ادبیات سئونلر
3.13K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
ناظم حکمت آناسی و باجیسی ایله

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
فرانسیز ژنرالی فرانچئد'ائسپئرئی استانبولا داخل اولارکن شیشهانی‌-دن بئی‌اوغلونا آپاران خیاوانلاردا غلبه رژه‌سی کئچیریر. (۹ فئورال ۱۹۱۹)

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سون آرزو

شعیر:مهدی سربازی
سسلندیرن:یاغیش زنگانلی
میکس:محسن عبادی


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
خاطرات سئودا طاهیرلی، نوۀ «میرزاعلی‌اکبرصابر»
برگردان: بهروز مطلّب‌زاده

بو خاطیره لری گلن هفته چرشنبه گونو 10,17ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
خاطرات سئودا طاهیرلی، نوۀ «میرزاعلی‌اکبرصابر»
برگردان: بهروز مطلّب‌زاده


علی‌اکبر طاهرزاده، متخلّص به «صابر» و معروف به میرزاعلی‌اکبر صابر از آغازگران تحوّلِ ادبی در شعرِ ترکی قفقازِ جنوبی است. مجموعه شعرهای او، «هوپ‌هوپ‌نامه»، پس‌از درگذشتِ شاعر گردآوری شد که از معروف‌ترین نام‌ها در تاریخ ادبیّاتِ ترکی است. صابر اصلی‌ترین شعرهای خود را از آغاز ۱۹۰۶ تا پایان ۱۹۱۰ سروده و در ۱۹۱۱ چشم از جهان فروبسته است. توجه او به مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی روزگارش سبب اشتهارش شد اما او را دچار تنگناهای بسیاری کرد. توجه او به وقایع انقلاب مشروطه ایران باعث شد در همان روزگار به نامی شناخته شده بین ایرانیان بدل شود. صابر از سال ۱۹۰۶ که مجله ملانصرالدین کار خود را آغاز کرد تا زمان فوت در 1911 ، یکی از ستون های اصلی این نشریه بود و لحن و زبانِ آن در میان خوانندگان و شنوندگانی که در اکثریّتِ خود از بی‌سوادان و کم‌سوادان جامعه ایران و قفقاز و ماورا قفقاز تاثیرِ فراوانی داشت. گاهی یک شماره ملانصرالدین و به ویژه سُروده‌های صابر از طرف چند نفر خوانده می‌شد و ده‌ها گوش همه چشم می‌شدند و آن‌را به جان می‌شنیدند. آن‌چه می‌خوانیم بخشی از خاطرات سئودا طاهیرلی، نوۀ صابر است که توسط بهروز مطلب‌زاده به فارسی برگردانده شده است.
***
پدرم، درباره پدربزرگم (میرزا علی اکبر صابر) خاطرات ارزشمندی دارد. در اصل پدرم، خیلی زود و درحالی که خیلی کم سن بوده، ابتدا پدر و کمی بعد هم مادرش را از دست داده است، جالب تر از همه این است که وقتی پدرم خاطراتش را برای دیگران نقل می‌کرد، از چیزهائی حرف می‌زد که از درون، او را به لرزه درمی‌آورد. 
خواهر وسطیِ پدرم، یعنی عمه‌ام مشهدی سریه سلطان، برای پدرِ من، هم نقشِ مادر را داشته و هم نقشِ پدر را. با این‌که «صابر»، فرزندانش را با مهری به مراتب بیشتر از مهرِ والدین دوست داشته، اما این دخترش جایگاه ویژه‌ای در زندگی او داشته است. 
صابر، دربارۀ افکار، غم‌ها و غصّه‌ها و مشکلاتش، بیش از همه با سریه سلطان، دردِ دل می‌کرده. پدرم هم بیشترینِ بخش خاطرات خود دربارۀ پدرش را از خواهرِ خود -سریه سلطان- شنیده است.
این زن، با اینکه ازدواج کرده بود، اما هیچ وقت بچه‌دار نشده، و شاید هم به همین خاطر است که او پدرم را مانند فرزندِ خودش می‌‎دانسته است. دوراندیشی این زن، آنقدر گسترده بوده که با بازتعریفِ خاطراتِ خود برای برادرِ کوچکش، باعث شده تا آن خاطرات مربوط به خانواده در حافظۀ برادرش زنده نگه داشته شوند. 
پدرِ من، در میان یازده فرزندِ پدربزرگم، یعنی درمیان دو پسر و نُه دختر، آخرین فرزندِ او بوده است. اکثرِ فرزندان صابر، خیلی زود و درحالی‌که هنوز خردسال بوده‌اند از دنیا رفته اند. از میان فرزندانِ او، فقط سه تن توانسته‌اند زنده بمانند و به سن و سالی برسند، دو دختر و یک پسر.
پدرم دربارۀ خیلی چیزها حرف می‌زد، و طبیعی است که بیشتر دربارۀ خاطراتِ خواهرش. من الان هم ماکتِ نقاشی‌شدۀ خانۀ صابر را دارم. پدرم زمانی که زنده بود، با تکیه به خاطرات و یادمانده‌های خودش، کشیدنِ آن را به یک نقاشِ آشنا سفارش داده بود. آن خانه دیگر وجود ندارد، برای اینکه خانۀ صابر، در زمان وقوعِ زلزله شاماخی کاملا ویران شد و از بین رفت. 
در تصویرِ نقاشی آن خانه، یک درخت وسطِ حیاط دیده می شود که بطورِ تصادفی در آن‌جا قرار نگرفته، بلکه پدربزرگم صابر، آن‌را روزِ تولّدِ پدرم، به مناسبت تولّدِ او، در آنجا کاشته است. پدربزرگم صابر آدمِ خانواده‌دوستی بود، و با همۀ وجودِ خود فرزندانش را دوست داشت. از دست دادن زودهنگام آنها تاثیرِ خیلی بدی بر روی او گذاشته بود. از اینکه پدرم، سالم و سلامت به دنیا آمده بوده، بابابزرگم تصمیم می‌گیرد تا برای خریدِ گوسفند قربانی برود، به همین منظور، صبحِ زود ازخواب بیدار می‌شود و راه می‌افتد. بینِ راه، می‌بیند که یک نفر با شور و شوق دارد در مزرعه کار می‌کند و زمین را شخم می‌زند، تو نگو که او همان کشاورزی است که قرار بوده قهرمانِ شعرِ او باشد. او همان‌طور که راه می‌رفته، شعرِ«جوت چو» را می‌سراید:
«چیخدی گؤنش، دولدی جهان نور ایله
جؤت چؤ سؤرؤر تارلادا جؤت شؤرایله
آتلار، اؤکوزلر کاتانا گؤج وِریر،
گاه یورویور، گاه ییخیلیر، گاه دورور.»
معرّفی صابر، و تبلیغ دربارۀ او، اساسا در دوران حکومتِ شوروی بود که آغاز شد. نشان‌دادن چهرۀ صابر به عنوان یک فردِ متموّل و دارای امکانات، با ایدئولوژی حکومتِ شوروی جور درنمی‌آمد. پدرم در زمانِ حیاتِ خود، به این مسئله که پدرش صابر را آدمی تنگ‌دست که در زندگی با فقر و نداری دست‌وُپنجه نرم می‌کرد نشان می‌دادند، معترض بود.
آیا واقعا این قضیّه می‌توانست حقیقت داشته باشد؟ پدربزرگِ من، هم اهلِ تجارت بود و هم یک دکان داشت؟ او بخشی از صابون‌هائی که می‌پخت را به اطرافیان و آشنایانی که نیاز داشتند می‌فروخت و بقیه را هم در دکانِ خود به فروش می‌رساند.
در اصل پدربزرگم، می‌توانسته به تجارتِ خود ادامه بدهد، زیرا او یک کارگاهِ صابون‌پزی در خانۀ خود داشته، امّا آنچه باعث شد تا او دست از تجارت بکشد، این بود که او به خاطرافکارِ مترقّی خود، همواره تحتِ فشار بود. هیچ وقت نگذاشتند تا دست وُ بالش باز باشد. زمانی که پدربزرگم به تجارت مشغول بوده، از طرفِ روحانیون و افراد دین‌دار طردشده و مورد بایکوتِ جمعی قرار می‌گیرد. آنها اجازه نمی‌دهند که مردم از او صابون بخرند، لذا او نیز اجبارا دکانش را می‌فروشد، امّا پولِ آن‌را صرف احتیاجاتِ شخصی خود نمی‌کند، بلکه در اولین فرصت، برای خدمت به مردم، مکتبِ «اُمید» را باز می‌کند و می‌کوشد تا فرهنگِ مردم را بالا ببرد، امّا پس از مدّتی مجبور می‌شود تا از این کار هم دست بکشد. او به باکو می‌آید و در آنجا به فعالیت می‌پردازد.
پدربزرگم درسال‌های پایانیِ عمرش، واقعا هم به وضعیّتِ دشوار و سختی گرفتار می‌شود و بیماری کبدش او را بسیار می‌آزارد. البته در بعضی منابع بیماری او را، بیماری شُش نوشته‌اند که درست نیست.
آرزی-غملر اَلیندن اورئیم شیشمیشیدی
ظن اِدَردیم اِدَجکدیراونا چاره جیئریم
بختی - منحوسیمه باخ، من بو تمناده ایکن
باشلادی شیشمَیَه ایندی ئؤزو قاره جیئریم
صابر آدمِ فهمیده‌ای بود، از دست‌آوردهای علمی و مسائلِ نوینِ جهان مطلع بود، این را می‌توان از مضمونِ شعرهای او فهمید.
دیندیریرعصر بیزی، دینمئیریز
آچیلان توپلارا دیسکین مئیریز
اجنی سیره بالونلارلا چیخیر
بیز هله افتوموبیل مینمئیریز
قوش کیمی گؤیده اوچار یئرده کیلر
بیزی قومموش یئره مینبرده کیلر.
اگر به زبانِ امروزی بگوئیم، آشنائی او با علمِ شیمی و تکنولوژی آن برای پختنِ صابون، زیاد باعثِ تعجب نمی‌شود. پس از فوت پدربزرگم، مادربزرگم با بچه‌ها تنها ماند. از آنجا که «عباس صحّت» از دوستان نزدیک پدربزرگم بود، خانوادۀ او را تحت حمایتِ خود قرار داد که بعدها، عباس صحّت هم فوت کرد.
خانوادۀ ما که به دلیلِ ناملایمات و رویدادهای مشخص اوایلِ قرن در شاماخی، مجبور به ترکِ آنجا شده بود، اکنون که بارِ دیگر به شاماخی بازمی‌گردد، به جای خانۀ سابقِ خود با ویرانۀ بزرگی روبرو می‌شود که اصلا محلِّ زندگی نبود. خانه کاملا تخریب‎شده و در لهیبِ آتش‌سوزی‌ها به ویرانه‌ای غیرِ قابلِ سکونت تبدیل شده بود به‌طوری که خانوادۀ بزرگی چون خانوادۀ ما دیگر امکانِ زندگی در آن ویرانه را نداشت. این مسئله چنان باعثِ رنجش و دلگیری خانوادۀ ما گشت، که مادربزرگم نتوانست زیاد دوام بیاورد و در اثرِ سرافکندگی و غم و اندوه، خیلی زود چشم بر جهان فرو بست.
پدربزرگم، به همۀ اعضای خانواده خواندن و نوشتن را یاد داده بود. صابر، آرزویش این بود که همۀ اعضای خانواده‌‎اش را با سواد ببیند. صابر، به مفهومِ واقعی انسانی بود که درک و فهمش به کلّی با دیگران فرق داشت. با آدم‌های بسیاری دیدار و برخورد داشت که خیلی‌ها از این دیدار محروم بودند. این درست است که پدرِ صابر، آرزو داشت تا پسرش، درزمینه‌های به‌کلّی دیگری فعالیت کند، امّا صابر، این توان و اراده را داشت که بر اساس شناختِ خود قدم بردارد، او می‌دانست که چگونه روی پای خود بایستد. صابر، با این‌که آدمِ بسیار ملایمی بود، امّا در سایۀ ارادۀ محکمی که داشت، هیچ وقت از راهی که در پیش گرفته بود عدول نکرد.
صابر، پس‌از آن‌که به باکو آمد، با ارگان‌های مختلفِ مطبوعاتی به‌همکاری پرداخت و با نام های مستعارِ مختلفی برای آنها نوشت. او با اینکه با اسامی مستعار و مخفی می‌نوشت، امّا هیچ وقت نتوانست از فشار و اذیّت و آزار خلاص شود. همۀ اعضای خانواده‌اش در این رنج و حِرمان شریک بودند، تا حدّی که او واقعا نمی‌دانست برای خلاصی از این فشارها و تضییقات چه بکند. با همۀ این اوصاف، او می‌بایستی خانوادۀ خود را نیز از نظرِ معیشتی اداره کند.
پدربزرگم که معلّم هم بود، سرانجام جُل و پلاسِ خود را جمع می‌کند و از شاماخی به باکو می‌آید و در مدرسۀ «بالاخانی» به تدریس می‌پردازد. به نظر می‌آید که شیوۀ تدریس در آنجا زیاد خوب نبوده، امّا صابر با شیوه‌ای که پیش می‌گیرد، چنان شرایطی بوجود می‌آورد که حتّی خانواده‌هایی که حاضر به فرستادن کودکانِ خود به مدرسه نمی‌شدند، حاضر می‌شوند فرزندانِ خود را برای درس‌خواندن نزدِ صابر بیاورند. فعالیت‌های صابر، در بالاخانی چنان چشم‌گیر بوده که باعث می‌شود تا حقوقِ او را 20 درصد افزایش بدهند. چنین میزان افزایشِ حقوقی درآن دوران، مبلغِ کمی نبوده است.
عمّۀ دیگرِ من، یعنی مشهدی سکینه، بزرگ‌ترین دخترِ صابر بود. او ازدواج کرده و صاحبِ سه فرزند شده بود، امّا خیلی زود آنها را از دست می‌دهد.
در جریان مراسم ختمِ پدربزرگم صابر، یک حادثۀ قابلِ توجه رخ می‌دهد و آن اینکه برای برگزاری مراسمِ ختم، یک مُلّاباجی می‌آید (یک خانمِ ملّا، که برای خواندن روضه در قسمت بانوان می‌آمده). بر اساسِ گفته‌های پدرم، این خانم طبق نقشۀ قبلی و با نیّتِ به چنگ‌آوردنِ دست‌نوشته‌های صابر به آنجا فرستاده شده بوده است. 
ملّاباجی مزبور، اظهارِ تمایل می‌کند و می‌گوید که مایل است در مراسم ختمِ صابر، مرثیه‌هائی که خودِ صابر سُروده است را بخواند، خانوادۀ صابر هم، بی آن‌که به چیزی مشکوک شده باشند، بی‌خبر از همه چیز و همه جا، بُقچه‌ای را که همۀ دست‌نوشته‌های صابر درآن قرارداشته را می‌آورند و در جلوی آن زن بر زمین می‌گذارند.
دراین گیروُدارکه همه مشغول بوده اند و هرکس سرش به کاری گرم بوده، مجلسِ ختم به پایان می‌رسد و تازه بعد از آن است که خانوادۀ دردمندِ صابر متوجّه می‌شوند که اثری از بُقچۀ دست‌نوشته‌های صابر نیست. بدین شکل، همۀ آن دست‌نوشته‌های صابر مفقود می‌شود، و از آن روز تا کنون دیگر هیچ اثری از آنها دیده نشده است.
من بی‌دلیل نگفتم که عمّه‌ام مشهدی سریه سلطان، دخترِ صابر، سنگِ صبورِ پدربزرگم بوده است. از فرزندان صابر، سه تن از آنان، هر سه درکنارِ هم، در گورستانِ «یاسامال» به خاک سپرده شده‌اند. بر سنگِ گورِ سریه سلطان، چنین نوشته شده است: «مشهدی سریه سلطان طاهرزاده، دختر و سنگِ صبورِ صابرِ شاعر، نجات‌دهنده «هوپ هوپ نامه»!» و این در سال 1938 پس از درگذشت او، به خواستِ پدرم بر روی سنگِ مزار او نوشته شده است. می‌گویند یک بار که عمّه‌ام به خانه می‌آید، پدرش را غمگین و نا امید می‎یابد. از او می پرسد: 
- «چی شده؟ مسئله‌‎ای پیش آمده؟».
صابرمی گوید: 
- «دراین فکرهستم که شعرهای خودم را به چاپ برسانم. امّا امکانش نیست. دلم می‌خواهد قبل از مرگ، چاپ‌شدنِ کتابم را ببینم!»
همان روز، عمّه‌ام یک بارِ دیگر به خانۀ پدرش می‌آید. بُقچه‌ای را که با خود آورده بود، بر روی میز می‌گذارد و خطاب به پدرش می گوید: 
-«این را بردار و کتابت را چاپ کن!»
درونِ بُقچه، همۀ زینت‌آلات زمانِ عروسی سریه سلطان قرار داشت. صابر راضی نمی‌شود، امّا دخترش تاکید می کند که:
-«بردار! وقتی کتابت چاپ شد، از درآمدِ حاصل از آن، من دوباره از آنها می‌خرم و جای آنها می‌گذارم!»
به این شکل، او می‌تواند پدربزرگم را به این کار راضی کند. وقتی پدربزرگم برای چاپِ شعرهای خود اقدام می‌کند، تازه معلوم می‌شود که آن مبلغ برای چاپِ همۀ شعرها کافی نیست. پدر و دختر به مشورت می‌نشینند و به این نتیجه می‌رسند که از میانِ شعرها، بخشی را جدا کنند و آنها را به چاپ برسانند و اگر درآمدی از آن حاصل شد، بقیه را هم منتشر کنند. صابر، اشعاری را که برای چاپ در نوبتِ اوّل مناسب می‌دانست، انتخاب و به دستِ خود آنها را جدا می‌کند، امّا این بار هم به دلائلی کتاب به نشر نمی‌رسد، و مجموعه اشعاری که برای چاپ انتخاب شده بود در نزدِ سریه سلطان باقی می‌ماند. 
بعد از آنکه دست‌نوشته‌های صابر به سرقت می‌رود، سریه سلطان از ترسِ اینکه مبادا آن اشعاری از پدرش هم که برای چاپ انتخاب شده و لای بقچه ای در نزدِ او مانده است به سرنوشتِ آن دست‌نوشته‌ها دچار شود و به سرقت برود، دربارۀ آنها، به هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید تا اینکه بعدها کتابِ «هوپ هوپ نامه» منتشر می‌شود. 
همۀ شعرهائی که در کتاب «هوپ هوپ نامه» منتشر شده، همان شعرهائی است که صابر در زمانِ حیاتش آنها را به دستِ خود انتخاب کرده، و سریه سلطان آنها را نزدِ خود نگه داشته بود.
به نقل از: «آموزگارِ آذربایجان»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ادبیات سئونلر:ویدا حشمتی

«قادالی آدا» شعر کتابینین دوواق گؤتورمه مراسمی


حسن رحمانی‌نین «قادالی آدا» آدلی شعر کتابینین آچیلیش مراسمی شاعیرلر، یازارلار، دانشگاه اوستادلاری، فرهنگی فعّاللار و ادب‌سئونلرین ایشتیراکی ایله کئچیریلدی.
مراسم، شبستر ادبی انجمنی‌نین مسئولی «زمانخانی‌»نین دانیشیغی ایله باشلاندی. او، سؤزلرینده آذربایجان خلقینین مشروطه‌دن ۱۳۵۷ اینقلا‌بینا قدر اولان مبارزه تاریخی‌نه اشاره ائدیب، ۱۳۲۵ ایلی و پهلوی دوره‌سینده باش وئرن حادثه‌لری یادا سالدی و معاصر ادبیاتین اجتماعی و تاریخی مسائلین عکس ائتدیرمه‌ده‌کی رولونو وورغولادی.
سونراکی بؤلومده، «بابا آهنگر» اؤز شعرلرینی هابئله حسن رحمانی‌نین شعرلریندن نمونه‌لر اوخودو. سونرا «شاهرخ نخعی»، کتابدا یئر آلان شعرلردن بیرینی دیکلمه ائتدی.
مراسیمن دیگر بؤلومونده دکتر «باقری حمیدی‌»نین سؤزلرینه آیریلدی. ادبیات انگلیسی اوستادی و منتقدی اولان باقری حمیدی، ادبی مکتب‌لر، ادبی ادوار، ادبیاتین وظیفه‌لری و معاصر جامعه‌ده شعرین یئری باره‌سنده دانیشدی و «قادالی آدا» اثرینه عمومی بیر باخیش سوندو.
بو مراسمده، آیناز جشنی‌نین شعر دیکلمه‌سی ده یئر آلدی. اوستاد یوسف اعظمی شاعرین شعرلریندن بیرینی دیکلمه ائتدی. اوستاد «شاهد اسکویی» و «موسی احمدی» قیساجا شاعرین شخصیتی و اثرلری باره‌سینده معلومات وئردیلر.
سونرا، «خوش‌خبر» نشریه‌سینین مدیرمسئولو دکتر دلاویز، شاعرین عاییله‌سینه تشکر ائدیب، حسن رحمانی‌نین حیاتی و ادبی فعالیتلری ایله ایلگیلی مختصر معلومات وئردی. هم‌چنین «دیدار با مفاخر» کانونو طرفیندن گول و هدیه ایله شاعیردن تقدیر اولوندو.
دوکتوز عزیزپور و نئچه ادبی شخصیت  کیتابین دوواغینی گؤتوروب ایشتیراک‌چیلارا تقدیم ائتدیلر.
مراسیمن سون بؤلومونده، «شیرین وطن» شرکتینین مدیر‌عاملی دکتر کافی، فرهنگی فعالیتلره حمایتین اهمیتینه اشاره ائدیب، شاعرین کتابلرینی حاضیر اولانلارا هدیه ائتدی.

مراسم، اوستاد عبدالعلیزاده‌نین رهبری ایله اجرا اولونان موسیقی اورکستری و حسن جداری‌ و نئچه ایفاچی‌نین ماهنیلاری ایله سونا چاتدی.

۱۴۰۴/۱۰/۱۶

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

سایین کانالداش لار نت سورونلریندن آسیلی اولاراق اوشاق ادبیاتینی بو هفته حاضیرلاماق ایمکانی اولمادی
.
اوشاق ادبیاتی

هرهفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
کریم گول اندام

ازلدن ابده! 


اُولومدان اوُلومه گئدن یولچویام ،
ساغچی یام بیلمیرم یوخسا سولچویام ؟!
سانکی ازل چاغدان ائله من بویام !
من کیمم ،بو گل -گئت ،بوحیات نه دیر؟

• ظولمت دریاسینین باغرینی یاردیم،
• گونشه چاتارکن ساندیم قورتاردیم !
• گوُزله مه دن یئنه ظولمته واردیم ،!
• بیلمه دیم قورولموش بو بوسات نه دیر!؟

• یئرین بئشیگینده ییرغالانیرام،
• زمان اوکیانیندا چالخالانیرام،
• کائینات بطنینده دالغالانیرام،
• یئرنه ،زمان نه دیر، کائینات نه دیر؟

• بیلیکله یوکسه لیب نردووانلاری،
• سیر ائتدیکجه سونسوز کهکشانلاری،
• زمانین دیشیندا لا مکانلاری ،
• حیرتده قالیر ام بو شاهمات نه دیر !

• ندن انسان اوغلو فلسفه بازدی؟
• هانسی فیکیر درین ،هانسی دایازدی؟
هگل نه دوشوندو،نیچه نه یازدی ؟
افلاطون،ارسطو ،یا سوقرات نه دیر!

انساندی یارادان مین -بیر آللا هی!
آلله مقامینا چاتدیران شاهی !
دوغروبئله دیر سه سوُیله بس داهی
بو اوروج بو ناماز بو ذکات نه دیر؟!

بئش گون بو دونیادا من قوناق اولدوم
اودا سرگشته بیر  اویونجاق اولدوم!
خیالدان بوشالدیم ،عاغیلا دولدوم !
نه معنانی قاندیم نه ده ذات نه دیر !

میلیونلار پیغمبر مینلرجه ایمام،
گلسه ده قیرغینلار اولمادی تامام!
نه فایدا یهودا،نصارا ، اسلام !
بیرقران ،دوُرد اینجیل ،بیر تورات نه دی؟!

هر دینه قوللوقچو اولدوم یورولدوم !
مارکس اولدوم ،کانت اولدوم اپیکور اولدوم !
عشق ایله قورولدوم کوُکدن دورولدوم !!
آنلادیم مقالات،منشئات نه دیر  !!

اورمو_دی آیی ۱۴۰۴
  
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ناصر-داوران

بالتاچيلار
قان قوخويورلار
بالتاچيلار
فيدان قاني
چيچك قاني.
اووچولارديلار بالتاچيلار
بئيين توربالاريندا
آغاج باشي
قلم قولو
ماهني لئشي.
يئكه گؤوده لري وار بالتاچيلارين
گونده بير چووال يئمك يئييرلر
قيرميزي گؤزلري بير كاسا
بارماقسيز اللري 
نئجه توتور بالتاني بيلميرم.
يوخولارينا گيرن قادينلاري دا يئييرلر
يوخولارين قاچيران 
پيچيلتيلاري دا.
هاواني دومانلي سئويرلر
سويو بولانليق
گوزگونو سئوميرلر آمما
قيزيل آلماني دا.
پبسينه گه لير بو سونلو سونسوزلارين
سجل احوال اداره سي.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میرزه شهرکین کیتاب تورنی

دی آینین 24
ساعات:17
مکان:شهید جدیری-کوچه داد بلدی،کانون بازنشستگان آموزش پرورش.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
مهناز صابونی( آیتای)

اسیرگه‌مه الینی تئللریمدن، آی قاداسی !
گل ایندی مین یارامی شانه_شانه  سای ،قاداسی!
 
دیدرگینم قلمیم سانکی قان سپیر کاغیذا
دئشیر اورکده‌کی باسدیردیغیم هارای ،قاداسی!

نه واخت‌دیر کی اؤلوم یونتاییر اولای‌لارینی
سارایلی کؤنلومه قونداقدی آرپا چای، قاداسی!

بولودکیمی دولانیر گؤزلریمده یاغمورلار
اورک سیخینتیما مهمان گلیب اوخای ،قاداسی!

زمانه میز ائله آلت، اوست اولور گؤرورسن کی
باتیبدیر آل قانینا اؤلکه‌ده سونای، قاداسی!

باغیردی سوردوگوم عؤمروم ،حاییفلادیم جانیمی
جهنم ایچره بهشت آختاریب هر آی ،قاداسی!

سوسوبدو سؤزلری سس سیز، سمیرسیز آردینجا
گلنده « آیتای» ایچون ساخلا گیزلی پای ،قاداسی!

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
بیر ایتین نوستالژی‌سی

حیف اولدو اوشاقلیق، گؤرسن نه اولدو اوگونلر، سحردن آخشاماجا ائو آدامی‌نین قوجاغیندا گزردیم. هرکس هرنه یئسه ایدی اؤز پاییندان منه ده وئرردی، قاپیدان گیرن سویونمامیش قاچاردی منیم باشیما‌.
قارا بالا - قارا بالا دیلدن دوشمزدی.
منی قوجاقلاماغا ائوده رقابت اولاردی.
یاغیشلی گونلر دئیردیلر: قاچین قارا بالانی گتیرین ایچری ایندی اونا سویوق دگر...
اوندا من  یئمه‌ییمی سئچیردیم، جانین اوچون اتدن، تویوقدان باشقا هئچ نه یئمز ایدیم. ائله توتوقلانمیشدیم گل گؤرسن. هفته‌ده بیردفه منی حاماما آپاراریدیلار، یویوندوراندان سونرا ساچ قورودان ماشینی ایله بدنیمی داراییب قوروداردیلار. منی بیر ازدیرردیلر گل گؤرسن. من ده هئی ازیلردیم، اونون - بونون باشماغینی آپاریب گیزلدردیم، ال - آیاقلارینی یالاردیم، آتیلیب دوشردیم، حیطده بیر جیغان - ویغان سالاردیم گل گؤرسن.
ائو، حیط، هریان منیم اویلاغیم ایدی. هر هارا سئوسه‌یدیم باش چکردیم، هردن ده منی ماشین ایله چؤله آپاراردیلار، منقلین دؤر - برینده ال - آیاغا دولاشاردیم، آتیلیب دوشردیم، اؤزلریندن چوخ منه کاباب یئدیدردیلر.
جانین اوچون ایندی دورد - بئش ایلدیر ات جهنم سومویه ده حسرت قالمیشام، پئندیرلی چؤریی، سوت تیلته‌سینی یادیمادا دئییل هاچان یئمیشم.
حقیقتن بیلمیرم بو ائوین باشینا نه اویون گلیب، سانکی ائو آداملارینین دا وضعیتی منه تایدیر.
چوخداندی بو ائوین میطباغیندان خورک قوخسو گلمیر، دایم ائوده دالاشما وار. من ائله یادان چیخمیشام بعضن اوچ گونله منه یاوان چؤرک ده آتان یوخدور. ایندی همان قارا بالا یاوان چؤرگه ده حسرتدی. حیطده دووار دیبینده قالماقدان بیت باسمیشام. دده‌م روحی آجیمدان بئش کیلو آریقلامیشام، دای حورمه‌یه ده  قادیر دئییلم. بئله گئتسه بو ائودن قاچاجاغام.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar