«از آذر تا آذر» / صفحاتی از خاطرات هاشیم ترلان – ترجمه: سهند سرابی
(۱ ) …
… در روز ۱۶ آذرماه نامهای از روزنامه «وطن یولوندا» دریافت کردم. آنها مرا به کار دعوت کرده بودند. من از همان روز به فکر افتادم تا به تبریز برگردم. تدارکات لازمه را انجام دادم. روز ۲۱ آذر در تبریز قیام آغاز شده بود. پادگان تبریز خود را تسلیم کرده و سلاحها را بر زمین گذاشته بودند. مجلس ملی تشکیل شده بود. دراین مجلس آقای پیشهوری رهبر فرقه دمکرات به سمت نخست وزیر دولت ملی برگزیده شد. او در همانجا لیست اعضای دولت خود را به مجلس ملی ارائه کرد.
روز ۲۲ آذر در تهران با دو جوان آذربایجانی رودررو شدم. آنها تازه از تبریز باز گشته بودند. میخواستند لباس بخرند. من از آنها درباره وضع تبریز پرسیدم. یکی از آنها جواب داد :
– از تبریزنگو، تبریز یک پارچه آتش شده. فدائیها همه کارها را به دست گرفتهاند. ما هم گذاشتیم فرار کردیم.
گفتم :
– برای چی فرار کردید؟.
– ما گروهبان ارتش بودیم. پادگان تبریز تسلیم شد، ما هم به تهران آمدیم. همین الان رسیدیم.
– برای چی فرار کردید؟ شما که سرلشکر نبودید. اگر آنجا میماندید و با دولت ملی همکاری میکردید کسی با شما کاری نداشت.
– آ نها چپ چپ به من نگاه کردند و یکیشان از من پرسید:
– تو هم از اونائی؟
– من هم آذربایجانیم، هرکسی از حق و حقوق آنها دفاع کنه من طرفدار او هستم.
آنها با شنیدن این حرفهای من یکه خوردند. بی آنکه چیزی بگویند رفتند …
… من باید در ۲۰ آذر به تبریز میرفتم. وضع را که چنین دیدم در روز ۲۳ – ام از تهران خارج شدم. برای دیدن تبریز پس از قیام ۲۱ آذر عجله داشتم. میخواستم تغییراتی را که در آنجا انجام گرفته بود با چشم خودم ببینم و ارزیابی کنم. دولت مرکزی از جریاناتی که در تبریز میگذشت بسیار ناراحت بود. برای همین هم مسافرانی را که به تبریز رفت و آمد میکردند را درشهر قزوین مورد بازرسی قرار داده و کسانی را که به آنها مشکوک میشدند جلب میکردند. من نگرانی شعرهایم بودم که داشتم به همرا خود به تبریز میبردم. برای اینکه در راه این شعرها را از دست من نگیرند، آنها را در آستر پالتو خود پنهان ساخته بودم. بدین طریق در قزوین شروع کردند به گشتن وسائل مسافرین. خوشبختانه نتوانستند اشعار مرا پیدا کنند. ما از قزوین گذشتیم و پس از یک ساعت در خاک زادگاهی به حرکت خودمان ادامه دادیم. چون اواخر پائیز بود برای همین هم هوا سرد بود. من با دقت اطراف را نگاه میکردم. در تاکستان به تک و توک آدمهای مسلح بر میخوردم، اما نمیتوانستم بفهمم که آنها چه کسانی هستند. به محضاینکه به خرم دره رسیدیم، همه چیز برایم روشن شد. به محض اینکه اتوبوس ما در مقابل قهوه خانه توقف کرد، یک جوان مسلح فدائی داخلی ماشین شد. او به دقت مسافرین را از نظر گذراند چشم به مسافری که در انتهای اتوبوس نشسته بود دوخت و گفت:
– شما بیائید پائین.
آن شخص از مامورین دولتی بود. او خودش را به نشنیدن زد و از جایش تکان نخورد. صدای آن فدائی بار دیگر بلند شد:
– با توام، آن که نعل اسب به کلا هش چسبانده.
بدین شکل، آن پاسبان را از ماشین پیاده کرده با خود بردند و پس از آن بود که به همه اجازه پیاده شدن از ماشین را دادند. جلو قهوه خانه پر بود از فدائی. نمیدانستم شادی خود را چگونه ابراز کنم. احساسی داشتم که انگار همه آزادیهای دنیا را به من دادهاند. قهوهخانه با اینکه از گل ساخته شده بود، اما به اندازه کافی بزرگ بود. وقتی در را باز کردم و داخل شدم از انبوه جمعیت به حیرت افتادم. جائی پیدا کردم و نشستم. باید پالتوئی را که پوشیده بودم در میآوردم و برای درآوردن شعرهایم که در آستر آن پنهان کرده بودم بعضی از درزهای آن را میشکافتم. همه به من نگاه میکردند، ولی من نمیدانستم چه باید بکنم. کمیبعد وقتی چشم آنها به کاغذهائی افتاد که از زیر آستر پالتو بیرون آورده بودم همه تعجب کردند. یک فدائی که بالای سر من ایستاده و چشم به من دوخته بود پرسید :
– اون کاغذا چیه؟
– همه اینا شعره. حالا براتون میخونم.
– اجازه بده نگاه کنم.
من شعری را که میخواستم بخوانم، به او دادم. فدائی مدتی به شعر نگریست و رو به جمعیت کرد و گفت:
– ساکت باشید. دوستمون میخواد برامون شعر بخونه.
من شعر را از او گرفتم و بالای سکو رفتم به خواندن شعر” از آن من است” کردم:
– ” آذربایجان …
گلها و لالههای شکفته برسینهات
از آن من است.
خاک پاک و پرشکوه
و رادمردان غنوده در آغوشات
از آن من است.
تا بند اول شعر به پایان رسید، فریاد هلهله قهوهخانه را در خود پیچید. فدائیها با بلند کردن تفنگهایشان همه را به هیجان آوردند. با شنیدن صدای هلهله داخل قهوهخانه آنهائی هم که در بیرون قهوهخانه ایستاده بودند به درون آمدند. کمیبعد در قهوهخانه برای سوزن انداختن جا نبود.
(۱ ) …
… در روز ۱۶ آذرماه نامهای از روزنامه «وطن یولوندا» دریافت کردم. آنها مرا به کار دعوت کرده بودند. من از همان روز به فکر افتادم تا به تبریز برگردم. تدارکات لازمه را انجام دادم. روز ۲۱ آذر در تبریز قیام آغاز شده بود. پادگان تبریز خود را تسلیم کرده و سلاحها را بر زمین گذاشته بودند. مجلس ملی تشکیل شده بود. دراین مجلس آقای پیشهوری رهبر فرقه دمکرات به سمت نخست وزیر دولت ملی برگزیده شد. او در همانجا لیست اعضای دولت خود را به مجلس ملی ارائه کرد.
روز ۲۲ آذر در تهران با دو جوان آذربایجانی رودررو شدم. آنها تازه از تبریز باز گشته بودند. میخواستند لباس بخرند. من از آنها درباره وضع تبریز پرسیدم. یکی از آنها جواب داد :
– از تبریزنگو، تبریز یک پارچه آتش شده. فدائیها همه کارها را به دست گرفتهاند. ما هم گذاشتیم فرار کردیم.
گفتم :
– برای چی فرار کردید؟.
– ما گروهبان ارتش بودیم. پادگان تبریز تسلیم شد، ما هم به تهران آمدیم. همین الان رسیدیم.
– برای چی فرار کردید؟ شما که سرلشکر نبودید. اگر آنجا میماندید و با دولت ملی همکاری میکردید کسی با شما کاری نداشت.
– آ نها چپ چپ به من نگاه کردند و یکیشان از من پرسید:
– تو هم از اونائی؟
– من هم آذربایجانیم، هرکسی از حق و حقوق آنها دفاع کنه من طرفدار او هستم.
آنها با شنیدن این حرفهای من یکه خوردند. بی آنکه چیزی بگویند رفتند …
… من باید در ۲۰ آذر به تبریز میرفتم. وضع را که چنین دیدم در روز ۲۳ – ام از تهران خارج شدم. برای دیدن تبریز پس از قیام ۲۱ آذر عجله داشتم. میخواستم تغییراتی را که در آنجا انجام گرفته بود با چشم خودم ببینم و ارزیابی کنم. دولت مرکزی از جریاناتی که در تبریز میگذشت بسیار ناراحت بود. برای همین هم مسافرانی را که به تبریز رفت و آمد میکردند را درشهر قزوین مورد بازرسی قرار داده و کسانی را که به آنها مشکوک میشدند جلب میکردند. من نگرانی شعرهایم بودم که داشتم به همرا خود به تبریز میبردم. برای اینکه در راه این شعرها را از دست من نگیرند، آنها را در آستر پالتو خود پنهان ساخته بودم. بدین طریق در قزوین شروع کردند به گشتن وسائل مسافرین. خوشبختانه نتوانستند اشعار مرا پیدا کنند. ما از قزوین گذشتیم و پس از یک ساعت در خاک زادگاهی به حرکت خودمان ادامه دادیم. چون اواخر پائیز بود برای همین هم هوا سرد بود. من با دقت اطراف را نگاه میکردم. در تاکستان به تک و توک آدمهای مسلح بر میخوردم، اما نمیتوانستم بفهمم که آنها چه کسانی هستند. به محضاینکه به خرم دره رسیدیم، همه چیز برایم روشن شد. به محض اینکه اتوبوس ما در مقابل قهوه خانه توقف کرد، یک جوان مسلح فدائی داخلی ماشین شد. او به دقت مسافرین را از نظر گذراند چشم به مسافری که در انتهای اتوبوس نشسته بود دوخت و گفت:
– شما بیائید پائین.
آن شخص از مامورین دولتی بود. او خودش را به نشنیدن زد و از جایش تکان نخورد. صدای آن فدائی بار دیگر بلند شد:
– با توام، آن که نعل اسب به کلا هش چسبانده.
بدین شکل، آن پاسبان را از ماشین پیاده کرده با خود بردند و پس از آن بود که به همه اجازه پیاده شدن از ماشین را دادند. جلو قهوه خانه پر بود از فدائی. نمیدانستم شادی خود را چگونه ابراز کنم. احساسی داشتم که انگار همه آزادیهای دنیا را به من دادهاند. قهوهخانه با اینکه از گل ساخته شده بود، اما به اندازه کافی بزرگ بود. وقتی در را باز کردم و داخل شدم از انبوه جمعیت به حیرت افتادم. جائی پیدا کردم و نشستم. باید پالتوئی را که پوشیده بودم در میآوردم و برای درآوردن شعرهایم که در آستر آن پنهان کرده بودم بعضی از درزهای آن را میشکافتم. همه به من نگاه میکردند، ولی من نمیدانستم چه باید بکنم. کمیبعد وقتی چشم آنها به کاغذهائی افتاد که از زیر آستر پالتو بیرون آورده بودم همه تعجب کردند. یک فدائی که بالای سر من ایستاده و چشم به من دوخته بود پرسید :
– اون کاغذا چیه؟
– همه اینا شعره. حالا براتون میخونم.
– اجازه بده نگاه کنم.
من شعری را که میخواستم بخوانم، به او دادم. فدائی مدتی به شعر نگریست و رو به جمعیت کرد و گفت:
– ساکت باشید. دوستمون میخواد برامون شعر بخونه.
من شعر را از او گرفتم و بالای سکو رفتم به خواندن شعر” از آن من است” کردم:
– ” آذربایجان …
گلها و لالههای شکفته برسینهات
از آن من است.
خاک پاک و پرشکوه
و رادمردان غنوده در آغوشات
از آن من است.
تا بند اول شعر به پایان رسید، فریاد هلهله قهوهخانه را در خود پیچید. فدائیها با بلند کردن تفنگهایشان همه را به هیجان آوردند. با شنیدن صدای هلهله داخل قهوهخانه آنهائی هم که در بیرون قهوهخانه ایستاده بودند به درون آمدند. کمیبعد در قهوهخانه برای سوزن انداختن جا نبود.
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
من تا این زمان، هیچوقت خود را اینقدر آزاد و خوشبخت احساس نکرده بودم.
علیرغم اینکه ثروتهای بیکران این سرزمین باعث آبادانی و رونق کاخها و ستارههای آسمانش زینت بخش کاخهای محمدرضا شده بود، اما سیاستهای منفور و شوونیستی و نگاه تنگنظرانه او نسبت به وطن ما آذربایجان که تکهای ازایران است،این سرزمین را به ویرانی و تنگدستی کشانده بود.
