ادبیات سئونلر
3.12K subscribers
6.98K photos
2.46K videos
1.03K files
18.2K links
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Download Telegram
اوشاق ادبیاتی

«قشم_نجف‌زاده»
اوتاغی سوپور قیزیم!
+ سوپورموشم، آنا جان!
- منه سو گتیر قیزیم!
+ گتیرمیشم، آنا جان!
- پالتارلاری یوموسان؟
+ ایندی یودوم، آنا جان!
- چؤره‌یینی یئمیسن؟
+ یئدیم، دویدوم آنا جان!
- دی گؤزونو یوم گؤروم،
سنه بیر شئی گؤستریم.
+ گؤزومو یومسام، آنا،
سنسیز قالارام آخی!
ایسته‌میرم بیرجه آن،
من سنسیز یاشاماغی...

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی

«زهرا اسلامی» مشکین( شهرخیاو)

نگاهم را به سقف سفید دوخته ام. با چشمک زدن لامپ ها، پاهایم زق زق می کنند. دستی روی آن می کشم. اشک از چشمانم سرازیر می شود. به یاد لامپ اتاقم می افتم.
بابا گوشه خانه، بین دو دیوار نشسته بود. به بسته های پولی که در دست داشت، نگاه می کرد و می خندید. چشمانش را می بست. آنها را نزدیک بینی اش می برد و بو می کشید... وقتی متوجه حضور من شد، سریع بسته ها را پشتش مخفی کرد. فاصله ابروهایش کمتر شد و غرید : تو اینجا چیکار می کنی بچه؟ مگه نگفتم وقتی پولارو می شمارم، نزدیکم نیا؟ دختره ی بدشگون.
چند قدم به عقب رفتم. زیر لب گفتم : " لامپ اتاق ... " .
مامان که گوشه ی دامنش را در دستش جمع کرده بود ، نزدیک تر آمد.
--چته رو بچه اسم گذاشتی؟ حالا موقع به دنیا اومدنش، اثاثمونو ریختن تو کوچه و عمه اش فوت کرده. به پا قدم بچه من چه ربطی داره؟
به طرف من می چرخد.
- از این بابات بخاری بلند نمی شه، بیخود اینجا واینسا.
نفس عمیقی بیرون دادم و به اتاقم برگشتم؛ دوباره به چراغ چشمک زن خیره شدم. دستانم را به کمرم زدم و چشمانم را در اتاق چرخاندم. چهارپایه ی کنار دیوار ، توجه ام را جلب کرد؛ زیر لب تکرار کردم : باید خودم دست به کار بشم.
 آب دهانم را قورت دادم و بالای چهار پایه رفتم. چانه ام می لرزید. روی پنجه ی پایم بلند شدم و دستم را به طرف لامپ دراز کردم اما ... آخرین جمله ای که شنیدم از بابا بود : " تو بااجازه کی رفته اونجا؟ " و همان لحظه زیر پایم خالی شد.
دکتر از بالای عینک گرد اش نگاهم می کند. چشمانش روی اجزای صورتم می چرخد. دوباره به برگه خیره می شود. زیر لب تکرار می کند : " دنیا خانمِ دوستی " . فکر می کنم بتوانم فکرش را بخوانم .
- مامانم این اسمو برام انتخاب کرده.
دکتر دوباره نگاهم می کند. خط های پیشانی اش از لا به لای موهای سفید دیده می شود.
- ولی من فکر می کنم بابام پیشنهادشو داده! من ریشه تموم بدبختی ها و خطاهام آقای دکتر!
دکتر سرش را تکان می دهد . چشمانم به پیراهن آبی خط دار اش می افتد. حالم بد می شود. می خواهم بالا بیاورم. من از تمام پیراهن های خط دار متنفرم.
کمی خم می شوم. بابا دوباره می پرسد : " میگم کیه در میزنه ؟ " . نمی توانم جوابی بدهم. دست های مشت کرده و ابروهای گره خورده اش را تصور می کنم. دهانم خشک می شود. آستین پیراهنش را دوباره تا می زنم. چند لحظه بعد در باز می شود. بدون اینکه به بابا نگاه کنم و پاهایم سست شود ، از زیر دستش به حیاط فرار می کنم. بابا صدایم می زند : "می کشمت دنیا ! می کشمت" . به سمت پله های ورودی خانه می دوم. شلوار گشاد بابا به پایم گیر می کند اما روی زمین نمی افتم. بابا محکم از پشت، موهایم را می گیرد و به سمت خودش می کشد. مامان فریاد زنان از خانه بیرون می آید و به سمت مان می دود.
- توروخدا ولش کن غلام . کشتی بچه رو.
بابا صورتم را می چرخاند. نفس نفس می زنم . دست بابا بالا می رود و صورتم داغ می شود.
- دنیا خانم؟
به خودم می آیم.
- بله آقای دکتر؟
- موهاتو چرا از ته زدی؟ دخترخانما که خیلی به موهاشون علاقه دارن.
شالم را تا ابروهایم جلو می کشم و از کنار گوش هایم تا می زنم.
- من دوستشون نداشتم... یعنی... بابام نمیذاشت دوستشون داشته باشم.
از لای پرده به در خیره می شوم. بابا وارد حیاط می شود. صورتش زیرنور مستقیم آفتاب برق می زند. پشت دستش را روی پیشانی اش می کشد. به سمت مامان می رود و برگه ای به دستش می دهد. صدایش را می شنوم.
- ببین چی پیدا کردم. آگهی فروش خونه ... دو خوابه با پارکینگ اختصاصی. استخر هم رو پشت بومش داره، اونم تو بهترین نقطه شهر. میتونی تصورش کنی زن ؟
صدای خنده هایش در حیاط می پیچد. از همان خنده هایی که آن لحظه می خواهم هر دو دستم را محکم روی گوش هایم بگذارم. مامان ضربه ی آهسته ای به پشت دستش می زند.
- می دونی چقدر پولشه آقا غلام؟ از کجا می خوای جورش کنی؟ من و دنیا به همین خونه هم راضی ایم.
- اسم اون دخترو پیش من نیار که هر چی می کشم از دست اونه ... اگه همون موقعی که گفتم سقط اش می کردی، الان این بدبختی ها رو نداشتیم. تو خودت اضافه بودی اونوقت اینم بار رو دوشم کردی.
بابا با عصبانیت کاغذ را از بین انگشتان مامان بیرون می کشد.
- این خونه از سرتونم زیاده ... همین روزها بالاخره دست اون دخترو می ذارم تو دستای محمود صاحب کارم و هرجور شده پول اون خونه رو جور می کنم.
به سمت حمام می روم. در آیینه به خودم خیره می شوم. ریش تراش برقی بابا را برمی دارم و شروع می کنم به تراشیدن موهایم. زیر لب تکرار می کنم :
- من نمی خوام شوهر کنم.
از همان روز بود که تصمیم گرفتم بعضی اوقات لباس های بابا را بپوشم. مامان هروقت ظاهر جدیدم را می دید ، گریه می کرد و برایم غصه می خورد. بابا هم هروقت می دید ، صورت و بدنم را زیر سیلی و لگد سرخ می کرد. چند بار هم مرا به زیر زمین انداخت. یکی از همان روز ها که حبس شده بودم ، حسابی حوصله ام سر رفته بود. سراغ قفسه مان رفتم که گوشه ی تاریک زیرزمین خاک می خورد. لا به لای وسایل قدیمی کتابی توجه ام را جلب می کرد. برداشتم و دستی روی آن کشیدم تا گرد و خاکش گرفته شود. روی جلد قهوه ایش ، با خط درشت نوشته شده بود : تحفة العقول.  صفحه ای را به دلخواه باز کردم. بابا راست می گفت؛ همان موقع باز هم به اینکه ریشه تمام بدبختی ها هستم ، پی بردم. نوشته بود : "دنیا دوستی ، ریشه هر خطایی است." دهانم از تعجب باز مانده بود. حتی پیامبر "ص" از همان زمان های قدیم می دانست روزی من متولد می شم و بدشانسی را به این خانه می آورم. به گفته بابا ، از همان روز تولدم تا الان که پانزده ساله ام ، بدترین پا قدم را داشته ام.
چند ضربه آهسته به در زده می شود و مامان داخل می آید. به اطرافم نگاهی می اندازم. خبری از دکتر نبود. مامان زیر گریه می زند و نزدیکم می شود.
الهی دستش بشکنه تو رو به این روز انداخت. الهی خیر نبینه این بلا رو سرت آورد.
بوسه ای به سرم می زند. دستش را آهسته زیر چشمانم می کشد. صورتم جمع می شود.
- دور کبودی هات بگردم مامان. دکترت می گفت فردا صبح مرخص میشی.
مامان دستش را دور بازویم می پیچد و از ماشین پیاده می شویم. قطره های ریز باران صورتم را لمس می کند. مامان در را باز می کند. با دیدن وضعیت حیاط ، خشکم می زند. هرچه در خانه داشتیم ، وسط حیاط ریخته شده بود. مامان محکم هر دو دست اش را روی سرش می کوبد و به طرف وسایل می دود. چادرش را از سرش در می آورد و با گریه روی آن ها می کشد. نمی توانم روی دو پایم بایستم. گچ پایم روی زمین کشیده می شود . خودم را به پله ها می رسانم و همانجا می نشینم. صدای پاهای بابا می آید. به سمت زیر زمین می چرخم. سیگار روشنی بین لب هایش قرار دارد. قفسه کتاب را روی کولش گذاشته و از پله ها بالا می آید. نزدیک می شود و آنرا هم کنار بقیه اثاث خانه ، از ارتفاع به زمین می اندازد. وسایل داخل قفسه ، روی زمین پخش می شوند . رنگ از صورت بابا پریده و لاغرتر از قبل به نظرمی رسد. نگاه بی جانش به سمت من می چرخد. چشم اش به پایم می افتد اما سریع نگاهش را می دزد. مامان به سمتش می دود و یقه ی لباس اش را می چسبد.
- چیکار کردی غلام؟ باز پول موادت کم اومده اینارو ریختی بیرون؟ به خدای واحد اگه بذارم یدونه اش رو بفروشی .
بابا سیگار را روی زمین می اندازد . دست مامان را از یقه اش جدا می کند و به عقب هول اش می دهد.   
- حرف نباشه زنیکه . این زندگی نکبت حق من نیست.
باران شدت می گیرد. صدای کوبیده شدن در به گوشمان می رسد.
- باز کن این درو .
مرد میانسالی به نظر می آید. بابا زیر لب تکرار می کند : محموده ...
انگشتش را به نشانه ی سکوت جلوی صورتش می گذارد و به من و مامان نگاه می کند.
- صداتون در نمیاد.
- مگه نمی شنوی غلام؟ نزول گرفتی حالا پول ما رو پس نمیدی؟ یا این درو باز میکنی ، یا خودم میشکونمش.
لگد های محکمش را به در می کوبد. بابا به سمتم می آید. مچ دستم را در میان انگشتان لاغرش می گیرد و بلندم می کند. نفس های تندش به صورتم می خورد.
- رو حرف من حرف نمی زنی؛ شنیدی؟
زبانم بند می آید. بدنم سست می شود. هر لحظه فشار انگشتانش را بیشتر می کند . دندان هایش را روی هم می فشارد.
- شنیدی یا نه ؟
مامان تن خاکی اش را روی حیاط می کشد و نزدیک تر می آید. شلوار بابا را در دستش می گیرد و االتماس می کند که کاری با من نداشته باشد. بابا با بی اعتنایی لگد محکمی به سینه اش می زند. سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم.
- خوبه... یالا ، دنبالم بیا.
قطره های اشکم راهشان را پیدا می کنند. نگاهم به کتاب روی زمین می افتد. همان کتابی که آن روز از قفسه برداشته بودم . یاد جمله ی پیامبر "ص" می افتم : دنیا دوستی ، ریشه هر خطایی است.
و زیر باران به دنبال بابا راه می افتم.  

ارسال: خانم راضیه قربانزاده

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
 
 
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوشاق ادبیاتی
«کارتون»

اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«‏علی فرشباف» ادبیات سئونلر گوزگوسونده
زمان: سه شنبه 1400/9/2
ساعات: 21
آپاریجی:«کریم قربانزاده»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعیر : حمیده رییس‌زاده (سحر)
ایفا : آیسودا مهدوی
کلیپ‌چکن : میترا علیزاده
حاضیرلایان : داستانجا قوروپو

اوجالیقلاردا ایزین وار دئیرک
چیخارام داغلارا یار-یار دئیرک
گلرم غوربت ائوین دار دئیرک
وطن عونوانلی کفن ساخلا منه.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«نیارادیچ» پارتیزان ۱۷ ساله یوگسلاو در سال ۱۹۴۳ توسط نازی ها دستگیر و اعدام شد.
پای چوبه دار به او گفتند: اگر نام رفقایت را بگویی اعدام نمی شوی.

گفت : نیازی نیست نام آنها را بدانید، وقتی که به سراغ تان آمدند آن وقت آنها را خواهید شناخت!

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادبیات سئونلر اویه لریندن یئنی ایشلر
بو وئرلیش لرین (اتا بابا سوزلری و مثل لر کورپوسو) گلن هفته دن جمعه گئجه لر ساعات ۲۱ دوام اولاجاق۰

آتالارسوزو: بهزاد بیات فر


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادبیات سئونلر اویه لریندن یئنی ایشلر
بو وئرلیش لرین (اتا بابا سوزلری و مثل لر کورپوسو) گلن هفته دن جمعه گئجه لر ساعات ۲۱ دوام اولاجاق۰
مثللرکورپوسو:«فاطمه محمودی»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
باش ساغلیغی
آلدیغیمیز آجی خبر اساسیندا سئویملی قلمداشیمیز «صابیرانجومنی» نین اداره هئیتی نین عضو «قنبر سیفی» جنابلارینین عزیز آتاسی حیاتا گوز یومدو.ادبیات سئونلر بو دردلی آیریلیغی« قنبر سیفی»جنابلارینا «زینال» عمی نین عائیله سینه سئونلرینه سون غمینیز اولسون دئیه رک باش ساغلیغی وئریر.
ادبیات سئونلر ۱۴۰۰/۸/۲۸

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
نومبرین 20سی بین الخالق« اوشاق» گونو قوتلو و موتلو اولسون.
آذربایجان اوشاقلارینین بیرینجی طلباتی آنا دیلینده تحصیل آلماقدیر.

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تهمینه نین سون سیری
خالق یازیچی سی« آنارین» یئنی حکایه سین چهارشنبه گونو: 1400/9/3
ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
"چنبرلر ایچینده..."

«کیان خیاو»

اللریم گوروشه کورپو سالاندا
توکولمه یه  جکدی ،آمما توکولدو
گوزلریم سر حدین ده میر تئلینه
دیکیلمه یه جکدی ، آمما دیکیلدی

چنبره دوشموشم ،چنبره آمان !
ساغیمدا ایلان وار ، سولو مدا چایان
دوداغیم دونیانی چاغیران زامان
تیکیلمه یه جکدی ، آمما تیکیلدی

 هانی آللی- گوللو سونا گوزه للر؟
اینیمه بیچیلمیش خارا خزه للر
سینه مین سازیندان قوشما – غزه للر
سوکولمه یه جکدی ، آمما سوکولدو

سازاق هاردان اسیر بیزیم باغچایا
باغچادان بورولوب دوشور تاغچایا
آخ ! تزه دردلریم کوهنه بوغچا یا
بو کولمه یه جکدی ، آمما بوکولدو

بو یوردون با شینا گور گلمیش نه لر ؟!
نه جئیران آغلایار ،نه جویومه لر
پاسلی پنجره مه پاخیر پرده لر
چکیلمه یه جکدی ،آمما چکیلدی

آی ائللر : آیاغا دورورام،نه غم ؟
بوردا درد اکیره م ، عیصیان بیچیره م
چونکو تورپاغیمدا قارا بیر سیتم
اکیلمه یه جکدی ، آمما اکیلدی
              

 https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«کریم قربانزاده»
(۱)
یاشامدا
سئودیمده، سئویلدیم ده
ائویمده اولدو
جوجوغومدا
یاخشی ال تلفونومدا
شاعیرده اولدوم
شعیرده دوغدوم
اولدوزدا منیم اولدو
آی دا
یالنیز
بوردا گونش دوغمادی
بو وطن منه وطن اولمادی
***


کوچه لرده قالان اوشاقلیق کیمی‌یم
نه ایتیرم
نه بیتیرم
یالنیز سنین یولونو گوزله ییرم
گونش چیرتلایاندان
اولدوز آخانا کیمی

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«دویغوقاراچایلی»

پارچالانمیش گؤزگو کیمی
هر ائوده بیر من یاشاییر
هر اینسانین اوره‌یینده
ساچیندا بیر دن یاشاییر


منله دولوب سیزین ائولر
هرنفسده ایزیم قالیب
کایئناتین قادینییام
اوجاق اوجاق کؤزوم قالیب


بؤیوک فلسفه داشیییر
ایشیقدان سورعتلی گؤزوم
زامان اؤلچوسون داغیدیر
تانریدان جرأتلی سؤزوم


هم اینسانام، هم ده ملک
سن منی گؤرمه‌یه جک سن
هر آن گؤزگویه باخاندا
اؤز،اؤزونو سئوه جک سن


هر ائوده بیر من یاشاییر
بیر تانری یارادیب بیزی
باخ سؤزومه، دوشون بیر آز
هر من ده وار اونون ایزی


https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«‏علی فرشباف» ادبیات سئونلر گوزگوسونده
زمان: سه شنبه 1400/9/2
ساعات: 21
آپاریجی:«کریم قربانزاده»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوزل وئرلیش؛
قونو: کینایه‌لرین یارانیشی (31)
سایلارا عایید کینایه‌لر
بوگئجه: 1400/9/1
ساعات: 21 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان: «میرحسین دلدار بناب»

https://t.me/Adabiyyatsevanlar