ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
«فریدون ابراهیمی» 1401/3/1
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی»

میرزا آقابالا تاجر سرشناس باسواد آستارا بود که برای تجارت به باکو و قفقاز رفت و آمدداشت و از احترام محل برخوردار بود. او دو پسر به نام های غنی و نقی و سه دختر به نام های هامون،سریه و بیگم داشت. غنی پسر بزرگتر او جوان روشنفکری بود که به چند زبان خارجی تسلط داشت وچون شاهد فقر و بدبختی هموطنانش در شهر و روستاهای گیلان و مازندران و نیز شاهد زجر و فقر و استیصال هموطنانش در باکو بود که در سیطره ی بورژوازی تازه به دوران رسیده ی صاحبان چاه های نفت از صبح تاشب برای کسب روزی خانواده هایشان در ایران بدترین شرایط کار می کردند،دیگر در فرهنگ محافظه کارانه پدر تاجر خود نمی گنجید. برای همین بود که شروع به همکاری با حزب عدالت کرد. حزبی که تنی چند از رهبران آن در نهضت جنگل که در جنگل های گیلان جریان داشت شرکت با مالکان زمین و طرفداران مالکیت جنگ و جدال داشتند.
. غنی با دختری یکی از تجار آشنای پدرش به نام فاطمه با این شرط ازدواج کرد که مانع فعالیت های سیاسی او نشود و در تربیت بچه هایشان و امور خانواده یار یاور همدیگر باشند.
درتیرماه۱۲۹۹ کنگره نخست حزب عدالت در بندر انزلی تشکیل شد، غنی درآن شرکت کرد..در این کنگره پس از سخنرانی چند تن از رهبران حزب درباره مشکلات فعالیت هایشان در بعضی از مناطق و راه برون رفت از این مشکلات ، عنوان حزب عدالت به حزب کمونیست تغییر داده شد. پس از پایان کنگره ، وقتی غنی به خانه خود در آستارا رسید،،خبر تولد اولین فرزندش را به او مژده دادند. نوزاد پسر بود. با همسرش به توافق رسیده بودند که اگر فرزندشان پسر باشد نام اش را فریدون بگذارند و فریدون گذاشتند.
غنی علاوه بر فریدون یک پسر دیگر به نام انوشیروان و سه دختر به نام های ایرج، ایراندخت و اقلیما داشت که همه آنها وقتی متولد می شدند، غنی یا در زندان،یا در تبعید و یا متواری بود.
فریدون با پیشنهاد پدرش که در تبعید در نهاوند به سر می برد،برای ادامه تحصیلات اش به تبریز رفت،پس از اخذ دیپلم در تبریز، در آزمون ورودی دارالفنون که دانشگاه آن روز ایران محسوب می شد شرکت کرد و با رتبه ممتاز در رشته حقوق پذیرفته شد. او در این دانشگاه با استاد پیر جهاندیده ای که قواعد فعالیت های سیاسی را خوب می دانست آشنا شد و پس از آنکه مطمئن شد که او همانی است که می تواند به او اعتماد کند،اعتماد کرد و آرزوهای خود را با او درمیان گذاشت و از کتاب هایی که او در اختیارش می گذاشت استفاده های زیادی کرد .‌ از جمله.با بعضی از آثارکلاسیک مارکسیسم مانند مانیفست کارل مارکس به زبان فرانسه آشنا شد. این اثر در گسترش معلومات مارکسیستی او تاثیر به سزایی داشت و به او کمک کرد تا دشمنان خلق ها و دشمنان زحمتکشان میهن خود و خصوصیات حاکمیت در ایران را بهتر بشناسد. فریدون کم کم دانشگاه را به محل تظاهرات و سخنرانی های آتشین خود بدل کرد و با افشای ارتجاع زخم خورده در ایران قلب دانشجویان را تسخیر می کرد. همزمان با پیروی از غنی پدر مبارز و انقلابی خویش به حزب توده ایران پیوست و با همه ی توانایی های خود فعالیت در آن سازمان را آغاز کرد.
فرزندان غنی در محیط خانه در داستان ها و افسانه هایی زندگی می کردند و بزرگ می شدند که هم همواره در آنها خیر بر شر ،روشنایی بر تاریکی غلبه داشت.ولی کم کم که بزرگ می شدند و درس خوان و از شاگردان ممتاز مدارسشان می شدند و مضمون داستان ها و افسانه ها را با واقعت های زندگی در اطراف خود می سنجیدند،می دیدند پدرشان که مظهر همه ی خوبی ها ست،اکثرا"در زندان ،در تبعید،متواری و کمتر در خانه حضور دارد.
فریدون در دبستان داریوش و دبیرستان حکیم نظامی آستارا تا کلاس نهم،با رتبه شاگرد اولی و تشویق مسئولان مدرسه درس خواند و چون امکان تحصیل در آستارا تنها پایان کلاس نهم بود، برای ادامه تحصیل در بندر انزلی پیش دایی اش رفت.او که از سنین کودکی با زندگی مشقت بار روستاییان و حاشیه نشینان شهر خود آشنا بود، اینک با زندگی مشقت بار ماهیگیرانی آشنا می شدکه روزی زندگی خود را در آب دریا می جستند و کمتر پیدا می کردند.
فریدون به موازات همکاری و فعالیت های سیاسی در سازمان حزب توده،دامنه همکاری های خودرا به عرصه های مطبوعات مترقی در تبریز هم می کشاند و مقاله هایی تحلیلی علمی در روزنامه "خاور نو" منتشر می کرد و علاقمندان با مسایل سیاسی و اجتماعی را به خود جلب می کرد. می توان گفت که فریدون ابراهیمی اولین ایرانی ای است که باشیوه ی علمی، با مراجعه به متون و اسناد معتبر با
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
نوشتن تاریخ قدیم آذربایجان و ساکنان آن نشان داده است که "مادها"، قبل از میلاد مسیح در آذربایجان شمالی و جنوبی می زیسته اند و آذربایجان های کنونی از فرزندان قوم "ماد" هستند.
فریدون پس از فارغ التحصیلی در تبریز در یک حیاط بزرگ که چندین مستاجر داشت اتاقی اجاره کرد و وقتی تنها با چمدانی پر از کتاب و لباس وارد حیاط شد، یکی از زنان مستاجر از او پرسید: جوان ، همه اثاث خانه ی تو همین است؟ فریدون جواب داد بلی.زن چون پی برد حرف شایسته ای نزده است،بلا فاصله افزود :در واقع دارایی من هم زیادتر از دارایی تو نیست. همان شب فریدون با صدای گریه های جانسوز آن زن نتوانست بخوابد. فردای آن روز علت گریه زن را پرسید و پی برد که مالک روستایشان شوهر اورا کشته و آنها را از روستا بیرون کرده و پسرش را به بهانه اینکه سهم مالکانه آن سال را نپرداخته اند ،به زندان فرستاده شده است.
فریدون برای آزاد سازی پسر زن همسایه به استانداری و رئیس زندان مراجعه کرد ولی آنها به خیال اینکه فریدون تازه کار است اورا جدی نگرفتند .ولی وقتی فریدون در مقاله ای
علل کشته شدن شوهر زن و زندانی شدن ظالمانه پسرش را در روزنامه منتشر کرد،استاندار و رئیس زندان از در دوستی در آمدند و پسر زن بیچاره را آزاد کردند. به این ترتیب اولین اقدام دادخواهی فریدون در تبریز با آزاد سازی یک بی گناه از زندان آغاز شد.