مردم ما مانند دوران مشروطه باردیگر به پا خاسته بودند و همانند نیاکان خود ستارخان و باقرخان، پرچم حق و حقیقت را به اهتزاز در آورده بودند. صداهائی که اکنون در این قهوه خانه بلند شده بود، ادامه فریادهایی بود که در گلوی شهیدان انقلاب مشروطه ناتمام مانده بود. همه خواستارخواندن بقیه شعر بودند و من هیجان زده بودم. هیچکدام از کسانی که در اینجا بودند مرا نمیشناختند. من هم آنها را نمیشناختم. اما از آنجا که دل به دل راه دارد، من با شعر خودم توانسته بودم در دل این آدمها راه پیدا کنم. همه ساکت شده بودند. همه چشمشان را به من دوخته بودند. من شروع کردم به خواندن بند دوم شعر:
– آصلان کیمیخالقیمداکی چوخ هنر،
تاریخ بیلیر وقارلیدیر داغ قدر،
بولبول کیمی نغمه دئین هر سحر،
سازیمدا کی سسلی تئللر منیمدیر.
بار دیگر فریاد هورا بلند شد و تفنگها در هوا رقصیدند. تشویق همچنان ادامه داشت. من در میان شادی این هلهله گم و گورشده بودم…
(۲) …
… ۲۴ آذر۱۳۲۴ وارد تبریز شدم. درمسافرخانه غفاری که پائینتر از”گؤی مسجد” که در ابتدای “کهنه بازار” قرار داشت جا گرفتم. میخواستم شهر را سیر بگردم. با عجله صبحانه را خوردم و بیرون آمدم. باید به دفتر روزنامه “وطن یولی” سر میزدم. از مدتی که نامهای از این روزنامه دریافت کرده بودم بیش از یک هفته میگذشت. از مسافرخانه بیرون آمده قدم در”کهنه بازار” گذاشتم. بازار مثل همیشه باز بود. دکاندارها طبق معمول مشغول کار خودشان بودند. دو جوان تفنگ بدوش در مقابل جیگرکی آن طرف خیابان کهنه ایستاده بودند. وقتی از نزدیک آنها را دیدم یقین کردم که آنها از همان فدائیان پرورده ۲۱ آذر هستند. به راه خود ادامه دادم. هرچه بیشتر به مقابل “میدان ساعت” نزدیکتر شدم نتوانستم تشخیص بدهم که این همان تبریزی است که چند ماه پیش آن را دیدهام. در میدان مقابل “ساعت”، جمعیت زیادی گرد آمده بود. در آن زمان بسیاری از جلسات فرقه درهمین بنا تشکیل میشد. اکنون فدائیها در مقابلاین ساختمان کشیک میدادند و به نظم و انتظامات میپرداختند. وقتی درخیابانی که بعدها نام ستارخان را به خود گرفت رو به پائین میرفتم،تازه متوجه شدم که فدائیها به جای پاسبانهای قدیم انجام وظیفه میکنند.به هرحال فدائیها به زینت شهر تبدیل شده بودند. به هر طرف که نگاه میکردی فدائی تفنگ به دوش به چشم میخورد. پس ازقیام ۲۱ آذر تغییر محسوسی که در تبریز انجام گرفته بود و در ظاهر بیش ازهمه جلب توجه میکرد این بود که فدائیها در همه جا حضور داشتند. از نظر رهبران فرقه قیام هنوز به پایان نرسیده بود، زیرا دربعضی از شهرها و روستاهای آذربایجان هنوز خانها و اربابها تسلیم نشده بودند. آنها با دار و دسته خود به طرف کوهها عقبنشینی کرده و به مخالفت خود ادامه میدادند. “زمین از آن دهقانان است ” شعار روز فرقه بود و اربابها هم نمیخواستند به سادگی از زمینها دل بکنند. برای همین هم، فعالان فرقه در شهرها و روستاها دستههای فدائی تشکیل داده، آنها را برای مبارزه با خانها میفرستادند. در شهرهای بزرگ آذربایجان، مبارزه با اوباشان، لاتها و گردن کلفتهائی که از کیسه مردم ارتزاق میکردند به عهده فدائیها بود.
(۳) …
… من یک هفته بعد از آمدن به تبریز، به عضویت فرقه در آمدم. برای همین هم به به حومه ۵ تبریز مرجعه کردم. هفتهای یک روز در یکی از جلسات حوزه شرکت میکردم. برای بالا بردن معلومات سیاسی اعضاء حوزه جلسات بحث تشکیل میشد. در این جلسات از مسائل و رویدادهای سیاسی داخلی و بین المللی بحث میشد و چگونگی برخورد فرقه در قبال آن سیاستها مورد برسی قرار میگرفت…
بر تعداد حوزههای تبریز روزبروز افزوده میشد. کسانی که به عضویت فرقه درمیآمدند دراین حوزهها تقسیم میشدند. تبریز به سیاسیترین کانون ایران تبدیل شده بود. تعداد اعضاء فرقه آنقدر زیاد شده بود که بچهها هم به تقلید از فدائیها میپرداختند. آنها از چوب برای خود تفنگ درست کرده بر دوش میانداختند و درحالی که یکی از بچهها نقش فرمانده را بازی میکرد، سرود خوانان مشق میکردند:
– یک، دو، به راست راست!.
در برابر دولت ملی برآمده از۲۱ آذر، وظایف خطیری قرار داشت که در راس همه آنها بازگشائی مدارس برای آموزش زبان مادری بود. به همین خاطر از هم اکنون لازم بود تا برای نوشتن و انتشارکتابهای درسی اقدام شود.
علیرغم اینکه ثروتهای بیکران این سرزمین باعث آبادانی و رونق کاخها و ستارههای آسمانش زینت بخش کاخهای محمدرضا شده بود، اما سیاستهای منفور و شوونیستی و نگاه تنگنظرانه او نسبت به وطن ما آذربایجان که تکهای ازایران است،این سرزمین را به ویرانی و تنگدستی کشانده بود.
مردم ما مانند دوران مشروطه باردیگر به پا خاسته بودند و همانند نیاکان خود ستارخان و باقرخان، پرچم حق و حقیقت را به اهتزاز در آورده بودند. صداهائی که اکنون در این قهوه خانه بلند شده بود، ادامه فریادهایی بود که در گلوی شهیدان انقلاب مشروطه ناتمام مانده بود. همه خواستارخواندن بقیه شعر بودند و من هیجان زده بودم. هیچکدام از کسانی که در اینجا بودند مرا نمیشناختند. من هم آنها را نمیشناختم. اما از آنجا که دل به دل راه دارد، من با شعر خودم توانسته بودم در دل این آدمها راه پیدا کنم. همه ساکت شده بودند. همه چشمشان را به من دوخته بودند. من شروع کردم به خواندن بند دوم شعر:
– آصلان کیمیخالقیمداکی چوخ هنر،
تاریخ بیلیر وقارلیدیر داغ قدر،
بولبول کیمی نغمه دئین هر سحر،
سازیمدا کی سسلی تئللر منیمدیر.
بار دیگر فریاد هورا بلند شد و تفنگها در هوا رقصیدند. تشویق همچنان ادامه داشت. من در میان شادی این هلهله گم و گورشده بودم…
(۲) …
… ۲۴ آذر۱۳۲۴ وارد تبریز شدم. درمسافرخانه غفاری که پائینتر از”گؤی مسجد” که در ابتدای “کهنه بازار” قرار داشت جا گرفتم. میخواستم شهر را سیر بگردم. با عجله صبحانه را خوردم و بیرون آمدم. باید به دفتر روزنامه “وطن یولی” سر میزدم. از مدتی که نامهای از این روزنامه دریافت کرده بودم بیش از یک هفته میگذشت. از مسافرخانه بیرون آمده قدم در”کهنه بازار” گذاشتم. بازار مثل همیشه باز بود. دکاندارها طبق معمول مشغول کار خودشان بودند. دو جوان تفنگ بدوش در مقابل جیگرکی آن طرف خیابان کهنه ایستاده بودند. وقتی از نزدیک آنها را دیدم یقین کردم که آنها از همان فدائیان پرورده ۲۱ آذر هستند. به راه خود ادامه دادم. هرچه بیشتر به مقابل “میدان ساعت” نزدیکتر شدم نتوانستم تشخیص بدهم که این همان تبریزی است که چند ماه پیش آن را دیدهام. در میدان مقابل “ساعت”، جمعیت زیادی گرد آمده بود. در آن زمان بسیاری از جلسات فرقه درهمین بنا تشکیل میشد. اکنون فدائیها در مقابلاین ساختمان کشیک میدادند و به نظم و انتظامات میپرداختند. وقتی درخیابانی که بعدها نام ستارخان را به خود گرفت رو به پائین میرفتم،تازه متوجه شدم که فدائیها به جای پاسبانهای قدیم انجام وظیفه میکنند.به هرحال فدائیها به زینت شهر تبدیل شده بودند. به هر طرف که نگاه میکردی فدائی تفنگ به دوش به چشم میخورد. پس ازقیام ۲۱ آذر تغییر محسوسی که در تبریز انجام گرفته بود و در ظاهر بیش ازهمه جلب توجه میکرد این بود که فدائیها در همه جا حضور داشتند. از نظر رهبران فرقه قیام هنوز به پایان نرسیده بود، زیرا دربعضی از شهرها و روستاهای آذربایجان هنوز خانها و اربابها تسلیم نشده بودند. آنها با دار و دسته خود به طرف کوهها عقبنشینی کرده و به مخالفت خود ادامه میدادند. “زمین از آن دهقانان است ” شعار روز فرقه بود و اربابها هم نمیخواستند به سادگی از زمینها دل بکنند. برای همین هم، فعالان فرقه در شهرها و روستاها دستههای فدائی تشکیل داده، آنها را برای مبارزه با خانها میفرستادند. در شهرهای بزرگ آذربایجان، مبارزه با اوباشان، لاتها و گردن کلفتهائی که از کیسه مردم ارتزاق میکردند به عهده فدائیها بود.
(۳) …
… من یک هفته بعد از آمدن به تبریز، به عضویت فرقه در آمدم. برای همین هم به به حومه ۵ تبریز مرجعه کردم. هفتهای یک روز در یکی از جلسات حوزه شرکت میکردم. برای بالا بردن معلومات سیاسی اعضاء حوزه جلسات بحث تشکیل میشد. در این جلسات از مسائل و رویدادهای سیاسی داخلی و بین المللی بحث میشد و چگونگی برخورد فرقه در قبال آن سیاستها مورد برسی قرار میگرفت…
بر تعداد حوزههای تبریز روزبروز افزوده میشد. کسانی که به عضویت فرقه درمیآمدند دراین حوزهها تقسیم میشدند. تبریز به سیاسیترین کانون ایران تبدیل شده بود. تعداد اعضاء فرقه آنقدر زیاد شده بود که بچهها هم به تقلید از فدائیها میپرداختند. آنها از چوب برای خود تفنگ درست کرده بر دوش میانداختند و درحالی که یکی از بچهها نقش فرمانده را بازی میکرد، سرود خوانان مشق میکردند:
– یک، دو، به راست راست!.
در برابر دولت ملی برآمده از۲۱ آذر، وظایف خطیری قرار داشت که در راس همه آنها بازگشائی مدارس برای آموزش زبان مادری بود. به همین خاطر از هم اکنون لازم بود تا برای نوشتن و انتشارکتابهای درسی اقدام شود.
در مدت خیلی کوتاهی این مشکل حل شد و برای اولین بار کودکان آذری درس خواندن به زبان مادری را آغاز کردند. این مسئله میتوانست در تاریخ آذربایجان از جایگاه مهمی برخوردار باشد. اشتیاق و علاقه مردم به زبان مادری، به شفافیت چشمه جوشانی خود را نشان میداد. تشکیل کلاسهای آموزش به زبان مادری در حوزههای فرقه آغاز گشت و سپس مبارزه ویژهای برای از میان برداشتن بیسوادی در مدارس شروع شد. میتوان گفت که آذربایجان به کانون فرهنگ مبدل گشته بود.
جنگ دوم جهانی درحال پایان یافتن بود. فاشیزم درحال دفن شدن در گوری بود که خود به دست خویش حفر کرده بود. نیروهای شوروی در حال کوبیدن دروازههای برلین بودند. جنگ میلیونها قربانی گرفته بود و سرتاسر اروپا را به ویرانهای تبدیل ساخته بود. در اثر آتش بمبارانها، هزاران کارخانه منهدم و با خاک یکسان شده بود. درکشورهای درگیر جنگ آنها که زنده مانده بودند از خوردن گوشت سگ و گربه هم ابائی نداشتند.
