ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.99K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
  خانها و فئودالها از زندان به شهر ریخته اند. قداره بندان، اوباشان و خانها به خانه آنان میریزند و خانه را غارت میکنند. نریمان پس از رهسپار کردن المیرا و شانای به خانه همسایه، از راه پشتبام گیر میافتد. نریمان در بند اسارت اما آزاد و یله با ضربه ساتور خان از پای در میآید. الیاس آگاهانه به سوی مسلخی که برایش تدارک دیده شده میرود. مادر در تلاشی بیهوده برای عقب راندن پسرش فریاد حذر سر میدهد. المیرا رودرروی پسرش با تیر خان ،پیکرش میلرزد. اوباشان، الیاس را زیر مشت و لگد میگیرند. الیاس، مردانه مقاومت میکند و به تودهای از پوست و خون تبدیل میشود. شانای با واکنش مردم و با آتش مسلسل بایرام، یکی از افسران فرقه، از پشتبام خانه مقابل ویاری بیشایبه آیاز از مرگ رهایی مییابد. آیاز برای نجات الیاس، او و خواهرش را از مهلکه به در میبرد. شهر، پُُر از جنازههای مثله شده با تبر، ساتور ،دشنه و هرجومرج است .«شهر به دست اوباش و شاهسونها سپرده شده بود تا مسئولیت ارتش شاهنشاهی که هنوز وارد شهر نشده بود، لوث نشود.» آیاز با سورچی پیرِ خردمندی تنِ بیجان الیاس را به اتفاق شانای به روستایی در دامنهی سبلان میبرد. در طول راه، مهربانی و شفقت پیرمرد مرهمی بر دلهای آزاردیده از قساوت و بیرحمی میشود که در طول روز دیده بودند. سابقهی آشنایی الیاس و آیاز در گرماگرم گردهمآیی که قرار بود الیاس گزارشی از شکست و سرکوبی اشرار و فئودالها بدهد، میرسد. در آن گردهمآیی بمبی کار گذاشته شده بود که میبایست الیاس را بکشد، اما او جان سالم به در میبرد .آیاز، سوءقصدکنندگان را میشناسد. چند نفر دستگیر میشوند که آیاز هم جزو دستگیرشدگان است. با رفتاری که الیاس با او در پیش میگیرد از جاذبه آن رها نمیشود و اندک اندک با دشمنان انقلاب، به ویژه پس از دیدن قساوت و ددمنشی آنان اعلام برائت میکند .
 سخنان سورچیِ پیرِ خردمند تسلی روزِ خونینی است که به چشم دیدهاند ...
سبلان ...«سالیان سال است که به پیکار فرزندانش چشم دوخته است و سعادت فرزندانش را آرزو میکند. برای همین است که با پیروزی آنها شاد میشود و با شکست آنها اشک میریزد. امروز، باز اشک میریزد چون هزاران هزار ازفرزندانش را به خاک و خون کشیدهاند و هزاران زخم بر دلش نشاندهاند. باوجود این وقارش را حفظ کرده و در برابر دشمنانش سر خم نکرده است. دامن بلند و سفیدش را زیر فرزندان به خون خفته اش گسترده تا هنگامی که به ترک زین اسب دشمنانشان بسته میشوند، مثله نشوند و هیبت مردانه شان را از دست ندهند. با نرمترین، سفیدترین و پاکترین برفها فرزندانش را کفنپوش میکند تا با نگاه دشمن نابه کار، آلوده نشوند... دشمنان ما کور خوانده اند، ابلهانه فکر میکنند که میتوانند دوباره این مردم را به زنجیر بکشند. اینجا سرزمین بابک ها، قورقودها، کوراوغلی ها، نبی ها و ستارخان هاست. فرزندان ما همه ،ظلم ستیز و عدالت پرورند. در برابر ظلم سر خم نمیکنند... بابک ها، کوراوغلی ها و قورقودها تجسم اراده و نیاز مردمند... آرزوها، در نیروی اراده بابک ها و قورقودها و کوراوغلی ها تجسم مییابد... قهرمان از آرزوهای مردم زاده میشود .
در قلب مردم زندگی میکند. او هنگامی میمیرد که قلب همه بمیرد، اما مردم نمیمیرند. آنها ماندگارند. برای همین است که قهرمانان ماندگار میشوند و به استوره ها میپیوندند.» آری «این راز سرزمین شانای هاست که قورقودها و بابک ها را بسیج میکند.» اینگونه شب بر روز چیره میشود و تومار صفحات درخشان حکومت ملی با بیش از 11 هزار نفر کشته، سلاخی شده، مثله شده و هزاران نفر دربه در درهم پیچیده میشود. آیاز، الیاس و شانای را به خانه عمویش میبرد. از آن پس دلنگرانی ها و دربه دری ها و محبت توده مردم آغاز میشود. الیاس در روستای خانه عموی آیاز، برادر ناتنی دشمنش خانمحمد رو به بهبودی است. او به خود میآید و میبیند که ماندن بیش از آن در آنجا


توجیه اخلاقی ندارد و به فکر عزیمت میافتد. در آن هنگامه «زندگی به راستی شگفتانگیز است و شگفت تر از آن، عشق آدمی است که حتا میتواند از میاناشک و خون هم برای خود راه باز کند.» پستی و رذالت اوباشانی که به وسیله حکومت سازمان داده شده اند حد و مرزی ندارد و رمان، نمونه های جالب و گیرایی از قتل و تجاوز و نامردمی آنان روایت میکند که حدیث جانکاهی است از آن چه بر مردمان این سرزمینِ ستم کشیده رفته است. مانند نمونه ای که بر سر لاچین ،شوهرفراری آوار شد. ستمی که در دهکدهای کوچک جریان دارد، ظلمی است در مقیاس کشوری. اما لاچینها استوار ایستادند و تسلیم دشمن نشدند. یکی از شخصیتهای رمان زیبا میگوید که: «در تمام عمرم این همه گرگ و این همه برف ندیدهام. اگر این دو نبودند، معلوم نبود چه بلایی بر سر این مردم بیدفاع میآمد.» الیاس و شانای به اتفاق آیاز دهکده را ترک میکنند تا در جای دیگری مبارزه را ادامه دهند.
   «عشق و درد و شادی، همزادان زندگیاند.» هزاران هزار مُُردند تا به قول رومن رولان از نو در دیگری زاده شوند. میدان مبارزه به شهر آستارا منتقل میشود. دست تقدیر آیاز و دوستانش را در دره حیران از هم جدا میکند .
شهر با چهرهای گشاده از آنان استقبال نمیکند. در نخستین شب واقع در مسافرخانه، الیاس بهوسیله پلیس دستگیر میشود و شانای تنها میماند .
شانای به وسیله غنچه، پیرزن مستخدم مسافرخانه نجات مییابد و با او و عروسش کلارا که شوهرش به آن سوی مرز گریخته است، زندگی را از سر میگیرد .«فقر با قدرت مخربی که دارد، میتواند فضایل انسانی را بروبد.» اما
 
شانای کسی نیست که به فقر چنگ و دندان نشان دهد و مقهور آن شود. او دراینجا با چهره کریه فقر آشنا میشود. کلارا باردار است. او با درد و رنج، موجودی از خون و گوشت آیدین به دنیا میآورد و یاشار نام میگیرد. آیاز در بازگشت ناگزیر به شهر مادری، در عین حال که قصد فرار دارد، میشنود که بایرام، افسر فرقه ای که با نصب مسلسل در پشتبام، خان و افرادش را فراری داد، دستگیر و به اعدام محکوم شده است. آیاز میخواهد پیش از ترک زادگاهش در مراسم اعدام او شرکت کند. بایرام با سری افراشته و شانه های ستبر و چهرهای پرصلابت و لبخندزنان در حضور نامزدش نگار، پیش چشم مردم به پیشباز اعدام میرود و با مرگی شرافتمندانه، زندگی میآفریند. آیاز به دنبال شانای و الیاس به آستارا میرود و درمییابد شانای زنده و آزاد، ولی الیاس در اسارت است. به دنبال انتقال الیاس از زندان راه میافتد و در راه برای یاری به ماشینی که به ته دره سقوط کرده است، خود در دره سرازیر میشود و به وسیله مردم پیکر یخزده اش را به دهکدهای در آن حوالی میبرند. در خانه رباب، بزغاله دخترش تامارا سر بریده و پوست آن مرهمی برایش میشود. پس از روزهای متمادی تلاش شبانهروزی رباب و زیر نگاه گرم خانوادهاش ذوب میشود و جانی دوباره میگیرد. انس و الفتی بین خانوادهی رباب و آیاز ریشه میدواند. خانوادهی رباب نیز فقیر است .«اما در حریم خانواده رباب تباهی سوخته و نابود شده است. چه اگر فقر از صافی عشقهای بزرگ نگذرد و پالایش پیدا نکند، تباهی میآفریند.» در موسم بهار ،
 
آیاز با طرحی از مانقالا و تامارا، که چوپانی میکنند، شوق دانش را در وجودآنان میکارد و رو سوی آستارا مینهد.
     شانای ،«درنای سبلان»، در ساحل دریا با سعید، صیاد پیر و همسرش گلزار و دختر خوانده شان نسترن آشنا میشود و به آنان میگوید: «من هم مهاجری هستم که از دیار بلادیدهام به اینجا پناه آوردهام. با این پندار که اینجا، جای امنی است، بال به بال برادرم دادیم و در اینجا فرود آمدیم. برادرم را فوری دستگیر کردند و من، بالشکسته در اینجا سرگردان هستم.» گلزار دریچه دنیایی را به روی او میگشاید که سیلابهای خروشان و توفندهی فقر، انسانها را در چرخه خود مثله میکند. برای نخستین بار صیاد پیر اعلامیه ای درباره کشتار آذربایجان به دست شانای میدهد و به او نگاهی ژرفبین را میآموزد:
«تو به ظاهر دشمن پدر و مادرت را میشناسی دخترم. در پشت این کشتار ،کسانی نشسته اند که خانها و بیگ ها تنها عامل اجرایی آنان به حساب میآیند...» «تو برای اینکه ریشه بدوانی، عشق را هم باید تجربه کنی. برای قلب، به ویژه قلب تو، عشق شایسته تر است. منظورم عشق در معنای وسیع آن است، عشق به انسانها، عشق به هر کس و هر چیز... گاه بدون اینکه دست هایشان به خونی آلوده شود، آنقدر گلوی مردم را فشار میدهند تا جان آنان را بگیرند. بنابراین، تو باید فکر کنی و ببینی در کجای این کارزار ایستادهای و چه کار میتوانی بکنی. فرض کن امروز برادرت را پیدا کردیم، به نظر تو مشکل حل خواهد شد؟ بیتردید نه، چون این کارزار، با برادر تو و یا رویداد آذربایجان آغاز نشده که به این زودی پایان پذیرد. نبردی است که با انسانها
زاده شده و تا امروز ادامه داشته است و حالاحالاها ادامه خواهد داشت. تو ومن چه بخواهیم و چه نخواهیم در این نبرد شرکت داریم. مهم این است که انتخاب کنیم در این جنگ سرنوشتساز، در کدام جبهه و با چه سلاحی باید شرکت کنیم.» شانای از پیله ای که به دور خود تنیده شده بود، بیرون میخزد و «پی میبرد که جهان، صحنه کارزار گستردهای است که بخشی از آن، در زادگاه او جریان یافته است و هنوز جریان دارد و مردم جهان در دو صف ،رویاروی در نبردی خونین به پیکار مشغولند و فرجام این پیکار بستگی به نیرو ،توان، درایت و حقانیت هر یک از دو طرف نبرد دارد.» شانای به طور عملی در این مبارزه و کار فرهنگی جای میگیرد. گروه آنان متشکل از سعید و گلزار ،افشین و پاشا، کلارا و شانای و سپس آیاز است که به وسیله سعید پیدا میشود. عشقی باشکوه، سترگ و فرحبخش در وجود آیاز و شانای رخنه میکند. آیاز به وسیله سعید، نام رپین، نقاش شهیر روسی به خود میگیرد .
الیاس پس از دو سال از زندان آزاد میشود و به آنها میپیوندد. شانای و آیاز با هم پیمان زندگی مشترک جاری میسازند و در کنار هم نیروی یکدیگر را تقویت میکنند .«زندگی جز خیرخواهی و کمک به انسانها هیچ مفهوم دیگری ندارد. کسانی در این جهان بی همتا میتوانند همچون بلبلان بهاری، شاد و سرمست، زیباترین نغمه های زندگی را سر دهند و در آسایش ابدی فرو غلتند که قلب و وجودشان از عشق به انسانها سرشته شده باشد.» در چنین شرایطی ،غنچه با آنان و زندگی وداع میکند و ضربهای بر شالوده زندگی کلارا وارد میشود. در این شرایط، خطر دیگری به آنها تحمیل میشود. حکومت در سال
1327به بهانهی تیراندازی به شاه فعالیت آنان را غیرقانونی اعلام میکند. درحالی که تا آن هنگام نیز فعالیت آزاد نداشتند. باز سایه هولناک دربه دری وتبعید بر زندگی سایه شوم خود را میگستراند. مبارزان مورد پیگرد و شکنجه قرار میگیرند و محدودیتها محدودتر میشوند. حکومت، شمشیر را از رو میبندد. در یورش قداره بندان ژاندارم، آیاز و الیاس  و سعید دستگیر میشوند .دستگیری آنان به گونه ای است که بوی خیانت به مشام میرسد. روزنه خوش زندگی که تازه خود را به روی آنها نشان میداد، باز مسدود میشود و رنج و درد باز خود را مینمایاند. شانای به این باور میرسد که «موجهای زندگی پدیدههای زودگذر نیستند، بلکه در متن و بطن آن قرار دارند و باید به آنها عادت کرد و از آنها لذت برد.» سبلان قاراقاشقای خود را بیسوار نمیگذارد. کلارا و شانای به اتفاق هم در یک خانه سوار بر این موجها کار و پیکار میکنند. شانای باورهای عمیقتری نسبت به کلارا دارد. کلارا هر جا که متزلزل و بی تکلیف است، شانای همانقدر مغرور و پرصلابت است. پاشا در موج دستگیریهایی که روی داده است، میخواهد افشین را مقصر قلمداد کند، اما به نظر میرسد سیر وقایع او را در مظان اتهام قرار خواهد داد. کلارا به ماجرای تیر خوردن او گوش فرا میدهد و او داستان دستگیری را چنان با آب و تاب شرح میدهد که کلارا همدردی میکند. پاشا که مستقیم و غیرمستقیم به او تلقین میکرد میتواند به او تکیه کند، کلارا خود را به او تسلیم میکند. اما با فروکش هیجان، طلوع شعورش او را به تازیانه میگیرد. پاشا سرخوردگی اش را از فعالیتهای سیاسی ابراز میدارد. کلارا به روشنی به حقیر بودن او پی میبرد
و از اینکه تسلیم چنین مردی شده است، احساس شرم میکند. پاشا خود را درزیر حرفهای باشکوه استتار کرده بود و اینک چهرهی خود را به عیان نشان میدهد. کلارا شهامت آن را دارد که بگوید فریب خورده است و او شباهتی به مرد زندگی اش ندارد. پاشا بیشتر از کلارا میشکند. ضرورت زندگی گلزار ،کلارا و شانای را در کنار هم جای میدهد. شانای میدانست که «انسانها گاه همچون قطار در مسیر زندگی، از تونل های تنگ و تاریک میگذرد، مهم این است که بداند و باور کند که تونلها بی انتها نیستند و نور خورشید در سر دیگر آن انتظار مسافر را میکشد.» شانای با شعف نهفته ای احساس مادری میکند .
درد در تاروپود وجودش سر بر میآورد و پس از زایشی نفسگیر «بابک» پای به هستی میگذارد. الیاس و آیاز از آستارا تبعید میشوند و از تبعیدگاه به تهران فرار میکنند. شانای به آنان میپیوندد و بدینسان باز هم میدان مبارزهی آنان به جای دیگری کشیده میشود .«تهران شب پراضطرابی را میگذراند. در تاریکی شب به پهلوان خسته ای میمانست که از فراز البرز فرود آمده بود و بازوان بلندش را به بستر شب سپرده بود تا نیرو بگیرد و برای فردا خود را آماده کند.» برای قیام 30 تیر سال 1331. توصیفی بسیار زیبا و جاندار از گردهمآیی 30تیر وصف میشود. گویی تاریخ در برابر دیدگان آدمی به حرکت در میآید. مغزهای متلاشی، پیکرهای درهم پیچیده شده، تنه ای مثله شده، اما سیل خروشان توده مردم و امواج توفنده آنان، این است روز قیام سی ام تیر. آیاز در کمک به زخمی های انبوه ناله زنی به گوشش میخورد که دَمََر در جوی آب افتاده است. صدا، آیاز را به اعماق آرشیو خاطرات دور میبرد. از شباهت عمیق زن به
تامارا یکه میخورد. او تامارا بود. او والاترین گوهر جهان را درآغوش میگیردو پیکر خونین اش را از مهلکه بیرون میبرد و در یاری به تامارا خود زخم برمیدارد. حکومت با وجود چنین قساوت هایی مجبور به عقبنشینی در قبال مردم میشود. شانای در تهران، مبارزه در داخل کارخانه را نیز تجربه میکند و از قوانین ناعادلانه کار و خشونتِ محیط کارگری آگاه میشود. او برای حل پارهای از مسایل دستگیریهای گذشته و آوردن کلارا به آستارا بازمیگردد .سعید در ضیافتی که برای شانای بر روی دریا ترتیب میدهد، به شکار خائن میرود و پس از افشا و محاکمه او را به خود وا میگذارد تا حقیرانه خودکشی کند. او کسی نیست جز پاشا. حاکمیت بارها و بارها عزیزانی را از میان برمیدارد، اما نابود نمیشوند و شالوده زندگی نوینی را پی میریزند.
دوران دولت ملی دکترمحمد مصدق از سالهای پرشور مبارزات انقلابی مردم ایران برای دستیابی به آزادی و عدالت اجتماعی است. در این روزهای خطیر الیاس، شانای و آیاز پابه پای مردم در این پیکارها شرکت میکنند. این بار آنان نیرومندترند.
     در روندی که جریان سیاسی و مردمی از توان خود و دشمن و دولت ملی ارزیابی میکند، الیاس از عدم تجهیز مردم بسیار ناراحت است .«الیاس با شم قوی ای که داشت، با تاسف و حدسی نزدیک به یقین حس میکرد که وقایع گذشته یکبار دیگر تکرار خواهد شد.» صحنه ها و بحثهایی که در آستانه کودتای ضدملی جریان دارد، بخشهای به یاد ماندنی و جالبی است که نظریات گوناگون را بازتاب میدهد. در این میان الیاس باور دارد: «تجربه در سرزمین
من نشان داد تعداد کسانی که ممکن است در درگیریهای مسلحانه کشته شوند، بسیار بسیار کمتر از کسانی است که در خیابانها، بدون سلاح، به دست اوباشان سپرده میشوند و یا بعدها زیر شکنجه جان میبازند و یا اعدام میشوند.» این از قساوتهایی است که او در زندگی با پوست و گوشت و استخوان خود حس کرده است. کودتا پیروز میشود و افراد به مبارزه مخفی روی میآورند. سیر زندگی به گونه ای است که آیاز حسرت و احساس جدایی را در چشمان دخترش سولماز میخواند و در محاق تشویش فرو میرود .
صدای پای عشق دریچه قلب کلارا و الیاس را به کوبش درمیآورد و احساس نیاز به هم در آنها به جوشش درمیآید. کلارا انتظار میکشید «باغبان زندگیاش، به گلزارش گام بگذارد و در را به روی بیگانه ببندد.» الیاس نیز «احساس میکرد در مبارزه هم لنگرگاه های مطمئنی لازم است، تا به هنگام نیاز ،کشتی وجودش را به آن سو بکشاند. در آنجا لنگر بیندازد، دمی بیاساید، نیرو بگیرد و برای روزی دیگر و نبردی دیگر آماده شود.» الیاس تقاضای یکی شدن میکند و سعادت کلارا در زمین و زمان نمیگنجد و روحش عروجی پرشکوه را آغاز میکند. اما بار دیگر موج دستگیریها الیاس و آیاز را از آزادی محروم میکند و سعید اعدام میشود. باز در روزگاری نفس گیر و دشوار سورچیِ پیرِ خردمند در داستان حضور مییابد و به کلارا و شانای، بابک و یاشار نیرو میبخشد .«گفتی از سبلان تا دماوند راه درازی است، بله تصدیق میکنم که راه درازی است اما همه اش یک جبهه است و این جبهه را به روی ما گشوده اند و ما مجبوریم که در همه جای آن باشیم. ما در این مدت دو بار در این جبهه با
هم مواجه شده ایم. امکان داشت هیچگاه همدیگر را نبینیم. هزاران هزار انسان در این جبهه بزرگ زاده میشوند، مبارزه میکنند و بدون رسیدن به آرزوهایشان میمیرند. ما در بستر آرزوهای آنان حرکت میکنیم ،بستری که خونین و نفسگیر است، اما باید طی شود. بهایی که پرداخته میشود، سنگین است، بسیار هم سنگین، اما باید پرداخته شود. انگار همین دیروز بود که در آن سوی جبهه تابوت برادرت را حمل میکردیم و اکنون در این سوی جبهه باز برادرت گرفتار شده است. برای من که سرد و گرم روزگار را چشیده ام و وارث انقلاب مشروطیت، نهضت جنگل و نهضت آذربایجانم و شاهد شکستهای دیگر بوده ام، تحمل این شکست هم آسان است، اما برای نسلی که وارث این شکست خواهد شد، مساله آسانی نیست... وظیفهی تو و دیگران سنگین تر است، به ویژه که شکل مبارزه هم عوض شده است. فراموش نکرده ام که در آن روز، خان چه بلایی سر برادرت آورده بود. اما همه آن کشتارها و شکنجه ها در حضور مردم و در حضور تو و من صورت میگرفت و تو با دیدن آن صحنه ها راهی در پیش گرفتی که امروز اینجا هستی. اما اکنون برادر تو در خفا شکنجه میشود. یاشار و بابک آنها را نمیبینند. هیچ کسِ دیگری هم نمیبیند که او و دیگران چه مقاومتی از خود نشان میدهند و چگونه از باورهایشان دفاع میکنند. به رذیلانه ترین وجهی، حماسه مقاومت آنها از چشم من و تو و فرزندانشان دور نگه داشته میشود، اما اگر بعضی از آنان به هر دلیلی ضعفی از خود نشان دهند، آن را پیراهن عثمان میکنند، آنها را پشت رادیو میآورند و از ایشان چهرههایی میسازند که فرزندانشان از آنان
رویگردان بشوند. آنها هیچگاه کسانی را که زیر شکنجه جان باخته اند و ازخود و باورهایشان دفاع کردهاند، به من و تو نشان نمیدهند. چهره هایی را که تسلیم شده اند، نشان میدهند تا از بچه های ما برده های سربه زیری بسازند. باید به آنها بگویید پدرانشان تنها از یک خان و فئودال، و یا از این حکومت شکست نخوردهاند، از بیگانگان و ایادیشان در داخل و همه امکانات علمی و فنی آنها شکست خوردهاند. آنها باید پدرانشان را با نقادی، اما با احترام نگاه کنند. چاه و چاله های راهی را که آنها پیمودهاند، ببینند و اشتباه را تکرار نکنند. آنها باید بدانند نسلی که گذشته خود را نفی کند، هویتش را از دست میدهد و چیزی به دست نمیآورد. افتخاری ندارد که پدرانمان را متهم کنیم که چون در فلان تاریخ، چنین و چنان کردهاند، پس فلان و بهمان شده است.
در طول تاریخ، بیشتر قیامهای مردمی، به شکست انجامیده است اما ما با افتخار از بانیانشان یاد میکنیم، چنانچه تو اکنون نام پسرت را بابک گذاشتهای. این کار را دیگران هم باید بکنند.» سورچی به شکلی زیبا و بیپیرایه این چنین زندگی را تبیین میکند. شکنجه های ستمشاهی و ضدانسانی برای خرد کردن و ستاندن باورهای آنان یک پای آیاز را لنگ میکند. اما شکوه و صلابت انسانها را درهم نمیشکند. سایه مرگ همه جا گسترده شده است. دو بار اعدام و یکبار حبس ابد الیاس را به انتظار میکشد. موج اعدامها کشور را فرا میگیرد. فشار داخلی و خارجی نظام را مجبور میکند که احکام برخی اعدامها را به تعویق بیندازد. عفریت مرگ با ستاندنِ جانهای آزاده بسیاری متوقف میشود .
     «با من بگو، ای سرزمین پر از رمز و راز من!
     با من بگو ای رزمگاه من!
     در کوچه های شب، با تو چه کردهاند؟  که چنین رام و بیجدال، سرب زمانه را،  پیمانه میکنی؟  
                        ***
     در بیشه های ژرفِ درختانِ کاج تو،در دره های تنگِ گرفتارِ باد تو،  آیا یلی نماند که به فریاد خشم خویش،  آشفته سر کند این خفته اژدها؟                    
     *** 
     در کارگاه من،
     در کارگاه تو ای هم نبرد من!
     از دیرباز  در کارزار کار،
     گلبوته های سرخِ خطرساز انقلاب،      ترسیم میشود.»
     نسلی نو در پی راهی نو است. این نسل میگوید: «با کتاب و اعلامیه نمیشود به جنگ دشمن رفت... اگر کارهای سیاسی موثر است، چرا پس از آن همه سال به نتیجه نرسیده است؟ باید زد به جنگل...» چیزی که ریشه در ناکامی سیاسی دارد. به جای دانش مبارزه، برق مسلسل برای آنان جذابیت مییابد .
بابک، افشین و یاشار به جنبش چریکی گرایش آشکاری نشان میدهند. سولمازدختر شانای در تاروپود قالی مسلول میشود و میپژمرد. جوانانی تحصیلکردهاز خارج به کشورشان بازمیگردند و به شانای و شانایها ایراد میگیرند که به توده مردم، به جای تفنگ و مسلسل، اعلامیه و کتاب و اعتصاب داده اند و به همه چیز از لوله تفنگ مینگرند. آنان را در این مورد متهم به خیانت و جنایت میکنند. اما خود به میدان مبارزه وارد نشده، دستگیر میشوند .مبارزات چریکی اوج میگیرد، که در نوع جدید خود تجربه تازهای در ایران است و فرزندان مردم در درگیریهای خیابانی کشته میشوند. افشین و نسترن نیز پس از حوادثی در آن راه جان میبازند. گلزار در فراق صیاد پیر خود و نسترنش جان میسپارد.
      همه مه صبحی صادق در جان خسته میهن مینشیند. صدای پای انقلاب به گوش میرسد. نجواها به فریادی توفنده مبدل میشوند. نطفه های مبارزهای خونین بسته میشود. مشتهای گره کرده و فریاد خلق اوج میگیرد .
مردم میروند تا به جای نان گلوله بخورند. نسیمی رهایی بخش بر فراز کشورمان وزیدن میگیرد. بذر کارها و پیکارها به بار مینشیند. فرزندان شایسته میهن بر سلاح، به عنوان شکلی از اشکال مبارزه دست مییازند. انقلاب درِ خانه همه را به کوبش درمیآورد .«ارواح بزرگان بر کالبد شهر حلول میکند.» خانه های ظلم ویران میشود، انقلابی شکوهمند میرود تا به بار نشیند. انقلابی که نویدبخش گُُسستن یوغ نابرابریهاست. انقلابی که نویدبخش عدالت اجتماعی است .

  «ســـــروســانــان، دلاوران      
   یـــورش بــریــد بــه کــارزار  
اسب بـتازید شـیـه ـهکشــان                 شمشیرگـردان، طنـابچـرخـان  
من خود حسن بیک را کشتم             
  یــاران مــن دگــر خــانـــان»    
    سیل خروشان مردم روان میشود.
آرزوهای نجیب آنان به ثمر مینشیند .فروغ تابناک آینده ای زیبا و شایسته بر فلق آتش میزند. بالهای آزادی بر سر آیاز و الیاس و دیگر بندیان گشوده میشود. زندانها به وسیله یاشارها و بابکها فرو میریزند. آزادگان در نسیم روحبخش آزادی، پس از 23 سال، در فضایی عاری از غلوزنجیر به مبارزه میپیوندند .درود بر آزادی! درود بر آزادی! اما در مصاف با دشمن و برای آزادی، پیکر تامارا جلوی دیدگان آیاز با شلیک دشمن در هم میپیچد. در صحنه مبارزه ای دیگر کلارا تیر خورده در آغوش الیاس جان میسپارد و پس از او خودش در آغوش یاشار، در آزادی جان میدهد. اینچنین «خورشیدِ آزادی غلتان غلتان» به سرزمینمان فرود میآید.
     با اشک سبلان میتوان بارها و بارها گریست، بارها و بارها به شادی پرداخت و حدیث سالیان دراز مبارزات مردم را در آن به نیکی دید. رمان روایتگر مبارزه طولانی و دشوار مردم ماست که در دورانهای مختلف زخم خوردند و جراحت برداشتند، اما باز به پا خاستند. زیباترین و باشکوهترین صحنه های رمان با وجود شانای رقم میخورد، نمونهای بس شگرف و سترگ و کامل از زن و مادر ایرانی. عشق، سهمی بزرگ و وافر در جایجای رمان به عهده دارد، چرا که به قول هگل، هیچ چیز سترگی بدون عشق پدید نمیآید و رمان همه کار و پیکاری است عظیم و سترگ. شخصیتهای رمان نامهایی
بسیار زیبا و برخاسته از هویت ملی خود دارند و کتاب از نثری زیبا و روان وساختاری محکم برخوردار است. تردید نمیتوان داشت که اشک سبلان بربلندای ادبیات داستانی و تاریخی ما همواره خواهد درخشید.
     میهن ما به فرزندان شایسته اش همچون الیاس، آیاز، سعید، شانای و کلارا میبالد و به هنرمندان واقعیاش همچون ابراهیم دارابی ارج مینهد   .
   
 
(چیستا، سال 26، شماره 6 و 7)                   

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
yenə o bağ olaydi(Eyyub Yaqubov)
یئنه_او_باغ_اولایدی
سس«ایوب_یعقوبوف»
آهنگسازی:«ائلچین_ایمانوف»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قطعه《los hermanos》

با صدای #مرسدس_سوسا
مشهورترین خواننده تاریخِ موسیقی آرژانتین

او ترانه‌های بومی آمریکای جنوبی را به گوش جهانیان می‌رسانید و «صدای بی‌صدایان» لقب گرفت.....

یکی از مشهور ترین آهنگ های تاریخ آمریکای لاتین همین ترانه ای است که هم‌اکنون میشنوید که ساخته آتاهوآلپا یوپانکی است
و توسط بسیار از خوانندگانِ لاتین بازخوانی شده است

این اثر به عنوان ترانه‌ای اعتراضی شناخته می‌شود و در انتقاد از عملکرد حکومت‌های خودکامه‌ آمریکای لاتین سروده شده که نیروهای چپگرا را سرکوب می‌کردند.
اگرچه عده‌ای این ترانه را سیاسی می‌خوانند، اما عده‌ای دیگری هم آن را حاوی نگاه جهانی و گسترده‌تری می‌دانند....
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

«اؤزدمیر_آصاف»

◽️چوجوقجادا من ده وارام

من بؤیله یازدیم سانما
من بؤیله دوشوندوم
باشیندان بری
سؤزجوکلر قوشوردو
دوشونمه‌لریمین آردیندان
چوجوقلار، چوجوقلار کیمی
بایرام یئرلرینده
چوجوقلار اویناییردی
دوشلریمین ایچینده‌کی
بایرام یئرلرینده
من اونلارا
هئچ‌بیر زامان
قاپالی پرده‌لری گؤسترمه‌دیم
قاپالی قاپیلاری گؤسترمه‌دیم

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

آذربایجان افسانه لری

سؤیله ین:« صمد بهرنگی - بهروز دهقانی»
چئویرن:« منیژه جم‌نژاد»

ملک ممد ۳

🤴 ملک ممد تئز قیلینجینی چکیب، اژداهایی شاقالادی. بیر شاقانی بالالارا آتدی، اوبیرینی ده سیمرغا ساخلادی. گئنه دو٘شوب یاتدی. سیمرغ یوواسینا دؤنرکن گؤزو بیر کیشیه دو٘شدو آغاجین آلتیندا یاتیب. اؤز یانیندا دئدی: آهان یاخجی توتموشام. هر ایل گلیر منیم بالالاریمی یئییر. دا ایندی قویمارام الیمدن ساغ قورتولسون. سیمرغ قاف داغینا قاییدیب بیر عمللی باشلی داغ گوتوروب گتیردی، ملک ممدین باشینا سالسین دئیه. بالالار آنانی ائله گؤرونجه باغیردیلار: آنا ال ساخلا! بو کیشی بیزیم جانیمیزی قورتاردی. او اولماسایدی اژدها بیزی یئیردی.
سیمرغ داغی آپاریب یئرینه قویدو. قاییدیب گلدی قانادینی ملک ممدین او٘ستونه سردی، سویوق دیمه سین دئیه.
ملک ممد یوخودان آییلدی، او٘ستونده یئکه بیر یورغان گؤردو. دوروب اوتوردو. سیمرغ دئدی: جوان، سن منه بؤیوک خدمت ائدیبسن. ایندی مندن بیر شئی ایسته. ملک ممد دئدی: منی آپار ایشیقلیق دونیاسینا. سیمرغ دئدی:

بویازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

آذربایجان افسانه لری

سؤیله ین:« صمد بهرنگی - بهروز دهقانی»
چئویرن:« منیژه جم‌نژاد»

ملک ممد ۳

🤴 ملک ممد تئز قیلینجینی چکیب، اژداهایی شاقالادی. بیر شاقانی بالالارا آتدی، اوبیرینی ده سیمرغا ساخلادی. گئنه دو٘شوب یاتدی. سیمرغ یوواسینا دؤنرکن گؤزو بیر کیشیه دو٘شدو آغاجین آلتیندا یاتیب. اؤز یانیندا دئدی: آهان یاخجی توتموشام. هر ایل گلیر منیم بالالاریمی یئییر. دا ایندی قویمارام الیمدن ساغ قورتولسون. سیمرغ قاف داغینا قاییدیب بیر عمللی باشلی داغ گوتوروب گتیردی، ملک ممدین باشینا سالسین دئیه. بالالار آنانی ائله گؤرونجه باغیردیلار: آنا ال ساخلا! بو کیشی بیزیم جانیمیزی قورتاردی. او اولماسایدی اژدها بیزی یئیردی.
سیمرغ داغی آپاریب یئرینه قویدو. قاییدیب گلدی قانادینی ملک ممدین او٘ستونه سردی، سویوق دیمه سین دئیه.
ملک ممد یوخودان آییلدی، او٘ستونده یئکه بیر یورغان گؤردو. دوروب اوتوردو. سیمرغ دئدی: جوان، سن منه بؤیوک خدمت ائدیبسن. ایندی مندن بیر شئی ایسته. ملک ممد دئدی: منی آپار ایشیقلیق دونیاسینا. سیمرغ دئدی: چوخ چتین بیر شئی ایسته دین، آما اولسون. گئت یئددی شقه ات، یئددی تولوق سو گتیر، گئده ک. ملک ممد گئدیب ات ایله سویو حاضیرلادی. سیمرغ دئدی: ایندی قانادیمین او٘ستونده سو دئینده ات وئر، ات دئینده سو وئر. ملک محمد سیمرغون قانادیندا اوتوردو، یولا دو٘شدولر. سیمرغ یئددی داغلار ایله اود دنیزیندن کئچدی. ملک ممد یولدا سو! ائشیدنده ات، ات! ائشیدنده سو وئریردی. بیر یول کیریخیب سو یئرینه ات وئردی. سیمرغ دا اتی آشاغی آتدی. ایشیقلی دونیانین یاخینیندا سیمرغ دئدی: سو! ملک محمد گؤردو ات قورتولوب، چاره سیز بودونون اتینی کسیب قویدو سیمرغون آغزینا. سیمرغ گؤردو ات شیریندی. یئمه ییب آغزیندا ساخلادی. سونوندا ایشیقلی دونیایا یئتیشدیلر. سیمرغ داغ باشیندا اوتوروب دئدی: یاخجی، ملک ممد یوللان اؤز یوردونا گئت. ملک ممد دئدی: بوردا بیر آز دینجلیرم سونرا یولا دو٘شم. سن گئت آللاه آمانیندا. سیمرغ دئدی: قارا قارا دایییا دا قارا؟ بیلیرم نیه یولا دو٘شمورسن. ممدین بودونون اتینی آغزیندان چیخاریب یئرینه یاپیشدیردی. للک لریندن نئچه سینی ده وئریب دئدی: منه احتیاجین اولاندا، للک لرین بیرینه اود وور تئز گلیم. ملک ممد داغدان ائندی. گلدی، گلدی، اؤز یوردونا یئتیشدی. بیر زرگرین یانیندا شاگرد اولدو. گونلرین بیر گو٘نونده پادشاهین بویوک اوغلو اوچونجو قیزا دئدی: سن گرک منیم خانیمیم اولاسان. قیز دئدی: ایکی شرط له قبول ائده رم. بیرنجی شرط، منه قیزیلدان بیر خوروز حاضیرلایاسان دوغروچو خوروز کیمی بانلایا. قیز قویو دا اولان زامان بئله بیر خوروزو واریدی. پادشاهین اوغلو شهرین بوتون زرگرلرینه خبر وئردی کیم بئله بیر خوروز دو٘زلده بیلر، هامیسی دئدیلر بیز باشارماریق. ملک ممد دئدی: اولسون بیز دو٘زلده ریک. اوستا زرگر دئدی: ماشالله نه تئز زرگرلیک اؤیرندین. سن گله لی ایکی گو٘ن اولدو. هاردان شهرین بوتون اوستالارینین الینه سو توکورسن؟ ملک ممد دئدی: سنین ایشین اولماسین. پادشاهین جوابین اؤزوم وئررم. گئجه اوستا ائوینه گئدینجه ملک ممد للک لرین بیرینی اودلادی. سیمرغ گلدی. ملک ممد دئدی: فلان یئردن فلان خوروزو گتیر منه. سحر ملک ممد توکانی سولاییب سوپوردو، خوروزو توکانین آراسینا قویدو. خوروز باشلادی بانلاماغا. جماعت تاماشایا ییغیشدی. اوستا اوزاقدان گؤردو توکانین قاباغی قالابالیقدی. او٘ره یی تؤکولدو. اؤز اؤزونه دئدی: یقین شاهین قروول لاری منی توتمایا گلیبلر. توکانین قاباغینا یئتیشیب آداملارا دئدی: چکیلین گؤروم نه خبر وار. باشیما نه بلا گتیره جک لر. آما گؤزو خوروزا دو٘شنده سئوینج دن، اونو نئجه قاپیب پادشاها آپارماسینی بیلمه دی. قیز خوروزو گؤرونجه ملک ممدین گلدییینه امین اولدو. گئنه ده لاپ امین اولماقدان اؤترو پادشاهین اوغلونا دئدی: ایندی بیر دییرمان ایستیرم قیزیلدان، اؤز اؤزونه بوغدا دارتا بیلسین. قویو دا اولاندا قیزین بئله بیر دییرمانی واریدی. گئنه ملک ممدین اوستاسینا گلدیلر، سندن ساوای کیمسه باشارماز دئدیلر.
آردی وار...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی.

يوواسيز قوش
«بهروزصدیق»

بير گون بير اوشاق

اؤز آتاسيلا
گئتديلر باغا
ياز هاواسيندا

گؤردولر آغاج
ديبينده يالقيز
زار ـ زار آغلايير
هؤروكلو بير قيز

سوردولار آي قيز
نه دير مي دردين ؟
يوخسا گوللري
كؤكوندن دردين ؟

دئدي : يوخ منيم
درديم باشقادير
بوردا بير اوشاق
قوشو داشلادي

قوشون يوواسي
داغيلدي اوچدو
گؤره سن اوقوش
هايانا اوچدو؟!
***

گلين گئدك گونش گيله

آنا! آنا! آي آنا
گونش گيله دور گئده ك
گونش بيزي گؤزله يير
قارانليغي وور گئده ک

قارانليغي سئوميرم
خوشوم گلير ايشيقدان
باهار گليب ، گول باهار
گوللر آچيب دير الوان

سئومه لي دير داغ ، دره
بايرام ائدير آغاجلار
آغاجلارا منيم ده
اوره ييمده سؤزوم وار:

ياشيل ليق پايينيزلا
سئوينديرين تورپاغي
قولباغي سيز قيزلارا
آغ چيچه ييز قولباغي.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوشاق ادبیاتی
اوشاقلاری کیتاب ایله تانیش ائتمک آتا- آنانین بورجودو.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوشاق ادبیاتی
اوشاقلاری موسیقی ایله تانیش ائتمک آتا- آنانین بورجودو.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوشاق ادبیاتی
اوشاقلاریمیزی میللی موسیقی میزله تانیش ائده ک.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قزئت احوالاتی
طنز:«بویوک آغا افندی»
هرهفته جمعه گئجه ساعات 21/30
ادبیات سئونلر کانالیندا

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قزئت احوالاتی
طنز:«بویوک آغا افندی»
هرهفته جمعه گئجه ساعات 21/30
ادبیات سئونلر کانالیندا

https://t.me/Adabiyyatsevanlar