ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ساری گلین مین دفه ده ائشیدیرسن گئنه یاپیشیر

اصفهان
آوای زیبای زنی در بازار اصفهان با ترانه‌ی آذربایجانی «ساری گلین»


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
چرا «خیابان و چهار راه شهناز تبریز» به این نام معروفند؟

«آیا در تهران صد نفر مرد نیست که هر یکی هزار تومان، یعنی خرج عیاشی یک یا چند شب خود را برای زنده‌کردن این ملت مرده نثار نماید تا آن صرف مخارج مقدماتی چند درسه برای نسوان بشود؟!»

«شهناز آزاد»، ملقب به رشدیه زمانی که مقاله‌ی تند خود را درباره‌ی لزوم آموزش زنان در پاییز سال ۱۲۹۹ خورشیدی با این جمله آغاز کرد، تنها ۲۰ سال داشت؛ دختر پُر شر و شوری که با «نامه‌ی زنان» در آخرین سال قرن گذشته، آتش به خرمن جامعه‌ی مردسالار و زن‌ستیز خود زد.
او مدیر مسئول و سردبیر چهارمین روزنامه‌ی زنان ایرانی بود.

شهناز در سال ۱۲۸۰ خورشیدی در تهران متولد شد. شهناز آزاد دختر بزرگ «میرزا حسن رشدیه» بود، مردی که آموزش و پرورش مدرن ایران به نام او ثبت شده است.

رشدیه که خودش مدیر مدرسه‌ی ابتدایی بود، شهناز و خواهرش را با لباس پسرانه وارد مدرسه کرد و از آن‌ها تعهد گرفت که به کسی نگویند دختر هستند. آن‌ها برای چند سال تحصیلات خود را پشت میز و نیمکت مدرسه‌ی پسرانه ادامه دادند تا این که سرانجام، با همت «بی‌بی ‌خانم استرآبادی» و بعد از آن «طوبی آزموده»، مدارس دخترانه پا گرفتند و دختران رشدیه هم مانند سایر دختران پشت میز و نیمکت کلاس‌های دخترانه نشستند.

شهناز ۱۶ساله بود که به عقد «ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای»، روزنامه‌نگار سرشناس درآمد. از آن‌جا که همسرش روشنفکر بود، این ازدواج مانعی برای ادامه‌ی تحصیلات و فعالیت‌های اجتماعی او نشد و زمینه‌ساز فعالیت بیشتر او بود. او در سال ۱۲۹۹ به همراهی «ابوالقاسم خان» تصمیم گرفت روزنامه‌ی «نامه‌ی زنان» را منتشر کند، روزنامه‌ای مترقی و بی‌پروا در زمان خود که جامعه‌ی مردسالار را به نقد می‌کشید.

سرمقاله‌ی اصلی روزنامه به قلم خود «شهناز آزاد» بود که در زمان انتشار آن تنها ۱۹ سال داشت. او در نخستین شماره‌ی نامه‌ی زنان، در مقاله‌ی بسیار تندی نوشت: «چه چیز است که نمی‌گذارد و مانع می‌گردد از این‌که با دیده‌ی بینای خود ببینیم، با گوش شنوای خود بشنویم و با پای سالم خود در شاهراه ترقی قدم زنیم؟ آن عبارت است از: موهومات و قیدهای کهنه‌پرستی.»
نام او در تاریخ با فامیل همسرش، یعنی «آزاد»، ثبت شده است، اما شهناز آزاد دختر بزرگ «میرزا حسن رشدیه» بود، مردی که آموزش و پرورش مدرن ایران به نام او ثبت شده است.

شهناز همچون پدر خود اقدام به تاسیس دبستان دخترانه ستاره و کودکستان شهناز در سال ۱۳۳۰ نمود.

وی به دلیل نوشتن مقاله‌ای در نشریه‌ی جهان زنان و انتقاد از دولت به زندان محکوم شد.

شهناز آزاد در سال ۱۳۴۰ درگذشت.

خیابان معروف شهناز تبریز به نام این زن مبارز نامگذاری شده است. بسیاری از مردم تبریز سال‌ها این نام را استفاده کرده‌اند و از این خیابان گذشته‌اند اما دلیل نام‌گذاری آن را نپرسیده‌اند.


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
م. خوشنام

داشین باغرینا،
یاغیش نفسینی پیچیلدادیم !
داغین گؤزلرینه ،
دومان یوخوسونو سایاقلادیم !
بولاق دؤیۆنتۆسۆنه،
دوْداقلارینی جۆرۆلده دیم !...
نه چیچه ییم چاتلادی !
نه ساچیم آغاردی !
گؤزلریم نه دن بس -
دوْلدو ، بوشالدی، دوْلدو !...
منه نه اوْلدو؟!...
نه ؟!...

باشیمی آلیب داغلارا دۆشسم یئری وار،
اوْدا اوْلمور!...
اوْلمور!...
قینامامنی اولمور!...
توتالیم داغالارا قاچدیم ،
باشیما هانسی داشی سالیم ؟
هانسی کۆلۆ اله ییم ؟
سنسیز نئجه گئجه له ییم ؟
نئجه ؟!...

قوْللارین منی داریخمازمی ؟
دوداقلارین منی تیتره مزمی؟
گؤزلرین !...
اوْوف گؤزلرین منی ،مندن آلان گؤزلرین-
وسمه ده اوْلابیلمه دیم ،
باری قاشلارینا  چه کیلم !
گؤزلرینه باخماق اۆچۆن -
اۆستن ایییلیب اۆزه رینه تؤکۆلم !...

الجک ده اوْلابیلمه دیم،
- اللرینه تاخیلام !
نییه من بیر بئله پاخیلام ؟!
نییه ؟!...

بیلیرسن نه دۆشۆنۆرم ؟!...
منی اۆره یینه گؤم -
سنلی اؤلۆم یاشام دان داها دا شیرین !...

اۆشۆیۆرم جانیم ،
چوْوووخ یوْرقونام نفسیم ،
سسینی، قوخونو ،
نفسینی اؤزله دیم نفسیم !...
نفسینی !...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سحر_خیاوی

سئوگیسیز،اینامسیز آدیم(بیر یاشام حیکایه‌سی)


اورتاق بیر علاقه یعنی یوخ ایمیش؟!
لال اولور کلمه‌لر ایکیمیز آرا
گیله‌مده یاشلانیر گیلئیلی سؤزلر
دیلیمه گلدیک‌ده قالیر آوارا

بئینیمده قایناشیر دوشونجه‌لریم
قلمه، کیتابا پناهلانیرام
ائوینه قایغیسیز، اَره قایغیسیز
بو آغیر سوچلارا گوناهلانیرام

گؤتوروب قلمی قارا گؤیومه
بیر قوجاق یاغیشلی بولود چکیرم
یئنه ده قلبیمین شورانلیغینی
دیرناقلا شوملاییب اومود اَکیرم

نه تئز سونا چاتدی سئوگی سؤزلری!
نه تئز آلچاقلاشدی آرزو گؤیوموز!
سؤز وئردیک سونادک آیریلماریق بیز
آخمادی بیر آرخا سانکی سویوموز!

ازلدن سهویمیش قدملریمیز
بو یوک سون منزله چاتمایاجاقمیش
اوچوب اودامیزدان سعادت قوشو
چیینیمیزده میشیل یاتمایاجاقمیش!

آمما کی بو تیترک یووانین ایچره
پناهسیز، گوناهسیز سئرچه‌لر یاتیب
اونلار نئیله‌سینلر یانلیش سئچمیشیک؟!
اونلار نئیله‌سینلر گَمی‌میز باتیب؟!

حوّا گوناهی تک بو آغیر یوکو
اؤلوم چاغینادک دولاندیراجام
یاشام آجیغینا، فلک رغمینه
دئیه‌جم: "خوشبختم"، ایناندیراجام

ائله یالان دئیه‌جم اؤزوم اینانام
چئوره‌دن آلقیشلار سئلله‌نه بیزه
ائله یالان دئیه‌جم آجی تیکانلیق
اوتانجدان قیزاریب گول‌لَنه بیزه!

اوزاق صاباحلاردا گُور تورپاغیمدا
شورانلیق قلبیمدن تیکان بیته‌جک
نه یاخشی، سئوگیسیز، اینامسیز آدیم
قالین تیکانلیقدا گؤزدن ایته‌جک!!

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
بهروز مطلّب‌زاده

«یاکوف استالین» و همسایۀ ما «آقای واگنِر»!


▪️ تازه به شهرِ اِسِنEssen * آمده ایم.
ساختمانِ محلِّ زندگی ما چهار طبقه است، و در مجموع چهارده خانواده درآن زندگی می‌کنند. خانواده هائی با ملّیت‌ها و فرهنگ‌های مختلف.
پنچ خانوادۀ آلمانی، و بقیه خانواده‌هائی از کشورهای ایران، ترکیّه، اوکراین، کامرون، کوسوو، و...
آقای «واگنِر» که آلمانیِ اصیل است، با همسرش در طبقۀ سوّمِ همین ساختمان که ما مستأجرش هستیم زندگی می‌کند. سنّ وُ سال‌اش بالاست، قدّی کوتاه دارد و لاغراَندام است، هنگامِ راه‌رفتن می‌لنگد و پای راست‌اش را به دنبالِ خود می‌کشد، انگار که پایش مصنوعی باشد، با این‌همه، خودش را از تک وُ تا نمی‌اندازد، سینه‌اش را جلو می‌دهد و مانند آدم‌های «عصا قورت داده» شَقّ وُ رَقّ  راه می‌رود.
صورت استخوانی و تکیدۀ آقای واگنِر حسابی پُر از چین وُچروک است، وقتی حرف می‌زند، دندان‌های مصنوعی‌اش مانند کلاویه‌های یک پیانوی قدیمی لقّ می‌زند و تکان می‌خورد، طوری که آدم فکر می‌کند، هرآن ممکن است دندان‌ها از دهان‌اش بیرون بپرند.
آقای واگنِر با هیچ‌کدام از همسایه ها رابطۀ تنگاتنگ ندارد، رابطه‌اش با همه رسمی و حساب شده است. زیاد اهلِ معاشرت نیست، با هیچ کس زیاد حرف نمی‌زند، وقتی با یکی از همسایه ها رودررو می شود، حدّاکثر «صبح به‌خیر»، «روز به‌خیر»، «شب به‌خیر» و یا «بیتِه» (لطفا) و «دانکِه!» (خواهش می‌کنم)، همین.
همسرِ پیرِ آقای واگنر امّا، برخلافِ خودش مهربان است، با همۀ همسایه‌ها سلام‌وُعلیک می‌کند، لاغراَندام است و قدِّ نسبتأ بلندی دارد، با صورتی نحیف و رنگ‌پریده، چهرۀ سفید و مهتابی‌رنگ‌اش آدم را به یادِ بالِرین‌ها می‌اندازد. وقتی حرف می‌زند نفس‌نفس می‌زند، کلمات را به سختی از راهِ گلو به دهان منتقل می‌کند. تا کلمات ازگلو و دهان‌اش عبور کنند و بر زبان‌اش جاری شوند، ترس آدم را برمی‌دارد که نکند نفس‌اش بند بیاید.
▪️ تا یادم نرفته بنویسم که شغلِ شریفِ من درشهرِ اِسِن رانندگی است. بله، رانندۀ تاکسی هستم. یعنی از جماعتِ بنی هندل، و از آن‌‎جا که تاکسی از آنِ خودم است، هر وقت که بخواهم کارم را شروع می‌کنم و هر وقت هم که بخواهم کارم را تعطیل می‌کنم، به قول معروف دستِ خودم است وُ سرِ خودم.
اکنون ساعت، هشتِ صبح را نشان می‌دهد. صبحانه را خورده ام و خودم را آماده کرده ام تا کارم را شروع کنم. درحالِ پوشیدن کفش‌هایم هستم که صدای زنگِ در بلند می‌شود. در را که باز می‌کنم، با تعجّب می‌بینم که آقای «واگنِر»، همسایۀ طبقۀ سوّم، پشتِ در ایستاده است.
سلام می کنم و مانند خودِ آلمانی‌‎ها، بی آن‌که برای داخل‌شدن تعارف‌اش کنم، با لحنی جدّی امّا دوستانه می‌گویم:
-«صبح به‌خیر آقای واگنِر، بفرمائید، امری داشتید؟ چکار می‌توانم برایتان انجام بدهم؟»
دهان که بازمی کند، دندان‌های فکِّ بالا و پائین‌اش مانند کلاویه های پیانو بالا و پائین می‌شود و با صدائی خش‌دار می‌گوید:
-«ببخشید که مزاحم شدم، فردا بعدازظهر، پسرِ من از سوئیس می‌آید، می‌خواستم ببینم شما می‌توانید مرا هم بردارید، با هم برویم او را از فرودگاهِ دوسِلدورف بیاوریم؟»
می‌گویم:
-«بله البته، با کمالِ میل، چرا که نه؟ پسرتان چه ساعتی به فرودگاهِ دوسِلدورف می رسند؟»
می‌گوید:
«هواپیمای او ساعتِ شش وُنیم بعدازظهر به دوسِلدورف می‌رسد، خواهش می‌کنم اوّل به من بگید که چقدر کرایه می‌گیرید؟»
میزانِ کرایۀ تاکسی از فرودگاهِ دوسِلدورف تا شهرِ اِسِن را به او یادآوری می‌کنم و با درنظرگرفتنِ درصدی به عنوانِ تخفیف، مبلغی را می‌گویم. ظاهرا مظنّه دست‌اش است و قیمت‌ها را خوب می‌داند، از مبلغِ پیشنهادی من استقبال می‌کند. قرار می‌شود فردا عصر او را هم بردارم و با هم به فرودگاه برویم. پس از تشکّر، خداحافظی می‌کند و می‌رود.
▪️ از روزی که پسرِ آقای واگنِر را از فرودگاهِ دوسِلدورف به خانه آورده و دو روز بعد هم او را به فرودگاه رسانده‌ام، آقای واگنِر، مشتری همیشگیِ من شده است. او هر وقت که نیاز به تاکسی دارد زنگِ درِ خانۀ ما را می‌زند و اگر من خانه باشم، روز و ساعتی که تاکسی لازم دارد را می‌گوید، و اگر خانه نباشم، روز و ساعتِ مورد نظرش را روی یک تکّه کاغذِ سفید و تمیز می‌نویسد و به همسرم می‌دهد.
▪️ اکنون چند سالی است که آقای واگنِر مشتری هر روزۀ من است، حسابی با هم اُخت شده‌ایم، الآن دیگر از آن حالتِ شَقّ وُ رَقّی که در گذشته داشت و سعی می کرد تا هر طور که شده فاصله‌ای بین خودش و دیگران ایجاد کند، خبری نیست.
متاسفانه سخت بیمار است. چند ماهی است که دکترها گفته اند سرطان دارد.
آقای واگنِر، اکنون دیگر حتّی برای خرید و رفتن به دکتر و بیمارستان و خلاصه هر کارِ ریز وُ درشتِ دیگری که بیرون از خانه داشته باشد، تاکسی سفارش می‌دهد.
چرایش را نمی‌دانم، امّا می‌دانم که خیلی به من اعتماد دارد و هر روز هم که می‌گذرد بر میزانِ اعتمادش نسبت به من افزوده می‌شود. هر بار که سوارِ تاکسی می‌شود و کنارِ دست‌ام می‌نشیند، سفرۀ دل‌اش را باز می‌کند و تا می‌تواند دردِ دل می‌کند.
تازگی‌ها از لابلای صحبت‌هایش فهمیده‌ام که در دورانِ جنگِ جهانی دوّم، او یکی از افسرانِ جوان ارتشِ آلمانِ هیتلری بوده، در بخشِ اطّلاعاتِ ارتش کار می‌کرده، در شعبه ای که از نظامیان اسیرِ ارتشِ سُرخ بازجوئی می‌کرده‌اند...
داستان‌های شگفت انگیزی از دورانِ جنگ نقل می‌کند.
بعضی وقت‌ها، در گرماگرمِ خاطره‌گوئی‌هایش، ناگهان سکوت می‌کند و حرف‌هایش را نیمه‌کاره رها می‌کند، آبِ دهان‌اش را قورت می‌دهد، سپس چشمان‌اش را می‌بندد و با خستگی سرش را به پشتیِ صندلی تکیه می‌دهد. در چنین مواقعی، چهره‌اش، کاملا عبوس و درهم می‌شود، طوری‌که پنداری چیزی از درون او را گَزیده است.
من، بیش‌ترِ وقت‌ها، بی‌آن‌که چیزی بگویم، فقط به حرف‌هایش گوش می‌دهم، سعی می‌کنم شنوندۀ خوبی باشم و به هیچ وجه وسطِ حرف‌اش نپرم. سکوتِ من و اشتیاقی که برای شنیدنِ حرف‌هایش از خود نشان می‌دهم، او را بیش‌تر به سرِ شوق می‌آورد تا داستان‌های هرچه بیش‌تری نقل کند. من تا به حال به او نگفته‌ام که اندیشۀ چپ دارم. مطمئن‌ام که او با همۀ اعتمادی که به من پیدا کرده است، اگر بداند که یک عنصرِ چپ و کمونیست هستم، از بازگوئی بسیاری از خاطرات‌اش خودداری خواهد کرد.
بارِ آخر، یعنی همین دو-سه روز پیش که او را به دکتر می‌بُردم، از اردوگاه‌های اُسَرای جنگی در هامبورگ و از اردوگاهِ کارِ اجباری «زاکسِن هائوزِن» در نزدیکی‌های شهرِ برلین گفت، و این‌که چطور «یاکوف جوگاشویلی» فرزندِ ارشدِ استالین، رهبرِ اتِحادِ جماهیرِ شوروی را که در 16 ژوئیه سال 1941 در جبهۀ اسمولنسک به اسارتِ نیروهای آلمان درآمده بود، به قرارگاهِ آن‌ها منتقل کردند.
▪️ دوسه روز است که آقای واگنِر، اصلا حالش خوب نیست. سرطانِ ریه پیش‌رفت کرده و مِتازتاز در جانِ رنجورش ریشه دوانده است. امروز ساعت یک بعدازظهر باید او را پیشِ دکتر ببرم. کمی زودتر از قرارمان به سراغ‌اش می‌روم. تاکسی را درست در مقابلِ درِ ورودی ساختمان نگه می‌دارم و با آسانسور خودم را به آپارتمان آقای واگنِر و همسرش می‌رسانم. او لباس‌اش را پوشیده و آماده است. مرا که می‌بیند از جا نیم‌خیز می‌شود. دست‌اش را می‌گیرم، کمک‌اش می‌کنم تا با آساسور پائین برویم. درِ سمتِ شاگرد را باز می‌کنم و به او کمک می‌کنم تا بنشیند. با بی‌حالی، پای چپ‌اش را داخلِ تاکسی می‌گذارد و روی صندلی آوار می‌شود.
کمربندِ ایمنی‌اش را می‌بندم، پشتِ فرمان می‌نشینم و راه می‌اُفتیم. هنوز مسافتِ چندانی نرفته ایم، که سرِ اوّلین چهارراه، چراغ قرمز می‌شود، به محضِ این‌که ماشین را نگه می‌دارم، رویش را به طرفِ من برمی‌گرداند و با لبخندی کم‌رنگ که به سرعت رنگ می‌‎بازد و در چهرۀ رنگ‌پریده‌اش محو می‌شود، می‌گوید :
-«امروز یک سری عکس آورده‌ام که بِهِتون نشان بدهم... مالِ خیلی وقتِ پیش است... چهل-پنجاه سال پیش... عکس‌های قدیمی...».
آقای واگنِر، پاکتِ نامۀ رنگ وُ رو رفته‌ای را از جیبِ بغلِ خود بیرون می‌آورد، درِ پاکت را باز می‌کند و یک عکسِ سیاه‌وُسفید از آن بیرون می‌کشد و به طرفِ من می‌گیرد. دست‌ام را دراز می‌کنم و آن‌را می‌گیرم، در همین لحظه چراغ سبز می‌شود، مجبور می‌شوم حرکت کنم. تا به مطبِ دکتر برسیم، پشتِ هر چراغ قرمز، عکسی را به دست‌ام می‌دهد و من آن‌را می‌بینم و به او برمی‌گردانم.، تعدادِ عکس‎ها هفت-هشت‌تا بیش‌تر نیست.
 

در یکی از عکس‌ها، جوانِ درشت‌اندامِ سی-سی وُ پنج سالۀ خوش‌سیمائی که پالتوی نظامیِ جلوبازی به تن دارد و ظاهرا دستان‌ش هم از پشت بسته شده، در میانِ سه نظامی ارتشِ آلمانِ نازی دیده می‌شود. کمی دورتر از آن‌ها، چند نفر با لباسِ شخصی ایستاده و درحالی‌که دست به کمرِ خود زده‌اند، دارند با حیرت آن‌ها را نظاره می‌کنند. چهرۀ جوانی که پالتو بر تن دارد و دستان‌اش از پشت بسته شده، برایم بسیار آشنا است، باید آن عکس را جائی دیده باشم، امّا هرچه فکر می‌کنم هیچ به خاطر نمی‌آورم که کیست. عکس را به آقای واگنِر برمی‌گردانم، او عکسِ دیگری به دست‌ام می‌دهد، باز هم همان جوان است، امّا این بار در میانِ چهار نظامیِ نازی، همان پالتوی زُمخت و کَت وُ کُلفت را به تن دارد، امّا در این عکس، دستان‌اش باز است، در فاصلۀ چند متری آنان، بازهم تعدادی لباس شخصی با بهت و تعجّب نظاره‌گرِ آنها هستند. می‌پرسم :
- «آقای واگنِر، این جوان که دراین وسط ایستاده کیست؟»
می‌گوید :
-«یاکوف جوگاشویلی**... پسرِ بزرگِ استالین... می‌شناسی؟»
انگار که تا به حال آن نام را نشنیده باشم، خودم را به ندانستن می‌زنم، با بی‌تفاوتی شانه بالا می‌اندازم و می‌گویم :
- «کی؟ جاشگی ویلی؟... نه، متاسفانه نمی‌شناسم!... کی هست؟»
می‌خواهد چیزی بگوید که سرفه‌اش می‌گیرد، پس از چند سرفۀ پی‌درپی، سکوت می‌کند، سینه‌اش را صاف می‌کند، و با چشمانی نیمه‌باز به نقطه‌ای نامشخّص خیره می‌‎شود، انگار که درآن دوردست‌های اُفُق، چیزی توجه‌اش را جلب کرده باشد،. لحظاتی در سکوت می‌گذرد، بعد به آرامی، رویش را به طرفِ من برمی‌گرداند و لب‌هایش تکان می‌خورند، با صدائی نجواگونه که انگار با خودش حرف بزند می‌گوید:
-«روزِ شانزدهم ژوئیه سال 1941 خبر دادند که در جبهۀ اسمولنسک، در نزدیکی‌های ویتِبسک، تعدادی از افسرانِ تانکیستِ ارتشِ شوروی به اسارت گرفته شده اند. در بازجوئی های اولیه از افسرانِ به اسارت گرفته شده کاشف به عمل آمده بود که «یاکوف جوگاشوویلی» پسرِ بزرگِ استالین هم که از افسرانِ تانکیستِ ارتشِ شوروی بود، در میانِ اسیران است. از مرکز دستور داده شد تا هرچه زودتر او را به پشتِ جبهه منتقل کنند، یاکوف استالین به اردوگاهی در حومۀ «هامبورگ» منتقل شد، مدتی در آن‌جا تحتِ بازجوئی بود، بعدها به یک اردوگاهِ دیگر در اطرافِ شهرِ «لوبِک» انتقال داده شد. بازجوئی‌های زیادی از او شد، امّا خیلی کلّه شقّ بود.
هنگامی که بازجوئی‌های یاکوف استالین تمام شد، او را به اردوگاهِ کارِ اجباری «زاکسِن هائوزِن» در نزدیکی‌های برلین فرستادند. اردوگاهِ زاکسِن هائوزِن، اردوگاهِ بزرگ‌تر و مجهّزتری بود. اردوگاهی که دورتادورَش به وسیلۀ سیم‌های خارداری که به برق وصل بود، محافظت می‌شد.
پس از انتقال یاکوف به زاکسِن هائوزِن، با روس‌ها تماس گرفته شد، آلمان بسیار تلاش کرد تا او را با «فریدریش پائولوس» تنها فِلد مارشالِ آلمانی که روس‌ها به اسارت گرفته بودند معاوضه کند، امّا این پیشنهادِ آلمان مورد پسندِ استالین واقع نشد، استالین آن پیشنهاد را با قاطعیّت ردّ کرد و در پاسخِ آلمان، این پیام را فرستاد :
«همۀ سربازانِ شوروی فرزندانِ من هستند، من یک سربازِ ساده را با یک ژنرال عوض نمی‌کنم!»
ما حتّی تلاش کردیم تا پسرِ استالین را با «لئو رودولف» خواهرزادۀ هیتلرکه او هم درآن زمان در اسارتِ روس‌ها بود، عوض کنیم، امّا استالین، باز زیرِ بار نرفت و این پیشنهاد را هم ردّ کرد، مرغِ او فقط یک پا داشت، پدروُپسر، هردو آدم‌های سرسخت، لج‌باز وکلّه شقّی بودند.
جنگ هم‌چنان ادامه داشت، یاکوف پسرِ استالین نزدیک به دو سال بود که در دستِ ما اسیر بود و در اردوگاهِ زاکسِن هائوزِن به‌سر می‌بُرد. در روزهای آخر، او به‌شدّت عصبی و ناآرام بود، مرتّب راه می‌رفت و پرخاش می‌کرد تا این‌که روزِ چهاردهمِ آوریل 1943 خبر رسید که یاکوف استالین، در اثرِ تیراندازی یکی از نگهبان‌های اردوگاهِ زاکسِن هائوزِن، به نام «کُنراد هارفیک» کُشته شده است. براساسِ گزارش ‌ائی که تهیّه شد، گفته می‌شد که یاکوف، مدّتی داشته در کنارِ سیم‌های خاردارِ متّصل به برق قدم می‌زده، نگهبان‌ها، حدس می‌زده‌اند که او نقشۀ فرار دارد، آن‌ها او را زیرِ نظر می‌گیرند، حتّی چند بار به او تذکّر می‌دهند که به سیم‌خاردارها نزدیک نشود و از آن‌ها فاصله بگیرد و الّا به او تیراندازی می‌کنند.
در یکی از همین هُشدارها، یاکوف، ناگهان با خشم خطاب به نگهبان فریاد می‌زند:
-«شلّیک کن حرام‌زاده!»
یاکوف، این را می‌گوید و به طرفِ سیم‌های خاردار هجوم می‌برد، "کُنراد هارفیک" نگهبانی که چندان فاصله‌ای از او نداشته سرِ او را نشانه می‌گیرد و شلّیک می‎‌کند. یاکوف استالین درحالی‌که خود را به روی سیم‌خاردارها انداخته بود، با جمجمه‌ای متلاشی‌شده جان می‌بازد...».
آقای واگنر، نفسِ عمیقی می‌کشد، سپس سکوت می‌کند... سکوتی طولانی. نگران می‌شوم، کمی به جلو خم می‌شوم و نگاهش می‌کنم. چشمان‌اش را بسته است، سینه‌‎اش به آرامی بالا و پائین می رود.
بی آن‌که چیزی بگویم به راهم ادامه می دهم.
به مقابلِ مطب دکتر می‌رسیم. ماشین را جلوی مطب نگه می‌دارم، او را به داخلِ مطب می‌برم. قرار می‌گذاریم وقتی که کارش تمام شد تلفن بزند تا بروم دنبال‌اش...
▪️ پس از دو ساعت، تلفن زنگ می‌زند، از مطبِ دکتر است. خبر می دهند که آقای واگنِر کارش تمام شده است، باید هرچه زودتر او را به خانه‌اش برگردانم. به سراغ‌اش می‌روم. خسته به نظر می رسد، رنگِ صورت‌اش پریده است. کمک‌اش می‌کنم، از مطب خارج می‌شویم، آهسته و با گام‌های شمرده به طرفِ ماشین می‌رویم، ماشین را دور می‌زنیم، درِ جلوی ماشین را برایش باز می‌کنم تا بنشیند، روی صندلیِ کنارِ راننده می‌نشیند، به پشتی تکیه می‌دهد، نفسِ عمیقی می‌کشد و پس از بستنِ کمربندِ ایمنی، دوباره چشمان‌اش را می‌بندد.
ماشین را به طرفِ خانه می‌رانم. به خانه رسیده‌ایم. مثل همیشه ماشین را درست مقابل درِ ورودی ساختمان نگه می‌دارم، کمک می‌کنم و او را به آپارتمان‌اش می‌رسانم. زنگ را می‌زنم، همسرش با مهربانی درِ آپارتمان را به روی‌مان باز می‌کند. آقای واگنِر را به همسرش تحویل می‌دهم، از آن‌ها خداحافظی می‌کنم و دوباره به کارم ادامه می‌دهم.
▪️ تا بخواهم آخرین مسافرم را به خانه‌اش برسانم ساعت هشتِ شب شده است. کار را تعطیل می‌کنم و به طرفِ خانه می‌رانم. دیر وقتِ شب به خانه می‌رسم، بچه‌ها خوابیده‌اند، می‌خواهم برای شُستنِ دست و صورت‌ام به دستشوئی بروم که همسرم می گوید:
-«شنیدی؟...»
-«چی را شنیدم؟...»
-«آقای واگنِر را... »
-«امروز خودم بُرده بودم‌اش دکتر...»
-«آره... می‌دانم، تو که او را به خانه رساندی و رفتی... دو ساعت بعد حال‌اش به هم خورد... اورژانس خبر کردند... الان در بیمارستان است!»
می‌گویم:
-«پس بروم سری به خانم واگنِر بزنم، ببینم حال‌اش چطوراست؟»
می‌گوید:
-«هنوز از بیمارستان برنگشته...»
***
صبحِ روزِ بعد، همسرِ آقای واگنِر را می‌بینم، وقتی حالِ آقای واگنِر را می‌پرسم، او، با چهره‌ای غم‌گرفته، با چشمانی بی‌روح، و درحالی که به آرامی با انگشتانِ کشیده و ظریفِ دستان‌اش بازی می‌کند، توضیح می‌دهد که دیشب همسرش در بیمارستان فوت کرده است!...
به خانم واگنِر تسلیت می‌گویم و از او خداحافظی می‌کنم. با بی‌حوصلگی تاکسی را برمی‌دارم و کارم را شروع می‌کنم. در ایستگاهِ تاکسی، دفترچۀ تقویم را باز می کنم تا روزِ مرگِ آقای واگنِر را یادداشت کنم تا یادم نرود، چشم‌ام که به تاریخِ دیروز می‌افتد از تعجّب جا می‌خورم... با خودم می‌گویم عجب تصادفِ جالبی؟... درست چهاردهمِ آوریل... روزِ مرگِ یاکوف استالین!
--------------------------------------------------------------------------------
* شهرِ اِسِن یکی از قدیمی‌ترین شهرهای کارگری در ایالتِ «نورد راین وِستفالنِ» آلمان است. مرکزِ منطقۀ «روهر»، منطقه ای که معادنِ ذغال‌سنگِ آن معروف است. می‌گویند، اِسِن ششمین شهرِ بزرگِ آلمان و همیشه مرکزِ صنایع فولادِ آن بوده است. بخشی از رودِ معروفِ «روهر» ازاین شهر عبور می‌کند. روزگاری نه چندان دور، کارخانه‌های ذغال‌سنگ این شهر فعّال بوده و ده‌ها هزار کارگرِ معدن، شبانه‌روز در بیغوله‌ها و مغاک‌های آن مشغولِ استخراج ذغال‌سنگ بوده اند.
خانوادۀ کروپ از سرشناس‌ترین و استخوان‌دارترین خانواده‌های «کاپیتالیستِ» آلمانی است. این خانواده که صاحبِ قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین مجتمع صنعتی آلمان، یعنی کروپ است، از شهرِ اِسِن بوده‌اند. در جریانِ جنگِ دوّمِ جهانی، بخشی از تسلیحاتِ ارتشِ آلمان و به‌ویژه تانک‌های مورد نیازِ آن توسط مجتمع صنعتی کروپ ساخته می‌شده و به همین منظور، در جریانِ محاکمۀ رهبران و سردمدارانِ حزبِ نازی آلمان در دادگاهِ نورنبرگ، صاحبِ صنایعِ کروپ نیز محاکمه و به سه سال زندان محکوم گشت.
اوّلین خانۀ محلِّ زندگی این خانوده که یک خانۀ کوچک و نقلیِ یک طبقه است، در کنارِ دفترِ ساختمانِ مرکزی صنایع فولادِ کروپ در خیابانAltendorfer strasse  آلتِن‌دورفِر اشتراسه، به‌صورت موزه نگهداری می‌‎شود.
گذشته ازاین، ویلای بزرگ و دراندشتِ محلِّ زندگی این خانواده که صدها متر طول وعرضِ آن است، در یکی از گران‌قیمت‌ترین و خوش‌آب‌وُهواترین محلّه‌های اِسِن قراردارد.
این ویلا که با نام Villa Hügel- ویلا هوگِل- شناخته می‌شود، از دیدنی‌‎های معروفِ شهرِ اِسِن است.
«ویلا هوگِل» از طرف سازمانِ یونسکو به‌عنوان یکی از آثارِ میراثِ فرهنگی شهرِ اِسِن به ثبت رسیده، و از جاذبه‌های فرهنگی مهمِّ این شهر به‌شمار می‌رود. هر مهمانِ خارجی که به این شهر بیاید، حتما باید از این ویلا که یکی از ساختمان‌های بزرگ آن‌را به صورتِ موزۀ تاریخ مجتمع صنعتی فولادِ کروپ درآورده‌اند، دیدن کند.
** «یاکوف یوسوف اوویچ جوگاشویلی» در 18 مارس 1907 در شهر ناجیِ گرجستان متولّد شد، در روز 16 ژوئیه سال 1941 در جبهۀ اسمولنسک به اسارتِ فاشیست‌های آلمان درآمد، و در تاریخ 14 آوریل سال 1943 در اردوگاهِ کارِ اجباری «زاکسِن هائوزِن» به ضربِ گلوله کشته شد. پس از شکست فاشیزمِ هیتلری و پایان جنگِ دوّمِ جهانی، در شهرِ ویتِبسک، و در همان نقطه‌ای که به اسارتِ آلمانی‌ها درآمده بود، سنگِ گورِ سمبلیکی با مشخّصاتِ او نصب شده که هنوز هم هم‌چنان برپاست.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
میرحسین_دلداربناب
«یالقیز اینسان»

یالقیزلیغیم دونیادان بؤیوک
داغلاردان آغیر
دنیزلردن درین
بولودلار یالقیزلیغیمی آغلاییرلار
داغلار یالقیزلیغیمی داشیییرلار
دنیزلر بوغولاجاق یالقیزلیغیمدا
یالقیزلیق کندیر کیمی سارماشیر بوغازیما
بوغازیم دویونله‌نیر
آه یازیق اینسان
یالقیزلیغینی یالنیز توپراق بیتیره بیلر
توپراق ایتیره بیلر
توپراق گؤتوره بیلر...


۱۴۰۳/۰۱/۰۲
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
مریم پاییزی

آختاریم هاردان اؤزومو
وارلیقدان سیلینمیش ایزم
منی مندن ائله آلدین
من لیگیمده ده من سیزم

قانادلاندیم ماوی گؤیه
اووچو اولوب ووردون منی
گونش له نیب نور ساچاندا
باخیشیما چکدین چنی

گؤی اوزوندن بؤیوک ساندیم
قارانلیق بیر قفس اولدون
سئوگی قوتسال دئمیشدیم من
سونوندا بوش هوس اولدون

جانیم سؤیله نه قالیب دیر
سن سئودگین گؤزل قیزدان
نئجه باهار گؤزله ییرسن!
یاراتدیغین-من- پاییزدان

یاشیل آنلار سنین اولسون
خزل خزل تؤکولورم
هئچ اولماسا اَلیمی توت
سویوغوندان بیل اؤلورم

دئمیرم کی – بیزه-قاییت
یاشاماغا ندنیم اول
سنی وطن ساندیغیم چون
مزار بویجا سن منیم اول.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آلمان دا ۱۸ یاشدان آشاغیا الکل و سیگار ساتماق یاساق دیر.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
بابا_وزیراوغلو

من_ائله_بیلیردیم

من ائله بیلیردیم، اَبَدی یازدی،
سن دئمه، پاییزدا گول‌لر سولارمیش.
من ائله بیلیردیم، سونسوزدو یوللار
سن دئمه، هر شئیین سونو اولورموش...

سن دئمه، محبت تک ووصال دئییل،
آیریلیق اولورسا، سئوگی وار ایمیش.
من ائله بیلیردیم، دونیا دَییشیب،
سن دئمه، دَییشَن انسان‌لار ایمیش.

من ائله بیلیردیم منیمدی جهان،
بیر آی‌لی-گونش‌لی یئر کوره‌سی‌یم.
سن دئمه عؤمروموز بیرجه آن دئییل،
اولسا بو دونیانین بیر ذرّه‌سی‌یم...

دونیانی سئومیشم، کؤنول وئرمیشم،
هر دوغان سَحَره، هر آچان گوله.
خوشبخت اولماق اوچون دونیادا بلکه،
یاخشیکی، چوخ شئیی بیلمیرم هله...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
عدالت دومان

ساچیما دوشن قیروو


یاز عؤمرومو گۆز* ائیله دی ،
تئز ساچیما دوشن قیروو .
ائتدی یاشیل گونلریرمی ،
بوز ساچیما دوشن قیروو .


نه اله نیر، نه  یاغیردی ،
بونلار هاچان بس آغاردی؟
قبیر داشیمدان آغیردی ،
دوز ساچیما دوشن قیروو .

آرتیریب اوز شیددتینی،
گوستردیکجه  حیددتینی.
ایتیره جک  قودرتینی ،
دیز ساچیما دوشن قیروو .


اوره ک جانا  گوونرمی؟
حیات دئیه  دؤیونرمی ؟
بو گؤرکمده    به یه نرمی ؟
قیز ساچیما دوشن قیروو؟

بو چتینده بو پیس گونده ،
اومودومو آز کس گونده ...
بو دوماندا بو چیسگینده،
کؤز ساچیما دوشن قیروو .


*گۆز:پاییز

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
معجز شبستری

سیزه من نئیله میشم!!؟؟

باشيًما زولف قویوب ساققاليً قيًخديًر ماميًشام
خالقدان رشوت آليًب کیسه می دولدور ماميًشام
جددیزین وقف سویون مولکومه آچدیر ماميًشام
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

بیر قيًران پول آپاريًر دولت ایران دریدن
ظلم ائدیر فرقۀ قصابه اوتانميًر تانریدن
مهر ذبحیه آليًر باج اؤلودن هم دیریدن
من بئله ظولم و سیتم خالقا روا گؤرمه میشم
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

گؤروسوز من نه آژانام، نه قازاق ای کیشیلر
گؤرمه ییب قوندارا هرگز بو دابان ای کیشیلر
سالميًشام لیفۀ شلواریمه باغ ای کیشیلر
پانتولون گئیمه میشم بوغلاريًمی بورماميًشام
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

کوفرومه حکم ائله دیز هانسيً گوناهیله منیم
جورمومو ثابت ائدیب مجلسه دیندیرمه میشم
نه طلاق ایله ایشیم وار نه نیکاحیله منیم
قيًزيًزی حاضیر ائدیب مجلسه دیندیرمه میشم
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

من فلانکس دئییلم، صیغه مه ایراد ائده سن
گئت کبین کسمه دئیه اوستومه فریاد ائده سن
یيًخاسان خالقيًن ائوین ئوز ائوین آباد ائده سن
من هله هئچ کسین قلبینی سيًنديًرماميًشام
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

ای عمی چک قيًليًجيًن ائیله موربایا هجوم
شیر برنجه، خامایا، هم قارا دولمایا هجوم
بیجهت ائیلمه چوخ "مؤجۆز" شیدایا هجوم
من مگر ایلده بش اون یول سیزی گولدورمه میشم
ای شبیسترلی داداشلار سیزه من نئیله میشم؟

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
مرجان مناف زاده ( تندیر قوجاقلی )
jabir pourbagheri
تندیر قوجاقلیم

شعیر :مرجان منافزاده
ایفا: جابر پورباقری
کلارنت: کامیل جلیل اوف (زمین خاره)


سندن سینیب پول - پول اولموشام
آی آچیشقامین شوشه‌سی!
سندن اوزولموشم
آی اوره‌یی اووجوندا دویونن،
نانه‌لی باخچامین باش کؤشه‌سی.
آجیغیمی سرمیشم کورپه‌لریمین
آجلیغیندا دینجلسین.
سندن قانامیشام.
گیله‌نار کولگه‌سیندن سو ایچن گؤورچینیم
من ده کوسسم، سن کوسمه‌ها!
آی تندیر قوجاقلیم
آی اوجاق داشیم
سنه قوربانلیق گئدیر
بلالی باشیم...

مرجان مناف‌زاده
1403/1/7

http://t.me/@adabiyyatsevanlar
قفیل سورغو: نریمان ناظیم

نریمان ناظیم


پاییزین کدرلی گونشی، گون باتارین قانلی گؤلونده‌ بوغولدوقدا، سون شعآلارینی نیسگیل بویالی شه‌‌هرین پنجره‌‌لریندن یـیغیشدیریر. ائولرین بیرینده‌ گنج بیر قادین، تلفونون دسته‌‎یین الینده‌ سیخیر. ذهنی‎نین آلاتورانلیغیندا یولونو ایتیرمیش قادین، یالواریجی لحن ایله‌ دانیشیر: «… یوخ دوکتور! یوخ دوکتور! یوخ. سیزدن خاهیش ائله‌‎ییر‎م ائوه‌ تشریف گتیریز، خاهیش ائله‌‎ییر‎م دوکتور…، بو ائشییه‌ چیخارتمالی دئییل. هامییا دئمیشم گئدیب موسافیرته‌… بیلمیرم نئجه‌ دئییم! عجیب- غریب دانیشیر. اصلن باشا دوشمک اولمور نه‌ دئییر؛ من کی گیجلمیشم دوکتور. دئمه‌‎ینن اولماز، گره‌‎ک گلیب گوره‌‎سیز».
آرواد دسته‌‎یی قویور؛ کاناپایا سؤیکه‌‎نیب، فیکره‌ دالیر. «صادیق»ین کئچن اوچ گونده‌ دانیشدیغی قات- قاریشیق سؤزلر، اونون ذهنینده‌ یان- یانا دوزولور: «یانی نه‌ اولسون؟! بیرد‎ن- بیره‌ بونون باشینا نه‌ گلدی؟!…»
لحظه‌‎لر آغیر – آغیر سورونور. ساعاتـین سسی آیدینجاسینا ائوه‌ یایـیلیر. هله‌ اوتاقدان بیر سس گلمیر، آمما او، هر لحظه‌ صادیق‌ین باغیرتیسینی گؤزله‌‎ییر. آرتـیق دیکسینمیر، عادت ائله‌‎ییب سانکی!
جاملارین دالیندان قاتی قارانلیق ایچری سیزیر؛ آروادین ذهنینه‌ چؤکور. گؤزلری باخارکن اویغویا قاپسانیر: قدیم حیط‎لریدی. تای- توشلاری ایله‌ «آیاق جیزیغی» اویناییرلار. ساللاخ ممی، الینده‌ بیر پیچاق، یاللاه‌ دئیه‌- دئیه‌ دالانین پیلله‌‎لریندن حیطه‌ یئنیر. نئچه‌ کلمه‌ آناسی‌لا دانیشدیقدان سونرا، الین آتـیب «مریم»ین خوروزونون قانادیندان توتور؛ آیاغی‎نین آلتـینا قویور. مریم، هله‌ نه‌ اولاجاغینی باشا دوشمه‌‎میش، خوروزون باشی کسیلیر. باشسیز خوروز گؤزله‌‌نیلمز بیر چیرپینتی‌لا قانادینی ممی‎نین آیاغی‎نین آلتـیندان قورتاریر، اؤزونو باخچایا آتـیر. اونون چیرپینتـی‎سیندان، باخچاداکی گول- گؤیرنتـی‎لر آل قانا بویانیر. مریم قیشقیراراق، اؤزونو بؤیوک آناسینا یئتـیریب، اونون دیزلرینی قوجاقلاییر…
اؤز قیشقیرتـیسیندان‌‎می‎دی، یوخسا صادیق‌ین باغیرتیسیندان، آنجاق او یئریندن سیچراییب، اؤزونو اوتاغا یئتـیریر. صادیق قان – تر ایچینده‌، گؤزلرین تاوانا دیره‌‎ییب: «دی گؤر نه‌‎ قده‌‎ر چابالاییب مریم؟! گؤر نه‌ قده‌‎ر چیرپینیب مریم؟!» جومله‌‎سینی تـکرار- تـکرار دئدیکده‌، سانکی چیلغین روحونا سیغیناجاق آختاریر. مریم مطبخه‌ قاچیر. بیر بارداق سو ایله‌ قاییدیر. سویو صادیق‌ین اوزونه‌ چیله‌‎ییب، اونو اؤزونه‌ گتـیریر. صادیق، آستا- آستا توختاییب اویور. مریم ایسه‌ اویغودا گؤردویو اوشاقلیق خاطیره‌‎سینه‌ یئنی‎دن قاییتدیقدا، خوروزو بیر داه‌ا ذهنینده‌ یارادیر: «سحرین آلا تورانیندا، خوروز خوجانیشین‎ده‌ غرور ایله‌ باشینی دیک توتوب، سوکوتو یاران بانی‎ ایله‌، یاتانلاری آییلتماغا چاغیریر… سونرا ساللاخ ممی…، اونون رحم‎سیز پیچاغی …. مریم‎ین اوره‌‎یی سیخیلیر، گؤزلری یاشالیر…
درین دویغولارا دالمیش مریم، زنگین چالینماسی ایله‌ آییلیر. دوکتوردی؛ «نئجه‌‎سیز مریم خانیم»- دئیه‌، ایچری گیریر. مریم‎له‌ بیرلیکده‌ اوتاغا کئچیرلر. دوکتور تختـین قیراغیندا اوتورور. الین صادیق‌ین آلنینا قویوب، سسله‌‎ییر:
– صادیق … صادیق! منم سیاووش. دور گؤروم نه‌‎یین‎دی!.
صادیق‌ین گؤزلری آچیلیر. قیزارمیش گؤزلرینین قیراغی شیشیب پؤرتموشدو. قیزمار نفسیندن قایساقلانمیش دوداقلاری چاتلاییب، شیریم- شیریم اولموشدو. اوزون زامان دینمز- دانیشماز، دونوق باخیشلا دوکتورو سوزور؛ سونرا سوروشور:
– سن ده‌ گؤردون اونو؟ گؤردون نه‌ گونه‌ سالمیشدیلار؟! دئییرم آخی بی‌شرف…. بی‌شرف… قیچیندان نییه‌ بس؟! دئییر: اوشاقلارین اللری ا‎سیب. سؤزه‌ باخ، سؤزه‌! اوشاقلارین اللری اسیب! باخ سؤزه‌… باخ سؤزه‌!
الین اوزادیب، دوکتورون الیندن یاپیشیب، اؤزونه‌ ساری چکیر: «الیوی بیر قوی باشیما، گؤر نئجه‌ زوققولداییر، بئینیم!… بئینیم ترپه‌‎نیب سیاووش! یوخ دای… یوخ، من دوزه‌‎لن دئییلم. دای من دوز‎لمم، سیاووش»- دئیه‌، سوسور. سیاووش مریم‌ـه‌ ساری دؤنور: «قیزماسی چوخ یوخاری‎دی»- دئیه‌، ایسلاق بیر دسمال ایسته‌‎ییر. مریم بیر له‌‎ین سو، بیر دسمال، بیر شیشه‌ آلکول گتـیریر. سیاووش دسمالی ایسلادیب، صادیق‌ین آلنینا قویور. صادیق دسمالی آلنیندان آتـیب باغیریر:
– بوشلا بابا، بوشلا منی! من دوزه‌‎لن دئییلم… من دوز… من دو….
سیاووش اونون چیینیندن باسیر: «دی دایان، قوی قیزدیرمانی یئندیریم. آخی‎!- دئیه‌، اونو یئنی‎دن یاتـیردیر. صادیق‎، آغیر نفس آلا- آلا زاریلدایاراق، ساییقلاییر:
– گؤزومو یومورام، گلیر یوخوما. ال چکمیر او، گولور منه‌… او… او منیم سققه‌‎لیمه‌ گولور. آخی سن ده‌‎ کیشی‌سن؟! سن… سن ده‌ ده‌ شرف وار؟! یوخ، یوخدور. دوز… دوز دئییر او، یوخدور… یوخدور. گیریب منیم بئینیمه‌ سیاووش!، بئینیمده‌ چابالیر او؛ چیرپینیر سیاووش… چیرپینیر…!»!
سیاووش، هله‌‎ده‌، اونون آیاقلارین له‌‌ین‌ده‌ سرینله‌‎دیر، آمما قیزدیرما یئنن دئییل. صادیق‎ ائله‌‎جه‌ صادالاییر:
– کئشگه‌…، کئشگه‌ گؤرمه‌‎یئیدیم اونو. آخ یانداخ کولو… یانداخ کولو…! بیر یانداخ کولون الینده‌ سیخیب ساخلامیش، دیک منه‌ ساری، ائله‌ او جور… ائله‌ او حالدا، قولو قورویوب، قالمیشدی… ائله‌ بیل منه‌ وئریردی؛ ائله‌ بیل دئییردی گل!… گل! آقای دوکتور بو دا دسته‌ گول! گل… گل آپار قوی د‎ده‌‌وین گؤرونا… گه‌… گه‌… گل آپار!».
قیزدیرما اطرافا یاییلیر. صادیق‌‎ین بارلانمیش آغزی قوخویور. جووجولرینده‌ قایساقلانمیش آغ کؤپوک گؤزه‌ چارپیر. قه‌‌هر بوغازینا ییغیشدیقدا زورلا اؤزونو توپلاییر:
– آخ‎خ… سیاووش بودو… بو… بو… بودونون بیر طرفی‌نین اتی بوتون گئتمیشدی؛ گئدیب لاپ سومویونه‌ چیخمیشدی. بی شرف دئییر اوشاقلارین الی اسیب… بی… بی‎شرف…، بی‎شرفلر. گؤره‌‌سن آللاه‌، گؤر نه‌‎ قده‌‎ر چابالاییب، گؤر نه‌ قده‌‎ر چیرپینیب، سیاووش، گو… گو… گؤر، نئجه‌… گؤر…!
سؤزون چاتدیرا بیلمه‌‎د‎ن صادیق، هؤنکورتو ایله‌ آغلاماغا باشلاییر. سیاووش، مریم‌دن صادیق‌ین درمانلارینی گتیرمه‌‌یی ایسته‌‌ییر. الی اسه‌- اسه‌، بیر آمپول سورنگه‌ چکیب، صادیق‌ـا وورور. صادیق‎، یواش- یواش ساکیت‌‎لشیب، اویور.
اوتاقدان چیخیرلار. سیاووش بیر لیوان سو ایسته‌‎ییر؛ سویو ایچیر، توما گئدیر. سونرا سوروشور:
– جریان نه‌‎دی؟، هاچاندان بئله‌ اولوب؟
مریم دئییر:
– چرشنبه‌… او گئجه‌ چوخ بئواقت گلدی. گئجه‌ یاریسی ایدی گلدی، یاتدی. صاباح، سحر تئزدن، گون تازا چیخمیشدی، «پزشک قانونی»دن تلفون آچدیلار. شه‌لندیم؛ دئدیم، ایندی کی پزشک قانونی اولماز. دئدیلر دسته‌‎یی وئر دوکتورون اؤزونه‌. آییلتدیم؛ دانیشدی. بیلافاصیله‌ گئییندی، گئتدی. بیر ساعات چکمه‌‎دی قاییتدی. من، صبحانه‌‎نی دؤشه‌‎دیم، گؤردوم کی سیغار یاندیردی. دئدیم: آج قارنینا نه‌ خبردی؟ دینمه‌‎دی. بیر دنه‌ چای ایچدی، یئنی‎دن سیغار یاندیردی. گؤردوم ناراحات‎دی. سوروشدوم: نه‌ خبر ایدی؟ دئدی: اؤلونو باسدیرماق اوچون ایجازه‌‎نامه‌ ایسته‌‎ییردیلر. گؤردوم، قه‌‌هر‎دن دوداغی اسیر. دئدیم: اونون‎دا ناراحاتچیلیغی وار؟ دئدی: آخی، جاوان قیز ایدی. سوروشدوم: کیم‎ایدی… دئدی، بیلمه‌‎دیم. دئدیم: نییه‌ اؤلموشدو؟ بیردن اؤزوندن چیخدی، اوستومه‌ چیغیردی: «مفتّیش‎لییی قورتاریرسان یا یوخ». دای من بیر سؤز دئمه‌‎دیم. گئتدی ایداره‌‎یه‌. ساعات اون‎‌بیر ایدی قاییتدی؛ گیردی اوتاغا. گئتدیم گؤردوم پالتارلی تختین اوستونده‌ اوزانیب، یاتـیب. ائله‌ او یاتـیش‎دی کی یاتـیب. داییم یوخو گؤرور. سایقیلاییر یوخودا…،پیس وضعیتده‌ یوخودان قالخیر…».
سیاووشون گؤزلری قالی‎نین گول‎لرینه‌ زیلله‌‎نیب، باشین قالدیرمادان سوروشور:
– یاخشی، نه‌ دئییر؟
مریم‌ین سسی سانکی قویودان چیخیر:
– نه‌ دئیه‌‎جک! ایندی دئدیک‎لرینی؛ قاتـیر قاریشدیریر. بیر سؤزو بلکه‌ یوز دفه‌ دئییر… من نئیله‌‎ملی‎یم؟ قورخورام دوکتور… قورخورام د‎لی اولا آخیردا…!
مریم قه‌‌هرلنیر. سیاووش هئچ نه‌ دئمیر. مریم ایسته‌‌دیی کیمی اوره‌‎یین بوشالدیر؛ سونرا گؤزلری‎نین یاشینی سیلیب، سارسیلمیش حالدا «نئیله‌‎مه‌‎لی‎ییک دوکتور!؟»- دئیه‌، گؤزلرین سیاووشا تیکیر. سیاووش «شاید ائوده‌ توختادا بیلک، آنجاق اگر بیماریستانلیق اولسا، بوردا یاتا بیلمز. بوردا یاتسا، ایش چیخاردار»- دئیه‌، کؤکسون اؤتورور…
٭٭٭
گونلر بیر – بیری نین آردینجا سوووشور. سیاووش، هر گون صادیق‌ا باش چکیر. اونون داوا – درمانینا یئتیشیر. صادیق ایسه‌ ایندی نه‌ قیزدیریر، نه‌ سایقیلاییر، نه‌ ده‌ باغیریر؛ آنجاق هئچ بیر سوز دانیشمیر؛ داییم توموب، فیکره‌ دالیر. سوسقون حالدا گؤزو بیر نوقطه‌‎یه‌ دیره‌‌نیر؛ اؤز ایچینده‌ یاشاییر. سون گؤروشده‌ سیاووش اونو محبتّ‎له‌ سوزوب، سونرا دئییر:
– شوکور آللاه‌ا دای حالین یاخشیلاشیب. من دئییرم یاپیشاسان مریم‌ین الیندن، بئش- اون گون گئده‌‌سن شیمالا. قوی بیر آب- هاوان دا د‎ییشیلسین.
صادیق اونون جاوابیندا «فعلن کی استعفامی یوللامیشام ایداره‌‎یه‌، جاواب گؤزله‌‎ییرم» – دئییر. سونرا درین بیر آه‌ چکه‌‎ر‎ک، سؤزونون آردینی توتور: «اوننان سونرا گؤروم نئیله‌‎ملی‎یم»
بو لحظه‌، مریم، سؤزه‌ قاریشیر:
– تصمیمی وار گئده‌، آمما تک گئدیر. منی آپارماق ایسته‌‎میر. دئییرم تک گئتسن من نیگران قاللام آخی…
مریم سؤزونون قالمیشینی اوتور. نئچه‌ لحظه‌ سوکوت ایله‌ اؤتور. سیاووش باخیشی ایله‌ صادیق‎دان جاواب ایسته‌‎ییر. صادیق جاواب وئریر:
– ایستیرم گئدم، آمما شیمالا گئتمک ایسته‌‎میرم. من ایستیرم «بوزقوش»ا گئده‌‌م. مریم‌ی من اوردا نئیله‌‎ییم. اوبادا منیم تار- تانیشیم چوخدور، آمما آروادیلان جور گلمز. بیر ده‌ دوزون ایسته‌‎سن ایسته‌‎ییرم بیر مدت تک اولام. تک‎لیک آختاریرام. فقط ایسته‌‎ییرم تک اولام. ناراحات اولما مریم، بو منه‌ لازیمدی. من بیر سا‎یخاش یئر آختاریرام بیر آز فیکیر‎لشم. بالاخره‌، من اؤز تکلیفیمی گره‌‎ک مشخّص ائله‌‌‎یم. آخی من بو دونیادا نه‌‎چی‎یم. سن دیء سیاووش، من نه‌‎چی‎یم… نه‌‎چی‎یم؟».
صادیق‎ سؤزون بیتیریب سوروجو گؤزلرینی سیاووشا تیکیر. «من نه‌‎چی‎یم؟» سؤزو اوتاغین فضاسیندا هر‎له‌‎نیر؛ قاسیرغا کیمی تاوانا، در- دووارا ده‌‎ییب قاییدیر؛ عکس صداسی سیاووشون قولاغیندا سسله‌‎نیر: «من نه‌‎چی‎یم؟…»، «من نه‌‎چی‎یم؟…»
مریم‌ین یاناغینا آخان یاش و بیردن- بیره‌ اوره‌‎یینی بوشالتماسی بیر نئچه‌ آنلیق اولورسادا، سیاووشو بو بورولغاندان قورتاریر:
– منی بو حالدا قویوب، گئتمه‌… من سننن‎ ده‌ پیس گونده‌‎یم، صادیق! بس من‎نن نییه‌ قاچیرسان؟.
مریم دانیشیر، آمما سیاووش اونون دئدییی‎نین، اونون گیلایه‌‎لرینین بیرین ائشیدیر، بئشین ائشیتمیر. او دوشدویو دورومدان چیخماغا چالیشیر. صادیق ایسه‌ مریم‌ی توختادماق ایسته‌‌ییر؛ اونون اوره‌‎یین آلماغا، چالیشیر:
– من ایندی اؤزومدن قاچیرام مریم! یاخشی، اگر اؤزون ایستیرسن گل؛ یاخشی، گل!
آمما، سیاووش اؤز عالمینده‌‎دیر. او اؤز ایچینده‌ چیرپینیر؛ بوغولان آداما بنزه‌‌ییر. هردن بیر کلمه‌، بعضا ده‌ بیر جومله‌ ائشیدیر؛ بیر شئیی سئچیر، آنجاق یئنی‎دن اؤزونه‌ دالیر. اونجا اوتاغین تاوانی گئتدیکجه‌ آلچاقلاشیر؛ دووارلار بیر بیرینه‌ یاخینلاشیر؛ اوتاق کیچیلیر؛ فضا دارالیر.
سیاووش، نه‌ واخت ائودن چیخماسینی دویمادان، اؤزونو ائشیکده‌ حیسّ ائله‌‎ییر. گئجه‌ یاریسینا یاخینلاشیر؛ یول سایخاش، شه‌‎هر دینج‎دیر؛ تکه‌- توک آدام گل- گئت‌ده‌‌دیر، آمما سیاووش اونلارین هئچ بیریسینی گؤرمور. «من نه‌‎چی‎یم؟» سورغوسو دالبادال قولاغیندا سسله‌‎نیر. سانکی صادیق اونون آردینجا اؤز سورغوسونو تکرار- تکرار سوروشور. سیاووش بیر آن حیسّ ائله‌‎ییر بو صادیق‌ین سسی دئییل، بو اونون اؤز سسی‎دی. هویوخور، یان یؤوره‌‎سینه‌ باخیر، ا‌ؤزونه‌ گلیر: «من هارا گئدیرم؟! ائله‌ بیل یولو سهو گلمیشم!”- دئیه‌، گئرییه‌ دؤنور. زیل قارانلیقدا گؤزلری یاخشی سئچمیر؛ اوچ- دورد یول گؤزلرین اوووشدورور؛ مؤحکم یوموب آچیر، سونرا ایسه‌ یئنی‌دن یولا دوشور…
سون

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دونیا جاوانلاشدی من قوجالاندا

سس: شاهمار اکبراوو
شعر: رفعت احمدزاده

https://t.me/Adabiyyatsevanlar