درانتخابات دوره چهاردهم، پیشه وری که کاندید مردم تبریز شده بود به عنوان نماینده اول شهر انتخاب شد، ولی اعتبارنامه نمایندگی او از طرف مجلس شورا که اکثر اعضای آن را طرفداران دربار و انگلستان تشکیل می دادند رد شد. همزمان اسماعیل شمس، میر رحیم ولایی ،چاوشی و چند تن دیگر از روشنفکران تبریز ، با تشکیل جلسه اضطراری آن سه تن را به سراغ پیشه وری درتهران فرستادند.آنها در تحریریه روزنامه "آژیر پس از رایزنی با پیشه وری همراه او به تبریز باز گشتند و
روز دوازدهم شهریورماه ۱۳۲۴ فرقه دموکرات آذربایجان را به راه انداختند. روزنامه آذربایجان که پیش از تشکیل فرقه به عنوان ارگان گروه "جمعیت آذربایجان" به دو زبان فارسی و آذربایجانی منتشر می شد، پس از تشکیل فرقه به عنوان ارگان رسمی فرقه دموکرات به زبان آذربایجانی شروع به انتشار کرد و فریدون یکی از اعضای اصلی هیئت تحریریه و نویسنده دائمی روزنامه شد.
باتشکیل هیئت سیزده نفری تحت نظارت پیشه وری،تدوین قانون اساسی در چهارچوب حکومت خودمختار آذربایجان شروع گردید و فریدون ابراهیمی به عنوان دادستان کل‌و اسمایل شمس در تدوین این قانون نقش اساسی داشتند.
در بیست و ششم فروردین ۱۳۲۵ رادیو تبریز با سخنرانی پیشه وری شروع به کار کرد و فریدون ابراهیمی در مقاله ای نوشت: ازاین پس،خلق آذربایجان در هر نقطه از ایران به صدای آذربایجان و برنامه های رادیو تبریزگوش خواهند کرد و از ترنم شیرن زبان مادری شان لذت خواهند برد.
فریدون که به زبان فرانسه مسلط بود، بخش زبان فرانسه رادیو تبریز را به تنهایی اداره می کرد.با همت او علاوه بر کارهای فرهنگی، دستگاه اداری و دادستانی حکومت خودمختار آذربایجان سالم سازی و پاکسازی شد ،به گونه ای که حتی دشمنان قسم خورده ی حکومت نوپا هم اعتراف می کردند امنیت و آسایشی که در آذربایجان بوجود آمده ،درهیج دوره ای از تاریخ ایران سابقه نداشته است.
آری مردم آذربایجان بار دیگر روزهای اول پیروزی انقلاب مشروطیت را زندگی می کردند؛بار دیگربنای آرزو های دیرین شان را پی می ریختند. همه جاکار،همه جا سازندگی و آبادانی در جریان بود.... افسوس که دشمنان حکومت خودمختار نو پای آذربایجان در فکر دیگری بودند.
فریدون همزمان با تحصیل به روزنامه نگار توانا و مبتکری هم تبدیل شد. او در نشریات حزب توده و سایر نشریات مترقی قلم می زد و مقاله ها ی تحلیلی می نوشت.مدتی د ر نشریه "اطلاعات هفتگی هم "قلم زد و داستان هایی منتشر می کرد، ولی چون این موسسه با روحیه او سازگار نبود، آن را رها کرد و تنهابا نشریه های مردمی و ضد فاشیستی مانند رهبر، ظفر، ایران ما،درتهران و روزنامه های خاور نو، و آذربایجان در تبریز و چند نشریه دیگر دموکراتیک قلم زد. .
با آغاز انتشار روزنامه "آژیر" به سر دبیری پیشه وری در تهران، فریدون جوان امکان پیدا کرد تا نوشته ها و نظریات انقلابی و ضد ارتجایی خود را در این روزنامه منتشر کند. همکاری او با پیشه وری در نهایت منجر به آن شد که او به عنوان عضوی از هیت تحریریه روزنامه آژیر مشغول کار بشود.
فریدون در خردادماه۱۳۲۳ در رشته حقوق از دانشگاه تهران فارغ الحصیل شد وهمزمان در روزنامه نگاری هم صاحب سبک و تبحر حرفه ای گردید و نوشته هایش در نشریات مردمی آن روزها به چاپ رسید. فریدون دوستان و دشمنان زیادی داشت.به نظریات و تحلیل های سیاسی او در باره ایران و جهان علاقه وافری از طرف خوانندگان نشان داده می شد.
از آنجایی که او به زبان های فارسی،آذربایجانی،فرانسه و روسی تسلط داشت،می توانست از منابع معتبر و رسانه های گوناگون جهان و نظریات و تحلیل های سیاسی و اجتماعی نظریه پردازان روز ایران و جهان استفاده کند.برای همین بود که نوشته های او در محافل سیاسی در ایران علاقمندان زیادی پیدا کرده بود. به خاطر جذابیت های نوشته های او محافل سیاسی سعی می کردند اورا به سوی همکاری با خود بکشانند، چنانچه ، او پست سفارت در یکی از کشورهای اروپایی را نپذیرفت، پستی در وزارت امور خارجه را هم رد کرد، زیرا چشم و گوش و فکر او معطوف به آذربایجان و قلب تپنده ی آن در تبریزبود.
نماینده ایران در سازمان ملل که از طرف آمریکا حمایت می شد ،تخلیه قوای شوروی از ایران را مطرح کرد و این درحالی بود که آمریکا صاحب بمب اتمی شده بود و برتری تسحیلاتی نسبت به شوروی و سایر کشورها پیدا کرده بود
قرار شد ارتش شوروی در عرض یک ماه ایران را ترک کند. همزمان در ایران شاه فرمان انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی را صادر کرد و قوام السلطنه به وزبر کشور دستور داد انتخابات را در عرض پنج روز برگزار و تمام کند .قرار شد برای اینکه انتخابات بطور دموکراتیک برگزار و امنیت آن تامین شود، ارتش در تمام ایران از جمله آذربایجان به آن نظارت داشته باشد. در این فرمان و انتخابات خدعه ای نهفته بود و آن سر آغاز هجوم ارتش به اصطلاح نجات بخش به آذربایجان بود که با کشتار و غارت و تجاوز از زنجان آغاز شروع و به سایر شهرها و روستاهای آذربایجان کشیده شد. ...
ارتش در بستان آباد نزدیک تبریز مستقر شده بود و برای اینکه بدنام نشود ،غارت و کشتار در تبریز را به دست اراذل و اوباش،مالکان زخم خورده از فرقه و افرادی سپرده شده بود که از جاهای دیگر هم به شهرگسیل شده بودند .
برف می بارید.خیابان های تبریز کفنپوش می شدند ،درختان دوسوی خیابان ها بسان پرستاران سفیدپوش آغوش هایشان را به روی مدافعان شهر طوری گشوده بودند تا اگر تیر می خوردند،زخمی بر می داشتند،به آغوش آنها رها شوند و اگر جان باختند با اشک آنان شسته شوند.
سخنرانی شبستری از رادیو تبریز که مردم را به آرامش دعوت می کرد خریداری نداشت .او و سلام الله جاوید تازه پی برده بودند که قول و قرار قوام و درباریان خدعه ای بیش نبوده است. ..
حالا دیگر کنترل رادیو تبریز به دست اوباش سپرده شده بود و شعارهای رکیک و ضد فرقه آنی از آن قطع نمی شد. قتل و غارت در شهر بی داد می کرد.ساختمان های وابسته به فرقه دموکدات،ادارات دولتی، کیوسک روزنامه هاو مجلات ، خانه های افراد سرشناس و طرفداران فرقه، یکی پس از دیگری غارت و به آتش کشیده می شدند. اجساد کشته شد.گان به قدری در خیابان های تبریز اجساد انباشته شده بود که درشکه ها راه گذر از میان آنها پیدا نمی کردند. در چنین اوضاعی در حالی که تنی چند از رهبران فرقه و گروهی از طرفداران آن خواسته و ناخواسته مجبور به ترک سنگر مبارزه ده بودند، فریدون ابراهیمی با تنی چند از همرزمان خود در ساختمان کمیته مرکزی سنگر گرفته بودند و در جنگ با اراذل و اوباش مسلحی که کمیته را زیر آتش رگبار گلوله هایشان گرفته بودند،از دست آوردها و آنچه گفته و کرده بودند دفاع می کردند. این درگیری و مقاومت حدود سی ساعت طول کشید . همانطوری که در دوران خلفای عباسی افشین نامی با نیرنگ بابک خرمدین را برای تجات او از قلعه بیرون برد و به دست خلیفه سپرد، عسگر بقال نامی هم در تبریز فریدون ابراهیمی را با خدعه و نیرنگ به جای اینکه قرار بود اورا به جای امنی برساند،پس از دو روز جابه جا کردن در یکی دو خانه،اورا به فرمانده ارتش تسلیم کرد که وارد شهر شده بودند.
فریدون را پس از شش ماه آزار و شکنجه در زندان تبریز ،برای محاکمه به تهران منتقل کردند. او درچند جلسه در دادگاهی که سرهنگ زنگنه هم در آن حضور داشت از عملکرد های خود جانانه دفاع کرد.سرهنگ زنگنه در روز های شکل گیری فرقه دموکرات و تسخیر همه مراکز نظامی هنوز در روستاهای ارومیه به غارت و کشتار ادامه داده و پس از دستگیری، توسط فریدون دادستان فرقه دموکرات محاکمه و به مرگ محکوم شده بود. ولی چون چند تن از فداییان درزندان حکومت مرکزی بودند پس از مبادله زنگنه با این فداییان از زندانی آزاد شده و آمده بود تا ترس و زبونی ای را که هنگام شنیدن حکم اعدام خود از زبان فریدون بروز داده بود درچشمهای فریدون هم ببیند، ولی نمی دید و عصبانی بود....
در واپسین روزهای اردیبهشت سال ۱۳۲۶ قرار بود اعلیحضرت پس از کشتار در تبریز به عنوان فرمانده کل قوا ظفرمندانه وارد تبریز تسخیر شده بشود. همزمان فریدون ابراهیمی را به هواپیما به تبریز منتقل کردند تا در چنین روزی به مثابه قربانی در زیر پای اعلیحضرت ظفرمند به دار آویخته شود.اما فریدون در فکر دیگر و در اندیشه ی خلق حماسه ی دیگر با مرگ خود بود
. یک روز قبل از اعدام، از فخری همسر خود خواست لباس های اورا که هنگام رفتن به پاریس به عنوان خبرنگار فرقه دموکرات آذربایجان به تن کرده بود ،به سلولش بیاورد همسرش همراه با کودک شیرخوار خویش کاوه، آنها را برایش آورد.فردای روزی که قرار بود به دار آویخته شود، صورت خود را اصلاح کرد ،لباس مشکی رنگ اتو شده ای را که زنش آورده بود، به تن کرد،کراوات سرخ رنگش را از گردن آویخت و با تبسم به سلول همبندی های در انتظار خود قدم گذاشت.رفقای همرزم و هم سلولی هایش در حالی که بادرد و دریغ به تماشای او نشسته بودند، یکی از آنان گفت : لامذهب، مگر تو می خواهی به عروسی بروی و یا زیر چوبه دار؟. فریدون با تبسم جواب داد: ما که همواره پاک و منزه زیسته ایم چرا در چنین روزی این کار را نکنیم؟
چوبه دار با صولت بسیار در مقابل باغ گلستان مشرف به خیابان ستارخان تکان می خورد. همهمه مردمی که جمع شده بودند تا فریدونی را که آن همه در دل دوستان و طرفدارانش حرمت و در دل دشمنانش نفرت آفرید بود، تماشاکنند فروکش نمی کرد. بعضی ها فریدون را از نزدیک ندیده بودند، تنها اسمش را شنیده بودند. در کنار چوبه دار، با چند قدم فاصله ، سرهنگ زنگنه با چند افسر ارتش مشغول گفتگو بودند. سرهنگ آمده بود این بار حتما" سایه ترس و زبونی را در چشمهای فریدون ببیند. ولی فریدون درلباس مشکی اتوکشیده،با کراوات سرخ در گردن، از ماشین زندان به زیر آورده شده بود و با تبسم و صولتی که گویی برای سخرانی به سوی تریبونی سخنرانی می رفت، به چوبه دار گام نزدیک می شد.در میان حیرت همگان،زیر نگاه پرعطوفت دوستان و طرفداران و نفرت دشمنان و سرهنگ زنگنه ی غافلگیر شده ،به زیر چوبه دار رسید به چالاکی برروی چهارپایه زیر طناب دار رفت،استوار ایستاد و در حالی که باور و اعتقاد از نگاهش می تراوید و برگ دیگری از تاریخ سرزمینش با سخنان او نوشته می شدچنین گفت:
هموطنان،پدران،مادران،مردم قهرمانی که در یک سال به جهانیان نشان دادید مردم آذربایجان لایق چه نوع زندگی هستند. اکنون مرا که خود را فدیه ناچیزی برای فرقه می دانم برای عبرت شماها می خواهند به دار بکشند.غافل از این‌که با کشیده شدن من و امثال من ها به دار، ما از مادرانی که شاهد این روزهای ماهستند دوباره زاییده می شویم و راه دیرین خود را در پیش می گیریم.عزیزانم مبادا برایم اشک بریزید،مبادا خیال کنید که فرزندتان از آنچه گفته و کرده پشیمان است. نگاهش را به سوی زنگنه کشاند و افزود: مبادا دشمنان تان را که به امید دیدن ترس در نگاه من و اشک درچشمان شما در اینجا جمع شده اند شاد کنید. سری تکان داد، نگاهش را به سوی سهند و ائینالی کشاند ،درحالی که حس می کرد برگ دیگری از تاریخ خونبار سرزمینش با سخنان او در دفتر خاطرات ائینالی نوشته می شود، طناب دار را از گردن گذراند، استوار ایستاد و با صدایی که گوی صدای خلق در صدای او تنیده شده بود، بسان رعد شهاب گونه ای آوای دلش را رهاکرد:"زنده باد آذربایجان! زنده باد فرقه...
چهارپایه زیر پایش با ضربه پای مامور اجرای حکم سرنگون گردید و صدای فریدون در فضای بی کران آسمان آذربایجان ،باصدای رعد و برقی که از دل سهند برخاسته بود، به هم پیوست و صدای توفنده ی مردمی شد که در آن لحظه صدای فریدون شده بودند و شعار های اورا که ناتمام مانده بود، در دل و درون خود فریاد می کردند.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏انوشیروان ابراهیمی