گرانی در همه جای دنیا حکمفرما بود. اکنون جنگ به روزهای پایانی خود نزدیکتر میشد و امید به آینده در میان همه افزایش یافته بود. در تبریز و دیگر جاهای ایران مردم خوشحال بودند. به خصوص شادی و سرور در میان همکاران نشریه “وطن یولوندا” مشاهده میشد. در چنین شرایطی “جهانگیر جهانگیروف” آهنگساز نامدار آذربایجان در تبریز بود. او در حال فعالیت برای راهاندازی “فیلارمونی” تبریز بود. پس ازچند روز بازگشائی فیلارمونی اعلام شد و خبر آن در روزنامههائی که در تبریز نشر میشد درج گردید. همه جای فیلارمونی تزئین شده و در متن آفیشها، برنامههای آن شب قید شده بود. از چنین حادثه بی مانندی که تاکنون در تبریز کسی شاهدش نبوده، همه دربهت و حیرت بودند. همه برای خرید بلیط عجله میکردند. اولین برنامه قرار بود با صدای اصغر رضوانی خواننده مشهور تبریزشروع شود. صدای زیبا و خوشایند او را همه دوست داشتند. او قرار بود غزل “سنسیز” از شاعرنامدار و مشهور کلاسیک آذربایجان “نظامی” را بخواند. قرار بود رهبران فرقه و سران دولت هم در برنامه افتتاحیه شرکت کنند. در شرایطی که هنوزدر تهران فیلارمونی وجود نداشت، فیلارمونی تبریز با همکاری هنرمندان تبریزی در آغوش “سهند” و “عینالی” به صدا در آمده بود. من به دلیل کاری که داشتم نتوانستم در برنامه شب اول شرکت کنم. فقط توانستم برنامه یکی از آخرین شبها را تماشا کنم. یک شب فراموش نشدنی بود. برنامههائی که نمایش میدادند بسیارخوب اجرا میشد. بویژه صحبتهای یک دختر و پسر ده – دوازده ساله همه تماشاچیها را مبهوت ساخته بود. آنها جدا از بازی و اجرای خوب، صدای فوقالعادهای هم داشتند. علیرغم اینکه اکنون بیش از پنجاه سال از آن زمان گذشته است من حتی کوچکترین نقطه از برنامههای آن شب را هم فراموش نکرده ام …
(۴ ) …
… در تمام شهرها و روستاهای آذربایجان گردهمائیهای مختلفی تشکیل میشد. در این گردهمائیها شرکت کنندگان با الهام ازسخنان مهم آقای پیشهوری که پیش از این در نطق معروف خود در کنگره بزرگ ۲۹ آبان ماه بیان داشته و از جمله گفته بود :
– ” ما فقط خواستار آن هستیم که خودمان مسائل خودمان را حل و فصل کنیم، ما نمیخواهیم آذربایجان را از ایران جدا کنیم، ما خواستار خودمختاری داخلی برای آذربایجان هستیم “.
شعارهائی سر میدادند و با صدور قطعنامههائی آرزوهای قلبی خود را به زبان میآوردند.
روزنامه “آذربایجان” ارگان فرقه، هرروز پر بود از این نوع قطعنامهها. بدینسان آقای پیشهوری درتقابل با رژیم شاه که رابطه تنگاتنگی با غرب داشت قرار گرفته بود. جنبشی که در آذربایجان شروع شده بود پایههای حکومت مرکزی در تهران را به لرزه در آورده بود. برای همین هم آنها برای از بین بردن آن هرچه که از دستشان بر میآمد کوتاهی نمیکردند. آذربایجان را تحت محاصره اقتصادی قرار داده و برای اینکه بتوانند آن را از نظر مادی و معنوی تحت فشار قرار دهند، همه منابع مالی و پولی آن در تهران را مسدود کرده بودند. علیرغم این همه، آذربایجان راه خود را ادامه میداد. حکومت برای جبران کسری نقدینگی خود مجبور شد پول چاپ کند. اگر درست به خاطرم مانده باشد،این پولها پنج قرانی و ده قرانی بود. برای حفظ ارزش این پولها مغازههای مخصوصی هم باز شده بود که ده قرانی را به جای یازده قران میپذیرفتند. این مسئله باعث شده بود تا اکثرمردم پول چاپ شده توسط حکومت را به پول دولت مرکزی ترجیح بدهند. همه چیز به قاعده پیش میرفت، اما هنوز هم احکام خودسرانهای که از زمان دولت مرکزی اعمال میشد بکلی از بین نرفته بود. معلوم نبود قلچماقهائی که روزگاری در محلههای مختلف تبریز برای مردم رجز میخواندند در کجا پنهان شدهاند. کلانتریهای تبریز از اساس تغییر کرده و به شکل جدیدی سازماندهی شده بود…
جنگ دوم جهانی درحال پایان یافتن بود. فاشیزم درحال دفن شدن در گوری بود که خود به دست خویش حفر کرده بود. نیروهای شوروی در حال کوبیدن دروازههای برلین بودند. جنگ میلیونها قربانی گرفته بود و سرتاسر اروپا را به ویرانهای تبدیل ساخته بود. در اثر آتش بمبارانها، هزاران کارخانه منهدم و با خاک یکسان شده بود. درکشورهای درگیر جنگ آنها که زنده مانده بودند از خوردن گوشت سگ و گربه هم ابائی نداشتند.
گرانی در همه جای دنیا حکمفرما بود. اکنون جنگ به روزهای پایانی خود نزدیکتر میشد و امید به آینده در میان همه افزایش یافته بود. در تبریز و دیگر جاهای ایران مردم خوشحال بودند. به خصوص شادی و سرور در میان همکاران نشریه “وطن یولوندا” مشاهده میشد. در چنین شرایطی “جهانگیر جهانگیروف” آهنگساز نامدار آذربایجان در تبریز بود. او در حال فعالیت برای راهاندازی “فیلارمونی” تبریز بود. پس ازچند روز بازگشائی فیلارمونی اعلام شد و خبر آن در روزنامههائی که در تبریز نشر میشد درج گردید. همه جای فیلارمونی تزئین شده و در متن آفیشها، برنامههای آن شب قید شده بود. از چنین حادثه بی مانندی که تاکنون در تبریز کسی شاهدش نبوده، همه دربهت و حیرت بودند. همه برای خرید بلیط عجله میکردند. اولین برنامه قرار بود با صدای اصغر رضوانی خواننده مشهور تبریزشروع شود. صدای زیبا و خوشایند او را همه دوست داشتند. او قرار بود غزل “سنسیز” از شاعرنامدار و مشهور کلاسیک آذربایجان “نظامی” را بخواند. قرار بود رهبران فرقه و سران دولت هم در برنامه افتتاحیه شرکت کنند. در شرایطی که هنوزدر تهران فیلارمونی وجود نداشت، فیلارمونی تبریز با همکاری هنرمندان تبریزی در آغوش “سهند” و “عینالی” به صدا در آمده بود. من به دلیل کاری که داشتم نتوانستم در برنامه شب اول شرکت کنم. فقط توانستم برنامه یکی از آخرین شبها را تماشا کنم. یک شب فراموش نشدنی بود. برنامههائی که نمایش میدادند بسیارخوب اجرا میشد. بویژه صحبتهای یک دختر و پسر ده – دوازده ساله همه تماشاچیها را مبهوت ساخته بود. آنها جدا از بازی و اجرای خوب، صدای فوقالعادهای هم داشتند. علیرغم اینکه اکنون بیش از پنجاه سال از آن زمان گذشته است من حتی کوچکترین نقطه از برنامههای آن شب را هم فراموش نکرده ام …
(۴ ) …
… در تمام شهرها و روستاهای آذربایجان گردهمائیهای مختلفی تشکیل میشد. در این گردهمائیها شرکت کنندگان با الهام ازسخنان مهم آقای پیشهوری که پیش از این در نطق معروف خود در کنگره بزرگ ۲۹ آبان ماه بیان داشته و از جمله گفته بود :
– ” ما فقط خواستار آن هستیم که خودمان مسائل خودمان را حل و فصل کنیم، ما نمیخواهیم آذربایجان را از ایران جدا کنیم، ما خواستار خودمختاری داخلی برای آذربایجان هستیم “.
شعارهائی سر میدادند و با صدور قطعنامههائی آرزوهای قلبی خود را به زبان میآوردند.
روزنامه “آذربایجان” ارگان فرقه، هرروز پر بود از این نوع قطعنامهها. بدینسان آقای پیشهوری درتقابل با رژیم شاه که رابطه تنگاتنگی با غرب داشت قرار گرفته بود. جنبشی که در آذربایجان شروع شده بود پایههای حکومت مرکزی در تهران را به لرزه در آورده بود. برای همین هم آنها برای از بین بردن آن هرچه که از دستشان بر میآمد کوتاهی نمیکردند. آذربایجان را تحت محاصره اقتصادی قرار داده و برای اینکه بتوانند آن را از نظر مادی و معنوی تحت فشار قرار دهند، همه منابع مالی و پولی آن در تهران را مسدود کرده بودند. علیرغم این همه، آذربایجان راه خود را ادامه میداد. حکومت برای جبران کسری نقدینگی خود مجبور شد پول چاپ کند. اگر درست به خاطرم مانده باشد،این پولها پنج قرانی و ده قرانی بود. برای حفظ ارزش این پولها مغازههای مخصوصی هم باز شده بود که ده قرانی را به جای یازده قران میپذیرفتند. این مسئله باعث شده بود تا اکثرمردم پول چاپ شده توسط حکومت را به پول دولت مرکزی ترجیح بدهند. همه چیز به قاعده پیش میرفت، اما هنوز هم احکام خودسرانهای که از زمان دولت مرکزی اعمال میشد بکلی از بین نرفته بود. معلوم نبود قلچماقهائی که روزگاری در محلههای مختلف تبریز برای مردم رجز میخواندند در کجا پنهان شدهاند. کلانتریهای تبریز از اساس تغییر کرده و به شکل جدیدی سازماندهی شده بود…
دولت مرکزی تا آن زمان هیچ اهمیتی به شهرها و روستاهای آذربایجان نداده بود. تبریز، ارومیه، اردبیل و شهرهای دیگر به حال خود رها شده بودند. در کوچهها و خیابانها از دست گردوخاک نمیشد نفس کشید. هزینه آبادانی دیگر شهرها خرج تهران میشد. پایتخت روز به روز زیباتر میشد. کوچهها و خیابانهایش اسفالت میگشت و ساختمانهای مرتفع ساخته میشد، اما به شهرهای دیگر ایران ازجمله شهرهای آذربایجان اهمیتی داده نمیشد. حکومت ملی باید در این مورد کاری میکرد.در اولین اقدام نام خیابان اصلی تبریز که پهلوی نامیده میشد را تغییر داده و نام قهرمان خلق و سردارملی ستارخان را بر آن نهادند. خیابانی که نام ستارخان را از آن خود ساخته بود میبایستی برازنده نام صاحبش هم باشد. برای همین یک روز صبح که مردم تبریز چشم گشودند، شاهد آسفالت شدن خیابان ستارخان شدند. همه از این کار متعجب شده بودند، زیرا مردم تبریز تا آن زمان چگونگی اسفالت شدن خیابانها را ندیده بودند. فاصله “میدان ساعت” تا ” باغ گلستان” درعرض سه روز اسفالت گردید. آن روزها را به خوبی بیاد دارم. وقتی ماشینها، آسفالت را برکف خیابان میریختند مردم تبریز در طول خیابان صف کشیده و کار کارگران را تماشا میکردند. این اولین گامی بود که تبریز را به یک شهر زیبا تبدیل میکرد. خیابان ستارخان چون آینهای شفاف میدرخشید.
در باغ زیبای “گلستان” تبریز جشن بزرگی دایر بود. از سران حکومت هم در این جشن شرکت کرده بودند. مردم تبریز به طرف “باغ گلستان” درحرکت بودند. قرار بود در این جشن از مجسمه ستارخان که در مرکز این باغ نصب میشد بطور رسمی پردهبرداری شود. پایهای که قرار بود مجسمه بر روی آن قرار گیرد از قبل آماده شده بود. صدای موسیقی میآمد. مجسمه ستارخان قرار بود بعد از پایان یافتن سخنرانیها روی پایه آن نصب شود. بلند کردن مجسمه برای دو نفر هم سخت بود، اما یکی ازجوانان ورزشکار تبریز بنام کمال، مجسمه را بر دوش گرفت و از نردبان بالا رفت و آن را بر روی پایهاش قرار داد. صدای تشویق پرشورجمعیت بلند شد. بدین شکل مردم آذربایجان وظیفه خود در قبال قهرمان ملیاش را ادا کرد. از آن به بعد، تبریزیهائی که برای گردش به باغ گلستان میرفتند، با رسیدن به مقابل این تندیس به یاد رشادتیهائی میافتادند که این قهرمان ملی در جریان رهبری انقلاب مشروطه از خود نشان داده بود.
تبریز، هر بامداد چشمانش را با کسب یک پیروزی میگشود. چینهای غم پیشانیش در زیر شعاع خورشید درخشان در حال آب شدن بود. تبریز قلب تپنده آذربایجان زخمهای عمیقی بر سینه داشت. این زخمها از نقاط مختلف آذربایجان شروع میشد و در سینه تبریز قهرمان تلنبار میشد. تبریز خود آذربایجان بود و آذربایجان نیز تبریز. التیام این زخمها از هر نقطه که شروع میشد فرقی نمیکرد. اکثریت ساکنین آذربایجان را روستائیان تشکیل میدادند. دولت مرکزی درد و غم روستائیانی که از خاک، گنج بیرون میآورد را درک نمیکرد.
هنوز بیانیه ۱۲ شهریور فرقه، آخرین کلام خود را در باره روستائیان ابراز نداشته بود.” زمینهای خالصه باید میان دهقانان تقسیم شود”. دهقانان تا امروز ازسوی صاحبان زمین استثمار شده، زندگی بخور و نمیری داشتهاند. روستائیان محصولی را که اززمین برداشت کرده بودند به نه قسمت تقسیم میکردند، دو قسمت آن را به ارباب میدادند و قسمتهای دیگر را هم به اشکال مختلفی مثل گوسفند و مرغ به عنوان عیدی در اختیار اربابها میگذاشتند…….
قایناق: ایشیق سایتی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
در باغ زیبای “گلستان” تبریز جشن بزرگی دایر بود. از سران حکومت هم در این جشن شرکت کرده بودند. مردم تبریز به طرف “باغ گلستان” درحرکت بودند. قرار بود در این جشن از مجسمه ستارخان که در مرکز این باغ نصب میشد بطور رسمی پردهبرداری شود. پایهای که قرار بود مجسمه بر روی آن قرار گیرد از قبل آماده شده بود. صدای موسیقی میآمد. مجسمه ستارخان قرار بود بعد از پایان یافتن سخنرانیها روی پایه آن نصب شود. بلند کردن مجسمه برای دو نفر هم سخت بود، اما یکی ازجوانان ورزشکار تبریز بنام کمال، مجسمه را بر دوش گرفت و از نردبان بالا رفت و آن را بر روی پایهاش قرار داد. صدای تشویق پرشورجمعیت بلند شد. بدین شکل مردم آذربایجان وظیفه خود در قبال قهرمان ملیاش را ادا کرد. از آن به بعد، تبریزیهائی که برای گردش به باغ گلستان میرفتند، با رسیدن به مقابل این تندیس به یاد رشادتیهائی میافتادند که این قهرمان ملی در جریان رهبری انقلاب مشروطه از خود نشان داده بود.
تبریز، هر بامداد چشمانش را با کسب یک پیروزی میگشود. چینهای غم پیشانیش در زیر شعاع خورشید درخشان در حال آب شدن بود. تبریز قلب تپنده آذربایجان زخمهای عمیقی بر سینه داشت. این زخمها از نقاط مختلف آذربایجان شروع میشد و در سینه تبریز قهرمان تلنبار میشد. تبریز خود آذربایجان بود و آذربایجان نیز تبریز. التیام این زخمها از هر نقطه که شروع میشد فرقی نمیکرد. اکثریت ساکنین آذربایجان را روستائیان تشکیل میدادند. دولت مرکزی درد و غم روستائیانی که از خاک، گنج بیرون میآورد را درک نمیکرد.
هنوز بیانیه ۱۲ شهریور فرقه، آخرین کلام خود را در باره روستائیان ابراز نداشته بود.” زمینهای خالصه باید میان دهقانان تقسیم شود”. دهقانان تا امروز ازسوی صاحبان زمین استثمار شده، زندگی بخور و نمیری داشتهاند. روستائیان محصولی را که اززمین برداشت کرده بودند به نه قسمت تقسیم میکردند، دو قسمت آن را به ارباب میدادند و قسمتهای دیگر را هم به اشکال مختلفی مثل گوسفند و مرغ به عنوان عیدی در اختیار اربابها میگذاشتند…….
قایناق: ایشیق سایتی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Forwarded from ادبیات سئونلر
«حبیب ساهیر»
خزانلار
خزان چاغی
قیزیل گونش اودلانیبدیر،
آغاجلارین یارپاقلاری
مین بیر رنگه بویانیبدیر...
هر یارپاغین بیر رنگی وار،
سئودا رنگی،
حسرت رنگی،
توتقون، توزلو،
غربن رنگی...
خزان چاغی، یئل اَسرکن
یاغیر یارپاق،
اؤلگون یارپاق.
قالانیبدیر، قالاق-قالاق.
یوللار اوزاق، گؤللر درین،
نسیم اَسیر سرین-سرین.
داغلار بیزیم، باغلار بیزیم،
یئرییرکن یارپاق اوسته
قالماز ایزین...
گون یاندیرماز،
سون باهاردیر،
سانکی آغاج یارپاقلاری،
لاجوردی بیر متنده
ناققیش لاردیر.
بیر چوخ خزان گلیب، کئچدی...
بیر چوخ کروان قونوب، کؤچدو.
بیر خزاندا
یئتیم قالدیق.
بیر خزاندا
سئودالاندیق.
اَن نهایت
خولیالارین هاواسیندان
قانادلاندیق.
بیر خزاندا
پارلاق قیزیل گونش دوغدو.
بیر خزاندا
بولود گلیب گونو بوغدو...
آنلایارکن خزانلاری
زامان بیزی قووالادی...
گلدی زامان، کئچدی زامان...
آیری دوشدوک یوردوموزدان.
حسرت قالدیق
سَرین-سَرین بولاقلارا
گول-چیچکلی اوتاقلارا
زامان کئچدی، بیز قورودوق
سوسوز قالان آغاجلار تک.
طراوتدن سالدی بیزی،
بیلمم غربت
یوخسا فلک.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
خزانلار
خزان چاغی
قیزیل گونش اودلانیبدیر،
آغاجلارین یارپاقلاری
مین بیر رنگه بویانیبدیر...
هر یارپاغین بیر رنگی وار،
سئودا رنگی،
حسرت رنگی،
توتقون، توزلو،
غربن رنگی...
خزان چاغی، یئل اَسرکن
یاغیر یارپاق،
اؤلگون یارپاق.
قالانیبدیر، قالاق-قالاق.
یوللار اوزاق، گؤللر درین،
نسیم اَسیر سرین-سرین.
داغلار بیزیم، باغلار بیزیم،
یئرییرکن یارپاق اوسته
قالماز ایزین...
گون یاندیرماز،
سون باهاردیر،
سانکی آغاج یارپاقلاری،
لاجوردی بیر متنده
ناققیش لاردیر.
بیر چوخ خزان گلیب، کئچدی...
بیر چوخ کروان قونوب، کؤچدو.
بیر خزاندا
یئتیم قالدیق.
بیر خزاندا
سئودالاندیق.
اَن نهایت
خولیالارین هاواسیندان
قانادلاندیق.
بیر خزاندا
پارلاق قیزیل گونش دوغدو.
بیر خزاندا
بولود گلیب گونو بوغدو...
آنلایارکن خزانلاری
زامان بیزی قووالادی...
گلدی زامان، کئچدی زامان...
آیری دوشدوک یوردوموزدان.
حسرت قالدیق
سَرین-سَرین بولاقلارا
گول-چیچکلی اوتاقلارا
زامان کئچدی، بیز قورودوق
سوسوز قالان آغاجلار تک.
طراوتدن سالدی بیزی،
بیلمم غربت
یوخسا فلک.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گیلگمیش داستانلاری ادبیات سئونلر کانالیندا
8اینجی بؤلوم زمان: 1402/9/27
ساعات: 21
ناغیلی حاضیرلاییب سویلهین: «ریضوان حاجی قاسیملی» جانای
طراح:« تانیش»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
8اینجی بؤلوم زمان: 1402/9/27
ساعات: 21
ناغیلی حاضیرلاییب سویلهین: «ریضوان حاجی قاسیملی» جانای
طراح:« تانیش»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوستاد «علی نظمی» تبریزی 1402-1306تبریز
آلدیغیمیز آجی خبر اساسیندا کلاسیک ادبیاتیمیزین گؤرکملی نومایندهسی تانینمیش شاعیر «علی نظمی» تبریزی تبریزده حیاتا گوز یومدو.
اوستاد نظمی 1306_جی ایل تبریزده دونیایا گلمیشدی.«نظمی» ان گنج یاشلاریندان شعیر یازماغا باشلادی. ایلک شعیرلرینی اون آلتی یاشیندا یازیب، یاراتمیشدی. اوستاد نظمینی «ملکالشعرای باهارین» ان دیرلی شاگیردلریندن سایماق اولار.
آدی قالارغی شاعیریمزدن ائلیمیزه دیرلی اثرلر یادیگار قالیب. اوستادین شعیرلریندن باشقا خصوصیله دیوان نظمیدن سونرا دیگر تحقیقی اثرلریندن ده: تذکرهالشعرای منظوم و منثور «دویست سخنور» و «گلشن معانی» شرح برخی ابیات مشکله فارسی...دن آد آپارماق اولار.
امینیک اوستاد علی نظمی تبریزینین اونودولماز یازیلاری ادبیاتیمیزدا ابدی یاشایاجاق.
ادبیات سئونلر بو کدرلی آیریلیغی اوستاد نظمینین عایلهسینه، سئونلرینه باش ساغلیغی وئریر.
اوستاد علی نظمینین توپراغا تاپیشیرما مراسیمی سهشنبه 1402/9/28ساعات 10دا تبریزده مقبره الشعرادا اولاجاق.
ادبیات سئونلر 1402/9/25
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
آلدیغیمیز آجی خبر اساسیندا کلاسیک ادبیاتیمیزین گؤرکملی نومایندهسی تانینمیش شاعیر «علی نظمی» تبریزی تبریزده حیاتا گوز یومدو.
اوستاد نظمی 1306_جی ایل تبریزده دونیایا گلمیشدی.«نظمی» ان گنج یاشلاریندان شعیر یازماغا باشلادی. ایلک شعیرلرینی اون آلتی یاشیندا یازیب، یاراتمیشدی. اوستاد نظمینی «ملکالشعرای باهارین» ان دیرلی شاگیردلریندن سایماق اولار.
آدی قالارغی شاعیریمزدن ائلیمیزه دیرلی اثرلر یادیگار قالیب. اوستادین شعیرلریندن باشقا خصوصیله دیوان نظمیدن سونرا دیگر تحقیقی اثرلریندن ده: تذکرهالشعرای منظوم و منثور «دویست سخنور» و «گلشن معانی» شرح برخی ابیات مشکله فارسی...دن آد آپارماق اولار.
امینیک اوستاد علی نظمی تبریزینین اونودولماز یازیلاری ادبیاتیمیزدا ابدی یاشایاجاق.
ادبیات سئونلر بو کدرلی آیریلیغی اوستاد نظمینین عایلهسینه، سئونلرینه باش ساغلیغی وئریر.
اوستاد علی نظمینین توپراغا تاپیشیرما مراسیمی سهشنبه 1402/9/28ساعات 10دا تبریزده مقبره الشعرادا اولاجاق.
ادبیات سئونلر 1402/9/25
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Forwarded from ادبیات سئونلر
جلیل محمد قلی زاده : 1244_ 1310
ملا نصرالدین ژورنالینین بانی سی دیر .
میرزا جلیلین اثرلری گوگولون اثرلریله برابردیر.
او اوز عصریندن یوز ایل قاباقجیل ژورنالیست ، یازیچی و دموکرات بیر اینسان ایدی .داناباش کندینین ، احوالاتی ، پست قوتو سو ، اولولر ...ادبیاتیمیزدا ، مدنیتیمیزده ائل آراسیندا دیلدن دیله دوشوب نسیل لردن نسیل لره کئچن اثرلردیلر.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ملا نصرالدین ژورنالینین بانی سی دیر .
میرزا جلیلین اثرلری گوگولون اثرلریله برابردیر.
او اوز عصریندن یوز ایل قاباقجیل ژورنالیست ، یازیچی و دموکرات بیر اینسان ایدی .داناباش کندینین ، احوالاتی ، پست قوتو سو ، اولولر ...ادبیاتیمیزدا ، مدنیتیمیزده ائل آراسیندا دیلدن دیله دوشوب نسیل لردن نسیل لره کئچن اثرلردیلر.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
یونس لیثی دریلو: مجله ملانصرالدین و نقد موضوعات اجتماعی و مذهبی
مجله ملانصرالدین نخستین نشریه دنیای اسلام و مشرق زمین در ابتدای قرن بیستم بود که خیلی از بدفهمیها، کج فهمیها و نفهمیهای انسانها و بطور ویژه مسلمانها را به زبان ساده، به ظاهر ساده لوحانه ولی با بصیرت، شیرین و به شکل رنگی، و بعضا بدون شرح به خوانندگان خود پیامبری کرد.
ملانصرالدین که بود؟ ملانصرالدین شخصیتی فولکلوریک در داستانهای کوتاه خندهدار، از بالکان تا چین، در فرهنگ شرق و کشورهای مسلمان بوده است. زادگاه واقعی او جای بحث دارد ولی زمان زیست او احتمالا در قرن دوازدهم میلادی و در زمان تیمورلنگ بوده است. این که شخص ملانصرالدین کی بود، بحث ما نیست. بلکه نشریه ملانصرالدین میباشد که بر اساس شخصیت او نشر یافت.
لوگوی مجله ملانصرالدین نشان میداد که وی خری را که رو به جلو حرکت میکند وارونه سوار شده است؛ و با آنکه خر (با خریتش) به جلو (و سوی آینده) میرود، او همچنان به عقب (سوی گذشته) نگاه میکند. وقتی کسی از ملانصرالدین پرسید که چرا بدین شکل نشسته است، پاسخ داد که «این من نیستم که اشتباه نشستهام، خر است که برعکس میرود». و در جای دیگر پاسخ داد که دلیلی ندارد که هر دوی ما به یک جهت نگاه کنیم و همچون پاسخ بالا، مجله ملانصرالدین بر گذشته سنتی نقد داشت، بطور ویژه بر سنتهای خرافی و مذهبی وفراتر از همه اینها او راه مدرنیته را در امور مادری میدید.
مجله ملانصرالدین، موضوعات متعدد اجتماعی، سیاسی و مذهبی دوران خود را مورد نقد جدی قرار داد. از آن جمله زبان (به معنی هویت ملی)، آزادی، خرافات، مذهب، تحصیل، حقوق کارگران و کارکنان، و حقوق زنان. یکی از موضوعات بسیار مهم و حساس اجتماعی و انسانی را که مجله ملانصرالدین مورد نقد جدی قرار داده وضعیت و احوال زنان زمانه خود بود؛ چیزی که هنوز خیلی از آن مسایل بیداد میکنند. مطالعه حاضر، فقط به موضوعات مربوط به حقوق زنان در نشریه ملانصرالدین میپردازد.
نخستین شماره نشریه ملانصرالدین- به مدیریت میرزاجلیل محمدقلیزاده ۲۰ فروردین ۱۲۸۵ در چاپخانه «غیرت» در تفلیس نشر یافت و در نخستین سرمقالهاش خطاب به برادران مسلمان قفقازی نوشت:
ای برادران مسلمانم، آمدهام تا شما را مورد خطاب قرار دهم. آن کسانی را مورد خطاب قرار میدهم که از صحبت من خوششان نمیآید و با بهانههایی فرار میکنند، میروند سراغ فالگیری، بازی دعوای سگها، به داستان درویشها گوش کردن، به خوابیدن در حمام یا انجام یک سری کارهای غیرواجب این تیپی.
ای برادران مسلمان، هنگامی که حرف خندهداری شنیده، دهن خود را به هوا باز کرده، چشمتان را بسته، اونقدر ها!ها!ها! کرده خندیدید، که کمی ماند تا رودهبر بشوید و بجای دستمال، با گوشه دامنتان چشمتان را پاک کرده، «لعنت بر شیطان» گفتید، آن وقت فکر نکنید که به ملانصرالدین خندیدید.
ای برادران مسلمانم! اگر میخواهید بدانید که به کی خندید، جلویتان یک آینه بگذارید و به چهرهتان نگاه کنید.
حرفم را به پایان رساندم. ولی یک خواهشی دارم: مرا باید عفو بفرمایید، ای برادران تُرکم که من با شما با زبان صریح مادری صحبت میکنم.
در تمامی کاریکاتورهای شماره نخست مجله ملانصرالدین صورت افراد و شخصیتها مردانه بود، ولی در همان شماره، داستان کوتاه ادامهدار دلاک با امضای «لاغلاغی» (آدم وراج) میبینیم که مربوط به «عورت» یا زن میباشد. و در شماره ۳ اولین کاریکاتوری دیده میشود که در آن مشقت زنان در نگهداری بچه را به تصویر کشید.
عبدالرحیم بیگ حق وردی اف (۱۸۷۰-۱۹۳۳) نمایشنامه نویس، صحنه گردان، عضو نخستین مجلس دومای امپراتوری روسیه و یکی از نویسندگان نشریه، بعدا در خاطرات خود نوشت «نخستین شماره جریده ملانصرالدین مثل بمب صدا کرد. ملاها میگفتند نباید اجازه داد که این مجله وارد خانه مسلمین شود. اما اگر این مجله وارد خانه یک مسلمان شد باید آن را با چنگگ برداشته و توی مستراح انداخت».
مجله ملانصرالدین به زبان ساده عامیانه، صریح و مستقیم، افراد کم سواد و تحصیل نکرده را مورد خطاب قرار میداد و از کاریکاتورهایی استفاده میکرد که درک آن بسیار راحت بود.
اکثریت مردم در قفقاز تحت حکومت تزارهای روسیه و آذربایجان ایران در دوران قاجار بی سواد بودند. مجله به حقوق برابری زنان در جامعه و خانواده توجه ویژه ای داشت و مدام فریاد میزد که شوهران و مردان به اشکال مختلف در حق زنان اجحاف میکنند که در ذیل به چندین مورد میپردازیم:
۱-مسئولیت پذیری و تشریک مساعی در خانواده مدام در دقت نظر ملانصرالدین بود. در شماره ۴ سال نخست مجله، کاریکاتوری آمده است که در آن مرد خانه و هر سه فرزند ذکور غذا میخورند و زن با فرزندی در بغل و خارج از فضای غذاخوری نظاره گر آنها است.
مجله ملانصرالدین نخستین نشریه دنیای اسلام و مشرق زمین در ابتدای قرن بیستم بود که خیلی از بدفهمیها، کج فهمیها و نفهمیهای انسانها و بطور ویژه مسلمانها را به زبان ساده، به ظاهر ساده لوحانه ولی با بصیرت، شیرین و به شکل رنگی، و بعضا بدون شرح به خوانندگان خود پیامبری کرد.
ملانصرالدین که بود؟ ملانصرالدین شخصیتی فولکلوریک در داستانهای کوتاه خندهدار، از بالکان تا چین، در فرهنگ شرق و کشورهای مسلمان بوده است. زادگاه واقعی او جای بحث دارد ولی زمان زیست او احتمالا در قرن دوازدهم میلادی و در زمان تیمورلنگ بوده است. این که شخص ملانصرالدین کی بود، بحث ما نیست. بلکه نشریه ملانصرالدین میباشد که بر اساس شخصیت او نشر یافت.
لوگوی مجله ملانصرالدین نشان میداد که وی خری را که رو به جلو حرکت میکند وارونه سوار شده است؛ و با آنکه خر (با خریتش) به جلو (و سوی آینده) میرود، او همچنان به عقب (سوی گذشته) نگاه میکند. وقتی کسی از ملانصرالدین پرسید که چرا بدین شکل نشسته است، پاسخ داد که «این من نیستم که اشتباه نشستهام، خر است که برعکس میرود». و در جای دیگر پاسخ داد که دلیلی ندارد که هر دوی ما به یک جهت نگاه کنیم و همچون پاسخ بالا، مجله ملانصرالدین بر گذشته سنتی نقد داشت، بطور ویژه بر سنتهای خرافی و مذهبی وفراتر از همه اینها او راه مدرنیته را در امور مادری میدید.
مجله ملانصرالدین، موضوعات متعدد اجتماعی، سیاسی و مذهبی دوران خود را مورد نقد جدی قرار داد. از آن جمله زبان (به معنی هویت ملی)، آزادی، خرافات، مذهب، تحصیل، حقوق کارگران و کارکنان، و حقوق زنان. یکی از موضوعات بسیار مهم و حساس اجتماعی و انسانی را که مجله ملانصرالدین مورد نقد جدی قرار داده وضعیت و احوال زنان زمانه خود بود؛ چیزی که هنوز خیلی از آن مسایل بیداد میکنند. مطالعه حاضر، فقط به موضوعات مربوط به حقوق زنان در نشریه ملانصرالدین میپردازد.
نخستین شماره نشریه ملانصرالدین- به مدیریت میرزاجلیل محمدقلیزاده ۲۰ فروردین ۱۲۸۵ در چاپخانه «غیرت» در تفلیس نشر یافت و در نخستین سرمقالهاش خطاب به برادران مسلمان قفقازی نوشت:
ای برادران مسلمانم، آمدهام تا شما را مورد خطاب قرار دهم. آن کسانی را مورد خطاب قرار میدهم که از صحبت من خوششان نمیآید و با بهانههایی فرار میکنند، میروند سراغ فالگیری، بازی دعوای سگها، به داستان درویشها گوش کردن، به خوابیدن در حمام یا انجام یک سری کارهای غیرواجب این تیپی.
ای برادران مسلمان، هنگامی که حرف خندهداری شنیده، دهن خود را به هوا باز کرده، چشمتان را بسته، اونقدر ها!ها!ها! کرده خندیدید، که کمی ماند تا رودهبر بشوید و بجای دستمال، با گوشه دامنتان چشمتان را پاک کرده، «لعنت بر شیطان» گفتید، آن وقت فکر نکنید که به ملانصرالدین خندیدید.
ای برادران مسلمانم! اگر میخواهید بدانید که به کی خندید، جلویتان یک آینه بگذارید و به چهرهتان نگاه کنید.
حرفم را به پایان رساندم. ولی یک خواهشی دارم: مرا باید عفو بفرمایید، ای برادران تُرکم که من با شما با زبان صریح مادری صحبت میکنم.
در تمامی کاریکاتورهای شماره نخست مجله ملانصرالدین صورت افراد و شخصیتها مردانه بود، ولی در همان شماره، داستان کوتاه ادامهدار دلاک با امضای «لاغلاغی» (آدم وراج) میبینیم که مربوط به «عورت» یا زن میباشد. و در شماره ۳ اولین کاریکاتوری دیده میشود که در آن مشقت زنان در نگهداری بچه را به تصویر کشید.
عبدالرحیم بیگ حق وردی اف (۱۸۷۰-۱۹۳۳) نمایشنامه نویس، صحنه گردان، عضو نخستین مجلس دومای امپراتوری روسیه و یکی از نویسندگان نشریه، بعدا در خاطرات خود نوشت «نخستین شماره جریده ملانصرالدین مثل بمب صدا کرد. ملاها میگفتند نباید اجازه داد که این مجله وارد خانه مسلمین شود. اما اگر این مجله وارد خانه یک مسلمان شد باید آن را با چنگگ برداشته و توی مستراح انداخت».
مجله ملانصرالدین به زبان ساده عامیانه، صریح و مستقیم، افراد کم سواد و تحصیل نکرده را مورد خطاب قرار میداد و از کاریکاتورهایی استفاده میکرد که درک آن بسیار راحت بود.
اکثریت مردم در قفقاز تحت حکومت تزارهای روسیه و آذربایجان ایران در دوران قاجار بی سواد بودند. مجله به حقوق برابری زنان در جامعه و خانواده توجه ویژه ای داشت و مدام فریاد میزد که شوهران و مردان به اشکال مختلف در حق زنان اجحاف میکنند که در ذیل به چندین مورد میپردازیم:
۱-مسئولیت پذیری و تشریک مساعی در خانواده مدام در دقت نظر ملانصرالدین بود. در شماره ۴ سال نخست مجله، کاریکاتوری آمده است که در آن مرد خانه و هر سه فرزند ذکور غذا میخورند و زن با فرزندی در بغل و خارج از فضای غذاخوری نظاره گر آنها است.
به طنز گرفتن مردان و بطور ویژه روحانیون که همگی مرد بودند، و دفاع از حق زنان بدون هزینه و خطر نبود. روحانیون ایران در تبریز برای قتل سردبیر مجله فتوا صادر کردند و جلیل محمدقلیزاده در تفلیس – که نشریه را منتشر میکرد- بارها تهدید شد و مورد حمله فیزیکی قرار گرفت. تفلیس مرکز فرهنگی قفقاز بود و میرزاجلیل میگفت که «اگر من این مجله را به جای تفلیس در باکو و یا ایروان منتشر میکردم حتما دفتر کار من را نابود و من را هم میکشتند».
نشریه ملانصرالدین با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه، بصورت هفتگی و در ۸ صفحه شروع بکار کرد. طی یک ماه شمارگان به ۲۵ هزار نسخه رسید. ملانصرالدین، سیاستمدران، زمین داران، و روحانیون قفقاز را به شدت نقد میکرد. فرهنگ پدرسالاری و مردسالاری را به تصویر میکشید. بی مسئولیتی مردان درباره زنان را طور دیگری هم نشان میداد:
ملانصرالدین در بیستم ژانویه ۱۹۰۸ کاریکاتور برخی مراجع ایرانی مقیم نجف را کشید. این مسئله علما و گروههای مذهبی را بسیار خشمگین کرد. میرزا جلیل را در نجف تکفیر کردند.
۲- ملانصرالدین مسئله دومی که در همین راستای مسئولیت پذیری مردان به شکل ملموسی نقد میکرد، نحوه برخورد مردان با کارکردن زنان مثل فرشبافی در خانه بود که از شغلهای رایج و سنتی در زمان خود بود. اکثر زنان و دختران آذربایجان علاوه بر انجام کارهای خانگی، فرشبافی هم میکردند. حمیده جوانشیر مینویسد «در آن ایام زمینداران به دلیل زن بودنم زمینهایشان را به من اجاره نمیدادند، حتی زمینهایی را که به دلیل نبود آب بایر شده بود. لابد در شأن خود نمیدیدند که یک زن زمینهای آنها را بکارد».
۳- ملانصرالدین رفتار پارادوکسیک مردان مسلمان با زنان خود و زنان غیرمسلمان روس را بارها به تصویر کشیده بود. ملانصرالدین همین رفتار دوگانه مردان مسلمان را نه تنها در میان جماعت عامه، بلکه در بین روشنفکران نیز به نقد میکشید:
۴- میرزاجلیل محمدقلیزاده و همسرش حمیده جوانشیر زمین دار بودند و درآمد قابل توجهی داشتند. ملانصرالدین از حقوق کنیزها و بطور ویژه از آنهایی که در سنین پایین در خانه اربابان و متمولین کار میکردند نیز دفاع میکرد. رابطه نابرابر صاحبخانه و کنیز، و اینکه افراد پولدار حق تملک جنسی را به خود میدادند را در کاریکاتورهایی بیان میکرد. -
۵- تعدد زوجات مردان را ملانصرالدین با مقاله، کاریکاتور و شعر مورد نقد جدی قرار داد. ملانصرالدین ترجمه مقاله پوزدنیاقوف نویسنده روسی در شماره نخست نشریه «دبستان» را عینا چاپ کرد. در این شعر کوتاه سه رباعی «قیز و ننه» (دختر و مادر)، دختر از مادرش میپرسد برای چی صورت تو چروکیده است؟ آیا من هم چنین خواهم شد؟ ملانصرالدین از طرف مادر با شعر پاسخ میدهد: دخترم، هم سن وسالهای تو هنوز عروسک بازی میکنند. روزی سن تو هم میرسد که داداشت با عصبانیت صدایت میزند و میگوید که تو را شوهر داده ام. تو هم سرت را از روی ترس زمین میاندازی و چیزی نمیگویی. ملا با کله قند میآید. ببین به چه روزی میافتی که مرد ۴۰ ساله گردن کلفت کم عقل صورت باریک خر، به زور همسرت میشه. بعد از این روزگارت سیاه است و هر روز طعنه میشنوی: آبگوشتت کم است، نمکش زیاده. روزی هم میشنوی که زن دوم گرفته است، تو از نظر میفتی و در اتاقی کز میکنی. بعد از آن هوس زن سومی میکند. یک روز با این دعوا میکنه، یک روز با اون و یه روز با تو.
۶- عیاشی مردان: در شماره ۱۱ سال نخست ملانصرالدین، موضوع عیاشی مردان مورد طنز جدی ملانصرالدین بود که در آن یک زن با دو مرد دیده میشد. احتمالا با این کاریکاتور، ملانصرالدین خواست که حرص مردان دوزنه و چندزنه را دربیاورد.
در صفحه اول شماره ۶ روزنامه ۱۲ ماه می ۱۹۰۶ کاریکاتوری دیده میشود که در مجلس باده نوشی است و در دو جای تصویر مردی مسلمان در حال عیش بازی با خانم سر و روی باز روسی است. در شماره بعدی و صفحه نخست آن عیش مردان با پسران خوبرو را هم نشان داد.
ملانصرالدین ارگان حزب سیاسی نبود، هرچند که میرزاجلیل به سوسیال دموکراتها گرایش داشت. اکثر نویسندگان و مقاله نویسان ملانصرالدین به طبقههای احتماعی متفاوتی تعلق داشتند و اکثرا از طبقه کارگر تا میانه بودند. بیشتر مقاله نویسان مجله به داخل ایران و روسیه سفر کرده، أوضاع و أحوال سیاسی را رصد میکردند.
ملانصرالدین مساله صیغه را که در بین شیعه ها رایج بوده را هم نقد میکرد.
۷- خرافهپرستی زنان: باورهای مردم عامه و بویژه زنان به خرافه به شکل مقاله و کاریکاتور مدام مورد نقد ملانصرالدین قرار میگرفت. در یکی از کاریکاتورها تصویر اسفند دود کردن توسط خانم دیده میشود با توضیح رفع بلای هزار درد ؛ که معضل بهداشت، کم آگاهی، خرافه پرستی و ناچاری زنان را هم غیرمستقیم نشان میداد. همچنین باور به بدشگون بودن بعضی حیوانات و پرنده ها.
نشریه ملانصرالدین با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه، بصورت هفتگی و در ۸ صفحه شروع بکار کرد. طی یک ماه شمارگان به ۲۵ هزار نسخه رسید. ملانصرالدین، سیاستمدران، زمین داران، و روحانیون قفقاز را به شدت نقد میکرد. فرهنگ پدرسالاری و مردسالاری را به تصویر میکشید. بی مسئولیتی مردان درباره زنان را طور دیگری هم نشان میداد:
ملانصرالدین در بیستم ژانویه ۱۹۰۸ کاریکاتور برخی مراجع ایرانی مقیم نجف را کشید. این مسئله علما و گروههای مذهبی را بسیار خشمگین کرد. میرزا جلیل را در نجف تکفیر کردند.
۲- ملانصرالدین مسئله دومی که در همین راستای مسئولیت پذیری مردان به شکل ملموسی نقد میکرد، نحوه برخورد مردان با کارکردن زنان مثل فرشبافی در خانه بود که از شغلهای رایج و سنتی در زمان خود بود. اکثر زنان و دختران آذربایجان علاوه بر انجام کارهای خانگی، فرشبافی هم میکردند. حمیده جوانشیر مینویسد «در آن ایام زمینداران به دلیل زن بودنم زمینهایشان را به من اجاره نمیدادند، حتی زمینهایی را که به دلیل نبود آب بایر شده بود. لابد در شأن خود نمیدیدند که یک زن زمینهای آنها را بکارد».
۳- ملانصرالدین رفتار پارادوکسیک مردان مسلمان با زنان خود و زنان غیرمسلمان روس را بارها به تصویر کشیده بود. ملانصرالدین همین رفتار دوگانه مردان مسلمان را نه تنها در میان جماعت عامه، بلکه در بین روشنفکران نیز به نقد میکشید:
۴- میرزاجلیل محمدقلیزاده و همسرش حمیده جوانشیر زمین دار بودند و درآمد قابل توجهی داشتند. ملانصرالدین از حقوق کنیزها و بطور ویژه از آنهایی که در سنین پایین در خانه اربابان و متمولین کار میکردند نیز دفاع میکرد. رابطه نابرابر صاحبخانه و کنیز، و اینکه افراد پولدار حق تملک جنسی را به خود میدادند را در کاریکاتورهایی بیان میکرد. -
۵- تعدد زوجات مردان را ملانصرالدین با مقاله، کاریکاتور و شعر مورد نقد جدی قرار داد. ملانصرالدین ترجمه مقاله پوزدنیاقوف نویسنده روسی در شماره نخست نشریه «دبستان» را عینا چاپ کرد. در این شعر کوتاه سه رباعی «قیز و ننه» (دختر و مادر)، دختر از مادرش میپرسد برای چی صورت تو چروکیده است؟ آیا من هم چنین خواهم شد؟ ملانصرالدین از طرف مادر با شعر پاسخ میدهد: دخترم، هم سن وسالهای تو هنوز عروسک بازی میکنند. روزی سن تو هم میرسد که داداشت با عصبانیت صدایت میزند و میگوید که تو را شوهر داده ام. تو هم سرت را از روی ترس زمین میاندازی و چیزی نمیگویی. ملا با کله قند میآید. ببین به چه روزی میافتی که مرد ۴۰ ساله گردن کلفت کم عقل صورت باریک خر، به زور همسرت میشه. بعد از این روزگارت سیاه است و هر روز طعنه میشنوی: آبگوشتت کم است، نمکش زیاده. روزی هم میشنوی که زن دوم گرفته است، تو از نظر میفتی و در اتاقی کز میکنی. بعد از آن هوس زن سومی میکند. یک روز با این دعوا میکنه، یک روز با اون و یه روز با تو.
۶- عیاشی مردان: در شماره ۱۱ سال نخست ملانصرالدین، موضوع عیاشی مردان مورد طنز جدی ملانصرالدین بود که در آن یک زن با دو مرد دیده میشد. احتمالا با این کاریکاتور، ملانصرالدین خواست که حرص مردان دوزنه و چندزنه را دربیاورد.
در صفحه اول شماره ۶ روزنامه ۱۲ ماه می ۱۹۰۶ کاریکاتوری دیده میشود که در مجلس باده نوشی است و در دو جای تصویر مردی مسلمان در حال عیش بازی با خانم سر و روی باز روسی است. در شماره بعدی و صفحه نخست آن عیش مردان با پسران خوبرو را هم نشان داد.
ملانصرالدین ارگان حزب سیاسی نبود، هرچند که میرزاجلیل به سوسیال دموکراتها گرایش داشت. اکثر نویسندگان و مقاله نویسان ملانصرالدین به طبقههای احتماعی متفاوتی تعلق داشتند و اکثرا از طبقه کارگر تا میانه بودند. بیشتر مقاله نویسان مجله به داخل ایران و روسیه سفر کرده، أوضاع و أحوال سیاسی را رصد میکردند.
ملانصرالدین مساله صیغه را که در بین شیعه ها رایج بوده را هم نقد میکرد.
۷- خرافهپرستی زنان: باورهای مردم عامه و بویژه زنان به خرافه به شکل مقاله و کاریکاتور مدام مورد نقد ملانصرالدین قرار میگرفت. در یکی از کاریکاتورها تصویر اسفند دود کردن توسط خانم دیده میشود با توضیح رفع بلای هزار درد ؛ که معضل بهداشت، کم آگاهی، خرافه پرستی و ناچاری زنان را هم غیرمستقیم نشان میداد. همچنین باور به بدشگون بودن بعضی حیوانات و پرنده ها.
مطالب نشریه دهان به دهان میگشت و بر شرایط مردم آذربایجان و ایران بسیار تاثیر میگذاشت. طنزها و کاریکاتورهای مجله توانست مفاهیم و ارزشهای مهمی چون پیشرفت و تجدد و آزادی و عدالت را به زبان ساده به مردم بگوید و ذهن آنها را بیدار کند.
۸- ملانصرالدین در کنار سایر مسائل اجتماعی روز، طرز تربیت بچهها توسط خانمها را هم نقد میکرد:
برخورد ملانصرالدین با حقوق زنان در خانواده و جامعه تحول خواهانه و نوین بود. او بسیاری از جلوههای زندگی دشوار زنان را با مقاله، شعر، چیستان و طنز پوشش میداد. طرز نگهداری بچهها توسط مادران وعدم آموزش آنها از مسایل بهداشتی را مورد نقد قرار داد:
ملانصرالدین عدم آموزش ندیدن دختران را ریشه در باورهای اسلامی میدانست. ملانصرالدین در مقالات و داستانهای کوتاه طنز آمیز خود به کالبدشکافی عوامل سیاسی و اقتصادی و بازخوردهای نقصانهای موجود در اداره حکومت پرداخته درباره « مسائل زنان» حرفهایی میزد؛ او در داستانواره ای به همین نام مینویسد: « به فکرم میرسد که: ملانصرالدین از خدا نترسد از جانشینانش نترس دوباره چیزی بنویسد مثل اینکه: جهت پیشرفت و گشودن افقهای جدید در جهان لازم است که زنان ما نیز مثل زنان انگلیس و روس و ارمنی علم اندوزی و درس پیشه کنند تا چشم و گوش شان باز شود. مردها آنها را در چارچوبها و چهار دیواریها مورد بی مهری و آزار قرار ندهند، حقوق برابر آنها را در نظر گرفته و مثل گاو و خر در داد و ستدها آنها را خرید و فروش نکنند!...خدای نکرده اگر ملانصرالدین یک همچنین موردی را بنویسد زمینها به لرزه در میآیند، عالم و آدم به هم میخورد و از هر شهری حیدرقلیها و مشدی حق وردیها چادر چاقچور کرده به تفلیس میدوند تا حضرت آقا عمو را صدا کنند که بیا...»
۹- آزادی زنان: شاید بزرگترین انتقاد از عدم آزادی زنان را در کاریکاتوری پیدا کرد که با عنوان «دو کور» آورده است و در آن یک نابینای واقعی که از روی ناچاری درخواست کمک میکند را با زن محجبه ای مقایسه میکند که کورکورانه پشت سر مرد(ش) میرود:
محمدقلیزاده در یکی از یادداشتهایش که از او برجای مانده نوشته است: «روزی که در یکی از شماره های سال دوم مقالهای درباره آزادی زنان نوشتم، دوستان نصیحتم کردند که در کوچه و بازار آفتابی نشوم. زیرا در «شیطان بازار» دکانها را بسته و مردم دنبال من افتاده اند». حمیده جوانشیر هم مینویسد بعد از اجیر کردن سه قاتل حرفه ای، میرزاجلیل برای دفاع از جان خود مدام یک اسلحه کمری برونینگ را با خود حمل میکرد.
نویسندگان متعددی همچون عمر فایق نعمانزاده و عبدالرحیم بیگ حقوئردیاف با روزنامه همکاری میکردند، ولی اکثر مطالب و مقالات روزنامه با امضاهای مخفی و جعلی به نشر میرسید تا آنها در امان باشند. مشخص نیست که کدام یک از امضاها به چه کس یا کسان تعلق داشته است. ولی بعضی از آنها تا بحال مشخص شدهاند: «ملانصرالدین» میرزاجلیل محمدقلیزاده، «هوپ هوپ» میرزاعلی اکبر طاهرزاده شیروانی (صابر)، «هر دم خیال» محمد سعید اردوبادی، «فقیر» پدر محمد سعید اردوبادی، «او تایلی» (یعنی آن طرفی) علیقلی نجفاف (غمگسار)، «سیجیم قلی» علی نظمی، «سانجاق» جعفر جبارلی (هنگام نشر در باکو)، و غیره.
۱۰- کودک همسری: موضوع ازدواج دختران در سنین پایین مثل ۸ سالگی را همیشه زیر تیغ تیز طنزهایش قرار میداد:
نشریه ملانصرالدین ضمن اینکه از ازدواج زود هنگام دخترها انتقاد میکرد، همین مسئله را در مورد پسرها هم در نظر میگرفت:
۱۱- مسئله حجاب زنان:تعصب و خرافات به جای دین و به نام دین بیداد میکرد. ملانصرالدین تلاش میکرد بی آنکه خشم عوام را برانگیزد، تخم فرهنگ و آزادی بکارد.
۱۲- آموزش مسایل جنسی: شب اول ازدواج هم مورد نقد ملانصرالدین بود. عدم آموزش دختران و پسران راجع به مسایل جنسی قبل از ازدواج مساله بغرنجی در جوامع سنتی و مسلمان بوده و هنوز هم هست. در سنتهای قدیمی، یکی از دوستان مذکر تجربهدار و صمیمی تازه داماد و یک خانم باتجربه دوست عروس شب اول ازدواج از پشت در اتاق زفاف پسر و دختر بی تجربه را برای نخستین آمیزش جنسی راهنمایی میکردند . وجود پرده بکارت دلیلی بر دختری تازه عروس قلمداد شده، و بعد از پایان نخستین نزدیکی جنسی آن را با درکردن چندین گلوله جشن میگرفتند:
۱۳- حق طلاق زنان: ملانصرالدین به این موضوع که هنوز هم در جامعه امروزی بعد از یک قرن رایج هست پرداخته است
۱۴- آموزش زنان: ملانصرالدین فقط انتقاد نمیکرد، بلکه راه برون رفت هم نشان میداد. راه حل پیشنهادی ملانصرالدین برای معضلاتی که در بالا قید شد را در آموزش زنان و نقد مخالفان آزادی زنان میدانست.
۸- ملانصرالدین در کنار سایر مسائل اجتماعی روز، طرز تربیت بچهها توسط خانمها را هم نقد میکرد:
برخورد ملانصرالدین با حقوق زنان در خانواده و جامعه تحول خواهانه و نوین بود. او بسیاری از جلوههای زندگی دشوار زنان را با مقاله، شعر، چیستان و طنز پوشش میداد. طرز نگهداری بچهها توسط مادران وعدم آموزش آنها از مسایل بهداشتی را مورد نقد قرار داد:
ملانصرالدین عدم آموزش ندیدن دختران را ریشه در باورهای اسلامی میدانست. ملانصرالدین در مقالات و داستانهای کوتاه طنز آمیز خود به کالبدشکافی عوامل سیاسی و اقتصادی و بازخوردهای نقصانهای موجود در اداره حکومت پرداخته درباره « مسائل زنان» حرفهایی میزد؛ او در داستانواره ای به همین نام مینویسد: « به فکرم میرسد که: ملانصرالدین از خدا نترسد از جانشینانش نترس دوباره چیزی بنویسد مثل اینکه: جهت پیشرفت و گشودن افقهای جدید در جهان لازم است که زنان ما نیز مثل زنان انگلیس و روس و ارمنی علم اندوزی و درس پیشه کنند تا چشم و گوش شان باز شود. مردها آنها را در چارچوبها و چهار دیواریها مورد بی مهری و آزار قرار ندهند، حقوق برابر آنها را در نظر گرفته و مثل گاو و خر در داد و ستدها آنها را خرید و فروش نکنند!...خدای نکرده اگر ملانصرالدین یک همچنین موردی را بنویسد زمینها به لرزه در میآیند، عالم و آدم به هم میخورد و از هر شهری حیدرقلیها و مشدی حق وردیها چادر چاقچور کرده به تفلیس میدوند تا حضرت آقا عمو را صدا کنند که بیا...»
۹- آزادی زنان: شاید بزرگترین انتقاد از عدم آزادی زنان را در کاریکاتوری پیدا کرد که با عنوان «دو کور» آورده است و در آن یک نابینای واقعی که از روی ناچاری درخواست کمک میکند را با زن محجبه ای مقایسه میکند که کورکورانه پشت سر مرد(ش) میرود:
محمدقلیزاده در یکی از یادداشتهایش که از او برجای مانده نوشته است: «روزی که در یکی از شماره های سال دوم مقالهای درباره آزادی زنان نوشتم، دوستان نصیحتم کردند که در کوچه و بازار آفتابی نشوم. زیرا در «شیطان بازار» دکانها را بسته و مردم دنبال من افتاده اند». حمیده جوانشیر هم مینویسد بعد از اجیر کردن سه قاتل حرفه ای، میرزاجلیل برای دفاع از جان خود مدام یک اسلحه کمری برونینگ را با خود حمل میکرد.
نویسندگان متعددی همچون عمر فایق نعمانزاده و عبدالرحیم بیگ حقوئردیاف با روزنامه همکاری میکردند، ولی اکثر مطالب و مقالات روزنامه با امضاهای مخفی و جعلی به نشر میرسید تا آنها در امان باشند. مشخص نیست که کدام یک از امضاها به چه کس یا کسان تعلق داشته است. ولی بعضی از آنها تا بحال مشخص شدهاند: «ملانصرالدین» میرزاجلیل محمدقلیزاده، «هوپ هوپ» میرزاعلی اکبر طاهرزاده شیروانی (صابر)، «هر دم خیال» محمد سعید اردوبادی، «فقیر» پدر محمد سعید اردوبادی، «او تایلی» (یعنی آن طرفی) علیقلی نجفاف (غمگسار)، «سیجیم قلی» علی نظمی، «سانجاق» جعفر جبارلی (هنگام نشر در باکو)، و غیره.
۱۰- کودک همسری: موضوع ازدواج دختران در سنین پایین مثل ۸ سالگی را همیشه زیر تیغ تیز طنزهایش قرار میداد:
نشریه ملانصرالدین ضمن اینکه از ازدواج زود هنگام دخترها انتقاد میکرد، همین مسئله را در مورد پسرها هم در نظر میگرفت:
۱۱- مسئله حجاب زنان:تعصب و خرافات به جای دین و به نام دین بیداد میکرد. ملانصرالدین تلاش میکرد بی آنکه خشم عوام را برانگیزد، تخم فرهنگ و آزادی بکارد.
۱۲- آموزش مسایل جنسی: شب اول ازدواج هم مورد نقد ملانصرالدین بود. عدم آموزش دختران و پسران راجع به مسایل جنسی قبل از ازدواج مساله بغرنجی در جوامع سنتی و مسلمان بوده و هنوز هم هست. در سنتهای قدیمی، یکی از دوستان مذکر تجربهدار و صمیمی تازه داماد و یک خانم باتجربه دوست عروس شب اول ازدواج از پشت در اتاق زفاف پسر و دختر بی تجربه را برای نخستین آمیزش جنسی راهنمایی میکردند . وجود پرده بکارت دلیلی بر دختری تازه عروس قلمداد شده، و بعد از پایان نخستین نزدیکی جنسی آن را با درکردن چندین گلوله جشن میگرفتند:
۱۳- حق طلاق زنان: ملانصرالدین به این موضوع که هنوز هم در جامعه امروزی بعد از یک قرن رایج هست پرداخته است
۱۴- آموزش زنان: ملانصرالدین فقط انتقاد نمیکرد، بلکه راه برون رفت هم نشان میداد. راه حل پیشنهادی ملانصرالدین برای معضلاتی که در بالا قید شد را در آموزش زنان و نقد مخالفان آزادی زنان میدانست.
اولین خبر خوش برای پیشرفت زنان در مجله ملانصرالدین به تاریخ ۲۲ مرداد ۱۲۸۵ چاپ شده است که در آن ملانصرالدین -پیرمردی با تجربه- با انگشتش «دارالعلم [خانه دانش]: انسانیت و اسلامیت» را به بانوی جوان مسلمان مشتاق یادگیری نشان میدهد. جلیل محمدقلیزاده به دلیل داشتن تفکرات سکولار کلمه «انسانیت» را پیش از «اسلامیت» آورده است.
جلیل محمدقلیزاده هنگامی که در جوانی معلم مدرسه بود توانست به غیر از پسران روستای نهرم در نزدیکی نخجوان، هشت نفر از دختران محلی را نیز به چنین مدرسهای جلب کند.
ملانصرالدین تشکیل مدارس مدرن برای دختران و پسران، آموزش زبان مادری ترکی آذربایجانی و به ویژه حقوق بیشتر برای زنان را تبلیغ و تشویق میکرد. مجله ملانصرالدین یک نقشه واقعی ایران و جنوب قفقاز را نشان داد که در آن شهرها، مدارس، قمارخانه ها، معابد، مدارس دخترانه، خانههای قرائت [قرآن] و مراکز جمعیت خیریه را با نشانههایی علامت گذاری کرده بود. آنچه که جلب توجه میکند تعداد فوق العاده زیاد معابد و قمارخانهها بود. مدارس در تعداد خیلی کم دیده میشد و فقط یک مدرسه دخترانه در ایروان نشانه گذاری شده بود.
ملاحظات قومی، منطقهای، بین المللی، مذهبی و سیاسی نشریه بسیار فراگیر بود. در سطح محلی، نشریه ملانصرالدین خواستار آموزش به زبان ترکی آذربایجانی در خانه و مدرسه بود. انتشار این نشریه همزمان بود با برآمدن جنبش جدید سوادآموزی در میان مسلمانان قفقاز در ابتدای قرن بیستم [بود]، چرا که گاسپرینسکی اصلاحات نوینی در روش آموزشی (جدیدیسم) مدارس را پیشتر از این شروع کرده بود. از مخالفین جدی این ابتکار نوین آموزشی ملاها بودند که در خیلی از مکتبها آموزش میدادند. ملانصرالدین این پیغام را میرساند که بسیاری از عملکردهای سنتی و محافظه کارانه مسلمانان قفقاز از ایران میآید و باید کنار گذاشته شود.
ملانصرالدین همیشه به آینده خوشبین و امیدوار بود و شعار «روشنایی در تاریکی» را از نظر دور نمیداشت.
پیشرفت صنعتی در ابتدای قرن بیستم هم در میان کاریکاتورهای ملانصرالدین بود. پیشرفت تکنولوژی که قرار بوده در خدمت بشریت باشد هم در خدمت زنان به مردان بکار گرفته شده است:
نشریه ملانصرالدین از ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۷ [۱۲۸۵ تا ۱۲۹۶خ.] در تفلیس منتشر شد. ممنوعیت ورود مجله به ایران و ترکیه و تحریم آن از سوی برخی مذهبیون افراطی و سرمایهداران، باعث تعطیلی موقت مجله برای مدتی شد. و به دنبال نشر مقاله در انتقاد از سیاست تزار در ۱۹۱۷ فعالیت نشریه در تفلیس پایان یافت. جلیل محمدقلیزاده تصمیم گرفت ملانصرالدین را از ۱۹۲۱م. / ۱۳۰۰خ. در آذربایجان ایران چاپ کند. نشریه ملانصرالدین بعد از یک سال نشر در تبریز در ۱۹۲۲ /۱۳۰۱ به باکو منتقل و ادامه نشر یافت.
نشریه ملانصرالدین بعد از ۷۴۸ شماره (۳۴۰ شماره در تفلیس، ۸ شماره در تبریز و ۴۰۰ شماره در باکو) و ربع قرن فعالیت در ۱۹۳۱/۱۳۱۰ تعطیل گردید.
نشریه ملانصرالدین باعث ایجاد مکتب ادبی و فکری نوینی شد. همزمان و بعد از نشر او نشریه های فکاهی دیگری به میدان آمدند، همچون «بابای امیر»، «طوطی»، «زنبور»، «آری»، «مهزهلی»، «لکلک» و غیره، ولی هیچ کدام از اینها نتوانستند آن راه و خلاقیتی را که ملانصرالدین داشت را عرضه کنند. جلیل محمدقلیزاده مانند فضولی و میرزا فتحعلی آخوندزاده در تاریخ ادبیات آذربایجان مکتب جدیدی بنیان نهاد و آموزگار نسلی از نویسندگان بعد از خود شد و شهرتش از مرزهای آذربایجان فراتر رفت و در آفریقا و خاورمیانه و خاور دور به سرعت گسترش یافت.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
جلیل محمدقلیزاده هنگامی که در جوانی معلم مدرسه بود توانست به غیر از پسران روستای نهرم در نزدیکی نخجوان، هشت نفر از دختران محلی را نیز به چنین مدرسهای جلب کند.
ملانصرالدین تشکیل مدارس مدرن برای دختران و پسران، آموزش زبان مادری ترکی آذربایجانی و به ویژه حقوق بیشتر برای زنان را تبلیغ و تشویق میکرد. مجله ملانصرالدین یک نقشه واقعی ایران و جنوب قفقاز را نشان داد که در آن شهرها، مدارس، قمارخانه ها، معابد، مدارس دخترانه، خانههای قرائت [قرآن] و مراکز جمعیت خیریه را با نشانههایی علامت گذاری کرده بود. آنچه که جلب توجه میکند تعداد فوق العاده زیاد معابد و قمارخانهها بود. مدارس در تعداد خیلی کم دیده میشد و فقط یک مدرسه دخترانه در ایروان نشانه گذاری شده بود.
ملاحظات قومی، منطقهای، بین المللی، مذهبی و سیاسی نشریه بسیار فراگیر بود. در سطح محلی، نشریه ملانصرالدین خواستار آموزش به زبان ترکی آذربایجانی در خانه و مدرسه بود. انتشار این نشریه همزمان بود با برآمدن جنبش جدید سوادآموزی در میان مسلمانان قفقاز در ابتدای قرن بیستم [بود]، چرا که گاسپرینسکی اصلاحات نوینی در روش آموزشی (جدیدیسم) مدارس را پیشتر از این شروع کرده بود. از مخالفین جدی این ابتکار نوین آموزشی ملاها بودند که در خیلی از مکتبها آموزش میدادند. ملانصرالدین این پیغام را میرساند که بسیاری از عملکردهای سنتی و محافظه کارانه مسلمانان قفقاز از ایران میآید و باید کنار گذاشته شود.
ملانصرالدین همیشه به آینده خوشبین و امیدوار بود و شعار «روشنایی در تاریکی» را از نظر دور نمیداشت.
پیشرفت صنعتی در ابتدای قرن بیستم هم در میان کاریکاتورهای ملانصرالدین بود. پیشرفت تکنولوژی که قرار بوده در خدمت بشریت باشد هم در خدمت زنان به مردان بکار گرفته شده است:
نشریه ملانصرالدین از ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۷ [۱۲۸۵ تا ۱۲۹۶خ.] در تفلیس منتشر شد. ممنوعیت ورود مجله به ایران و ترکیه و تحریم آن از سوی برخی مذهبیون افراطی و سرمایهداران، باعث تعطیلی موقت مجله برای مدتی شد. و به دنبال نشر مقاله در انتقاد از سیاست تزار در ۱۹۱۷ فعالیت نشریه در تفلیس پایان یافت. جلیل محمدقلیزاده تصمیم گرفت ملانصرالدین را از ۱۹۲۱م. / ۱۳۰۰خ. در آذربایجان ایران چاپ کند. نشریه ملانصرالدین بعد از یک سال نشر در تبریز در ۱۹۲۲ /۱۳۰۱ به باکو منتقل و ادامه نشر یافت.
نشریه ملانصرالدین بعد از ۷۴۸ شماره (۳۴۰ شماره در تفلیس، ۸ شماره در تبریز و ۴۰۰ شماره در باکو) و ربع قرن فعالیت در ۱۹۳۱/۱۳۱۰ تعطیل گردید.
نشریه ملانصرالدین باعث ایجاد مکتب ادبی و فکری نوینی شد. همزمان و بعد از نشر او نشریه های فکاهی دیگری به میدان آمدند، همچون «بابای امیر»، «طوطی»، «زنبور»، «آری»، «مهزهلی»، «لکلک» و غیره، ولی هیچ کدام از اینها نتوانستند آن راه و خلاقیتی را که ملانصرالدین داشت را عرضه کنند. جلیل محمدقلیزاده مانند فضولی و میرزا فتحعلی آخوندزاده در تاریخ ادبیات آذربایجان مکتب جدیدی بنیان نهاد و آموزگار نسلی از نویسندگان بعد از خود شد و شهرتش از مرزهای آذربایجان فراتر رفت و در آفریقا و خاورمیانه و خاور دور به سرعت گسترش یافت.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
بوغازدا دویونلهنن سؤز (اوستاد «ساهر»ین نیسگیللی اؤلومونو دوشونرکن)
ائلدار موغانلی
کؤلگهلر سریلیب شههرین اوستونه!
اورهیی ایرینلی
گؤزو کینلی،
نفهسینده ظولمت قوخوسو
سسینده گئجه قورخوسو
قینیندا گیزلهنیب سایریشان اولدوزلار
آیین جانیندا قیزدیرما وار.
کؤلگهلر سریلیب شههرین اوستونه!
کوچهلرین سینهسینده دؤیونور دیسکینتیلر
ائولرین اوستونه یاغیر تنهالیق
پنجرهلرده تور قورور هؤرومجکلر،
مورگولهییر شههر…!
کؤلگهلیدیر زامان،
گؤی،
یئر؛
دیوارلار آرخاسیندا
چیلپاق قالمیش آرزی کیتابینی
واراقلاییر شاعر؛
کؤلگهلیدیر کیتاب دا،
واراق دا،
اوتاق دا…!
اورهیینده
یاز یاغیشینین هاواسی
باخیشیندا
سئوگیلیلر پیچیلتیسی
گوموشو ساچلاریندا
دولاشیر آیریلیق نسیمی؛
«من بو جاهانا سیغمازام»- دئیه
قانادلانیر سحره دوغرو…!
دالغاسیز بایراق کیمی آسیلی قالیر ائیواندان،
بارماقلاری دوگونلو
گؤزلری سحرین پنجرهسینه تیکیلی
آغزی آچیق
سؤزو یاریمچیق؛
بوغازیندا دویونلهنن «آه» سؤزومو
یوخسا، «آزا…؟!
۲۴ آذر ۱۳۷۶ – تهران
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ائلدار موغانلی
کؤلگهلر سریلیب شههرین اوستونه!
اورهیی ایرینلی
گؤزو کینلی،
نفهسینده ظولمت قوخوسو
سسینده گئجه قورخوسو
قینیندا گیزلهنیب سایریشان اولدوزلار
آیین جانیندا قیزدیرما وار.
کؤلگهلر سریلیب شههرین اوستونه!
کوچهلرین سینهسینده دؤیونور دیسکینتیلر
ائولرین اوستونه یاغیر تنهالیق
پنجرهلرده تور قورور هؤرومجکلر،
مورگولهییر شههر…!
کؤلگهلیدیر زامان،
گؤی،
یئر؛
دیوارلار آرخاسیندا
چیلپاق قالمیش آرزی کیتابینی
واراقلاییر شاعر؛
کؤلگهلیدیر کیتاب دا،
واراق دا،
اوتاق دا…!
اورهیینده
یاز یاغیشینین هاواسی
باخیشیندا
سئوگیلیلر پیچیلتیسی
گوموشو ساچلاریندا
دولاشیر آیریلیق نسیمی؛
«من بو جاهانا سیغمازام»- دئیه
قانادلانیر سحره دوغرو…!
دالغاسیز بایراق کیمی آسیلی قالیر ائیواندان،
بارماقلاری دوگونلو
گؤزلری سحرین پنجرهسینه تیکیلی
آغزی آچیق
سؤزو یاریمچیق؛
بوغازیندا دویونلهنن «آه» سؤزومو
یوخسا، «آزا…؟!
۲۴ آذر ۱۳۷۶ – تهران
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
واژهی گرهخورده در گلو:« ائلدار موغانلی»
ترجمه از ترکی آذربایجانی:«رامیز تاینور»
(با یاد «استاد حبیب ساهر»، پرچمدار شعر مبارز آذربایجان که در شب 24 آذر 1364 به مرگی خودخواسته به ابدیت پیوست.)
سایهها فروگسترده بر تنِ شهر
با دلی چرکین
و چشمی پُر کین،
در نفسهایش بوی ظلمت
و در صدایش هراس شب،
ستارهگان، سوسوکنان
پنهان در غلاف خویشاند
و جان ماه میسوزد از تب.
سایهها فروگسترده بر تن شهر
اضطرابها میتپد در سینهی کوچهها
و عنکبوتها تار میبافند به روی پنجرهها،
شهر چرت میزند
و سایهدار است زمین و زمان و آسمان،
پشت دیوارها ورق میزند شاعر
کتاب عریان آرزوهایش را،
کتاب هم سایهدار است
ورق هم
اتاق هم.
در دلش هوای باران بهاری
در نگاهش نجوای عاشقان
نسیم جدایی میپیچد لای گیسوان نقرهفامش
«من نگنجم به این جهان» بر لب
بال میزند به سوی سپیده
و چون پرچمی بیموج
آویزان میماند از ایوان
با انگشتانی گرهشده
و چشمانی دوخته به پنجرهی سحر
با دهانی باز
و واژهئی ناتمام در گلو،
«آه» است این
یا «آزا…»؟
۲۴ آذر ۱۳۷۶ – تهران
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ترجمه از ترکی آذربایجانی:«رامیز تاینور»
(با یاد «استاد حبیب ساهر»، پرچمدار شعر مبارز آذربایجان که در شب 24 آذر 1364 به مرگی خودخواسته به ابدیت پیوست.)
سایهها فروگسترده بر تنِ شهر
با دلی چرکین
و چشمی پُر کین،
در نفسهایش بوی ظلمت
و در صدایش هراس شب،
ستارهگان، سوسوکنان
پنهان در غلاف خویشاند
و جان ماه میسوزد از تب.
سایهها فروگسترده بر تن شهر
اضطرابها میتپد در سینهی کوچهها
و عنکبوتها تار میبافند به روی پنجرهها،
شهر چرت میزند
و سایهدار است زمین و زمان و آسمان،
پشت دیوارها ورق میزند شاعر
کتاب عریان آرزوهایش را،
کتاب هم سایهدار است
ورق هم
اتاق هم.
در دلش هوای باران بهاری
در نگاهش نجوای عاشقان
نسیم جدایی میپیچد لای گیسوان نقرهفامش
«من نگنجم به این جهان» بر لب
بال میزند به سوی سپیده
و چون پرچمی بیموج
آویزان میماند از ایوان
با انگشتانی گرهشده
و چشمانی دوخته به پنجرهی سحر
با دهانی باز
و واژهئی ناتمام در گلو،
«آه» است این
یا «آزا…»؟
۲۴ آذر ۱۳۷۶ – تهران
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
✍️:«ماحمود_دالغا»
یانار کاغیذ، یانار کیتاب!
یانار اورک، یانار کؤنول.
کیتاب یانار کولو قالار
اورک یانسا نهلر قالار؟
یاندیردیلار کیتابلاری
کولو قالدی، واراق - واراق
سؤزلر آما...
یانمادیلار،
داغ اولدولار قالاق - قالاق.
من او واراق،
من او قالاق.
جلادلارین قانلی الی
کیتابلاری اودا سالدی
اود یانمادی بیر باغ اولدو
"خلیلاللاه" گول ایچینده
سؤز گول اولدو
گول باغ اولدو.
۲۶آذر۱۳۲۵
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
یانار کاغیذ، یانار کیتاب!
یانار اورک، یانار کؤنول.
کیتاب یانار کولو قالار
اورک یانسا نهلر قالار؟
یاندیردیلار کیتابلاری
کولو قالدی، واراق - واراق
سؤزلر آما...
یانمادیلار،
داغ اولدولار قالاق - قالاق.
من او واراق،
من او قالاق.
جلادلارین قانلی الی
کیتابلاری اودا سالدی
اود یانمادی بیر باغ اولدو
"خلیلاللاه" گول ایچینده
سؤز گول اولدو
گول باغ اولدو.
۲۶آذر۱۳۲۵
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
مهندس «علیرضا صرافی» ادبیات سئونلر
گوزگوسونده
زمان: سه شنبه: 1402/9/28
ساعات: 10
طراح: «تانیش»
چکیلیش: «مرجان منافزاده» دؤردونجو بولوم
آپاریجی: «کریم قربانزاده»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
گوزگوسونده
زمان: سه شنبه: 1402/9/28
ساعات: 10
طراح: «تانیش»
چکیلیش: «مرجان منافزاده» دؤردونجو بولوم
آپاریجی: «کریم قربانزاده»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Forwarded from ادبیات سئونلر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گیلگمیش داستانلاری ادبیات سئونلر کانالیندا
8اینجی بؤلوم زمان: 1402/9/27
ساعات: 21
ناغیلی حاضیرلاییب سویلهین: «ریضوان حاجی قاسیملی» جانای
طراح:« تانیش»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
8اینجی بؤلوم زمان: 1402/9/27
ساعات: 21
ناغیلی حاضیرلاییب سویلهین: «ریضوان حاجی قاسیملی» جانای
طراح:« تانیش»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
گیلگمیش داستانلاری ادبیات سئونلر کانالیندا 1402/9/27
سکگیزینجی لوحه بیرینجی بؤلوم
ناغیلی حاضیرلاییب، سؤیلهین: «رضوان حاجی قاسیملی» جانای
.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سکگیزینجی لوحه بیرینجی بؤلوم
ناغیلی حاضیرلاییب، سؤیلهین: «رضوان حاجی قاسیملی» جانای
.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar