ادبیات سئونلر
3.13K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
و «ایکی قالا» دور دنیا در خانه‌ها، گاهی پا روی فرش‌هایی گذاشته‌ام که خاله‌ها و دایی‌های بی‌شمارم گره‌های آن‌ها را انداخته‌اند. «ایکی قالا»، در فاصله‌ی گود مرده‌شو‌خانه و راسته کوچه، از جنوب هم‌مرز «چوخولار» و «گجیل»، از شمال، نزدیک به «قوری چای» مرکز قالی‌باف‌ها، آوازخوان‌ها، تار زن‌ها، و نمایش‌های ارتجالی و نقالی. مرکز اولین تولدها، اولین عیدی‌ها، اولین مرگ‌ها، اولین چشم‌های عاشق و منتظر، و عربده‌کشی‌ها و چاقو زدن‌ها و افسانه‌ها. در سال ۶۶، پس از چاپ رازهای سرزمین من، موقعی که یکی در حضور مادرم گفت آن هجده بچه‌ی «نایب محمد» در ایکی قالا از صد سال تنهایی «مارکز» برداشت شده، و من جمله‌ی او را برای مادرم ترجمه کردم، گفت: «تو بی‌خود هجده تا نوشتی، بیست و چهار تا بودند.» اتهام‌زننده نمی‌دانست که پیش از پیدایش چیزی به نام «رئالیسم جادویی» در پشت خاکریز تمدن در دنیای سوم، در عصر پیش از علم در گجیل، باغ گلستان، ایکی قالا، در گود مرده‌شو‌خانه زندگی همین جادو بود. مثلاً ما به بقعه‌ی صاحب‌الامر به این خاطر نمی‌رفتیم که ببینیم آن‌جا چه می گذرد، و یا همان‌طور که در تواریخ نوشته‌اند در زمان امیرکبیر گاوی از دست قصابی در رفت و به بقعه پناه برد و قصاب جان به جان آفرین تسلیم کرد و گاو را اهل شهر تقدیس کردند. نه، من سیاح خارجی شهر خودم نیستم که این‌ها برایم اهمیت داشته باشند. بین آن رفتن به غرفه‌های اطراف آن بقعه، و مثلاً پیش قره سید، که آسمان و ریسمان تخیل‌اش را به هم می‌بافت و در واقع ترکیب بدیعی از خضر نبی و فروید و یونگ، پزشک و بیطار و روان‌پزشک بود، و آن نقش چلیپای فرش، و یا «ماندالا»ی وسط ماهیِ پنج، هفت، نه یا یازده متن، و شعر هجایی بومیِ پنج هجایی، هفت هجایی، نه هجایی و یازده هجایی یک رابطه بود که بر آن حاکمیت «سوژه» این سو و «ابژه»ی آن سو وارد نبود. بین صدور نفت و صدور قالیِ تبریز یک فرق اساسی هست. دومی صدور نقشه‌ی روح آدمی است. درچنین دنیایی، جهان به «سوژه» و «ابژه» ی «دکارتی» قسمت نشده. انگشت‌های خاله‌ی شصت ساله‌ی من شاهد این است. حضور در مسجد جامع در بچگی با پدربزرگ و پدر و دایی‌ها و برادر بزرگ برای تمرین عربی و یا تمرین خط نبود. نوجوان نمی‌خواست خوش‌نویس شود. خوش‌نویسی افاده‌ی ذهنی و سوبژکتیو بعدی است، بلکه آن «یای» علی به آن درازی و به آن زیبایی در مسجد یا علی و یا آن حروف فیروزه‌ای مسجد کبود طراوتی داشتند که با آسمان می‌خواند، مثل لوح وسط ماهی پنج متن. در پشت سر همان مسجد جامع بود که من گذاشتم حسین میرزای رازها… سرش را روی شانه‌ی آن مرد کمی مسن‌تر از خود بگذارد. بین آن‌ها و زنی که از گوشه‌ای مخفی آن‌ها را در آن لحظه تماشا می‌کرد، فاصله‌ای نبود. پدیده را بی‌فاصله با خود داشتن یعنی جادو، و حرکات انقلابی شهر هم در همان بی‌فاصلگی واقع می‌شد، و تبریز انقلابی‌ترین شهر کشور است.
فاصله‌ی انتقادی مال بعدهاست. دوست دارم شما را با بزرگ‌ترین مظهر شهر به صورت دیگر آشنا کنم. اول باید آن پدیده را از روند خاص «غریب‌گردانیِ» مخصوص آن رد کنم. همه‌جا عکس ارک را دیده‌اید. پدرم از عشق اولش می‌گفت: «آلوده ]عاشق[ بودم، از این کوچه به آن کوچه می‌رفتیم. یواش یواش، همه‌چیز یواش یواش. چشم‌ها درشت و سبز، آلوده بودم. شب و روز هم اگر خودش نبود، فکرش بود. ولی چهار ماه بعد یکی دستم را گرفت، سوار درشکه کرد، از دوه‌چی ]شتربان[ رفتیم باغ ملی، پای ارک و بعد پرده را از روی چشمم برداشت. سه میز آن ورتر با یک قزاق نشسته بود. عرق می‌خورد. خب، ارک به آن بزرگی را کوبیدند تو سرم.» با شنیدن این فاجعه که یک سال پیش از ازدواج پدرم با مادرم پیش آمده بود، با همین شکست عشق اول او، که در شانزده‌سالگی‌ام برای من تعریف کرد، من به ارگ معرفی شدم. یک روز بعد از ظهر رفتم. صاف و پاک و حجیم بود. چطور امکان داشت در این‌جا خیانتی صورت گرفته باشد؟ بعد رفتم توی تئاتری و همان جا بود که عاشق تئاتر شدم. تئاتری دیدم که بعدها در هیچ جای دنیا ندیدم. از تئاتر بیرون آمدم. از یک نفر پرسیدم چطور می‌توانم خود را به بالای ارک برسانم. سر‌ازپانشناس بالا رفتم. سراسر شهر زیر پایم بود. کوه با برق خورشید بر سینه‌ی سرخش و آن بالا مسجد «عون بن علی» که مردم به آن «عینالی» یا «آینالی» می‌گویند. حس پرتاب‌شدگیِ غریبی پیدا کردم. سال‌ها بعد نمی‌دانم چرا در آواز گشتگان، «ماهنیِ» زیبای دیوانه و عاشق را از بالای ارک به پای ارک انداختم. بعدها وقتی که کتاب شهرهای نامرئی را خواندم که زیباترین و رؤیایی‌ترین کتابی است که درباره‌ی شهرهای جهان و غیر جهان از زبان دو رؤیاگر بزرگ، یکی «مارکوپولو» و دیگری «قوبیلای قاآن» نوشته شده است، گریه‌ام گرفت، چرا که روح نویسنده‌اش «ایتالو کالوینو» را در زیر ارک علیشاه دفن کرده‌اند که به نظر من او تنها پس از دیدن ارک «تاج‌الدین علیشاه»، وزیر «غازان خان»، خویشِ آن «قوبیلای قاآن»، و شاید
شنیدن این خبر که ذیلاً نقل خواهم کرد رؤیای شهرهای زیرزمینی‌اش را در آن مشافهه‌ی طولانی دو رؤیاگر افسانه‌ای نوشته است: در زیر ارک سه نقب طولانی در عمق زمین کنده‌اند که یکی به سوی شرق می‌رود که «باغمیشه» است و از باغ‌ها و عمارات قدیمی شهر است؛ دیگری به «شنبه غازان» می‌رود که برج و بارو و قلعه‌ای منهدم شده است که «غازان» آن را ساخته بوده و حالا تنها نام محله‌اش باقی مانده است؛ و سومی از وسط بازار، از اعماق زمین رد می‌شود، حتی در «میدان‌چایی» ]مهران رود[ که در شمال بازار است، رو نشان نمی‌دهد و ادامه می‌یابد تا از زیر «آجی چای» ]تلخه رود[ بگذرد و از جایی که اکنون «پایگاه» است سر در آورد. شهری زیر شهر با این نقب‌ها جان می‌گیرد تا اگر دشمنی از بیرون حمله کرد، قشون از زیر زمین برود و از سه سو بیرون بیاید و بر آن شبیخون زند. هیچ شهر کهنی، بدون شهر زیرزمینی نبوده است. تهران نیز نمونه‌ی دیگر است. در مورد تبریز ممکن است این افسانه‌ای بیش نباشد و شاید برخاسته از آن همه زلزله باشد که از زمان‌های کهن، از زمان «زبیده» زن هارون الرشید، که می‌گویند یکی از چند سازنده‌ی احتمالی شهر بوده، تا سال ۱۳۱۳، یعنی یک سال پیش از تولد من، شهر را تکان داده و بر آن گاهی تا حد نابودی مطلق خسارت وارد کرده است. ولی این افسانه از یک سو ضمیر ناخودآگاه مشترک مردم را نشان می‌دهد که برای دفاع از جان خود، حتی اعماق زمین شهرشان را به صورت اعماق ناخودآگاه جمعی خود شکل داده‌اند. و از سوی دیگر، قورخانه‌ای دفاعی را از زیر زمین جهان احضار کرده‌اند تا سلامت و بقای تن و روانشان را تضمین کند. چنین باشد «داوریژ» ــ «تاوریز» ــ «توریز» ــ «نوریز» ــ «نورژ» ــ «دوروژ» و «تربیز» و در جایی خواندم که «Taurus» که لاتین و یونانیِ تبریز است، معرّبش «ثور» است: «گاو نر، بقر ]گاو فلک- گاو گردون. یکی از صور دوازده‌گانه‌ی منطقه البروج میان حمل و جوزا و آن چون نیم گاوی تخیل شده که روی سوی مشرق و پشت به مغرب دارد و یکصد و چهل و یک ستاره بر آن رصد کرده‌اند و ثریا و عین الثور در این صورت باشد و بودن آفتاب در این برج به اردیبهشت (نیسان سریانی) باشد.[۲][  و به تقریب سال ۶۶۱، سال مرگ بزرگ‌ترین شخصیت فرهنگی تبریز است. بیش از هفت قرن پیش غوغا بر او شوریدند، چرا که او جان مولای روم و بلخ و قونیه را از جهان به نام خود مصادره کرده بود. همیشه گمان ما این بود که اهانت به مردمان یک شهر سوغات فرنگ و ملیت‌بازی و عصبیت نژادی و قومی است و برخاسته از نژادپرستی قرون اخیر. ولی به نظر می‌رسد که چنین نیست. نمی‌دانم جاهلان و بی‌خبران عصر شمس و مولوی با شمس که به قول مولوی از «انوارحق» بود چه کرده بودند که او در صفحات مقالاتش به این صورت فریاد به آسمان برداشت: «آن از خریِ خود گفته است که تبریزیان را خر گفته است. او چه دیده است؟ چیزی که ندیده است و خبر ندارد چگونه این سخن می‌گوید؟ آنجا کسانی بوده اند که من کم‌ترینِ ایشانم، که بحر مرا برون انداخته است، همچنان‌که خاشاک از دریا به گوشه‌ای افتد، چنین‌ام، تا آنها چون باشند.»[۳]
                               ۱۸ تیرماه ۷۵- تهران

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

اوشاق ادبیاتی هرهفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«تبريز»

شعر: دكتر رضا براهني
ترجمه: احد فرهمندي (اوياق)

منیم خالقیم
اورکدن یاخاری یاپیب
کؤنوللو توفنگ گؤتوروب،
ایللرله اللرین‌ده ساخلامیشلار
ایندی سوسوبلارسا دا
بیرشئی دئییل‌دیر
دئمک
آیاغا قالخان‌دا
یاز آغاجلاریدیرلار کیم
تومورجوقلایاجاقلار
چیچک‌لنه‌جکلر
تام صمیمیت‌له
اورک بوی‌دا یئمیش وئره‌جکلر
۲.
گوللنمیش چؤرک کیمی‌دیر تبریزین سحری.
گون‌اورتاسی
بؤیروندن ایستی قان سیزان
قوزو کابابی کیمی‌دیر.
آخشامی
یاندیران، بوزلو وودکا
اؤیله کی سن
باغیراراق ائوه قاییدیرسان.
گئجه یاریسی دا
قاز توکو یاستیغیندان یوموشاق بیر قادین
باش یاستیغا قویمادان اویورسان
آییلان‌دا
تبریز ایشیق مووسمی‌دیر.
۳.
باشین بوندان دا اوجا اولسون،
منیم شهریم
کیم شرقین ایلکین دئوریمیني
اوزون قوللارینین اوزرینده جانلاندیردین
هئی یوروش یؤنو
هئی منیم ایلکیم، سونوم
اؤزَییم
گونش
ایلکین سنین کؤکسوندن دوغار
من بیله قبريستانلاريني دا سئویرم
۴.
سنله یاشاماق
گونشله بیرگه یاشاماق دئیل‌دیر
اوندان دا یئی‌دیر.
سندن آیری یاشاماق
جهنم‌ده یاشاماق‌دیر
اوندان دا چتین بیله
آی منیم جنّتیم
هانسی باشکندین باجیسی‌سان سن
دئ من اؤز شعریمی اونا سونماق ايسته‌ييرم.
۵.
سسله منی
منی سسله
ارک
بیزیم قارشیمیزدا باشی اوجا دایانمیش
دونیانین ان قالین بیتیکی‌دیر.
تاریخ سنسن!
۶.
گؤزل
بسته بوی
گئييملري اپريميش
گنج بیر قادینا بنزه‌ييرسن.
خالقین بو دئییمی نه قدر دوغرو
«خارابادا گیزلنمیش خزانه کیمی‌سن!»
۷.
یولداش
باشکند
منیم بیرجه شهریم
اورادا
اوزون، بوروق- بوروق، اسگی کوچه‌لره بویلانان
منیم بیر کیچیک اودام قالمیشدیر
من ایلک غز‌لیمی
او اودادا یازمیشدیم
او کیچیک اودانی منیم ایچین قورو، ساخلا
یوخسا
آل سینه‌نده منیم چین درین بیر قبیر قازدیر
باخ، شاعرین جنازه‌سی
سؤزجوکلرین چیينینده
سئچیلمیش شعرلری دیللرده دئییلرکن
گلير...
یولداش
باشکند
منیم بیرجه شهریم!

3/10/95

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«نزار قبانی»

آزادلیق نه‌ییمیزه گرک!؟
ان چوخ ساتان کیتابلاریمیز آشپازلیق و یوخو تعبیری کیتابلاری ایسه، دئمه‌لی بیز، یئییب-یاتماق میلتی‌ییک!

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
وطنداش 13اونوز قوتلو اولسون.
طبیعت بیزیم یاشام ائویمیزدیرگلین طبیعتی گوزوموزو کیمی قورویاق.
13یاخشی فورصت دیر طبیعتی قوروماغی بالالاریمیزا اویرده ک.
هر یئرده اود یاندیرمایاق،
یاش آغاجلارین قول بوداغین سیندیرمایاق.
لوطفن، حتمن، آخشام قایداندا زیبیل لریمیزی یغیب اوزوموزوله شهرقایتاراق زیبیل قابیلارینابوشاداق.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وطنداش ‏13نوز قوتلو اولسون.
طبیعت بیزیم یاشام ائویمیزدیر گلین طبیعتی گوزوموز کیمی قورویاق.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
@volkan22.Kahlik &Davod Eclali
Davod Eclali
ککلیک
ایفا: دوکتور داوود اجلالی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
4_5979062352589357373.MP3
74.3 MB
اوخویور حاجی بابا معلیم حسئین‌اوف
شور

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«ادریس آقآزاده» غمگین تبریز

یاز،آیلاری

یاز،آیلاری شانلی وطن قوینوندا.
یاشیللاشیر قارلی داغلار نه گؤزل
دالغالانیر داشقین چایلار دوشونده.
آشیر-داشیر بۇز بولاغلار نه گؤزل

ماراللاری شوخ باخیرلار اۆز-اۆزه.
گؤزللری سۆرمه یاخیر قاش-گوزه.
داش خینالی چمن گۆللۆ تر-تزه.
چیچکلنیر گۆلۆر باغلار نه گؤزل

تارلالاری بوی آتیرلار بیر قولاج
یاشا دؤلۆر بیرکوک اۆسته مین آغاج
گول،چیچکله بزه ننده یال-یاماج.
تر شاماما بسلیر تاغلار نه گؤزل

«غمگین ادریس»عهد-پیمان بو آنلار
تزه له نیر گۆلۆر دؤوران بو آنلار.
حسرت-حسرت حئیران-حئیران بوآنلار
خاطیرلانیر اؤتن چاغلار نه کؤزل

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«حکیم ملا محمد فضولی»
یاندی جانیم هجر‌ایله وصلِ رخِ یار ایسترم
دردمندِ فرقتم، درمانِ دیدار ایسترم

بلبلِ زارم، دگیل بیهوده افغان ائتدیگیم
قالمیشام نالان قفس قیدین‌ده گلزار ایسترم

دهر بازاریندا کاسددیر متاعِ همّتیم
بو متاعی ساتماغا بیر اؤزگه بازار ایسترم

فانی اوْلماق ایسترم، یعنی بلای دهردن
راحتِ جسمِ ضعیف و جانِ افگار ایسترم

نوْلا گر قیلسام شبِ هجران تمنّای اجل
نئیله‌ییم؟ چوخدور غمیم، دفعینه غمخوار ایسترم

چون بقا بزمینده‌دیر دلدار، من هم دورمازام
بو فنا عالمده بزمِ وصلِ دلدار ایسترم

ای فضولی، ایسته‌مز کیمسه رضاسیله فنا
من کی بوندان اؤزگه بیلمم چاره، ناچار ایسترم

https://t.me/Adabiyyatsevanlar

«نادر الهی»

من سنی گؤزله‌ییم هاچانا کیمی؟
گؤر ساعات نئچه‌دی؟ نئچه سئوگیلیم؟
قویما حسرت سحر آچانا کیمی
منی قورتوم-قورتوم ایچه سئوگیلیم

اووودا بیلمیرم دامی-دوواری
تاخچادا قوزو تک مله‌ین تاری
گل کی آیاغینین سسیندن ساری
قالیب سکسکه‌لی کوچه سئوگیلیم

گلنده سس سیز گل! گل باهار کیمی
گولنده سس سیز گول! باغچالار کیمی
سس سیز کی اوره‌ییم شپه-قار کیمی
اوچار ،هئچه بتدی ، هئچه سوگیلیم

گؤزلرینده دومان، باخیشیندا چن
گؤزله‌دیم گلمه‌دی! نیگرانام من
آی آللاه اولمایا سینیق کؤنولدن
بو سینیق کؤرپودن کئچه سئوگیلیم


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«حسین رزمی» یارای

دومان ایدیم ، چن ایدیم
بایراق سیز وطن ایدیم
سن دؤنگه نی دؤننده _
او... یوخ اولان من ایدیم.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طنز:ماه رمضاندی

اوستاد« کریمی مراغه ای»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«ژان نیکلا آرتوررمبو»

دوغوم ایلی: ۲۰ اکتبر ۱۸۵۴، شارلویل-مزیر، فرانسه

اولوم ایلی: فوت: ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱، مارسی، فرانسه
قارغالار: شاعیر:« آرتوررمبو»
چئویرن:«محمدرضا نوازی»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قارغالار:«آرتور رمبو»

ترجمه:«محمدرضا_نوازی»

اِی گوزل تانریم
چولون سویوق لوغوندا
یوخسول کَندلَرده،
چیچک سیز گورونتولرده،
نامازین ناقوس سسی،سوسدوقدا،
او سئویملی،شانلی قارغالارا،
سَسلَه نین،گَلسینلَر
گویدن،یئره اِئنسینلَر.

سویوق یئلین یاد قوشونو،
قورخولو های - هارایلا،
یاتاق‌ اِئولرینیزه یورویور.

و سیز!
ساری اوجا چایلارین ذیروه سینه،
کِئهره لی کوهنه یوللارا،
چالا-چوخورلارا
یاییلین،
یئنه توپلانین

فرانسه،چولونون اوجالیغیندا،
کئچن گون اولَن لَرین یاتاغیندا،
اوز یانیزا فیرلانین.

قیش دئییل می بس؟

سایسیز سورو ایله فیرلانین،
ائله کی،
هر یولدان کئچن،بیرده دوشونسون

ایندی نه ائتمه لییک؟
بونو سن خاطیرلا،اِی باغری قارا قوش

آمما سَن اِی گوی لرین تانریسی
سَن کی پالید آغاجینین،
اوجا بوتالاریندان دا، اوجاسان
اِی سِئحیرلی گئجه ده آزمیش دورر آغاجی
پیرتلاشیق مئشه لَرین دیبینده،
آلاقلیق دا،
اوردا کی سون یئنیلمه،قاچیلمازدیر
قالانلاری مِئه آیی نین تارلالاریندان،
پای سیز اِئتمه یین!

کلاغها بردان به فارسی «سارا_سمیعی»

خدایا وقتی که دشت سرد است
و در روستاهای درمانده،
در طبیعت بی‌گل،
صدای ناقوسِ نماز، خاموش.
کلاغ‌های گرانقدرِ دل‌انگیز را فرمان بده
که از آسمان فرود آیند.

قشونِ غریبِ بادِ سرد
با فریادهای سهمگین
به لانه‌هایتان هجوم می‌آورد.
شما!
بر فراز رودهای بلندِ زرد
در جاده‌های کهنِ آهکی
روی گودال‌ها، روی حفره‌ها
پراکنده شوید و باز، گردِ هم‌‌آیید.

بر فراز دشت فرانسه
آن جا که مردگانِ پریروز خفته‌اند،
گردِ خود بچرخید
مگر زمستان نیست؟
در دسته‌‌های بی‌شمار بچرخید،
تا هر رهگذر بی‌اندیشد باز.

تکلیف را تو به یاد آور!
ای پرنده‌ی سیاه محزون.

اما سرورِ آسمان ها!
تو که از بلندترین شاخه‌های بلوط، بالاتری!
ای دکلِ گمشده در شب مسحور!
در قعر جنگل‌های درهم تنیده
در علفزار،
آن جا که از شکستِ بی فرجام، گریزی نیست،
ماندگان را از چکاوک‌های ماه مه، بی‌نصیب نگذار!



https://t.me/Adabiyyatsevanlar