«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
‏«فریدون ابراهیمی»
دئییب دئییلمه میش سوزلر...
یازار:: استاد ابراهیم دارابی» 1401/3/1


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«ائلیار پولاد»
دار آغاجی اونا باش اَیدی

«فریدون ابراهیمی‌» نین شرفلی خاطره‌سینه:


    باهارین سون آیی‌نین ایلک گونو تبریزین هاوالاری ایسینسه‌ده، زندان زئرزمی‌ده یئرلشدیی اوچون هله بندین دووارلاری قیش سویوغوندان آییلمامیشدی. ائنی اوچ اوزونو دؤرد متر اولان یئر کهنه ادیاللا اؤرتولموشدو. دوارلاری کیر باسمیش، اَیری-اویری بللی اولمایان جیزیقلار دیوارا عیبجر گؤرکم وئرمیشدی. تاواندا الچاتماز هوندورلوکده بالاجا بیر ایشیق لامپی اؤلَزییردی. بندین قاپیسی‌لا اوز‌به‌اوز دیواریندا تاواندان بیر قاریش بویو آشاغی بالاجا بیر دمیر داراقلی پنجره‌ واردی. گونش باتان چاغدا اورادان ساری قیرمیزی قات ایشیق ایچری دوشر. بو آز چکردی. محبوسلارین بورادا یگانه سئوینج و فرح واختی ائله گونشین باتان چاغی او نئچه دقیقه اولاردی. گونش سونرا زندانین اوجا دیوارلاری آراسیندا گیزله‌نرک غم-غصه‌نی بنده یئنی‌دن قایتاریردی. بندین نملی و سویوق هاواسی اورادا اوتوران دوستاقلاری بوزوشمه‌یه وادار ائتمیشدی. هرکس اؤز خیال عالمینه دالاراق، دیزلرینی قوجاقلاییب بللی اولمایان گله‌جه‌یی دوشونوردولر.

***


    فرقه حکومتی دؤورونده دادستان وظیفه‌سینده چالیشان زامان بوش واختلارینی بو دوستاق‌خانادا کئچیرردی. رضا شاه دؤورونون دوستاقلارینین پرونده‌لرینی اوخویوب گناهسیزلاری بوراخمیشدی. یئنه دوستاقخانایا گلدی. اوخوماغا پرونده قالمامیشدی. بندلری دولاشماغا باشلادی. دوستاقلارلا حال-احوال توتدو. وضعیتلرین اؤیرندی. شکایتلرین دینله‌دی. گرفتارچیلیقلارین ائشیتدی. سالونون کونجونده یئرلشن بند، عؤمورلوک جزا آلمیشلارا مخصوص ایدی. قاپی‌نین آچیلماسینی ایسته‌دی. ایچری گیردیلر. بند ایشیقسیز و اورک سیخیجی شراییطده اولدوغوندان داریخدی. اطرافا گؤز گزدیردی. گؤزلری قارانلیغا آلیشان زامان دؤرد نفرین بورادا اولدوغونو بیلدی. بیر-بیر اونلاری نظردن کئچیردی. نظری قوجا بیر دوستاغین اوزونده دایاندی. یاشی اللی‌نی حاخلامیشدی. اوز-گؤزونون قیریشلاری، انگی‌نین باتیغی اونو داها دا قوجا گؤستریردی. ساچی-ساققالی یاری‌آغ-یاری‌قارا اولدوغوندان معصوم بیر گؤرکم افاده‌سی آلمیشدی. آدینی و گناهینی سوروشدوقدا، قوجا اوتانجاق و کدرلی حالدا: «آدیم ایوب دیر. گناه دئیینده قسمتیم بو ایمیش قادان آلیم. نه بیلیم، کاش او گون هئچ ائودن باییرا چیخمایایدیم. ایشدیر باشیما گلیب، کیشی‌نین ده باشینا ایش گلر، قادان آلیم».

    زندان رئیسی اونونلا بیرلیکده ایدی. تاپشیریق وئردی: «ایوب دایینی یانیما گتیر.» -دئییب بنددن چیخدی. زندانین تمیزلینی و یئر اؤرتوکلرینی، دیوار-قاپی‌لارینی نظردن کئچیردی. قاییدیب رئیسین دفترینده اوتوردولار.

    ایوبون پرونده‌سینی ایسته‌دی. ایوب هله ده آیاق اوسته دورموشدو. اونا صندلی‌نی گؤستریب اورتورماغین ایسته‌دی. رئیس متانتله پرونده‌نی اونون قاباغینا قویوب کنارا چکیلدی. پرونده‌نی واراقلاییب، اوخویاندان سونرا اوزونو قوجایا توتدو:

    - ایوب دایی، بورادا اعتراف ائدیب و بارماق باسمیسان کی مرحوم زینالی قصداً، اؤلوم آماجی ایلا وورموسان. و محکمه‌نین قرارینا اعتراض ائتمه‌دن گناهلارینی بوینونا آلمیسان.

    ایوب اللرینی بیر-بیرینه سورترک، باشینی آشاغا سالیب:

    - باشینا دؤنوم. من ساوادسیز بیر آدام نه بیلیم اورادا نه یازیلیب. منی هئچ دانیشدیران اولوب کی، بارماقدا باسام؟ بایاق دئدیم. ایندی ده دئییرم، کاش قیچیم سینایدی او گون ائودن باییرا چیخمایایدیم.

    او فیکره دالاراق، پرونده‌نی واراقلاییب، بیرده اوخودو. چوخ سوساندان و دوشونندن سونرا:

    - ایوب دایی، او گونو خاطرلاییرسان؟ یادیندا قالانی و نه حادثه باش وئردیینی دئیه‌بیلرسنمی؟

    قوجا یئرینده بیرآز قوردالاندی. سانکی دانیشماغا سؤز آختاریردی. هارادان، نه یئردن باشلامیسیندان، یادداشینی الک-ولک ائدیردی. دریندن نفس آلیب کؤکس اؤتوردو:

    - یازین اورتا آیی‌نین ایلک اون گونلویو اولاردی بالا... سحر چاغی صبح نامازیندان سونرا منیم سو نوبه‌م ایدی. هاوا هله قارانلیق ایدی. یوخودان آییلدیم. دئدیم بئواختا قالماییم، نامازی دا ائله اؤروشده قیلارام. دوردوم آیاغا باغلامانی و بئلی گؤتوروب گئتدیم یونجالی باغا.

    هاوا هله آیازیمامیشدی. کوچه‌لر ساکتلیک ایدی. یونجالی باغ کنددن بیر آز آرالی ایدی. من باغا چاتار-چاتماز هاوا آیازییردی. باشلادیم ورگانلاری ساهمانلاییب، سو یولونو راحاتلادیم. یان-یوؤوره‌نی دولاندیم. دان یئری سؤکولموشدو. کندین ناخیرلاری و چوبانلاری‌نین های-هارای‌لاری ائشیدیلیردی. اذان سسی گلدی. قابدا گتیردییم سو ایلا دستماز آلیب، باشلادیم نامازیمی قیلدیم. نامازی قورتاراندان سونرا آرخا سو گلدیینی گؤردوم. باشلادیم سو یوللارینی یئنی‌دن تمیزله‌مه‌یه، ورگانی محکملندیرمه‌یه.
    ائله بو زامان زینال پیدا اولدو. و باشلادی منیمله دئدی-گودو ائله‌مه‌یه: «سو نوبه‌سی منیم دیر. سن نییه باغینی سوراریرسان؟». منده دئدیم: «سحر-سحر اووقاتیمی کورلاما، اوغول! بوتون کند اهلی بیلیر بو ساعات منیم نوبه‌مدیر». باش آغریسی وئرمه‌ییم، سؤزوموز چپ گلدی. یاخامدان توتدو. من بیله‌ییندن یاپیشیب ایته‌له‌ییب، اؤزومدن کنارلارشدیرماق ایسته‌دیکده، یئر سوروشکن اولدوغوندان او ترازلیغینی ساخلایا بیلمه‌ییب، ورگانا طرف ییخیلدی. باشی ورگاندا اولان بؤیوک سال داشا دییب اویدو. من اونون قوللاریندان یاپیشیب سیلکه‌له‌دیم. اویموشدو...

    خبر سالدیم. های-هارای چکدیم. قونشو کندچیلر گلدیلر. اونون اؤلدوسونو بیلدیریب منی قینادیلار. بو زامان زینالین آتاسی کندین اربابی‌نین مباشیری گلدی و منی دؤیه-دؤیه آپاریب، پاسگاها وئردی. و بو گونه‌جن بوردایام.

    آرایا سکوت چؤکدو. محبوسون آپاریلماسینی ایسته‌دی. سونرا اوزونو حبس‌خانا رئیسینه توتوب، دئدی:

    - بو پرونده‌نی یئنی‌دن استنطاقا قویون. کندده یئرلی آداملاردان تحقیق ائدین. اطرافلی موضوعونو اؤیره‌نین. گناهسیز اولدوغو اثبات اولونارسا آزاد ائدین. نتیجه‌نی منه گزارش وئرمه‌یی اونوتمایین.

    بندلرین تمیزله‌نیب بویانماسی باره ده، هزینه و خرجینی بیلمک ایسته‌دی. دوروب گئدنده، بندی بیر هفته ایچینده بویاتدیریب، تمیزله‌نمه‌سینی ایسته‌میشدی. نوبتی گؤروشده رئیسین ایشیندن راضی قالمیشدی. ایوب دایی‌نین ایشینین نه یئرده اولدوغونو سوروشدوقدا، رئیس: «استنطاق گئدیر. یقین ائدیرم بیر ایکی گونه یئکونلاشار. کندده هامی بو کیشی‌نین ساده و قایغیکش اولدوغونو ووروغولاییرلار. گناهسیز اولدوغونا الیمیزده یئترلی دلیل‌لر وار. سندلری توپلاییب سرانجام اوچون سیزین قوللوغونوزا گؤنده‌ررم.» -دئمیشدی.

***


    ایندی لال سکوت ایچینده او گؤنلری خاطرلاییب، گله‌جه‌یین نه اولاجاغینین فرقینده دئییلدی. بندین دمیر قاپیسی ات اورپه‌دیجی سسله آچیلدی. اوجا، قارنی یوغون گؤزلریندن شرارت تؤکولن گؤزتچی کوبود سسله چیغیردی:

    - فریدون! سن اوچون باغلاما وار.

    فریدون تمکینله آیاغا دوروب بندین قاپیسنا طرف گئتدی. باغلامانی آلیب گئری دؤندو. دوستاق یولداشلارینی تبسّومله سوزه‌رک یئرینده اوتوروب، باغلامانی آچدی.

    سلیقه‌یله اوتولنمیش قارا پئنجک-شالوار، دوم آغ یاخاسی و قوللاری نشاستالی ابریشم کؤینک، آل قیرمیزی رنگده کراوات، پارلاق قارا وئرنی باشماق، بیر جوت تزه جوراب و بیر مکتوب پاکتی. بو اشیالاری آییردیقدا بیر-بیر کنارا قویدو. پاکتی اهمال گؤتورب تلسمه‌دن آچدی. یازی خطی تانیش ایدی. فریده یازمیشدی:

    «عزیزیم فریدون.

    ایسته‌دیکلرینی گؤندریرم. چوخ اوزگونم. بو پالتارلاری اوتوله‌ییب قورتارینجا یوز دفعه اؤلوب-دیریلمیشم. حقیقت نه قدر آجی اولسادا، اونو درک ائدیب و دوشونمک، اولدوقجا آغیردیر. بو شراییطده سنین نه فیکرده اولدوغونو و نه دوشوندویونو آغلیمادا بئله گتیره بیلمیرم. 

    دوستاقخانانین رئیسی‌له چوخ دانیشدیم. یالواردیم، خواهش ائله‌دیم. آنجاق گؤروش اجازه‌سی وئریلمه‌دی. بیلیرم سنین توتدوغون و چالیشدیغین حقیقت و انسان‌سئورلیک یول، داواملی اولاجاق. اینانیرام سن بو گؤنلره همیشه حاضر ایدین. اینام و اراده‌یله بو یولا قدم قویموشدون. سنسیز یاشاماق منیمچون چوخ آغیر و دؤزولمز اولاجاق. 

    من بوتون قوّه‌مله چالیشاجاغام، اوغلوموز آیدینی وطنپرور و انسان‌سئور روحدا بؤیودوب، تربیه ائده‌م. بو دنیادا هرکس دوشونجه‌سی قدر ایز قویور. سنله منیم طالع یولوموز بو ایمیش. سن باجاردیغین قدر ایز قویا بیلدین. هر آددیمین گله‌جک نامینه، وطنین آزادلیغی اوغروندا مبارزه یولونون مشعلینه چئوریلدی. اینانیرام بو ایشیقلی یول داوام ائده‌جک. سنین دوشونجه‌لرین و فداکار اراده و اینامین گله‌جک وطن اوغوللارینین یولونو ایشقلاندیراجاق. وطنیمیز، ابدی آزادلیق بایراغی آلتیندا، سنی و مبارز یولداشلارینی ابدی خاطرلایاجاق. 

    امینم کی، بو یولدا بوتون وار گوجونله مبارزه آپاردین. نه قدر دنیا یاشاییر، سنین روحون، دوشونجه و فیکرلرین آذربایجان و وطن‌سئورلرین یولونا ایشیق ساچاجاق. 

                                                   سنی سئویرم:  فریده». 

    مکتوبو سلیقه‌یله قاتلاییب، پاکته قویدو. «آیدین» سؤزو اونو چوخ سارسیتدی. دوققوز آیدان آرتیق ایدی اوغلو بو دنیایا گؤز آچمیشدی. بیر دفعه ده اولسون اونو گؤرمه‌میشدی. قوخولاییب باغرینا باسمامیشدی. «آتا»نین نه اولدوغونو دادمامیشدی.

    «یقین ایندی ایمکله‌ییر. بلکه‌ده الیندن یاپیشسان آیاغا دوروب بیر-ایکی آددیم دا آتار. بیرآز دجلله‌شیبده. قیغیلدایا-قیغیلدایا، شیطانلیق دا ائدیر. نئچه آیدان سونرا سؤزلری اؤیرنمه‌یه باشلایاجاق. گؤرسن ایلک دئیه‌جه‌یی سؤز نه اولاجاق».
یقین بیلیردی «آتا» سؤزجویونو او هله باشا دوشمه‌یه‌جک، بلکه ده عؤمرونون سونونا قدر هئچ آنلامایاجاقدا...

    اوغلونون آجی طالعینی دوشوندو. آتا نوازشیندن اوزاق اولاجاغینی، آتاسیز بؤیومه‌سینی، روزگارین غدار پنجه‌سینده آرخاسیز و کمکسیز اولماسینی‌‌‌، روحی زده‌لره معروض قالماسینا آجییردی. 

***‌‌‌


    فریده ایله بیرلیکده بو آدی سئچمیشدیلر. بیر گون آخشام شام یئمه‌ییندن سونرا سؤزلری اوشاق حاقدا اولدو. اونو نئجه بؤیودوب باشا چاتدیرماسیندان، اوخودوب وطن قایغیسی چکمه‌سیندن دانیشدیلار. فریده اوغلان اوشاغی اولماسینی دئدیکده فریدون، اوشاغین جنسی حاقدا هئچ بیر سؤز دئمه‌دن ساغلام و سالم اولماسینی ایسته‌میشدی. نئجه ده اونون گلمه‌سینی، بو دنیایا گؤز آچماسینی سئوینجله گؤزله‌ییردیلر. آنجاق بئله اولمادی. بو سعادتی یالنیز اونلارا یوخ بوتون آذربایجانا چوخ گؤردولر. شاه اصول اداره‌سی بؤیوک امپریالیست آمریکا و انگلیس دولتلرینین بویوندورغو آلتیندا و اونلارین نظامی قوّه‌لری و ساواش تجهیزاتی ایلا آذربایجانا تجاوز ائتمیشدی. فرقه حکومتینی دارماداغین ائدرک، بؤیوک و عصرین آجیناجاقلی طالعینی آذربایجان خالقینا یاشادیب و سؤیقریما معروض قویوب، تبریزین کوچه‌لرینده‌کی قنولاردا سو یئرینه قیزیل قان آخیتمیشدی.

    شهرده گول‍له سسی بیر آن سنگیمیردی. هر گول‍له‌یله بیر عایله باشسیز قالیردی. وای اوغول! وای قارداش! وای آتا سسی بوتون شهری بوروموشدو. تبریزه یاغان و یئره چؤکن آغ-آپپاق قار، ایگید و آصلان اوغولارین، آتالارین و قارداشلارین ایستی قانی ایله ارییب و قنولارا قیرمیزی یول سالمیشدی...

***


    پئنجک-شالواری الینه آلیب، ساغا-سولا چئویردی. بوتون وارلیغی ایلا یادداشینی ورقله‌دی. گؤزلری یول چکرک، سیماسینی شوخ بیر تبسوم بورودو:

    «ایکینجی دنیا ساواشی باشا چاتمیشدی. متفق دولتلرله آلمان فاشیزمی آراسیندا صلح مقاویله‌سی باغلانمیشدی. فرانسه‌نین پاریس شهرینده صلح کنفرانسی آدیندان بوتون دنیا دولتلریندن نماینده ایسته‌نیلمیشدی. آذربایجان ملی مجلسی طرفیندن اونو فرانسه دیلینی مکمل بیلدیی و باجاریقلی سیاسی دیپلمات اولدوغو اوچون نماینده تعیین ائتمیشدیلر. کنفرانسین واختینا بیر آی فرصت وارایدی. عدلیه اداره‌سینده تاپشیریقلارینی ایشچیلرین عهده‌سینه بوراخیب حاضرلیق گؤروردو.

    تبریزین مشهور درزی‌سی‌نین دوکانینا گئدیب پارچانی بینمیشدی. درزی اونون اؤلچولرینی گؤتوردوکده اونون تیکه‌جه‌یی پئنجک-شالوارا اینامینی آرتیریب دئمیشدی: «ماشالله، گؤز دیمه‌سین. بو اؤلچولرله لاپ ناشی درزی‌نین ده ایشی اعلا آلینار». فریدون ایسه گولومسیرک دئمیشدی: «گؤرک نه ائدیرسن. ائله بیر ایش گؤرمه‌لیسن، بوتون کنفرانس اشتراکچی‌لاری بیلمه‌لی‌دیرلرکی، آنجاق بو تبریز درزی‌سی‌نین ایشی اولا بیلر». درزی اونون گؤزلری‌نین دیک ایچینه باخاراق: «ناراحات اولمایین. سیز هر نه گئیینسه‌نیز، سیزه گؤزل یاراشاجاق. بو قد-قامت و دوروشوق هر ناشی درزی‌نین ایشی‌نین قصورلارینی اؤرتر»-دئمیشدی».

    پئنجک-شالواری بیر طرفه قویدو. کؤینه‌یی گؤتوروب بورنونون اوجونا توخوندوردو. گؤزلرینی یومدو. همیشه سحر ائودن چیخمامیش ووردوغو عطرین قوخوسو، بئینینی خمارلاندیردی. بیر آن اولسون بئله دوستاقدا اولدوغونو اونوتدو. سانکی سحر تئزدن ایشه گئتمه‌یه حاضرلاشدیغینی دوشوندو. بو خوش دویغو اونون بئینی‌نین هوجیره‌لرینه قدر ایشله‌دی. 

    «ایکی گون سفره قالمیش، فریده ایله تبریزین بوتون کؤینک و باشماق دوکانلارینی دولاشمیشدیلار. هر کؤینه‌یه ال قویدوقدا، فریده یوخ دئمیشدی. نهایت دوکانلارین بیرنده، فریده بو کؤینه‌یی گؤتوروب: «باخ! نئجه‌ ده قار کیمی آغ-آپپاغ دیر» -دئمیشدی. فریدون: «آخی بو کؤینه‌یی بیر دفعه گئیدین گرک یویوب و یاخاسی ایلا قوللارینی نشاستالاییب، اوتوله‌یه‌سن. بو سنینچون چتین اولار.» -دئییب یوخ فیکرینی بیلدیرمیشدی. فریده: «عیبی یوخدور. کنفرانسا گئی، سونراسینا دا باخاریق» -دئیه اونون راضیلیغینی آلمیشدی. پارلاق قارا باشماق و آل-قیرمیزی کراواتی دا فریده بینمیشدی».

    بایاقدان دینمز-دانیشماز هامی اونو سوزوردو. فریدون خیالدان آیریلارکن دوستلاری‌نین باخیشلارینی اوزه‌رینده حس ائتدی. اوتانجاق حالدا، تبسومله: «چوخ باغیشلایین، باشیم قاریشدی.» -دئدی.

    اونا یاخین اوتوران، بو سون گؤنلر اونا محبتله یاناشان احمد، دریندن آه چکیب، کؤکس اوتوردو: «ائه... دنیانین ایشینی بیلمک اولمور. دونن حکم وئریب، قرار چیخاران حاکیم، بو گون محاکمه اولونوب، آغیر جزا آلیر.» -دئدی.

    هئچ کیم دانیشمیردی. بندین هاواسی آغیرلاشمیدی. لال سکوت ایچینده دوستاقلار نامعلوم گله‌جه‌یی دوشونوردولر. خاطره‌لره دالاراق، کئچمیش گونلری خیاللاریندا جانلاندیریب عؤمورلری‌نین یاددا قالان سئونجلی و کدرلی آنلارینی خیال عالمیندن گؤز اؤنونه گتیررک، اؤز عالملرینده سیر ائدیردیلر.
بیرده یئنی‌دن دوغولسایدیلار، یقین یئنه بو یولون یولچوسو اولاراق، کئچمیشده اولان نقصانلارینی و بیلمه‌دن ائتدیکلری سهولری آرادان قالدیریب اوغورلو گله‌جک اوچون، ایناملی آددیملار آتاردیلار. بللی اولمایان صاباح اونلاری اؤز ایچینه قاپادیب، عزیزلری‌نین نامعلوم طالعینین نه اولاجاغینی فیکیرلرشیردیلر. نئچه گون یاشایاجاقلاری و بورادان نئجه قورتاراجاقلاری بللی دئییلدی.

***


    گئجه یاریدان کئچمیشدی. دوستاقخانانی آغیر و داریخدیرجی بیر سکوت بوروموشدو. هره بیر طرفده اوزانیب اؤز ایچینه قاپاناراق گؤزلری یول چکیردی. باییردا جیرجیرامالارین کسیک-کسیک سسی ائشیدیلردی. هارداسا اوزاقدا، ایت هوردو. 

    فریدون دوردو. گئدیب بارماقلاری‌نین اوجو ایله قاپی‌نین سویوق جانینی تاققیلداتدی. دوستاقخانا گؤزتچیسی بوغوق و یوخولو سسله: «ندیر؟ گئجه‌نین بو واختی نه ایسته‌ییرسن؟» -دئیه اونا ضهمیلی باخیشلاریلا ناراضیلیغینی بیلدیردی.

    فریدون ساغ الی‌نین بارماقلاری‌نین اوجو ایله چنه‌سی‌نین بیز توکلرینی تومارلایاراق: «اصلاح ائتمک ایسته‌ییرم.»، -دئییب گولومسه‌دی.

    گؤزتچی ایشیتدیکلرینه اینانماییب گؤزلرینی بره‌لدیب:«نئجه؟ اصلاح ائتمک! گئجه‌نین بو واختی؟» -دئییب، کؤنولسوزجه‌سینه قاپینی آچیب، اونو سالونا یول وئردی. یئنی‌دن قاپینی باغلاییب، اونونلا برابر گؤزتچی اوتاغینا گلدیلر.

    بالاجا کیر باسمیش گوزگو، بیر تاس، فرچا، صابون و اصلاح تیغی‌نی دیوارین کونجونده‌کی بالاجا میزین اوستونه قویوب، اوتاغین او بیری کونجونده اولان اودون اوجاغی‌نین اوستونده‌کی چاینیکی گؤتوروب، تاسی یارییا قدر ایستی سو ایله دولدوروب، یئنی‌دن چاینیکی یئرینه قویاراق، تختین اوستونده ایلشدی.

    فریدون تشکر ائدیب صندلده اوتوردو. گؤزگونو دیوارا سؤیکه‌ییب، فرچانی ایستی سودا دولاندیریب، ایسلاتدی. فرچانی صابونلاییب اوزونده گزدیردی. ایستی صابونلو سو اوزونه توخوندوقجا خوش بیر حس اونو بورویوردو. نئچه واخت اولاردی بو تهر ایلیق سو حسرتینده ایدی. تلسمه‌دن اوزونون هر یئرینی صابونلاییب، صیفتینی صابون کؤپویونده گیزلتدی. اصلاح تیغین گؤتوروب آرام و سلیقه‌ایله اوزونو قیرخماغا باشلادی.

    کناردا تخت اوسته اوتوران گؤزتچی حیرانلیقلا اونو سوزور. هر بیر حرکتی‌نی ایزله‌ییب، گؤز قویوردو. اؤز-اؤزونه: «والله آدام معتل قالیر. بونلار نه اورکلری بؤیوک انسانلاردیرلار. بونون عؤمروندن هئچ ایکی ساعاتدا قالمیر، آنجاق هر شئیی دوشونور، بیرجه اؤلومدن ساوایی. سانکی توی حجله‌سینه حاضرلاشیر. ائله بیل ایکی ساعاتدان سونرا بونو یوخ، منی آساجاقلار» -میزیلداندی.

    اصلاحی قورتاریب، قالخدی. کؤینه‌یی‌نین اته‌ییله اوزونده قالان کؤپوکلری سیلیب: «چوخ ساغ اولون. شرایط یاراتدیغین اوچون تشکر ائدیرم»، -دئییب گئتمه‌یینی بیلدیردی. گؤزتچی ده قالخاراق اونونلا بندین قاپیسینا قدر گلدی. قاپینی آچیب ایچری بوراخدی.

    فریدون ایچری گیرنده هامینین اوزونده تعجب دولو سوال گؤردو. بیر سؤز دئمه‌دن، کئچیب یئرینده ایلشدی. باییردا بایقوش اولادی. اوزاقلاردان ایت هورمه‌سی گلیردی. 

    احمد گؤزلرینی اونا دیکرک: «من سنین بو اخلاقینین حیرانی‌یام. جانیم بللی دئییل بیر ساعات یا نه قدر دیری قالاق، سنسه تویا حاضرلاشانلار کیمی اؤزونه یئتیشیرسن.» -دئییب، گؤزونو اوندان چکمه‌دی.

    فریدون گولومسیرک آرام و حلیم سسله: «دوستلار! منیم ده حالیم سیزدن قالان دئییل. منده انسانام. حسیاتیم وار. آنجاق مبارزه ائتمک یالنیز ووروشماق دئییل. بیزیم هر بیر حرکت و ایزیمیز مبارزه یولونون مشعلی‌دیر. بیز وطن و دوشونجه‌میزین یولوندا اؤزوموزو فدا ائتمکله، گله‌جه‌یین ایلک اوغورلو آددیملارینی آتیریق. قوی گله‌جک نسیل و وطنین آزارکئشلری، بیزلری یاد ائدنده، غرور و فخرله خاطرلاسینلار.

    مبارز انسانلارین آلدیغی نفس و آتدیغی بوتون قدملری مبارزه یولوندا اولمالیدیر. اؤلوم فلسفه‌سی چوخ دا بوروشوق بیر فلسفه دئییل. انسانلارین هامیسی اؤلومه محکوم‌دور. گئج-تئز هامی بو دنیادان کؤچمه‌لی‌دیر. یالنیز، یاشاماق کیمی، اؤلمکده مبارزه‌دیر. نئجه یاشاماق کیمی، نئجه و نه تهر اؤلمکده، سنین دوشونجه و فیکیریندن دوغمالیدیر. اولا بیلر یول گئدرکن قضا باش وئره و بو دنیانی ترک ائده‌سن. اؤلوم-اؤلومدور. آنجاق نئجه اؤلمک و اؤلومله مبارزه مشعلینی گورلاندیرماق و یئنی نسیلین یولونو ایشیقلاندیران اؤلوم هرکسه قسمت اولمور. من بو نوع اؤلومو حیات کیمی یاشاییرام. بو اؤلوم دئییل، ابدی حیات‌دیر. هرکس بیر نوع و یولنان بو دنیانی ترک ائتمه‌لیدیر. اؤنملی اؤلوم اودور کی، ایز قویا و انسانلاری دوشوندورمه‌یه وادار ائده. بیزیم اؤلمه‌ییمیزده گرک دیکتاتورلار اوچون بیر کابوس اولوب، اونلارین آسایشینی و راحاتلیقینی اللریندن آلیب، گله‌جه‌یین آیدین یولونو ایشیقلاندیرسین. 
    منده بو دنیانین شیرینلیینی دویورام. یاشاماق گؤزلدی. آنجاق نئجه یاشاماق! بیزیم اؤلمه‌ییمیز یئنی یاشام اولاجاق. بیز اؤلومله سون سؤزوموزو دئییریک. و دنیا دوردوقجا بیزلر بو دنیادا، بوتون آزاد دوشونجه‌لی انسانلارین اورکلرینده یاشایاجاغیق». –دئدی و دوستلاریندان عذر ایسته‌ییب، اوزلرینی دؤندرمه‌لرینی خواهش ائتدی کی، پالتارینی دییشین.

    او دوستاق کؤینک و شالوارینی چیخاردیب، سلیقه‌ایله بوکوب، کونجه قویدو. آغ ابریشم کوینه‌یی گئییب قارا شالواری آیاغینا چکدی. کؤینه‌یی‌نین اتکلرینی شالوارین ایچینده سلیقه‌یه سالیب، کمری برکیتدی. آل-قیرمزی کراواتی بوینوندان سالیب دوگونله‌ییب، بوغازینین آلتیندا راحاتلادی. جورابلاری آیاغینا چکیب، برق ووران قارا وئرنی باشماغی گئیدی. قارا پئنجه‌یی اینینه آلدی. گولومسر حالدا دوستلارا باخیب: «نئجه‌دیر؟» -سوالینی وئردی.

    هامی اونو سوزوردو. دوستلارین گؤزلرینده سئوینج و اورکلرینده کدر، هیجان ایچینده ایدیلر. دانیشماغا سؤز تاپمیردیلار. او ایسه بارماقلاری ایلا قارا شوه کیمی تئلینی داراییب، ساهمانلاییردی. سانکی بیر تدبیر، یا بؤیوک بیر طنطنه‌لی زال اونو گؤزله‌ییردی. 

***


    بندین جینگیلتی ایله قاپیسی آچیلدی. سلیقه‌لی حرب لباسیندا بیر سرهنگ قاپی آغزیندا گؤروندو. فریدونو گؤرجک، تعجبونو گیزلده بیلمه‌ییب، دریندن نفس آلدی. حیرانلیقلا اونو سوزوب نه ائده‌جه‌یینی اونوتدو. بو ابهتلی و یاراشیقلی انسانین دوستاق اولدوغونون درکیندن اوزاقلاشدی. اؤزونو گوجله اله آلیب: «بو نه گؤرکم‌دیر؟ گؤروشه حاضرلاشیرسان؟» -دئییب. جواب گؤزله‌مه‌دن گؤزتچی‌یه اشاره ائتدی.

    گؤزتچی ایچری گیریب، فریدونا یاخینلاشدی. اونون اللرینی قاباقدا قانداللاییب: «گئدک» -دئدی. فریدون اراده‌لی و تمکینله، قاپی‌یا یاخینلاشدی. سرهنگ سالوندا اولان یاراقلی افسرلره اشاره ائدیب، وظیفه‌لرینی خاطرلاتدی. ایکی افسر الی تفنگلی سرهنگین ساغ و سولونو قورویاراق فریدونو اؤندن نظر آلتینا آلدیلار. ایکیسی‌ده فریدونون آرخاسیندا اللری سلاحین قبضه‌سینده آتش حالیندا حرکت ائدیردیلر.

    سالوندان دوستاقخانین حیطینه دوشدولر. سحرین سرین یئلی اونلاری قارشیلادی. زندانین حیطینده‌کی آغاجلاردا جیویلدشن سئرچه‌لر بیر آن سوسدولار. اونلار نظمله دوستاقخانانین دروازاسینا طرف حرکت ائدیب، دروازانین یاخینلیغیندا دوران حربی ماشینا یاخینلاشدیلار.۶ سرهنگ کئچیب شوفرین یانیندا، فریدون و افسرلرده ماشینین آرخاسیندا ایکی اوتوراجاقدا، افسرلرین ایکیسی فریدونون ساغ و سولوندا، اوبیریسیلر اوز‌به‌اوز اوتوردولار. ماشینین قاپیلاری‌نین اؤرتولمه‌سیله دروازانین آچیلماسی بیر اولدو. ماشین نریلده‌ییب دروازادان خیاوانا شوتودو.

***


    تبریزین ستارخان خیاوانی اوباش-بوباش نظامی قوّه‌لرله احاطه اولونموشدو. گل-گئت کسیلیب، خیاوان خلوت ائدیلمیشدی. گلستان باغی‌نین قاباغیندا ازدحام واردی. اهراب محله‌سینده ملا حسین مسجدی‌نین گلدسته‌سیندن صبح آذانی اوجالدی. آغاجلارین یارپاقلاری سحر مئهیندن تیتره‌شیردیلر. قوشجوغازلار جیویلدشه-جیویلدشه آغاجلارین قول-بوداقلاریندا حرکت ائدیردیلر. بو سحرین آچیلماسینی و دان یئری‌نین سؤکولمه‌سینی آندیریردی.

    سیره‌یله دوزولن افسرلر، یورولدوقلاریندان و نگرانچیلیقدان اؤز ایچرلرینه قاپانمیشدیلار. خیاوانین باغ طرفینی ایکی سیره افسر قورویوردو. هر سیره ده اییرمی افسر واردی. ایلک سیره‌یله ایکنجی سیره کورک-کوره‌یه دایاناراق یاراقلارینی حاضر توتموشدولار. ایکنجی سیره باغا طرف حاضر دوراراق قاباقلارینداکی جاماعاتدان گؤزلرینی چکمیردیلر. ایکینجی سیره دن بئش-آلتی قدم آرالی سیخ جاماعات نامنظم شکیلده باغین ایچینده آیاق اوسته منتظر دایانمیشدیلار. 

    خیابانین کناریندا ایلک سیره‌ینن اوز-اوزه اون متر آرالی‌دا یئردن بیر متر هوندورلوکده ائنی اوچ و اوزونلوغو بئش متر اولان تاختادان بیر سکی قورولوب و باشقا افسرلرله سکی احاطه‌یه آلینمیشدی. خیاوانین سطحی بئش پله ‌ایله سکی‌نین سطحینه بیرلشیردی. سکی‌نین اورتاسیندا بیر دار آغاجی گؤزه چارپیردی. دار آغاجیندان آسیلان اعدام ایپی سحر یئلیندن ساعات پاندولو کیمی وار-گل ائدیردی.

    ارکین اوجا دیواریندان بویلانان گونش، تبریزین سحرین ایشقلاندیریب، خیاوانین قونقا طرفیندن گلن ماشینین شیشه‌سینده عکس اولونوب، انسانلارین گؤزلرینی قاماشدیردی. ماشین سکی‌نین یانیندا دایاندی. سرهنگ ماشیندان ائنن کیمی افسرلر نظامی گؤرکم آلیب، اودون کیمی قورودولار. سرهنگ آزاد دئییب، پله‌لردن سکی‌یه قالخدی. ماشینین دال قاپیسی آچیلدی. ایکی افسر جلد یئره آتیلیب حاضر دایاندیلار. فریدون اللری باغلی ماشیندان دوشدو. اونون آرخاسینجا ایکی افسرده ماشیندان دوشوب قاپینی اؤرتوب حاضر وضعیتده دایاندیلار. ماشین یئریندن حرکت ائدیب اللی مترگئدیب، خیاوانین کناریندا دایاندی. 
    فریدون آرام و تمکینله سکی‌یه طرف یونلدی. عادی باخیشلارلا اطرافی نظردن کئچیردی. یاراقلی افسرلردن ساوایی گؤزونه هئچ کیم دیمه‌دی. پله‌لری قالخدی ائله‌بیل پاریس شهری‌نین صلح کنفرانسی بیناسی‌نین پله‌لرینی آدلاییردی. متانتله حرکت ائدیب بوتون اورادا اولانلاری اؤزونه جلب ائتدی. سکی‌یه قالخاندان سونرا باغین ایچینده اولان انسانلاری گؤردو. دوداقلاریندا تبسّوم یاراندی. 

    جاماعاتین ایچینده بویوک همهمه یاراندی. حیرانلیقلارینی گیزله‌تمه‌ییب، «اوررا» دئینده اولدو. بوتون جاماعات اونون گؤرکمی‌نین حیرانی اولموشدو. هر ثانیه سرهنگه بیر ایل کئچیردی. غضبیندن دیل-دوداغین گمیریب، یئرینده لاخلاییردی. اشاره ایله هر شئین تئز قورتارماسینی طلب ائتدی.

    ایکی افسر گئدیب فریدونون اللری‌نین قاندالینی قاباق طرفدن آچیب، آرخادا باغلاماق ایسته‌دیکده، او مانع اولدو. دار آغاجی‌نین آلتیندا آسلاق ایپه یاخینلاشیب، باشیندان بوینونا سالاراق اللرینی آرخا طرفده بیر-بیرینه کئچیردیب حاضر دایاندی. بایاقکی افسر قوللاری بیلکدن قانداللاییب یئرینه چکیلدی. 

    فریدون باشینی دیک توتاراق، بوغازیندا قهری بوغدو. گونش ارک قالاسی‌نین دیواریندان بیر قاریش اوجالمیشدی. اوزاقلاردا گؤیون سماسیندا بیر دسته گؤیرچین گؤروندو. او گؤزلرینین آچیسیندا تبریزی یادداشینا کؤچورور و کئچمیش گؤنلرینی خاطرلاییر. سانکی پاریسین صلح کنفرانس تریبونوندا دانیشماق اوچون حاضرلاشیردی. سرهنگین غضبلی و یوغون سسینی ائشیتدی. سرهنگ اعدامین اجراسینی طلب ائتدی. بو آن فریدونون اورک دولو سسی تبریزین بوتون کوچه‌لرینی دولاشیب و اونون اؤز قولاقلاریندا «یاشاسین آذربایجان...» عکس-صدا ائله‌ییب، آیاقلاری سکی‌دن اوزولدو...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سئور_شهابى
بلکه‌ ده من، اؤلموشم!
گؤردوکلریم یوخودور
بلکه اؤلوم، كاماندير
يوخو، قيليق اوْخودور

يوْخسا، اؤلوم خيال‌دیر _
اویخو اوْنا، مثال‌دیر
بلکه‌ ده، سوررئال‌دیر _
یوْزوم_ يوْروم يوْخودور

سانکی، صوفی‌نین نئیی
خاطیرلادیر بیر شئیی
بلکه‌ ده، کافور اییی
حیات وئرن، قوْخودور!

یوْخ یوْخ، سانكی خسته‌یم
بیر ملودی اوسته‌یم
بلکه‌ ده، راک بسته‌یم!
ابلیس منی، اوْخودور

بئینیم‌ده‌کی لکه‌لر _
آخیر منی، تیکه‌لر
بلکه‌ ده بو بلکه‌لر
فلسفه‌نین پوْخودور!

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
ساغدان:«عثمان محمد پرست» نوازنده
«مجتبی کاشانی» شاعیر
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
✒️:«دکتر محمد رفیع جلالی»

زمانی به پای اتوبوس رسیده بود که همه صندلیها پر شده بودند. اصرار داشت که سوار شود. "دالون دار" موافق نبود. راننده که عمامه ای به سبگ خراسانیان اصیل بر سرداشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش ر ا نشان داد و : گفت: " بیا، بیا بالا، بشین ور دست خودم". و جوان لبخند زنان بر روی چهارپایه جلوس کرد . " دالون دار" همانجا کرایه اش را گرفت و پس از حساب کتاب با راننده ، اجازه جرکت اتوبوس را صادر نمود.
اتوبوس براه افتاد. مقصد نهائی "خواف " است!!! . هنوز به "شریف آباد" نرسیده اند که راننده دستی به زانوی جوان میزندو با تعجب میپرسد، "خوب ، جوان ، میخوای بری "خواف " چکار کنی"؟؟؟ کسی را اونجا میشناسی؟؟؟ کار واجبی داری که اینهمه اصرار داشتی سوار شی"؟؟؟ و جوانک میکوید "نه"!!! راننده ببشتر متعحب میشود و میپرسد: "پس میخوای بری خواف چکار کنی"؟؟؟ اونجا که چیزی برای دیدن ندارد، وسط کویر است!!! و جوانک میگوید: " هیچی ، میخوام برم انجا رو ببینم!!! . "فقط همین"؟؟!!/، راننده میپرسد. و جوان خیلی راحت میگوید: "آره"!!!! این جواب راننده را بفکر وا میدارد و دیگر هیچ نمیگوید.

ار گرمسار که رد میشوند، اسفالت هم تمام میشود و وارد میشوند به خاکی. یک تانکر نفتکش " لیلاند" سبز رنگ " شرکت ملی نفت"، افتاده بود جلوی انها. زنجیر بر ق گیرش هم روی زمین کشیده میشد و گرد و خاک فراوانی هم بپا کرده ، بطوریکه با توجه به باریک بودن جاده ، امکان سبقت را از اتوبوس گرفته بود. گرد وخاک داخل اتوبوس را پر کرده ، بطوریکه همه پنجره ها بسته میشود. راننده اتوبوس بالاخره تسلیم میشود و جلوی یک قهوه خانه بعد از "ده نمک" متوقف میشود تا هم گلوئی تازه کنند و هم از شر "تانکر " خلاص شوند.
راننده دست جوان را هم میگیرد و با خود به روی صندلی های جلوی قهوه خانه میبرد. چای اول را که سر می کشند، جوان بحرف در میاید و شعری را زمزمه میکند!! گوشهای راننده تیز میشود!! شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جاده های خراب و خاکی!! با این مضمون که "چرا با اینهمه ثروت باید جاده های ما اینچنین باشد و وضع مردمانمان اینگونه"؟؟؟

راننده تعجب میکند، انچه این جوان میخواند، نه شعراست و نه محاوره معمولی. در عین اینکه قاقیه ندارد ولی فکر میکنی شعری را برایت دارند میخوانند!! سرو ته دارد و گوش نواز است!! میپرسد " اینها را کجا خواندی"؟؟ و جوان میگوید: " از جائئ نخواندم، خودم سروده ام"!! . "یعنی اینا "شعر" بود"" ؟؟؟ راننده میپرسد. و جوان جواب میدهد، بله ، به اینها میگویند، "شعرنو"!!! "چی شعر نو؟؟؟. قشنگه ، نشنیده بودم". راننده میپرسد . و جوان شروع میکند به بیان تاریچه شعر نو و بینانگذارنش .و راننده "چهار گوشی" گوش میدهد.خیلی از جوانک خوشش آمده و از اینکه سوارش کرده است خیلی خوشجال است.

دیگر کار کشید به دل و قلوه دادن راننده و مسافر بطوریکه نفهمیدند، کی رسیدند به نزدیکی های "خواف"!!! "خوب ببینم، کجا میخوای بمانی توی " خواف".میدانی اینجا مسافرخانه ای ،چیزی ندارد". راننده میپرسد."نمیدانم. بالاخره یک جائی پیدا میشود.خدا بزرگ است".جوانک جواب میدهد. و راننده میگوید: "باید بیا خانه خودمان. بد نمیگذرد". و چی از این بهتر؟؟؟
2 سه تا چائی که مینوشند، همینطور که دارند جرف میزنند، راننده از خستگی بخواب فرو میرود و جوانک هم از خدا خواسته ، پشتی پشتش را میخواباند روی زمین،سرش را میگذارد روی پشتی و او هم بخوابی خوش فرو میرود.

زمانی بیدار میشوند که ساعت از 9 شب گذشته و اهل خانه دارند سورو سات شام را آماده میکنند.

"کوکوی سبزی" خیلی خوشمزه است و با نان محلی و سبزی خوردن از هر غدائی بیشتر مزه میدهد.
حالا شده اند سیر و پر و قبراق و سرحال. راننده اشاره ای به پستوی خانه میکند و با سر اشاره ای به بچه ها. انها خودشان میفهمند که مقصود چیست. بدرون پستو میروند و اندکی بعد با یک بسته دراز ، پیچیده در یک پارچه قلمکاری شده باز میگردند. بسته را میگذارند جلوی راننده. راننده به آرامی و با احترام بسته را باز میکند. حالا نوبت جوان است که متعجب شود؟؟ بله، داخل بسته یک "2 تار" است. "2 تاری که در خراسان مرسوم است"!!! سکوت بر قرار است. راننده دست چپش را میبرد بسوی کوک "2 تار" و با ناخن های دست راست بر سیم ها زخمه ای چند میزند و پس از سه 4 بار بالاخره مطمئن میشود که ساز کوک است. و مینوازد و مینوازد و سپس میخواند:
" نوائی، نوائی ، نوائی ، نوائی، همه با وفایند تو گل بی وفایی. الهی برافتد نشان جدایی....و تا آخر.
تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون میاید و بی اختیار دست میاندازد به گردن راننده و او را بوسه باران میکند!!! ان راننده "عثمان محمد پرست" نوازنده بزرگ خراسان است و ان جوان هم " مجتبی کاشانی" شاعر و متفکر و مدرسه ساز بزرگ سالهای بعد!!!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar