ادبیات سئونلر
3.13K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
4_5857348013122393631.pdf
4.4 MB
ادبیات سئونلر عاییله سینه بیر تحفه
دانشنامه مطبوعات آذربایجان
تالیف:سعید جلیلی
ناشر:انتشارات مهد آزادی تبریز
294صفحه
لوطفن بوردان ائندیرین

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
خبر
تانینمیش آذربایجان شاعری «ناصر داوران»ین «هردن یالان دانیشیرام» آدلی یئنی شعر مجموعه‌سی یاییلدی. ۱۴۰ صحیفه‌دن عبارت بو شعر مجموعه‌سینه شاعرین ۵۸ شعری و «ادبیات سئونلر گروهو»نون مدیری جناب کریم قربانزاده‌نین شاعرله آپاردیغی مصاحبه‌نین متنی داخیلدیر.
«هردن یالان دانیشیرام» عنوانلی شعر کیتابینین ناشری موللیفین اؤزو، صحیفه دوزنی و گرافیستی ایسه «روشن نوروزی» و «شیوا بابابیگی»دیر. کیتاب ۵۰۰ تیراژدا و هر نوسخه‌سی ۲۰۰۰۰۰ تومن قیمتینده ساتیشدادیر.

ادبیات سئونلر اوخوجوسو بول اولسون دئیه ناصر معللینه یئنی قلم نائلیتی آرزو ائدیر.1403,8,15

قایناق :ایشیق سایتی

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
برگردانِ پنج شعر از دنیا میخاییل(1965، عراق)
ستّار جلیل‌زاده


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
برگردانِ پنج شعر از دنیا میخاییل(1965، عراق)
ستّار جلیل‌زاده


«دنیا میخائیل» شاعرِ آشوری‌تبارِ عراقی، در سال 1965 در بغداد به‌دنیا آمد. از کودکی به سُرودنِ شعر علاقمند بود و بسیاری از اشعارش در مجلّه‌های عراقی و عربی منتشر می‌شد. در دهۀ هشتادِ میلادی قرنِ گذشته در خیلی از جشنواره‌های ادبیِ شعر مشارکت داشت و انتشاراتِ «آمال‌الزهاوی» اوّلین مجموعه شعرش، «خونریزیِ دریا» را در سال 1986 چاپ کرد که در صفحۀ اهدایی آن چنین می‌نویسد: « تقدیم به هیچ، زیرا هیچ تنها چیزی است که مرا می‌فهمد؛ از هیچ، همه چیز آغاز می‌شود» وی به زبانِ انگلیسی و عربی شعر می‌سُرود و در دهۀ نودِ میلادی به آمریکا مهاجرت کرد و موفّق شد در آن‌جا فوقِ لیسانسِ خود را در رشتۀ شرق‌شناسیِ دانشگاهِ «وین ستیت» در سال 2001 کسب کند.
فعّالیتِ ادبی: دنیا میخائیل، جوایزِ ادبی بسیاری را نیز به دست آورد، از جمله جایزۀ کریسبی برای ادب و هنر سال 2003 و جایزۀ کتابِ عربی آمریکایی به خاطرِ مجموعۀ شعرِ «یادداشت‌های روزانۀ موجی بیرون از دریا» و نیز جایزۀ حقوقِ بشر برای آزادی قلمِ سازمانِ مللِ متّحد برای مجموعۀ شعرِ «جنگ جدّی عمل می‌کند»
وی از آن گروه شاعرانی است که شعر را با درایت و آگاهی و به طورِ ریشه‌ای دنبال می‌کند و در آخرین مجموعه‌‍‌اش نشان می‌دهد که شاعری ضدِّ جنگ است و از انسان و دردِ بزرگش «جنگ»، اشعاری می‌سُراید که تخیّل و واقع را با هم درمی‌آمیزد.  دنیا میخائیل اکنون در ایالتِ میشیگانِ آمریکا زندگی می‌کند و به تدریسِ زبانِ عربی در مدارسِ ابتدایی مشغول به کار است.
آثار: مزامیز غیاب 1993، روزانه‌های موجی بیرون از دریا 1995، در آستانۀ موسیقی 2000، جنگ جدّی عمل می‌کند 2001، خونریزیِ دریا، شب‌های عراق 2004
در ادامه، برگردان پنج سُرودۀ این شاعرِ ضدِّ جنگ به فارسی تقدیمِ خوانندگان می‌شود.



جنگ جدّی عمل می‌کند
چقدر جدّی است جنگ
و پُر جنب وُ جوش
و ماهر!
از سپیدۀ صبح، آژیرها را به‌صدا درمی‌آورد
آمبولانس‌ها را به همه‌جا روانه می‌کند
جسدها را در هوا می‌پراکند
برانکاردها را به سمتِ زخمی‌ها می‌غلتاند
و از چشمِ مادران بارانی اشک می‌طلبد
خاک را زیروُرو می‌کند
فراوان چیزهایی
از زیرِ آوارها بیرون می‌آورد
چیزهایی جامد و برّاق
چیزهایی کبود که هنوز نبض می‌زنند
با پرسش‌های زیادی که به ذهنِ کودکان می‌نشیند
با موشک‌ها وُ آتش‌بازی در آسمان، 
خدایان را تسلّی می‌دهد
مین‌ها را در کشت‌زارها می‌کارد
و گودال‌ها وُ حباب‌های آّب را درو 
خانواده‌ها را وادار به مهاجرت می‌کند
هم‌زبان با مردانِ دین، 
به شیطان دشنام می‌دهند
(بیچاره دستش هنوز از کار در آتش درد می‌گیرد)
جنگ امّا کارش را شب وُ روز ادامه می‌دهد
به دیکتاتورها در خطابه‌های بلند‌شان الهام می‌دهد
و به ژنرال‌ها مدال می‌بخشد
و به شاعران خوراکی برای سُرودن
در ایجادِ کرانه‌های ساختگی شریک می‌شود
برای مگس‌ها خوراک تهیّه می‌کند
صفحه‌هایی به کتابِ خونینِ تاریخ می‌افزاید
بینِ قاتل و مقتول فرقی نمی‌گذارد
عاشقان را نامه‌نگاری
و دخترانِ نوجوان را انتظار یاد می‌دهد
روزنامه‌ها را از مطالب وُ تصاویر پُر
نقشِ تازه‌ای برای یتیمان ایفا می‌کند
سازندگانِ تابوت را فعّال
و خاک‌آلود می‌کند دوشِ گورکنان را
لبخندی بر چهرۀ پیشوا نقش می‌زند
این جنگ جدّی عمل می‌کند
بی‌هیچ بدیلی
با این همه، هیچ کس،
هیچ‌کس،
حتّی به کلمه‌ای نمی‌ستایدش.
***
کفّاش
کفّاشِ ماهر
تمامیِ عمر بر میخ‌ها می‌کوبد
برای پاهای مختلف
پاهایی که روانه‌اند
پاهایی که فُرو می‌روند
پاهایی که دنبال می‌شوند
پاهایی که می‌دوند
پاهایی که لگدکوب می‌شوند
پاهایی که می‌شتابند
پاهایی که تعقیب می‌کنند
پاهایی که سُر می‌خورند
پاهایی که نمی‌جُنبند
پاهایی که می‌لرزند
پاهایی که می‌رقصند
پاهایی که برمی‌گردند
پاهایی...
زندگی مُشتی میخ است در دستِ کفّاش.
***
بابا نوئل
بابا نوئل با ریشِ بلندش
به‌سانِ جنگ بلند وُ با لباس سرخش
تبسّم‌کنان رو در رویَم ایستاد
و از من خواست تا چیزی طلب کنم
گفت: تو دخترِ خوبی هستی
برای همین به تو عروسکی می‌دهم
سپس چیزی به من داد شبیهِ شعر
و آن‌گاه که مردّد شدم...
به من اطمینان داد: نترس کوچولو من بابا نوئلم
بینِ دخترها زیبایی‌ پخش می‌کنم
مگر تا به حال مرا ندیده‌ای؟
گفتم: امّا بابا نوئلی که من می‌شناسم
با لباسِ ارتشی
هر سال شمشیرهایی سُرخ وُ عروسک‌هایی برای یتیمان
و دست وُ پاهایی مصنوعی 
و تصاویرِ مفقودشدگان را بینِ ما پخش می‌کند
که آن‌ها را می‌آویزیم روی دیوارها. 
***
کارهای تکّه‌پاره‌شده
بعد از ساعتی تأخیر
هواپیما با سرنشینانش پرواز کرد
مهمان‌دار لبخند نزد
دانشجو نامه را نخواند
هنرپیشه نقشِ شاهزاده را بازی نکرد
بازرگان به جلسه نرسید
مرد همسرش را ندید
خانمِ معلّم عینکش را بر چشم نگذاشت
دختر خانمِ فارغ‌التحصیلِ دانشگاه 
کارِ جدیدش را شروع نکرد
مردِ عاشق به جشنِ تولّدِ معشوقش نرسید
وکیلِ دعاوی از موکّلش دفاع نکرد
بازنشسته‌ای سرِ جایش نبود
دختربچّه بیش از این سؤال نکرد
هواپیما فرود نیامد...
***
باران
«باران آن‌چنان بارید که دریا خیس شد.»
کامو
باران
باران
باران
می‌گستراند قلبم بال‌هایش را
بهرِ بارانش
بوسه‌ای نقش می‌زند
بر لب‌های نور
پس آن‌گاه ماه‌اش
از بوسۀ نور زاده می‌شود
ماه
ماه
ماه
ماه در سایه
و در زخمِ شعرم سهیم می‌شود
فرقی نیست بینِ عشق
و  زخمِ شعر
فرقی نیست بینِ خونم
و حباب‌های هوا
فرقی نیست بینِ قلبم
و کیسۀ بابا نوئل
فرقی نیست بینِ من
و ققنوس
فرقی نیست...
خونم سیلی است از گنجشک‌های سربُریده
کبوتری 
آمارِ خونم را گرفت
پس ای باد!
خود را با مرگم بپوشان
حالا که سرِ هر مسیری
خدایی تاب می‌خورد
بینِ آب وُ آتشم...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
معصوم جبارپور

سنی سئویرم
سنی سئون آدام_
بیر گون سنی سئون بیریسی
سنی اونوداجاق!
سئومک
آن،
ثانیه لر ایچینده
باشلانان آن
اؤلور.!

بیلمیرم
اممااونودولورسان...
گون سایار دئییر
اؤلوموندن قیرخ گون گئچیب...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تبریز مرمت قنات چشمه 1308,9,21

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
: نسیم_جعفری_زنگانلی

گیردکان آغاجی یام
پروژسترونیم یوخاری
قادین لیغیم
تو
کو
لور
بوداق لاریمدان
یاپراق لاریم
جالانیر
یئره
سریلیرم آیاق لارین آلتینا
ساریلیرام الینه
و
و
آیاق یالین
یول یئرییرررررررر اوره ییمده اللرین
آیاق یالین
دورد اللی ساریلیر
قِپ قیرمیزی
قیزیل گوللو دونوما
ال آیاقدان چیخیریق بیربیرمیزی
پاییزین ایکینجی آییندا
اون دوردونجو گونونده
۷:۱۵ ساعاتیندا

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تانری لار   آغلاشیرلار !

آنیرقوجام

آه ... تانریلاری گولدوروم دئیه
غم هئیکلینه چئوریلمیشم من
ایندی تانریلار قاققیلداشیرلار
بو سوزومدن نه آنلاییرسان سن


غم دوشوندن جان وئردیم اونلارا
اونلاری بیر بیر یئتیردیم بویا
سالدیم  هر بیرین غم هئیکلینه
ایندی بنزه ییر   دونیامیز  طویا


بونا گوره ده سجده قیلیرلار
تانری لار هاردا  منی گورورسه
خوش اویرنیب لر ؛ دوشر سئوینجه
غم  سوراتیندان هر کیم اوپورسه

1403,8,14

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«شیرکو بیکس»
ترجمه: بهروز حسن زاده


در برابر چشم همه
لباسش را بالا کشید و فریاد زد
من فقط تن خود را می فروشم
تنها تن خود را و بس

اما میبینم همین جا
در برابر چشم همه
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروخته اند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زده اند.


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
لیدی گودی‌وا
آلفرد لُرد تنیسون

برگردان به فارسی: خسرو باقرپور


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
لیدی گودی‌وا
آلفرد لُرد تنیسون

برگردان به فارسی: خسرو باقرپور

ایستاده بودم چشم‌انتظارِ رسیدن قطار در ایستگاهِ "کاونتری"؛
بر گُرده‌ ی پُل، کنار کارگران و باربران درنگ کردم
تا سه مناره‌ی بلند شهر را نظاره کنم؛
و آنجا افسانه‌ی دیرین شهر را این‌گونه بازآفریدم:
-: تنها ما، جوانه های تازه‌ی این زمانه‌ی نو نیستیم،
و این، تنها مایان نبوده‌ایم که ناروایی‌ی ستمگران را کوچک می‌شمارند؛
تنها ما نبوده‌ایم، که از حق و ناحق سخن می‌رانیم،
و مردمی را بزرگ می‌داریم
و از بار سنگین مالیات بر گُرده‌ی آنان بیزاریم؛
کسی دیگر نیز بوده است!،
آری! زنی از هزار تابستان پیش!
گودیوا!
همسر آن کُنتِ ستمگر که بر کاونتری حکم می‌راند.
او از همه‌ ی ما فراتر رفت؛ او رنج کشید و بر سختی‌ها چیره آمد.
به گاهی که کُنت بر دوشِ زحمت‌کشانِ‌شهر مالیاتی گران نهاد،
مادران، با کودکانی در آغوش، فریاد برآوردند:
"اگر بپردازیم، از گرسنگی خواهیم مرد!"
گودیوا به نزد همسر رفت، و او را در تالار، تنها و مغرور،
میان سگ‌هایش یافت؛
ریشش پیش‌تر از سینه‌ی خویش،
و گیسوانِ اشرافی‌ی بلندش افشان بر شانه‌هاش.
گودیوا اشک‌های مردم از دیده فشاند
و وی را به بانگِ محزون گفت: "اگر بپردازند، از گرسنگی خواهند مرد."
کنت؛ ناباور، به وی خیره شد و پرسشی به بانگِ بلند برآورد:
"آیا تو حاضری حتی انگشتِ کوچکت را برای این مردم رنجه کنی؟"
گودیوا، آرام، چنین پاسخ داد:
"اما من حاضرم برایشان جانم را بدهم،"
کنت به قهقاهی بلند خندید
سوگند یاد کرد؛ که:
"آه، بله، بله، تو تنها گزافه می بافی!"
گودیوا، آهِ گرم از ژرفای سینه برآورد:
"پس مرا بیازما تا دریابی چه نمی‌توانم کرد."
کنت، که دلی چون دست عیسو* زمخت داشت، پاسخ داد:
"برهنه از شهر بگذر، آنگاه من؛ مردم شهر از مالیات معاف می‌دارم"!
آن‌گاه با نگاهی آمیخته با زهرِ تحقیر، از او روی گرداند و با گام‌های بلندِ مغرور،
به‌میان سگ‌هایش رفت.
تنها مانده، امّا؛ نه درمانده،
افکارش چون بادهای توفنده بر هم تاختند،
تا شفقت به یاری آمد.
آنگاه، پیام‌آوری فرستاد و فرمان روانه کرد:
-: "شرطی سخت اعلام می گردد؛
اما؛ شرطی که مردم را آزاد خواهد کرد،
از این زمان تا نیمروز، کسی نباید بر گذرگاه ها و معابر پا بگذارد،
یا از پنجره سر بیرون آرد؛
همگان باید در خانه‌های خویش بمانند و درها و پنجره‌ها نگشایند."
آنگاه، بانو؛ به اندرون خویش شتافت
کمربند عقاب‌نشان، (هدیه‌ی همسر)، از کمر گشود؛
با هر نفس، همچون ماه‌ای تابستانی که در ابر نیمه‌پنهان است،
درنگ می‌کرد.
سپس بند از گیسوان گشود
و حلقه‌های گیسوان تا زانوان رها کرد؛
بی‌درنگ لباس از تن بیرون کرد؛
آرام و بی‌صدا به پایینِ پله‌ها خزید
و چون پرتوِ خورشید؛ پنهانی،
از این‌ستون به آن‌ستون گذشت
به آستانه‌ی دروازه گام نهاد؛
آنجا اسب سفید خود را یافت،
پوشیده از زربافتی ارغوانی و زرین.
آنگاه بر اسب آرام برآمد، با جامه‌ای از عفاف،
هوا خاموش شد، گوش فرا داد؛
نسیمِ نرم به ستایشِ او آهسته می‌وزید
تندیس‌های کوچک و گشوده از آب‌روها، با چشمان زیرک به او می‌نگریستند؛
سگ پارس کرد 
گونه‌های بانو گل‌گون شد؛
هر گام اسب، هراس‌های کوچکی در تن او می‌ریخت؛
دیوارهای کور، پر از شکاف‌ها و سوراخ‌ها بودند؛
صورتک‌های گچی‌ی جایافته بر دیوار، خیره بر او نگریستند؛
او امّا؛ در سکوت، با دلی استوار، پیش رفت
تا سرانجام از میان قوس‌های گوتیک دیوارها،
بوته‌های پر گل را در دوردست‌ها دید.
سپس؛ بازگشت، با جامه‌ای از عفاف؛
فرومایه مَردی،
که بعدها ننگ روزگاران شد،
با ترس، از سوراخِ روزنی‌کوچک؛
به او نگریست،
امّا پیش از آنکه نگاهش به بانو برسد،
چشمانش از بینایی تهی گشت و فرو افتاد.
این‌چنین، نگاهبانانِ مراقبِ خوبی‌ها،
حرصِ حقیرِ هوس را فروکُشتند؛
و بانو، بی‌خبر از این همه،
از میانه‌ی شهر گذشت؛
و به‌ناگاه، دوازده کوبشِ بلند طبل،
کوس رسوایی‌ی رسیدنِ نیمروزِ بی‌آزرم را
از صد برج بلند طنین‌انداز کرد.
بانو، همان آن، به خلوت خود بازگشت؛
آن‌جا، جامه پوشید و تاج بر سر نهاد،
به دیدار همسر رفت،
مالیات از دوش مردم برداشت،
و برای خویش جاودانه نامی ساخت.

* "عیسو" یا عیص، از شخصیت های تورات است. او پسر بزرگ اسحاق و برادر یعقوب است. عیص بدنی بسیار پُرمو داشت و دستانش زبر و خشن بود.

۱ بانو گودیوا "Lady Godiva" شخصیتی تاریخی و افسانه‌ای از انگلستان قرون وسطی است. او در قرن یازدهم میلادی می‌زیست و همسر "لئوفریک"Leofric"، ارباب کاونتری و از بزرگان انگلستان بود. گودیوا به دلیل شجاعت و فداکاری‌اش برای کاهش فشار مالیات بر مردم شهر کاونتری به شهرت رسیده است.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
"تیراختو"7هئچه: روشن "تاجیکستانی خاموش ائله دی.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
نوز" گوروشو  ادبیات سئونلر کانالیندا
زمان:سه شنبه( بوگون )1403,8,22
ساعات 9

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
نادر_الهی
یئریکلمه_سین!


آماندی، بیر ده بو گولدان یازا یئریکلمه‌سین!
یئتر...، یئتیم یارامیز دای دوزا یئریکلمه‌سین!

اگر...اگر ایکی جانلی گئجه‌م گونش دوغمور،
آیا یئریکلمه‌سین، اولدوزا یئریکلمه‌سین.

ائلین عاشیقلاری آلما دئییل...کی کرپیچ آتیر
گلین گرایلی‌لاریم دا، سازا یئریکلمه‌سین.

اوغول‌لاری یئل آپاردی، گلین جیغازلارینین-
ساچیندان آسدیغی یویرَ‌ک، قیزا یئریکلمه‌سین.

هانی...؟ هانی او بولاق، او بولاق‌اوتو، دادلیم؟
یوخون دا دای نانایا، یارپیزا یئریکلمه‌سین.

قارا گیله‌م! نه او خرمن، نه ده او چرچی قالیب
دئ کندلی گؤیلونه، آغ ساققیزا یئریکلمه‌سین!

یئریکله‌دی، اوره‌یی پارچا-پارچا سیندی، یئتر...
یازیقدی، بیر ده بو گولدان یازا یئریکلمه‌سین...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
ویدا حشمتی
پاییز و مدرسه


سلام-سلام گول سحر
گونشلی گولگون سحر

گون ایشیغین ساچاندا
چیچکلر گول آچاندا

جانا یئنی جان قاتیر
غوصه‌نی کؤکدن آتیر

پاییزلانمیش یاپراقلار
بار-بهرلی بوداقلار

بولبول نغمه‌ اوخویور
قوشلار یووا توخویور

مدرسه‌نین جوشغوسو
اوشاقلارین دالغاسی

معللیمین نغمه‌سی
دیلیمین زمزمه‌سی

یاییلیر ائل اوبامدا
دوغما یوردوم یووامدا

https://t.me/Adabiyyatsevanlar