوش کئچیرکی گونلرین سایی ـ حسابی اللریندن چیخیر. آنجاق بیر گون قیز اوغلانا دئـییرکی: «قصره قاییدیب آتانلا بو واقعه‌دن سؤز آچدیقدان سونرا، اونو و بوتون قوشونونی قوناق اولماق ایچون بو باغا گتیررسن.»
اوغلان قیزلا وداعلاشیب قصره قایـیدیر. جریانی کی شاها آچیب دئـییر، شاه ائله فیکر ائلیرکی اوغلونون باشینا‌هاوا گلیب. وزیردن تدبیر ایسته‌یـیر و اودا جوابدا دئـییر:« شاهیم ساغ اولسون، منجه گرک اونون اوره‌گینی سیندیرمایاق. او دئـیه‌ن کیمی‌گرک ائله قوشوندان بیر حصه‌سینی گؤتوروب صاباح ناهار اوستو قره‌داشین یانینا گئده‌ک. اگر اوغلانین سؤزو دوز چیخدی کی هئچ، اگر سؤزو دوز اولماسا، اوندا دا بیر زاد الدن وئرمه‌میشیک . آخشام کی اولدی سارایه دؤنه‌ریک.»
پادشاه وزیرین سؤزونو قبول ائله‌ییر و صاباحکی گون‌هامی‌بیرلیکده قره داشا ساری یـولا دوشورلر. اوغلان نئجه‌کی دئمیشدی،او جورده اولور و هرزاد دوز چیخیر. پادشاه گئدیب باغداکی کوله‌فرنگی‌ده اوتورور و قیزی گؤرور کی جنّته اوخشار باغدا قیزیل قاب‌لاری دوگو ایله دولدوروب لشکری دویونجا یـئدیردیر. نهایتده ده قیزیل بشقابلاری اونلارا باغیشلایـیر.
پادشاه بو عالمه حیران ایدی کی گؤی‌دن آسلانمیش بیر آلما گؤرور. أل آتیب آلمانی توتماق ایسته‌رکن، آلما گؤیه گئدیر.قیز شاها دئـییر:«سیز زحمت چکمه‌یـین.ألی‌ئیزی یوموب آچساز، اووجوزدا گؤره‌رسیز.» پادشاه بو ایش‌دن چوخ حظّ ائله‌یـیب و آخشاما یاخین، وزیری‌ده گؤتوروب لشکرله بیرلیکده سارایا قاییدیرلار. آمما اوغلان قالیر قیزین یانیندا. بیرگون کی اوغلان باشینی قیزین دیزی‌ اوسته قویوب یاتمیشدی، او واخت آیـیلیر کی گؤرور، بیر چؤلده یالقیز یالقیز اوزانیبدی. نه قیزدان خبر وار نه باغدان. آنجاق بیر مکتوب باشی اوسته گؤرونور. مکتوبا باخارکن قیزین خطّینی تانی‌یـیر. گؤرور قیز یازیب کی:«اگر منی سئویب آلماق ایسته‌سن، گرک کی دمیردن بیر جوت چاریق گئـییب و دمیر چلیک‌له منیم دالیمجا گزه‌سن.‌هازامان اونلار داغیلسالار، اوندا من سنینم سن ده منیم».
اوغلان کور پئشمان یولا دوشوب سفیل، سرگردان دولانارکن یولدا اوچ دئو گؤرور. دئـولر بیر بیرلری ائله دئـیشیردیلر. اوغلان ایشین نه اولدوسوندان باش‌آچماق ایچون یاخینا گئتدی. بیری دئدی:«دده‌میزدن بیزه اوچ شی قالیب‌دی. خالچا، قمچی و بیر دانا بؤرک. اونلاری بولوشدورمک ایچون سؤزوموز چیخیب. اگر بؤرکو باشینا قویوب و خالچادا اوتوروب، قمچی‌نن ووراسان حضرت سلیمان عشقیله، او سنی‌هارا دئسن آپارار.»
پادشاهین اوغلو واختی غنیمت بیلیب و اونلارا دئـییر:« بوکی بیرزاد دئـییل. من اوچ‌دانا داش آتاجاغام کیمسه او داشلاری تاپیپ گتیره بیلسه، بونلارین‌هامیسی اونون اولاجاق.»
دئولر اونون سؤزونه باخیب و داشلاری آتارکن، دابانا قوت گؤتورلمیزلر، اونلار قاچیب داشلاری تاپاناجان، پادشاهین اوغلو بؤرکو باشینا قویوب و قمچی ألده خالچادا اوتوروب دئـییر:« حضرت سلیمان عشقی‌له سئوگیلیم یانیـنا گئتمک ایسته‌ییرم.»
قارداشیم دا حیرص‌له‌نیب اوشاقا آجیقلاندی. آمما قیز دا أل چکمه‌دی. دئدی:اینانمیرسان بیر باخ! لاپ قصاب عمی‌نین گؤزلری‌دی…» قارداشیم یاخینا گلیب گؤزلریمه باخارکن، بیر کتاب گتیردی و اونون قاتینی آچیب بیر نئچه سئحیرلی دعا اوخودی. دعا بیته‌رکن منیم جیلدیم ده‌یـیشلیب و اؤز شکلیمه قاییتدیم . باشیمدان کئچه‌نی قارداشیما دانیشارکن، بیر نئچه سئحیر جادو منه اؤیره‌دیب اونلاری طیلیسمه سالماق قرارینا گلدیم. ائله‌ده اولدو. قئـینانام إششک شکلینه دوشدی و عم قیزیم‌دا بیر گؤیرچین اولدی. إششکی پیه‌یه باغلاییب هر گون سحر ایشیم اونو دؤیمک‌دی، او قدرکی دریسیندن قان آخا. عم قیزیم‌دا کی گؤیرچین اولوب، قونار پنجره‌نین هره‌سینه و هئچ یانا گئتمز. خوره‌گیمی‌یـئییب آرتـیقینی ایتین قاباغینا تؤکدوک‌دن سونرا، هرنه قالیرسادا او گؤیرچینین پایی اولار. اول‌ده هئچ نه یئمز. آمما اونداکی اؤلدوردوغوم حرامی‌نین باشینی گتیریب و باشلایارام قامچی‌لاماغا، اوندا قانادلارینی باشینا چکیب باشلایار ایتین آغزیندان قورتولموش آرتیق‌لاری یـئمه‌گه.»
قصاب کیشی بونلاری دئـییب قورتارارکن خنجرینی چکیب اونون باغرینی دئشمک ایسته‌دی کی پادشاهین اوغلو سئحیرلی بؤرکو باشینا قویـوب گؤروممز اولدی. خالچانی قمچی ‌له‌ییب حضرت سلیمان عشقی‌ایله سئوگیلسینه چاتماق ایسته‌دی. پادشاهین اوغلو سئوگیلسی ایله گؤرو‌نرکن یـئنه هر زادی اونودوب گونلرین ساییسی ألیندن چیخدی. تاکی بیر گون یـئنه اونو شیطانلادیلار و شاه اونون توتوقالانماسینا امر ائندی. آمما اونداکی قصاب کیشی‌نین سیررینی پادشاها آچیقلادی، شاه قیزینی اونا وئره‌رکن یـئددی گئجه یـئددی گوندوز هریاندا توی چالیندی.
۰۲/۱۰/۷۴ ـ خوی روایتی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
پادشاهین اوغلو گؤزونو یوموب آچانا قدر اؤزونو باغدا گؤرور و قیز اونو باغدا گؤرمک‌ده تعجب‌دن بارماغینی دیشله‌ییر. آنجاق بیر سوز دئـیه‌نمیر و اوغلان ائله فشنلیک‌ده اگلنجه‌ده اولور تا کی بیر گون، قیزین ندیمه‌لریندن بیری، شیطانلیق ائدیب قیزین شاه‌باباسینا اونون بیر اوغلانلا گون کئچیرمه‌سینی سؤیله‌ییر. شاه ائشیده‌رکن دستور وئریر اوغلانی توتوب اونون یانینا گتیرسین‌لر. شاه دئـییر:« سنین‌‌‌ بوردا نه ایشین‌وار؟»
اوغلان دئـییر:«آللاهین امریله و پیغمبرین شرعی‌له سنین قیزین‌لا ائولتمک ایستیره‌م.»
شاه دئـییر :«سؤزوم یـوخ. آمما منیم‌ده بیر شرطیم وار. اودا بوکی فلان یـئرده بیر قصاب کیشی وار کی اونون سیررینی ایندی‌یه جان کیمسه بیلمه‌ییب. اگر قیزیمی‌ایسته‌سن گرکدیر کی او کیشی‌نی تاپیپ و سیررینی بیلیب منه دئیه‌سن!.»
اوغلان قبول ائله‌ییب و یـولا دوشمک ایسته‌ییر. گیزلتدیگی بؤرکی، خالچانی و قمچی‌نی تاپیپ و حضرت سلیمان عشقیله «منی قصاب کیشی‌نین یانینا قوی. دئـییب اؤزونو قصاب کیشی‌نین توکانیندا گؤرور. بؤرک باشیندا اولدوغو ایچون ده، کیمسه اونو گؤرمه‌ییر. قمچی‌له خالچانی گیزله‌دندن سونرا بؤرکونو جیبینه قویـوب قصاب‌لا راست‌لاشیر. قصاب اوندان نه‌ایسته‌دیگینی سوروشاندان سونرا، پادشاهین اوغلو دئدی:« من أت آلماغا گلمه‌میشم. غریب اولدوغوم ایچون بو گئجه‌نی سنه قوناق اولماق ایستیر‌م.»
قصاب کیشی اونون سؤزونو یـئره سالمادی و اونو قوناق آپاریب چوخ حؤرمت ائله‌دی. پادشاهین اوغلو آمما دؤزمه‌ییب و حقیقتی بوسبوتون آچیب دئدی. قصاب کیشی اوزونو اونا توتوب دئدی:« منیم سیرریمی‌بیلمه‌سن یاخشی‌دی. منیم سیرریمی‌آنلاماقلا اؤلمه‌گین بیردی. ایگیت‌لیگینه یازیقین گلسین. سحرکی اولدی دورگئت بیرده بویانا دولانما.»
پادشاهین اوغلو باشلادی آندا ـ قسمه کی حتما گرک من سنین سیررینی بیلم. او قدر یالوار یاخار ائله‌دی کی آخیردا قصاب آیاغا قالخیب و ایشقاب‌دان قیرخ کلید چیخارتدی و پادشاهین اوغلونو بیر سالونا آپاردی کی اوردا قیرخ قاپی وار ایدی. قاپی لاری کی بیربیر آچیردی هره‌سینده بیر آدامین سوموکلری گؤرونوردی. قصاب دئدی:« بونلاردا سنین کیمی‌منیم سیرریمی‌بیلمک ایستیردیلر. آمما‌هامیسینی اؤلدورموشم. سیرریمی‌سنه دانیشاجاغام، آمما آنلایاندان سونرا، سنی‌ده بونلار کیمی‌اؤلدوره‌جه‌گم. منیم سیرریم بئله‌دیر، قولاق آس! من عم قیزیم‌لا ائـوله‌نیب، اؤزومو چوخ خوشبخت بیلیردیم. آمما بیر گئجه کی یـوخودان آییلدیم، گؤردوم او یانیمدا دئـییل. بیر آز کی کئچدی گؤردوم گلدی.‌هاردا اولدوغون کی سوروشدوم سو باشینا گئتمه‌یین آنلاتدی. بونون اوستوندن بیر مدت کئچدی. یـئنه بیر گئجه آییلیب عم قیزینی گؤرمه‌دیم. آمما‌هاننان گیزدین اونون گلمه‌سینی گؤردوم و جاوابدا یئنه همان سؤزو ائشیتدیم. صاباحکی‌گون ألیمی‌کسر‌کن اونو دوزلادیم تا یوخوم گلمه‌سین. گئجه یاریسی ایدی کی قئـینانام اتاقا گیردی و منی یوخودا گؤردوک‌دن سونرا عم قیزیمی‌آییلدیب «دور گئده‌ک» دئدی. قئـینانام‌لا خانیمیم یولا دوشدولر. من‌ده تئز آییلیب اونلاری بوسماقا باشلادیم. گوردوم حیط‌ده ایکی آت وار. بیرینه عم قیزیم بیرینه‌ده قئـینانام مینیب یولا دوشدولر. من‌ده ماجال وئرمه‌دیم. آتیمی‌مینیب اونلارین دالیجا دابانا قوت چاپدیم. اونلارین بیر قالایا گیرمک‌لرین گؤردوم. آتدان یـئنیب من ده گیزلین ـ گیزلین و سس‌سیز سمیرسیز قالایا گیردیم. قالا دولو ایدی حرامی‌لر ایله. قئـینانام یـئتیرجک، دایانمادان لوت سویـونوب باشلادی حرامی‌لر ایله اویناماقا. عم قیزیمی‌دا آپاردیلار بیر اتاقا کی حرامی‌لرین باشچی‌سی اوردا ایدی. حرامی‌لرین رئیسی عم قیزیمی‌گؤرجک اونون یـوبانماسیندان حیرص‌له‌ییب و باشلادی یامانلاماقا. سونرا ساچلاریندان یاپیشیب و اونو قویـنونا آلماق ایسته‌دی. قان گؤزومون قاباغینی توتوب و قیلینجی چکرکن، یـومولدوم حرامی‌لر اوستونه و باشچی‌لارینی قانینا غلطان ائله‌رکن قارانلیقدا گؤزذن ایتدیم. آتی مینیب ائـوه ساری یـوللاندیم. یـئریمه گیریب اؤزومو یـوخویا ویرماقیملا بیرگه، عم قیزیم دا یـئتیردی. هئچ دینمه‌دیم. ناهار چاغی ایدی کی عم قیزیم‌لا قئیناناما دئدیم کی گئجه‌نی بیر یـوخو گؤرموشم. یـوخومو سیزه دئـیه‌جگم، آمما قلبینیزه آلمایـین. بئله‌لیکله باشلادیم گئجه‌نی هر نه اولوب کئچمیشدی اونلارا تعریف‌له‌مگه، آمما سؤزوم هله قورتولمامیشدی کی قئـینانام، ایشینی آنلایـیب و برک‌دن منیم اوزومه توپوردی. اونون توپورمه‌سی‌له منیم سئحیر جادو اولماغیم بیر گوز قیرپیمی‌چکمه‌دی. من اولدوم بیر ایت و ائـودن قاویلدیم.‌هاپپیلد‌ییا‌هاپپیلد‌یا قارداشیم گیله گئتدیم. آروادی منی گورجک :«ایت گئت» دئدی و منی قاودی. آمما من گئتمه‌دیم. گؤزلریمی‌قارداشیم قیزینا دیکیب دیلسیز ـ دیلسیز اوره‌ک سؤزلریمی‌آنلاتماق ایسته‌دیم. قارداشیم قیزی باشلادی آتاسینی چاغیرماقا کی بو ایتین گؤزلری قصاب عمی‌نین گوزلرینه بنزه‌ییر.
سایین کانالداشلار
چهارشنبه گونلری ادبیات سئونلر کانالیندا یالنیز نثر یازیلارین پایلاشیریق .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
دکتر صمد رحمانی

داستان "اصلی و کرم" با این که از دوران قدیم در سینه ی مردم آذربایجان بوده است اما در قرن نهم و دهم هجری شمسی شکل گرفته و به صورت مکتوب درآمده است. در این داستان عشق آزاد و به دور از سنت های دست و پا گیر قرون وسطایی مورد تمجید قرار می گیرد و ایده های خشن که به نام دین بر سر رسیدن دو دلداده موانع ایجاد می کند، مورد طعن و نفرین واقع می شود. همچنین دوستی خلق های گوناگون به نمایش گذاشته می شود.. حوادث داستان در ایران ، آسیای صغیر ، قفقاز و خاور نزدیک اتفاق می افتد. و در هر یک از این مناطق روایت های مخصوصی موجود است. خلاصه ی داستان از این قرار است که :
در اصفهان حکمران عادلی بوده که اولادی نداشته است. از خداوند فقط یک فرزند می خواست. این حکمدار کشیشی را به خزانه داری خود گماشته بود که او هم بدون فرزند بود.
روزی پادشاه در اتاق خود زانوی غم بغل گرفته بود که کشیش وارد شد. حاکم را که چنین دید گفت:
جناب حاکم من هم بی اولاد هستم اما مثل تو غمناک نیستم. اگر می خواهی غم بی فرزندی را فراموش کنی باغی درست کن که زمزمه جویبار و صدای پرندگان آنجا را پر کند و هر وقت که احساس غم نمودی آن جا برو تا شاد شوی. حاکم سخن او را پذیرفت.
فردایش از همه ی نقاط کشور معماران و باغبانان را فرا خواند و باغی زیبا ساخته شد. حاکم مهمانی ترتیب داد و برای فقرا پول و غذا داد و هر روز با کشیش می رفت آن جا و با صدای پرندگان و شرشر آب غم خود را زایل می نمود.
سلطان خانم زن حاکم و هم چنین زن کشیش نیز هر روز می رفتند و در باغ جایی می نشستند و به راز و نیاز می پرداختند. روزی این دو زن وقتی باغ می رفتند، پیرمردی را دیدند که داد می زد: تخم سیب طلایی را ارزان می فروشم. زن حاکم تخم را خرید و آن را به کمک زن کشیش در باغ کاشت.
هر روز دو زن می رفتند و به کاشته خود آب می دادند تا این که تخم به صورت درخت درآمد و سال ها هم گذشت ولی میوه نداد که نداد. سلطان خانم ناراحت بود که درخت میوه نمی دهد و با خود گفت: من چقدر بدبخت هستم که نه خودم بار دار می شوم و نه میوه ام. با همین فکر بود که یک روز زیر درخت خوابید. در خواب همان پیرمرد را دید که می گوید: ناراحت نباش درختت میوه خواهد داد و به مرادت خواهی رسید.
سلطان ماجرا را به زن کشیش گفت. فردایش هر دو به باغ که رفتند دیدند که درختشان یک سیب طلایی آورده است. سیب را نصف کردند و خوردند. سلطان خانم گفت در این سیب حکمتی است؛ خداوند به ما اولاد هدیه خواهد داد، بیا همین جا عهد ببندیم که اگر یکی از ما پسر و یکی مان دختر زایید با هم نامزد باشند.
نیت زن ها درست از آب درآمد سلطان خانم پسری زایید و زن کشیش دختر. اسم پسر را احمد میرزا و اسم دختر را قارا سلطان گذاشتند.
حاکم به مناسبت تولد این دختر و پسر چندین روز مهمانی داد، زندانیان را آزاد کرد و به فقرا پول های فراوان بخشید.
کشیش با خود فکر کرد که درسته زن من وعده ی نامزدی داده، اما دین ما از هم جداست. بهتر است که من از اصفهان بروم. این فکر را با زنش در میان گذاشت. زن گفت هنوز بچه ی ما سه ماهه است، بگذار چند سالی بگذرد و به دروغ می گوییم؛ بچه مان مرده و جنازه ی الکی درست می کنیم و الا بدون بهانه نمی توانیم از اصفهان برویم. کشیش پذیرفت. بعد از چند سال در اصفهان چو افتاد که دختر کشیش فوت کرده است. دو سال بعد از این خبر کشیش پیش حاکم آمد و گفت:
- راستش من از غصه دیوانه می شوم. اگر اجازه بدهی از اصفهان بروم تا مرگ دخترم از یاد برود. حاکم نمی توانست به غیر از رضایت کار دیگری کند. پس کشیش از اصفهان رفت.
احمد میرزا وقتی به سن مدرسه رسید به مکتب خانه رفت و در آن جا با پسری زرنگ بنام صوفی آشنا شد. وقتی احمد میرزا به 13 سالگی رسید روزی صوفی گفت:
- از این همه درس خواندن خسته شدیم از پدرت دو اسب بگیر و اسب سواری تمرین کنیم. احمد میرزا با صوفی در عرض دو سال چنان اسب سوار شدند که بزرگ تر ها را نیز پشت سر می گذاشتند. وقتی احمد به 15 سالگی رسید چنان زیبا و خوش قامت شده بود که علاوه بر دختران زنان میان سال هم جذب او می شدند. اما احمد به هیچ یک توجهی نداشت.
روزی احمد در خواب ازدست دختری پیاله ی شراب گرفت که تا به حال ندیده بود. وقتی از خواب بیدار شد حالت دیگری پیدا کرد.
احمد ماجرا را با صوفی در میان نهاد. صوفی گفت برو از پدرت اجازه بگیر به دنبال دختر برویم. احمد از پدر و مادر اجازه گرفت و در حالی که شاهین را بو دوش گذاشته، سگ ها را پشت سر انداخته، تیر و کمان حمایل کردند و به عنوان شکار به صحرا تاختند. بعد از چند مدتی به روستای زنگی رسیدند. در روستا به خانه ی کشیش فرود آمدند اما همدیگر را نشناختند. احمد خود را پسر کشاورزی معرفی کرد که به شکار آمده است. بعد از چند روز احمد در حین گردش با اسب، پرنده ای را دید. شاهین خود را برای شکار پرنده به پرواز درآورد. شاهین پرنده را در باغی فرود آورد. احمد اسب را به صوفی داد تا

خود به باغ رفته و پرنده را بگیرد. وقتی وارد باغ شد دختری را که در خواب دیده بود کنار حوض یافت. هوش از سرش پرید و زود چشم و روی دختر را بوسه باران کرد. دختر که در چنگال پسر گیر کرده بود گفت:
- خوب آن چه را می خواستی به آن رسیدی دیگر چه می خواهی. احمد گفت :
- من شکار چی هستم و می خواهم قلبت را شکار کرده با خود ببرم. دختر که حرف های پسر را نگرفته بود داد زد:
- نه، من نمی تونم قلبمو بدم ، اون وقت می میرم. احمد علاوه بر زیبایی واله سادگی دختر شد. لب دختر را آنقدر بوسید که دختر از حال رفت. احمد دختر را بلند کرد و در زیر سایه ی درختی دراز کرد. آب به چهره اش پاشید. دختر بیدار شد و لبخند زد. معلوم شد که دختر هم از پسر ممنون هست. احمد پرسید:
- اسمت چیه؟
- اسم من قره سلطانه، اسم تو چیست؟
- اسم من احمد میرزا است. دختر کی هستی؟
- دختر کشیش هستم. پدر من زمانی در خدمت حاکم اصفهان بوده است.
- "اصلی" کار پدر تو در اصفهان چه بوده است؟ دختر از کلمه ی اصلی چیزی نفهمید با التماس گفت:
- "کرم" کن لطف بنما دیگه اجازه بده من بروم.
احمد میر زا بعد از کمی فکر گفت :
- بعد از این اسم تو "اصلی" و اسم من "کرم" خواهد بود.
کرم دست از وی بر داشت و به گردش در باغ پرداخت. اصلی وقتی این را دید چنین سرود:
امان از دست توکرم چرا چنین ملول می گردی؟ بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.
خداوند مرا نصیب تو کرده، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن.

ولی اگر پدرم بشنود طوفان به پا می شود.
بیا بوسه ای از من بردار و از این جا بگریز و بیش از این رسوا مکن.
از سخنان شیرینت سیر نشدم، اما از ترس خون به چشمم آمده،
دیگه کمر نازکم را از آغوشت رها کن و بیش از این رسوا مکن.

آقا کرم، پاشا کرم، خان کرم، آتش کرم، دود کرم، سوز کرم
اصلی فدای تو جانان کرم، بیا و مرا بیش از این رسوا مکن
احمد پیش به اصفهان برگشت و از غم اصلی روز به روز نحیف تر شد. پدرش چندین حکیم بر بالینش آورد اما در حال احمد بهبودی حاصل نشد. عاقبت با اصرار مادر لب به سخن گشود و راز خود را بر مادر و از طیق وی با پدر در میان گذاشت. پدر کشیش را فرا خواند و وی را به خاطر اعلام مرگ دروغین دخترش سرزنش کرد. اما کشیش گفت این دختر یک بچه ی سر راهی بوده که سرپرستیش را بر عهده دارند. حاکم گفت :
در هر حال پسر ما خواستار این دختر هست. کشیش گفت:
پنج ماه به من مهلت بده تا خود را آماده کنم. حاکم گفت پس اول این ها را نامزد می کنیم بعد می روید. کشیش برای خلاصی از دست حاکم پذیرفت و نشان دادند و نشان گرفتند. کشیش به روستای زنگی برگشت.
کشیش در روستا اعلام کرد در عرض چند ماه آینده به این روستا وبا می آید، هرچه زود تر روستا را تخلیه کنید. مردم هم دسته دسته آماده ترک روستا می شدند. مدتی گذشت و کرم دید که از کشیش و دخترش خبری نیست. به پدرش متوسل شد. پدر چند نفر را همراه کرم به روستای زنگی فرستاد. وقتی کرم ماجرا را فهمید، چنین سرود:
ای کوه های مه آلود! اصلی من با پدر و مادرش از زنگی فراری است ، راه بر آن ها ببندید.
در حالی که اصفهان خود را برای عروسی آماده کرده، و زر و نقره به پای عروس می افشاند،
راه بر آن ها ببندید.
کرم از قافله جدا شد و باغی که اصلی را در آن جا بوسیده بود برگشت و ماندگار شد. حاکم وقتی چند روزی منتظر کرم ماند و از او خبری به دست نیاورد پرسان پرسان آمد و پسرش را در باغ یافت. او را برداشت و به اصفهان برگرداند. خیلی او را نصیحت کرد که برای تو دختری زیباتر از او می گیرم، اما به گوش کرم نرفت که نرفت. کرم دوستش صوفی را برداشت و به دنبال اصلی راهی کوه و بیابان ها گشت.سر راه به چشمه ای رسیدند که دختران ماه پیکر آب برمی داشتند کرم ساز به دست گرفت و سرود:
خواهران نازنین از من نرنجین ! ما مسافریم راه از آن شماست
درد زیادی در دلم انبار شده، آب را بدهید من بخورم عسل از آن شما باشد.
باید از کوه ها رد شوم و برای یار خود آه ها سر دهم، آب به دهید گل ها از آن شما باشد.
من دردمند هستم و دلم خونی است. به خاطر فراق یار لباس سیاه مال من و قرمز از آن شما باشد. یکی از دختران در پیاله ی طلایی برایش آب داد.
کرم و صوفی از آن ها جدا شدند و رفتند و رفتند به کوهی رسیدند. کرم گفت : این کوه سبحان است. ساز برگرفت و کوه را تعریف کرد:
ای کوه سبحان کسی سن شما را نمی داند، پدران ما از دامنه ات آب برداشته اند و در آغوشت پرورش یافته اند. یادت بماند که من کرم هستم و از این جا رد شدم. کوه را که رد کردند دید تعدادی مردم در قهوه خانه جمع شده اند. کرم با صوفی وارد قهوه خانه شد و بعد از خوردن ناهار و چای از آن ها سراغ اصلی را گرفت. گفتند بلی یک کشیش همراه خانواده به شهر گنجه رفتند.
کرم زود سوار اسب شد و به طرف گنجه روی نهاد. بر سر راه تعدادی درنا در آسمان پرواز می کردند. کرم سراغ اصلی را از آن ها هم گرفت. وارد شهر گنجه شدند. در قهوه خانه چایی و نان خوردند و سراغ اصلی ر


ا گرفتند. مردم گنجه گفتند که بلی کشیشی با خانواده از از جا به طرف ایروان رفتند.
از ایروان به حلب از حلب به خیلی جاها رفتند عاقبت کرم اصلی را در شهر قیصریّه به دست آورد. کشیش از وی به حاکم قیصریّه شکایت کرد اما حاکم وقتی سخن کرم را شنید حق را به کرم داد و کشیش را مجبور به رضایت کرد. کشیش که دید چاره ای ندارد مخفیانه در دگمه ی لباس اصلی زهری آتش زنه کار گذاشت و وقتی کرم دگمه را گشود سرتا پا سوخت و خاکستر شد. اصلی هم نعش سوخته ی کرم را درآغوش کشید و سوخت. حاکم قیصریّه کشیش را به مرگ محکوم کرد و کشت. داستان به پایان رسید.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سایین کانالداشلار جمعه گونلری ادبیات سئونلر کانالیندا جمعه بازار اولور.
جمعه بازاردا هرزاد اولور شعر , موسیقی قدیمی ماهنی لار , یئنی ماهنی لار, دیکلمه , قدیمی شکیل لر , سسلر, طنز , حکایه ...جمعه بازارا قوشولون .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/13/11
عماد الدین نسیمی

دیلبرا من سندن آیری تنده جانی نئیله رَم؟
تاج و تختی، مۆلک و مالی، خانیمانی نئیله رَم؟

ایسته‌رم وصلی جمالین تا قیلام درده دوا،
من سنین بیمارینام اؤزگه دوانی نئیله رَم؟

چوْخ دۇعالار قیلمیشام من خالیقین درگاهینا،
چۆن مۇرادیم حاصیل اوْلماز، من دۇعانی نئیله رَم؟

ای مۆسلمانلار بیلین کی، یار ایله خوْشدور جاهان،
چۆنکو یاردان آیری دۆشدوم، بۇ جاهانی نئیله رَم؟

دیلبر آیدیر ای " نسیمی " صابیر اوْل ائتمه فغان،
من بۇگۆن صبر ائیله‌سم داخی فغانی نئیله رَم؟

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
جمعه بازار 96/12/11
ویگن
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
جمعه بازار 96/12/11
نسیمی و درویش
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار 96/12/11
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جمعه بازار
اکبربرزگری مولان( سرور موغانلی )
‍ ‍ گئدیریک زامانلا

ایللر دال با دالا آخیب گئتدیلر
تاریخ دنیزینده دالغالار کیمی
او ایللر حیاتی سیخیب گئتدیلر
پولاددان دوزَلمیش حالقالار کیمی

بیزی ساخلاماقچین دوز یولوموزدان
شوبهه لر یول کسدی اَلده سؤنگوسو
آنجاق بیز دؤنمه دیک آمالیمیزدان
بیزه آرخا دوردو اومود اوردوسو

یاشادیق گونشسیز،نورسوز،شفقسیز
بیر آن اونوتمادیق شَن گله جک وار
اینام سایه سینده بو گونه دک بیز
اورکده بسله دیک شیرین آرزولار

گئدیریک زامانلا چییین بَه چییین
زامانسا آخسامیر،بیز یوبانمیریق
یولونو گؤزلرکن شَن گله جه یین
بیر آن سارسیلمیریق،هئچ اوسانمیریق


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه بازار
انیمیشن_کوتاه 🎬


🔹کارگردان: چنگلین سیه
🔸محصول 2017
نامزد جایزه اسکار 2018
https://t.me/Adabiyyatsevanlar