«بهروزمطلب زاده»
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«بهروزمطلب زاده»
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
فصل خزان است. فصل برگ ریزان جان های شریفی که سالهای فراوان دیگر می توانستند ببالند و معنای زنده بودن و سربلند زیستن را به دیگران بیاموزند. فصل خبرهای بد و ناخوشیند است. خبرهای بد، وقتی می آیند، پشت سرهم می آیند.
هنوزازبهت وُ ناباوری خبرمرگ عزیزی خلاص نشده ای که خبرمرگ عزیز دیگری ازراه میرسد. خبرهای بد، مثل واگن های به هم بسته قطار پشت سرهم می آیند. مانند فروافتادن برگ های درختان خزان دیده پائیزی. سیاوش شجریان، علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، ملکه محمدی، احمد محمود، نجف بندری، مظفرعلی عباسی، سیفی اکبری سیامک لطف الهی و ...و...و...
آدمی چه موجود غریبی است.
گاهی بی آنکه انتظارش را داشته باشی خبراز دست دادن کسانی را می شنوی که چون صاعقه ای ناگهانی، برسرت آوار می شود، روحت را می آزارد، شیشه جانت را میشکند، و آسمان آبی دلت را مانند امواج خروشان اقیانوس، به تلاطم در می آورد و سربه صخره غم می کوبد.
پنجشنبه 28 مرداد 1400 است، یک روز نحس در تاریخ مردم سرزمین ما، روزی که جانیان و جنایت کاران حاکم بر جهان به اصطلاح «آزاد»، با بسیج عوامل مزدورخود کودتای ننگین 28 مرداد سال 1332 را به راه انداختند و با ساقط کردن حکومت ملی دکتر محمد مصدق بار دیگرشریان های حیاتی جامعه ایران را قبضه کردند و نوکر بی اراده ای چون، محمدرضا پهلوی را بر اریکه قدرت نشاندند.
در چنین روزشومی، هنوز آفتاب بطور کامل سرازافق در نیاورده بود که، تلفن زنگ میزند.
تلفن را برمیدارم. ازایران است. قبل از آنکه جواب بدهم، کمی مکث می کنم، مثل بوکسوری که گارد بگیرد و آماده دفع ضربه های حریف باشد، خودم را آماده می کنم. به تجربه دریافته ام که تلفن های صبح زود ازایران خبرخوش یُمنی با خود ندارد. رفیقی، بغض کرده و باصدائی که مانند صفحه گرامافون خط افتاده خش دارد و می لرزد، می نالد :
« امروز صبح قلب پرشورو مهربان استاد حسن ریاضی «ایلدیریم» ازطپیدن باز ماند، او هم رفت!»،
با شنیدن این خبرلحظه ای دست و پای خودم را گم می کنم. اول باورم نمی شود. یا نمی خواهم که باورم بشود. با این که جسته گریخته چیزهائی درباره بستری شدن او در بیمارستان شنیده بودم، اما این که آن هیولای بی چشم و روی مرگ، درست در پشت پنجره جان شریف اوکمین کرده است و به همین زودی چهره زشت و پلیدش را نشان خواهد داد، چیزی نمیدانستم.
دل آدمی زمین پر حاصلی است که اگر قدرش را بداند و علف های هرز آن را وجین کند و آن را برای کاشتن درخت دوستی و رفاقت های دوامدار آماده کند، قطعا آفتاب مهربان هم مهر و گرمای خود را از آن دریغ نخواهد کرد.
اکنون می شنوم که او دیگر نیست. ولی یقین دارم که نه من و نه همه آنهائی که استاد حسن ریاضی را می شناختند وحتی اگر یک باراو را دید بودند فراموشش نخواهند کرد. بگذریم.
با تاسفی عمیق ازدریافت خبرازدست دادن استاد حسن ریاضی درذهن خود کلنجار می روم ویاد چند حادثه کوچک مربوطه به او می افتم.
اواخرماه اوت سال 2019 بود. من یک داستان ازخانم رقیه کبیر و مشابه همان داستان از جلیل محمد قلی زاده را ترجمه کرد ه بود. نام نوشته خانم کبیری «پاسبانان رَحِمَم » و نام نوشته جلیل محمد قلی زاده نیز «درخت سوراخ» بود.
من آن دو ترجمه را تحت عنوان « یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله! » در آوردم، ابتدا می خواستم آن را برای انتشار به چند سایت اینترنتی بفرستم. اما درست ترآن دیدم، محض احترام هم که شده، آن را برای خانم کبیری بفرستم و نظرش را جویا شوم. همین کار را هم کردم. خانم کبیری با عوض کردن یکی دوکلمه و تغییر کوچکی در نام داستان، آن را به همراه یادداشت کوچکی برایم پس فرستاد. ایشان درآن یادداشت خبرشرکت داستانشان در یک مسابقه داستان نویسی را داده بودن که گویا درمیان چند داستان منتخب آن مسابقه هم قرار گرفته بود.
بدنبال این قضیه من در تاریخ 2 نوامبر سال 2019 ایمیلی به زبان فارسی وبا مضمون زیربرای استاد حسین ریاضی «ایلدریم» مسئول و سردبیرمجله «آذری» نوشتم :
سلام آقای ریاضی گرامی!
از اینکه وقت گران بهایتان را می گیرم، حتمن مرا به بزرگی خود خواهید بخشید.
راستش را بخواهید من مدتی پیش ازاین، حکایت کوچکی ازجلیل محمد قلی زاده خواندم که ازجهت مضمون و محتوا، بسیار به داستان «بطنیمین قراولاری» خانم کبیری» شباهت داشت .
اینکه دو نویسنده، دردو زمان مختلف، اما با یک صد سال فاصله، به یک موضوع مشخص و مشترک اجتماعی و فرهنگی می پردازند و انگشت بر زخم ناسوری می گذارند که هنوزآکتوئل است، البته هر کدام با شیوه و زبان خاص خود، مرا تشویق کرد تا هردو نوشته را به زبان فارسی برگردانم. من برگردان هر دو نوشته را برای خانم کبیری فرستادم.
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
فصل خزان است. فصل برگ ریزان جان های شریفی که سالهای فراوان دیگر می توانستند ببالند و معنای زنده بودن و سربلند زیستن را به دیگران بیاموزند. فصل خبرهای بد و ناخوشیند است. خبرهای بد، وقتی می آیند، پشت سرهم می آیند.
هنوزازبهت وُ ناباوری خبرمرگ عزیزی خلاص نشده ای که خبرمرگ عزیز دیگری ازراه میرسد. خبرهای بد، مثل واگن های به هم بسته قطار پشت سرهم می آیند. مانند فروافتادن برگ های درختان خزان دیده پائیزی. سیاوش شجریان، علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، ملکه محمدی، احمد محمود، نجف بندری، مظفرعلی عباسی، سیفی اکبری سیامک لطف الهی و ...و...و...
آدمی چه موجود غریبی است.
گاهی بی آنکه انتظارش را داشته باشی خبراز دست دادن کسانی را می شنوی که چون صاعقه ای ناگهانی، برسرت آوار می شود، روحت را می آزارد، شیشه جانت را میشکند، و آسمان آبی دلت را مانند امواج خروشان اقیانوس، به تلاطم در می آورد و سربه صخره غم می کوبد.
پنجشنبه 28 مرداد 1400 است، یک روز نحس در تاریخ مردم سرزمین ما، روزی که جانیان و جنایت کاران حاکم بر جهان به اصطلاح «آزاد»، با بسیج عوامل مزدورخود کودتای ننگین 28 مرداد سال 1332 را به راه انداختند و با ساقط کردن حکومت ملی دکتر محمد مصدق بار دیگرشریان های حیاتی جامعه ایران را قبضه کردند و نوکر بی اراده ای چون، محمدرضا پهلوی را بر اریکه قدرت نشاندند.
در چنین روزشومی، هنوز آفتاب بطور کامل سرازافق در نیاورده بود که، تلفن زنگ میزند.
تلفن را برمیدارم. ازایران است. قبل از آنکه جواب بدهم، کمی مکث می کنم، مثل بوکسوری که گارد بگیرد و آماده دفع ضربه های حریف باشد، خودم را آماده می کنم. به تجربه دریافته ام که تلفن های صبح زود ازایران خبرخوش یُمنی با خود ندارد. رفیقی، بغض کرده و باصدائی که مانند صفحه گرامافون خط افتاده خش دارد و می لرزد، می نالد :
« امروز صبح قلب پرشورو مهربان استاد حسن ریاضی «ایلدیریم» ازطپیدن باز ماند، او هم رفت!»،
با شنیدن این خبرلحظه ای دست و پای خودم را گم می کنم. اول باورم نمی شود. یا نمی خواهم که باورم بشود. با این که جسته گریخته چیزهائی درباره بستری شدن او در بیمارستان شنیده بودم، اما این که آن هیولای بی چشم و روی مرگ، درست در پشت پنجره جان شریف اوکمین کرده است و به همین زودی چهره زشت و پلیدش را نشان خواهد داد، چیزی نمیدانستم.
دل آدمی زمین پر حاصلی است که اگر قدرش را بداند و علف های هرز آن را وجین کند و آن را برای کاشتن درخت دوستی و رفاقت های دوامدار آماده کند، قطعا آفتاب مهربان هم مهر و گرمای خود را از آن دریغ نخواهد کرد.
اکنون می شنوم که او دیگر نیست. ولی یقین دارم که نه من و نه همه آنهائی که استاد حسن ریاضی را می شناختند وحتی اگر یک باراو را دید بودند فراموشش نخواهند کرد. بگذریم.
با تاسفی عمیق ازدریافت خبرازدست دادن استاد حسن ریاضی درذهن خود کلنجار می روم ویاد چند حادثه کوچک مربوطه به او می افتم.
اواخرماه اوت سال 2019 بود. من یک داستان ازخانم رقیه کبیر و مشابه همان داستان از جلیل محمد قلی زاده را ترجمه کرد ه بود. نام نوشته خانم کبیری «پاسبانان رَحِمَم » و نام نوشته جلیل محمد قلی زاده نیز «درخت سوراخ» بود.
من آن دو ترجمه را تحت عنوان « یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله! » در آوردم، ابتدا می خواستم آن را برای انتشار به چند سایت اینترنتی بفرستم. اما درست ترآن دیدم، محض احترام هم که شده، آن را برای خانم کبیری بفرستم و نظرش را جویا شوم. همین کار را هم کردم. خانم کبیری با عوض کردن یکی دوکلمه و تغییر کوچکی در نام داستان، آن را به همراه یادداشت کوچکی برایم پس فرستاد. ایشان درآن یادداشت خبرشرکت داستانشان در یک مسابقه داستان نویسی را داده بودن که گویا درمیان چند داستان منتخب آن مسابقه هم قرار گرفته بود.
بدنبال این قضیه من در تاریخ 2 نوامبر سال 2019 ایمیلی به زبان فارسی وبا مضمون زیربرای استاد حسین ریاضی «ایلدریم» مسئول و سردبیرمجله «آذری» نوشتم :
سلام آقای ریاضی گرامی!
از اینکه وقت گران بهایتان را می گیرم، حتمن مرا به بزرگی خود خواهید بخشید.
راستش را بخواهید من مدتی پیش ازاین، حکایت کوچکی ازجلیل محمد قلی زاده خواندم که ازجهت مضمون و محتوا، بسیار به داستان «بطنیمین قراولاری» خانم کبیری» شباهت داشت .
اینکه دو نویسنده، دردو زمان مختلف، اما با یک صد سال فاصله، به یک موضوع مشخص و مشترک اجتماعی و فرهنگی می پردازند و انگشت بر زخم ناسوری می گذارند که هنوزآکتوئل است، البته هر کدام با شیوه و زبان خاص خود، مرا تشویق کرد تا هردو نوشته را به زبان فارسی برگردانم. من برگردان هر دو نوشته را برای خانم کبیری فرستادم.
ایشان با حک و اصلاح ترجمه نوشته خودشان آن را به خود من برگرداندند و نوشتند که دراین مورد با شما صحبت کرده اند و ازمن خواستند تا با نوشتن مقدمه کوتاهی آن را به ایمیل شما بفرستم.
راستش با توجه به حساس بودن مسئله و مشکلاتی که در جامعه دربرخورد با چنین مسائلی هست، و اینکه من از آنجا دورم و فقط دستی بر آتش دارم به این نتیجه رسیدم که ترجمه هر دو حکایت را برای شما بفرستم و از شما خواهش کنم اگر چنانچه آن را قابل چاپ و نشر دانستید خودتان زحمت نوشتن آن "چند خط مقدمه " را بکشید.
از شما یک جهان سپاسگذارم و برایتان شادی و تندرستی و سربلندی آرزو می کنم. با مهر و ارادت بهروز مطلب زاده.
گذشت تا اینکه به تاریخ شنبه 30 ماه نوامبرهمان سال، ایمیلی به زبان ترکی آذربایجانی ازآقای ریاضی بدستم رسید. درزیر بخش خلاصه شده ایمیل او را میخوانید:
سلام. عزیز دوست. خانم کبیری منه زنگ ائله دی کی او حکایه نی من اوستونده ایشله میشم و گؤندرمیشم باشقا یئره مساییقه یه . او رادا چاپ اولاجاق. سیز اونون آدینی دییشین.
من قبول ائتمه دیم ... من ادبیات عاشیقیم ... سیزدن خواهیش ائدیرم با شقا یازیلاردان ، خصوصاً آوروپا یازیچیلاریندان بیزه ترجمه لر گؤندرین. بورالاردا کی لاری قوی ...
ساغ اولون.
مندن نه ایسته سه نیز منه یازین باشقالارینین واسطه سی له یوخ... دده بابا دئمیشکن اوزاق یئرین حالواسینی هولا ایله دؤیرلر. سنه ودوستلارا جان ساغلیغی. حسن.
ترجمه به فارسی : دوست عزیز سلام. خانم کبیری به من زنگ زدو گفت که من برروی این داستان کار کرده ام. آن را برای جای دیگری فرستاده ام برای شرکت در یک مسابقه. درآنجا چاپ خواهد شد. شما نام آن را عوض کنید.
من قبول نکردم ...من عاشق ادبیاتم ...از شماخواهش می کنم از نوشته های دیگر، به ویژه ترجمه هائی از نویسندگان اروپائی برایما بفرستید. اینجائی ها را بگذارید ...
زنده باشید.
هرچه از من میخواهید برایم بنویسید، اما نه به وسیله دیگران. به قول نیاکانمان حلوای دوردست ها را بر سرخرمن می پزند. (معادل : سیلی نقد به از حلوای نسیه) برای تو و دوستان سلامتی آرزو می کنم. حسن.
راستش را بخواهید پس از دریافت این ایمیل ازاستاد حسن ریاضی، و از دل چرکینی او از روابطی از آنگونه که من با گذاشتن سه نقطه خلاصه اش کردم، ازخیر چاپ «یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!» گذشتم. اما اینک که او دیکر در میان ما نیست و ما گُلغَمِ نبودش را دردل غمزده خویش آبیاری می کنیم. فکرکردم انتشار آن بویژه در شماره دوسالگی ارژنگ بی مناسبت نباشد.
یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
1
درخت سوراخ! *
این « پیر» مجرب، در روستای قاسم لی ازتوابع آغدام قرار دارد، انتهای دو شاخه جدا شده این درخت، درقسمت بالا، به هم جوش خورده و بینشان یک سوراخ درست شده است. این «پیر»، یاور زنانی است که باردار نمی شوند.
خواهرانی که دل شان بچه می خواهد، شب های جمعه، مقداری کلوچه می پزند و با خودشان نزد درخت سوراخ دار میبرند. بعد از پخش کلوچه بین فقرا، زنی که بچه دار نمی شود، از بین سوراخ درخت رد می شود و طبق روایت ها، به خواست خود نائل می شود.
اگر یکی از خانم ها نتواند از سوراخ درخت بگذرد،آن وقت برای همیشه از خود ناامید شده و مایوس، به خانه خود برمی گردد.
2
نگهبانان رَحِمِ ام!
این داستان تقدیم را می کنم به همه عروس های خردسال وطنم.
مانند جانوری هستم که توی تله گیرکرده باشد. مادر شوهرم، شانه هایم را گرفته می کشد و مادرم هم پاهایم هُل می دهد و گاهی هم با دستش به کشاله های رانم فشارمی آورد تا شاید نیمه بیرون مانده بدنم را از توی سوراخ رد کند.
بدنم، از سینه به بالا، به سمت کوه و ازباسن به پائین به سمت دره ای که زیر سایه کوه قراردارد آویزان مانده است. دست هام را که در میان سوراخ گیر کرده، حتی نمی توانم تکان بدهم.
من نه در تله یک شکارچی مسلح، بلکه در بند نگهبان های رَحِمَم، مادر و مادر شوهرم گرفتار شده بودم. مادر و مادر شوهرم اگرچه شکارچی نیستند، اما آنها برای شکار یک نطفه از چنگ این سنگ، مرا به این دام انداخته اند.درست مث سگی که در راهِ آب گرفتار شده باشد، من هم در این سوراخ گرفتار شده ام.
اگر در«راهِ آب» گیر کرده بودم، حداقل این امید را داشتنم که فشارزیاد آب مرا با خود ببرد، اما آب کجا و سوراخ این سنگ کجا!.
درهمه عمر پانزده ساله ام، هیچ وقت به چنین فشار و تنگنائی گرفتار نشده بودم. مادر و مادرشوهرم غُرغُر کنان در تلاش گذراندن من ازاین سوراخ بودند. نمیدانم، مانده ام که به غُرغُرهای آن ها گوش بدهم یا درفکر جانم باشم که در این سوراخ گیر کرده و به بند کشیده شده.
راستش با توجه به حساس بودن مسئله و مشکلاتی که در جامعه دربرخورد با چنین مسائلی هست، و اینکه من از آنجا دورم و فقط دستی بر آتش دارم به این نتیجه رسیدم که ترجمه هر دو حکایت را برای شما بفرستم و از شما خواهش کنم اگر چنانچه آن را قابل چاپ و نشر دانستید خودتان زحمت نوشتن آن "چند خط مقدمه " را بکشید.
از شما یک جهان سپاسگذارم و برایتان شادی و تندرستی و سربلندی آرزو می کنم. با مهر و ارادت بهروز مطلب زاده.
گذشت تا اینکه به تاریخ شنبه 30 ماه نوامبرهمان سال، ایمیلی به زبان ترکی آذربایجانی ازآقای ریاضی بدستم رسید. درزیر بخش خلاصه شده ایمیل او را میخوانید:
سلام. عزیز دوست. خانم کبیری منه زنگ ائله دی کی او حکایه نی من اوستونده ایشله میشم و گؤندرمیشم باشقا یئره مساییقه یه . او رادا چاپ اولاجاق. سیز اونون آدینی دییشین.
من قبول ائتمه دیم ... من ادبیات عاشیقیم ... سیزدن خواهیش ائدیرم با شقا یازیلاردان ، خصوصاً آوروپا یازیچیلاریندان بیزه ترجمه لر گؤندرین. بورالاردا کی لاری قوی ...
ساغ اولون.
مندن نه ایسته سه نیز منه یازین باشقالارینین واسطه سی له یوخ... دده بابا دئمیشکن اوزاق یئرین حالواسینی هولا ایله دؤیرلر. سنه ودوستلارا جان ساغلیغی. حسن.
ترجمه به فارسی : دوست عزیز سلام. خانم کبیری به من زنگ زدو گفت که من برروی این داستان کار کرده ام. آن را برای جای دیگری فرستاده ام برای شرکت در یک مسابقه. درآنجا چاپ خواهد شد. شما نام آن را عوض کنید.
من قبول نکردم ...من عاشق ادبیاتم ...از شماخواهش می کنم از نوشته های دیگر، به ویژه ترجمه هائی از نویسندگان اروپائی برایما بفرستید. اینجائی ها را بگذارید ...
زنده باشید.
هرچه از من میخواهید برایم بنویسید، اما نه به وسیله دیگران. به قول نیاکانمان حلوای دوردست ها را بر سرخرمن می پزند. (معادل : سیلی نقد به از حلوای نسیه) برای تو و دوستان سلامتی آرزو می کنم. حسن.
راستش را بخواهید پس از دریافت این ایمیل ازاستاد حسن ریاضی، و از دل چرکینی او از روابطی از آنگونه که من با گذاشتن سه نقطه خلاصه اش کردم، ازخیر چاپ «یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!» گذشتم. اما اینک که او دیکر در میان ما نیست و ما گُلغَمِ نبودش را دردل غمزده خویش آبیاری می کنیم. فکرکردم انتشار آن بویژه در شماره دوسالگی ارژنگ بی مناسبت نباشد.
یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
1
درخت سوراخ! *
این « پیر» مجرب، در روستای قاسم لی ازتوابع آغدام قرار دارد، انتهای دو شاخه جدا شده این درخت، درقسمت بالا، به هم جوش خورده و بینشان یک سوراخ درست شده است. این «پیر»، یاور زنانی است که باردار نمی شوند.
خواهرانی که دل شان بچه می خواهد، شب های جمعه، مقداری کلوچه می پزند و با خودشان نزد درخت سوراخ دار میبرند. بعد از پخش کلوچه بین فقرا، زنی که بچه دار نمی شود، از بین سوراخ درخت رد می شود و طبق روایت ها، به خواست خود نائل می شود.
اگر یکی از خانم ها نتواند از سوراخ درخت بگذرد،آن وقت برای همیشه از خود ناامید شده و مایوس، به خانه خود برمی گردد.
2
نگهبانان رَحِمِ ام!
این داستان تقدیم را می کنم به همه عروس های خردسال وطنم.
مانند جانوری هستم که توی تله گیرکرده باشد. مادر شوهرم، شانه هایم را گرفته می کشد و مادرم هم پاهایم هُل می دهد و گاهی هم با دستش به کشاله های رانم فشارمی آورد تا شاید نیمه بیرون مانده بدنم را از توی سوراخ رد کند.
بدنم، از سینه به بالا، به سمت کوه و ازباسن به پائین به سمت دره ای که زیر سایه کوه قراردارد آویزان مانده است. دست هام را که در میان سوراخ گیر کرده، حتی نمی توانم تکان بدهم.
من نه در تله یک شکارچی مسلح، بلکه در بند نگهبان های رَحِمَم، مادر و مادر شوهرم گرفتار شده بودم. مادر و مادر شوهرم اگرچه شکارچی نیستند، اما آنها برای شکار یک نطفه از چنگ این سنگ، مرا به این دام انداخته اند.درست مث سگی که در راهِ آب گرفتار شده باشد، من هم در این سوراخ گرفتار شده ام.
اگر در«راهِ آب» گیر کرده بودم، حداقل این امید را داشتنم که فشارزیاد آب مرا با خود ببرد، اما آب کجا و سوراخ این سنگ کجا!.
درهمه عمر پانزده ساله ام، هیچ وقت به چنین فشار و تنگنائی گرفتار نشده بودم. مادر و مادرشوهرم غُرغُر کنان در تلاش گذراندن من ازاین سوراخ بودند. نمیدانم، مانده ام که به غُرغُرهای آن ها گوش بدهم یا درفکر جانم باشم که در این سوراخ گیر کرده و به بند کشیده شده.
گفتم :
- «این سوراخ تنگه، بدن من از این سوراخ رد نمیشه!»
مادر شوهرم گفت :
- « اِاِاِ یعنی چی که تنگه؟ هیچ خبر داری که این سوراخ، چه کسائی رو مداوا کرده؟»
گفتم :
- « مگه من چی گفتم، ولی آخه شما اندازه دور بدن منو بگیرید، ببینید اصلن از اونجا رد میشه؟»
مادر شوهرم گفت :
- « ماشا الله، ماشاالله از روزی که پیش ما آمدی، حال و روزت خوب شده دیگه، بچه جان...»
مادرم، ازحرف های اوخوشش نیامد. سگرمه هایش تو هم رفت وبا اخم و تخم گفت :
- « دخترمن، ازهمون روز اول به دنیا اومدن حال و روزش خوب بوده و ماشاالله ماشاالله همین جوری تُپُل مُپُله بوده. تازه، توباید بچه گی هاشو می دیدی، مثل توپ بود، تُپل وسفیدِ. بچه ام از وقتی که خونه شوهر رفته آب شده!»
ومن مظلومانه گفتم :
-«خوب من هم برای همین میگم دیگه ... به خدا، این سوراخ تنگه، اندازه من نیست!»
مادرم، دولا شد ودرگوشم پچ پچ کرد :
-«مادر شوهرت نَشنَوه، نمیخواهم بعدن بهت سرکوفت بزنه. من تازه دوسال هم از تو کوچکتر بودم، یک سال از عروسیم گذشته بود ولی بچه دار نشده بودم، فردای همون روزی که از این سوراخ گذاشتم، حامله شدم»
گفتم :
- «آخه شما چشمتون نمبینه که این سوراخ تنگه؟ والله بالله، بچه هم نگاه کنه این رو می فهمه، آخه شما چرا نمی فهمید؟ چرا لجبازی می کنید؟»
مادرم گفت :
- «تو لجبازی یا ما؟ تو اصلن از سوراخ رد شدی که ما بفهمیم میتونی رد بشی یا نه؟»
- « آخه توی کدوم کتاب نوشته که آدم اگه از سوراخ رد بشه حامله میشه؟»
مادرم با غیض گفت :
- «حالا خوبه که نذاشتم بیشتر از پنج کلاس درس بخونی ها!، دخترم، این کارها، آداب و رسوم نیکان ما است. صد سال هم درس بخونی، این آداب و رسوم رو درکتاب ها نمیتونی پیدا کنی»
مادر شوهرم، دستش را به طرف مادرم دراز کرد و افزود :
- « به جانِ تو، تو بمیری، به جانِ خودم، «خانیما خانیم» قسم می خورد، می گفت این سنگ هم مثل رَحِمِ زن خاصیت تنگ و گشاد شدن داره، به قد و قواره کاری نداره، زن هائی که باردار نمیشدن، بعد از گذشتن از این سوراخ بخت شون باز شده. حالا چون بغل گوش ما است، ارزشی براش قائل نیستیم»
برگشتم که به طرف ده بروم. یک دفعه هر دوآن ها به طرف من دویدند ومانند دو تا نگهبان، هر کدام یک دستم را گرفتند و هُلم دادند تا با زور مرا داخل سوراخ بکنند.
میدانم، همه آتش ها ازگور«خانیما خانیم» بلند میشه، وگر نه، مادر و مادر شوهرم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، اینجوری همدست نمی شدند تا مرا در سینه این کوه و درسوراخ این سنگ به تله بیندازند.
همیشه وقتی مادرم می گفت "سفید"، مادرشوهرم می گفت "سیاه". و وقتی مادرشوهرم می گفت "زمین" آن وقت مادرم می کفت "آسمان".
تنها مسئله مورد توافق شان، همین رَحِمِ من بود. هر دوهم عجله داشتند تا هرچه زودتر یک جنینی توی رَحِمِ من به وجود بیاد. ازصبحِ فردایِ شبِ زفاف، هردو شده بودند نگهبان رَحِمِ من. ازهمان اولِ کار، روزشماری می کردند. ازمصیبت بارترین روزهای من، روزهای آخر ماه بود. در روزهائی که من به دلیل عادت ماهانه، ازدرد و خونزیزی به خودم می پیچیدم، مادرومادر شوهرم از لج همدیگر هم که شده، هرچه خوردنی های به قول خودشان «گَرمی» بود، ازعسل گرفته تا بادام و هل و زنجفیل ومارچوبه و برگ تمشک، را به خورد من می دادند.
نگهبان های رَحِمِ من، هنوزمن حامله نشده، به جنسیت و پسر شدن آن هم فکر کرده بودند، این نکهبان ها، آش رو با جاش می خواستند.
«خانیما خانیم» برای زن های ده، مثل امام و پیغمبر بود. حتی ممکن بود آن ها حرف امام و پیغمبر را پشت گوش بیندازند، اما حرف های «خانیما خانیم» را هرگز. از سایه سر « خانیما خانیم»، دردرمانگاه ده ما حتی مگس پر نمیزد. دواها و جوشانده هائی او که ازگیاه ها وعلف های جمع آوری شده از کوه وصحرا درست می کرد، داروی همه دردها بود.
با گریه گفتم :
- « شما رو قسم به اون کسی که باورش دارید، بروید اون سنگتراش ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه، هزارسال هم بگذره، من نمیتونم ازاین سوراخ بیرون بیام. اگه تا شب توی این سوراخ بمونم می میرم»
مادر شوهرم گفت :
- « توبه...توبه... مگه این سنگ رو میشه شکوند؟ سنگ چه گناهی داره، گناهِ خودته که اونقدر لجبازی کردی. اونقدر دیرکردی که آفتاب دیگه رفته. مگه «خانیما خانیم» خیلی نگفت که تا وقتی آفتاب روی کوه می تابه باید دختر رو از سوراخ بگذرونید. خوب حالا بگو ببینم سنگ چه گناهی داره؟»
من که میتونستم برسرمادرم داد بکشم، جسارت اینکه درجواب مادرشوهرم چیزی بگویم را نداشتم. خودم را سرزنش می کنم که " خوب مادرشوهرم راست میگه، سنگ چکار کنه، سنگ عاقل بوده و کار خودش رو کرده و برای کسائی مثل من یک سوراخ درست کرده، اما من رو بگو که عقلم رو دادم دست این نگهبان های رَحِمَم".
- «این سوراخ تنگه، بدن من از این سوراخ رد نمیشه!»
مادر شوهرم گفت :
- « اِاِاِ یعنی چی که تنگه؟ هیچ خبر داری که این سوراخ، چه کسائی رو مداوا کرده؟»
گفتم :
- « مگه من چی گفتم، ولی آخه شما اندازه دور بدن منو بگیرید، ببینید اصلن از اونجا رد میشه؟»
مادر شوهرم گفت :
- « ماشا الله، ماشاالله از روزی که پیش ما آمدی، حال و روزت خوب شده دیگه، بچه جان...»
مادرم، ازحرف های اوخوشش نیامد. سگرمه هایش تو هم رفت وبا اخم و تخم گفت :
- « دخترمن، ازهمون روز اول به دنیا اومدن حال و روزش خوب بوده و ماشاالله ماشاالله همین جوری تُپُل مُپُله بوده. تازه، توباید بچه گی هاشو می دیدی، مثل توپ بود، تُپل وسفیدِ. بچه ام از وقتی که خونه شوهر رفته آب شده!»
ومن مظلومانه گفتم :
-«خوب من هم برای همین میگم دیگه ... به خدا، این سوراخ تنگه، اندازه من نیست!»
مادرم، دولا شد ودرگوشم پچ پچ کرد :
-«مادر شوهرت نَشنَوه، نمیخواهم بعدن بهت سرکوفت بزنه. من تازه دوسال هم از تو کوچکتر بودم، یک سال از عروسیم گذشته بود ولی بچه دار نشده بودم، فردای همون روزی که از این سوراخ گذاشتم، حامله شدم»
گفتم :
- «آخه شما چشمتون نمبینه که این سوراخ تنگه؟ والله بالله، بچه هم نگاه کنه این رو می فهمه، آخه شما چرا نمی فهمید؟ چرا لجبازی می کنید؟»
مادرم گفت :
- «تو لجبازی یا ما؟ تو اصلن از سوراخ رد شدی که ما بفهمیم میتونی رد بشی یا نه؟»
- « آخه توی کدوم کتاب نوشته که آدم اگه از سوراخ رد بشه حامله میشه؟»
مادرم با غیض گفت :
- «حالا خوبه که نذاشتم بیشتر از پنج کلاس درس بخونی ها!، دخترم، این کارها، آداب و رسوم نیکان ما است. صد سال هم درس بخونی، این آداب و رسوم رو درکتاب ها نمیتونی پیدا کنی»
مادر شوهرم، دستش را به طرف مادرم دراز کرد و افزود :
- « به جانِ تو، تو بمیری، به جانِ خودم، «خانیما خانیم» قسم می خورد، می گفت این سنگ هم مثل رَحِمِ زن خاصیت تنگ و گشاد شدن داره، به قد و قواره کاری نداره، زن هائی که باردار نمیشدن، بعد از گذشتن از این سوراخ بخت شون باز شده. حالا چون بغل گوش ما است، ارزشی براش قائل نیستیم»
برگشتم که به طرف ده بروم. یک دفعه هر دوآن ها به طرف من دویدند ومانند دو تا نگهبان، هر کدام یک دستم را گرفتند و هُلم دادند تا با زور مرا داخل سوراخ بکنند.
میدانم، همه آتش ها ازگور«خانیما خانیم» بلند میشه، وگر نه، مادر و مادر شوهرم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، اینجوری همدست نمی شدند تا مرا در سینه این کوه و درسوراخ این سنگ به تله بیندازند.
همیشه وقتی مادرم می گفت "سفید"، مادرشوهرم می گفت "سیاه". و وقتی مادرشوهرم می گفت "زمین" آن وقت مادرم می کفت "آسمان".
تنها مسئله مورد توافق شان، همین رَحِمِ من بود. هر دوهم عجله داشتند تا هرچه زودتر یک جنینی توی رَحِمِ من به وجود بیاد. ازصبحِ فردایِ شبِ زفاف، هردو شده بودند نگهبان رَحِمِ من. ازهمان اولِ کار، روزشماری می کردند. ازمصیبت بارترین روزهای من، روزهای آخر ماه بود. در روزهائی که من به دلیل عادت ماهانه، ازدرد و خونزیزی به خودم می پیچیدم، مادرومادر شوهرم از لج همدیگر هم که شده، هرچه خوردنی های به قول خودشان «گَرمی» بود، ازعسل گرفته تا بادام و هل و زنجفیل ومارچوبه و برگ تمشک، را به خورد من می دادند.
نگهبان های رَحِمِ من، هنوزمن حامله نشده، به جنسیت و پسر شدن آن هم فکر کرده بودند، این نکهبان ها، آش رو با جاش می خواستند.
«خانیما خانیم» برای زن های ده، مثل امام و پیغمبر بود. حتی ممکن بود آن ها حرف امام و پیغمبر را پشت گوش بیندازند، اما حرف های «خانیما خانیم» را هرگز. از سایه سر « خانیما خانیم»، دردرمانگاه ده ما حتی مگس پر نمیزد. دواها و جوشانده هائی او که ازگیاه ها وعلف های جمع آوری شده از کوه وصحرا درست می کرد، داروی همه دردها بود.
با گریه گفتم :
- « شما رو قسم به اون کسی که باورش دارید، بروید اون سنگتراش ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه، هزارسال هم بگذره، من نمیتونم ازاین سوراخ بیرون بیام. اگه تا شب توی این سوراخ بمونم می میرم»
مادر شوهرم گفت :
- « توبه...توبه... مگه این سنگ رو میشه شکوند؟ سنگ چه گناهی داره، گناهِ خودته که اونقدر لجبازی کردی. اونقدر دیرکردی که آفتاب دیگه رفته. مگه «خانیما خانیم» خیلی نگفت که تا وقتی آفتاب روی کوه می تابه باید دختر رو از سوراخ بگذرونید. خوب حالا بگو ببینم سنگ چه گناهی داره؟»
من که میتونستم برسرمادرم داد بکشم، جسارت اینکه درجواب مادرشوهرم چیزی بگویم را نداشتم. خودم را سرزنش می کنم که " خوب مادرشوهرم راست میگه، سنگ چکار کنه، سنگ عاقل بوده و کار خودش رو کرده و برای کسائی مثل من یک سوراخ درست کرده، اما من رو بگو که عقلم رو دادم دست این نگهبان های رَحِمَم".
مادرم گفت :
- « دختر، مرا نگاه کن ببینم، نکنه، کارهائی را که دیشب «خانیما خانیم» سپرده بود، انجام ندادی؟»
چیری نگفتم. رنگ برنگ شدم. شوهرم خوشش نمیامد که من درباره مسائل رختخوابی مان باکسی حرف بزنم. شب خودم را به آب و آتش زد بودم. هرچه که از دستم بر می آمد انجام داده بودم، اما شوهرم خسته بود، با من یکجا نخوابید. مادرم با عصبانیت برسرم فریاد کشید :
- « بگو که تقصیر از خودته دیگه، مگه بهت نگفتم که گفته های « خانیما خانیم» یادت نره؟ ببین این بی توجهی تو، هم خودت رو و هم ما رو به چه روزی انداخته؟»
مادرشوهرم، یک دفعه ابرو هاش رو درهم کشید و رو به مادرم گفت :
- « دختر!، میگم ممکنه خاصیت این سنگ همین باشه، اول معطل میکنه و بعد از کاشتنِ نطفه در رَحِم، سوراخش گشاد میشه و دختر رو ول میکنه!»
چشم های مادرم درخشید. اما من ترس برم داشت. اگر شوهرم می فهمید که سنگِ سوراخ، در رَحِمِ من نطفه کاشته، اون وقت منو خفه می کرد.
داد زدم :
- « من نفطه سنگ رو نمیخوام. مگه آدم از سنگ بچه دار میشه؟ شما رو به اونی بهش که باوردارید، بروید سنگتراشِ ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه!»
نگهبان های رَحِمَم، مدتی به یکدیگر نگاه کردند و بعد مادر شوهرم گفت :
- « میگم تو برو «خانیما خانیم» رو بیار، من در اینجا مواظب دختر هستم»
بعد خودش را بکناری کشید و درسایه نشست.
من مثل جانور درتله افتاده ای، در میان سوراخ گیر افتاده ام. آفتاب، آنچنان تند بر سرم می تابد که انگار گرمایش را از آتش جهنم گرفته است. مادرم را نمی بینم. با صدای بلند فریاد میزنم :
- « مادر...، «خانیما خانیم» را نیاری ها، سنگتراش رو بیار!...».
* جلیل محمد قلی زاده - کتاب قبض بهشت صفحه 113 - 112
** رقیه کبیری - مجله آذری شماره 39 زمستان 1397 صفحه 196
جانِ شیفته دیگر ما را ترک کرد!
ترانه خوان گذشت،
ولیکن ترانه اش،
گل می کند،
به دامنه کوه پایه ها»
با کمال تاسف با خبر شدیم که بامداد امروز، پنجشنبه 28 مردا 1400 برابر با 19 مردا 2021 قلب پرشور و مهربان آقای حسن ریاضی «ایلدریم»، نویسنده، شاعر و روزنامه نگار برجسته آذربایجانی، به دلیل ابتلا به بیماری کرونا از طپش باز ماند و چشم بر جهان فرو بست.
با درگذشت آقای حسن ریاضی، جامعه فرهنگی میهن مان ایران، بار دیگر، یکی ازخدمتگذاران شریف، انسان دوست و آزاداندیش بزرگ خود را دست داد.
با گرامیداشت یاد و خاطره این فرزند شایسته میهن و مردم، به خانواده محترم ریاضی، یاران، و دوستان هم قلم او، صمیمانه تسلیت می گوئیم و خود را در غم بزرگ آنان شریک می دانیم.
« تو!
بر من،
با کدام چشم
نگریستی،
که من ،
اینگونه افسون شدم؟
تو!
با کدام چشم
مرا افروختی،
که من،
اینگونه بی دود
سوختم؟.
بادها وزیدند
سال ها سپری شدند
جان های شعله ور
خاموش شدند،
افسونِ افسون شدگان
باطل شد،
اما من،
هنوز هم،
افسون شده ام .
هنوزهم میسوزم !.
ترجمه شعری حسن ریاضی (ایلدیریم)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
- « دختر، مرا نگاه کن ببینم، نکنه، کارهائی را که دیشب «خانیما خانیم» سپرده بود، انجام ندادی؟»
چیری نگفتم. رنگ برنگ شدم. شوهرم خوشش نمیامد که من درباره مسائل رختخوابی مان باکسی حرف بزنم. شب خودم را به آب و آتش زد بودم. هرچه که از دستم بر می آمد انجام داده بودم، اما شوهرم خسته بود، با من یکجا نخوابید. مادرم با عصبانیت برسرم فریاد کشید :
- « بگو که تقصیر از خودته دیگه، مگه بهت نگفتم که گفته های « خانیما خانیم» یادت نره؟ ببین این بی توجهی تو، هم خودت رو و هم ما رو به چه روزی انداخته؟»
مادرشوهرم، یک دفعه ابرو هاش رو درهم کشید و رو به مادرم گفت :
- « دختر!، میگم ممکنه خاصیت این سنگ همین باشه، اول معطل میکنه و بعد از کاشتنِ نطفه در رَحِم، سوراخش گشاد میشه و دختر رو ول میکنه!»
چشم های مادرم درخشید. اما من ترس برم داشت. اگر شوهرم می فهمید که سنگِ سوراخ، در رَحِمِ من نطفه کاشته، اون وقت منو خفه می کرد.
داد زدم :
- « من نفطه سنگ رو نمیخوام. مگه آدم از سنگ بچه دار میشه؟ شما رو به اونی بهش که باوردارید، بروید سنگتراشِ ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه!»
نگهبان های رَحِمَم، مدتی به یکدیگر نگاه کردند و بعد مادر شوهرم گفت :
- « میگم تو برو «خانیما خانیم» رو بیار، من در اینجا مواظب دختر هستم»
بعد خودش را بکناری کشید و درسایه نشست.
من مثل جانور درتله افتاده ای، در میان سوراخ گیر افتاده ام. آفتاب، آنچنان تند بر سرم می تابد که انگار گرمایش را از آتش جهنم گرفته است. مادرم را نمی بینم. با صدای بلند فریاد میزنم :
- « مادر...، «خانیما خانیم» را نیاری ها، سنگتراش رو بیار!...».
* جلیل محمد قلی زاده - کتاب قبض بهشت صفحه 113 - 112
** رقیه کبیری - مجله آذری شماره 39 زمستان 1397 صفحه 196
جانِ شیفته دیگر ما را ترک کرد!
ترانه خوان گذشت،
ولیکن ترانه اش،
گل می کند،
به دامنه کوه پایه ها»
با کمال تاسف با خبر شدیم که بامداد امروز، پنجشنبه 28 مردا 1400 برابر با 19 مردا 2021 قلب پرشور و مهربان آقای حسن ریاضی «ایلدریم»، نویسنده، شاعر و روزنامه نگار برجسته آذربایجانی، به دلیل ابتلا به بیماری کرونا از طپش باز ماند و چشم بر جهان فرو بست.
با درگذشت آقای حسن ریاضی، جامعه فرهنگی میهن مان ایران، بار دیگر، یکی ازخدمتگذاران شریف، انسان دوست و آزاداندیش بزرگ خود را دست داد.
با گرامیداشت یاد و خاطره این فرزند شایسته میهن و مردم، به خانواده محترم ریاضی، یاران، و دوستان هم قلم او، صمیمانه تسلیت می گوئیم و خود را در غم بزرگ آنان شریک می دانیم.
« تو!
بر من،
با کدام چشم
نگریستی،
که من ،
اینگونه افسون شدم؟
تو!
با کدام چشم
مرا افروختی،
که من،
اینگونه بی دود
سوختم؟.
بادها وزیدند
سال ها سپری شدند
جان های شعله ور
خاموش شدند،
افسونِ افسون شدگان
باطل شد،
اما من،
هنوز هم،
افسون شده ام .
هنوزهم میسوزم !.
ترجمه شعری حسن ریاضی (ایلدیریم)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
حبیب ساهیر
بیر سوسوز قالمیش آغاج تک قورودوم غربتده،
تئز آیاقدان دوشهرک، تئز ده قوجالدین ساهر!
یاخشی گونلر مگر افسانهایمیش عالمده
یوخسا سن خار اولوبان پیس گونه قالدین، ساهر!
بیر یاوا شعر و غزل قوشماق اوچون ایل گئجهنی
شام ـ چیراق یاندیراراق فیکرته دالدین، ساهر!
سن کی ایللر بویو تبریزده تانینماز قالدین
یاخشی تهراندا اؤزون دیللره سالدین، ساهر!
هامیگوللندی ، عزیز اولدو بابا یوردوندا،
سن ده غوربتده سولوب، موزدونو آلدین ساهر!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
بیر سوسوز قالمیش آغاج تک قورودوم غربتده،
تئز آیاقدان دوشهرک، تئز ده قوجالدین ساهر!
یاخشی گونلر مگر افسانهایمیش عالمده
یوخسا سن خار اولوبان پیس گونه قالدین، ساهر!
بیر یاوا شعر و غزل قوشماق اوچون ایل گئجهنی
شام ـ چیراق یاندیراراق فیکرته دالدین، ساهر!
سن کی ایللر بویو تبریزده تانینماز قالدین
یاخشی تهراندا اؤزون دیللره سالدین، ساهر!
هامیگوللندی ، عزیز اولدو بابا یوردوندا،
سن ده غوربتده سولوب، موزدونو آلدین ساهر!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«سحر خیاوی»
یالقیزلیق کافهسی
آخ...نه طمطراقلی دونیام وار منیم
دینج بیر کافهدهیم قایناییر چاییم
یالقیزلیق دونیامین پادیشاهییام
بسیمدیر دونیادان بو شیرین پاییم
مین اللی الهییر قار دیشاریدا
پنجرهم یاش تؤکور آغلاییر سیجاق
کوزریر اودونلار شومینه ایچره
نه گؤزل، نه شیرین یانیر بو اوُجاق
چای تؤکوب گتیررم ناباتلی بیر چای
اوتوررام ماسانین چارپاییسیندا
حسرتیم اورهکده، یالنیز ماسانین
کئشکه اوتورایدین سن او تاییندا
دییهیدیک،گولهیدیک، قار- سویوق نهدیر؟
اللرین الیمی سیغاللاسایدی
سنسیزلیک زَهَردیر، زَهَردیر یاشام
گؤزلرین گؤزومله بیر آغلاسایدی
گئدیبسن یالقیزلیق کافهسیندهیَم
تنهالیق دونیامین پادیشاهییام
سانکی قار، یاغیشلار ایچیمده یاغیر
بوتون هیجرانلارین نیسگیل آهییام
یوخ، منه شیرینلیک دای گَرَک دئییل
ناباتسیز چاییمی سنسیز ایچیرم
گول اکدیک دویونجا سئوگی باغیندا
نهدن دیر بوگون من تیکان بیچیرم؟!
گئدیبسن هئچ کیمله دولماییر یئرین
دؤوْرهمی آداملار آلسادا بئله
سن یوخسان دونیادا غریبم گولوم
میلیونلار آداملار اولسا دا بئله
دیکسینیب آنسیزین گلیب اؤزومه
گؤرورم نه چای وار، نه کاففه، ماسا
یادیمدان چیخیب دیر سوبام دا یانمیر
یوخلوغون غمینده باتمیشام یاسا
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
یالقیزلیق کافهسی
آخ...نه طمطراقلی دونیام وار منیم
دینج بیر کافهدهیم قایناییر چاییم
یالقیزلیق دونیامین پادیشاهییام
بسیمدیر دونیادان بو شیرین پاییم
مین اللی الهییر قار دیشاریدا
پنجرهم یاش تؤکور آغلاییر سیجاق
کوزریر اودونلار شومینه ایچره
نه گؤزل، نه شیرین یانیر بو اوُجاق
چای تؤکوب گتیررم ناباتلی بیر چای
اوتوررام ماسانین چارپاییسیندا
حسرتیم اورهکده، یالنیز ماسانین
کئشکه اوتورایدین سن او تاییندا
دییهیدیک،گولهیدیک، قار- سویوق نهدیر؟
اللرین الیمی سیغاللاسایدی
سنسیزلیک زَهَردیر، زَهَردیر یاشام
گؤزلرین گؤزومله بیر آغلاسایدی
گئدیبسن یالقیزلیق کافهسیندهیَم
تنهالیق دونیامین پادیشاهییام
سانکی قار، یاغیشلار ایچیمده یاغیر
بوتون هیجرانلارین نیسگیل آهییام
یوخ، منه شیرینلیک دای گَرَک دئییل
ناباتسیز چاییمی سنسیز ایچیرم
گول اکدیک دویونجا سئوگی باغیندا
نهدن دیر بوگون من تیکان بیچیرم؟!
گئدیبسن هئچ کیمله دولماییر یئرین
دؤوْرهمی آداملار آلسادا بئله
سن یوخسان دونیادا غریبم گولوم
میلیونلار آداملار اولسا دا بئله
دیکسینیب آنسیزین گلیب اؤزومه
گؤرورم نه چای وار، نه کاففه، ماسا
یادیمدان چیخیب دیر سوبام دا یانمیر
یوخلوغون غمینده باتمیشام یاسا
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
«ایلقار_کامیل»
کوچورن:«آیسو_زنگانلی»
بو گونلر یولومدا دومان وار
هله کی اومید وار، گومان وار
گؤره سن ، نه قدر زامان وار ؟
صبر ائتسم... صبر ائتسم کئچر می؟
سویوقدور گئیینیم، اوشوتسم...
پاییزدیر: گؤزوم یاش ، اورک نم
کاغیذدان بیر اوچاق دوزلتسم
آرزولار یئنی دن اوچار می؟
سورورسان: نه ییم یوخ، نه ییم وار؟
بیلمیرم، دئییم، یوخ، دئییم وار؟
اووجومدا بیر ایچیم سویوم وار؛
اوزاتسام، سئرچه لر ایچر می؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
کوچورن:«آیسو_زنگانلی»
بو گونلر یولومدا دومان وار
هله کی اومید وار، گومان وار
گؤره سن ، نه قدر زامان وار ؟
صبر ائتسم... صبر ائتسم کئچر می؟
سویوقدور گئیینیم، اوشوتسم...
پاییزدیر: گؤزوم یاش ، اورک نم
کاغیذدان بیر اوچاق دوزلتسم
آرزولار یئنی دن اوچار می؟
سورورسان: نه ییم یوخ، نه ییم وار؟
بیلمیرم، دئییم، یوخ، دئییم وار؟
اووجومدا بیر ایچیم سویوم وار؛
اوزاتسام، سئرچه لر ایچر می؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
4_5796575372640258845.pdf
5 MB
تبریک لر، اوغورلار
سئویملی قلمداشینیز خانیم «ویداحشمتی نین»(اولدوزلارين نغمهسی) عنوانیندا یئنی اثری الكترونيكی «pdf» نشر اولدو، بوکیتابی بوردان ایئندیره بیلرسینیز.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سئویملی قلمداشینیز خانیم «ویداحشمتی نین»(اولدوزلارين نغمهسی) عنوانیندا یئنی اثری الكترونيكی «pdf» نشر اولدو، بوکیتابی بوردان ایئندیره بیلرسینیز.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«روشن نوروزی»
من آرازدا بوغولموشام
بیزی آییرانلار-
نه عفریته، نه دوشمن؛
بیزی آییرانلار-
نه جلاد، نه ده خائن؛
بیزی آییرانلار-
ایچدیگیمیز سو،
یئدیگیمیز چؤرهک،
کؤنلوموزون پارچالاری،
اوز ایچیمیزدن، اوز قانیمیزدان…
بیزی آییرانلار-
آراز کیمی اولدولار؛
هئچ قارقیش دا ائتمهدیک آرازا…
ایل دولانیب، عومور کئچیب؛
بؤلونموش توپراق اولموشام؛
سن آرازین اوتاییندا،
من آرازدا بوغولموشام…
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
من آرازدا بوغولموشام
بیزی آییرانلار-
نه عفریته، نه دوشمن؛
بیزی آییرانلار-
نه جلاد، نه ده خائن؛
بیزی آییرانلار-
ایچدیگیمیز سو،
یئدیگیمیز چؤرهک،
کؤنلوموزون پارچالاری،
اوز ایچیمیزدن، اوز قانیمیزدان…
بیزی آییرانلار-
آراز کیمی اولدولار؛
هئچ قارقیش دا ائتمهدیک آرازا…
ایل دولانیب، عومور کئچیب؛
بؤلونموش توپراق اولموشام؛
سن آرازین اوتاییندا،
من آرازدا بوغولموشام…
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوزل وئرلیش؛
قونو: کینایهلرین یارانیشی (30)
سایلارا عایید کینایهلر
بوگئجه: 1400/8/24
ساعات: 21 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان: «میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (30)
سایلارا عایید کینایهلر
بوگئجه: 1400/8/24
ساعات: 21 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان: «میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«رقیه کبیری»
تبریک و آرزوی موفقیتهای فراوان به منیره اکبرپوران(اولکر اوجقار)
«کوروغلوی قرن بیست و یکم و آشیقهای ایران» در انتشارات بین المللی ایزیس در استانبول منتشر شد. این کتاب که نتیجه ی دو سال پژوهش فوق دکترای محقق تبریزی منیره اکبرپوران در دانشگاه کلرمون فران فرانسه است، به دو زبان فرانسه و ترکی آذربایجانی منتشر شده است. در این کتاب هفت اجرای مختلف از حماسه ی کوروغلو در سالهای 2015-2018 و در مناطق و موقعیتهای مختلف گردآوری و به فرانسه ترجمه شده اند. محقق در این اثر اجراها را با توجه به نظریات جدید ثبت اجرای حماسه و همراه با توضیحات صحنه ثبت کرده. یعنی کتاب می تواند به شکل مستقل تمام اجرا را بازسازی کند. با توجه به این که فیلم اجراها پیشتر در سایت منابع دانشگاهی وزارت علوم فرانسه به اشتراک گذاشته شده بودند و ارجاعات در کتاب موجود هستند،
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تبریک و آرزوی موفقیتهای فراوان به منیره اکبرپوران(اولکر اوجقار)
«کوروغلوی قرن بیست و یکم و آشیقهای ایران» در انتشارات بین المللی ایزیس در استانبول منتشر شد. این کتاب که نتیجه ی دو سال پژوهش فوق دکترای محقق تبریزی منیره اکبرپوران در دانشگاه کلرمون فران فرانسه است، به دو زبان فرانسه و ترکی آذربایجانی منتشر شده است. در این کتاب هفت اجرای مختلف از حماسه ی کوروغلو در سالهای 2015-2018 و در مناطق و موقعیتهای مختلف گردآوری و به فرانسه ترجمه شده اند. محقق در این اثر اجراها را با توجه به نظریات جدید ثبت اجرای حماسه و همراه با توضیحات صحنه ثبت کرده. یعنی کتاب می تواند به شکل مستقل تمام اجرا را بازسازی کند. با توجه به این که فیلم اجراها پیشتر در سایت منابع دانشگاهی وزارت علوم فرانسه به اشتراک گذاشته شده بودند و ارجاعات در کتاب موجود هستند،
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«رقیه کبیری»
تبریک و آرزوی موفقیتهای فراوان به منیره اکبرپوران(اولکر اوجقار)
«کوروغلوی قرن بیست و یکم و آشیقهای ایران» در انتشارات بین المللی ایزیس در استانبول منتشر شد. این کتاب که نتیجه ی دو سال پژوهش فوق دکترای محقق تبریزی منیره اکبرپوران در دانشگاه کلرمون فران فرانسه است، به دو زبان فرانسه و ترکی آذربایجانی منتشر شده است. در این کتاب هفت اجرای مختلف از حماسه ی کوروغلو در سالهای 2015-2018 و در مناطق و موقعیتهای مختلف گردآوری و به فرانسه ترجمه شده اند. محقق در این اثر اجراها را با توجه به نظریات جدید ثبت اجرای حماسه و همراه با توضیحات صحنه ثبت کرده. یعنی کتاب می تواند به شکل مستقل تمام اجرا را بازسازی کند. با توجه به این که فیلم اجراها پیشتر در سایت منابع دانشگاهی وزارت علوم فرانسه به اشتراک گذاشته شده بودند و ارجاعات در کتاب موجود هستند، مخاطب می تواند مطالعه ی خود را با دیدن فیلمها تکمیل کند. کتاب شامل یک مقدمه ی مفصل درباره ی سنت اجرای کوروغلو در ایران و تحلیل تحولات اخیر این سنت است.
اجراهای ارائه شده در این کتاب عبارتند:
1. سفر علی به تبریز( تولد کوروغلو ) ؛ آشیق علی کریمی، اجرای سنتی عروسی (تبریز)
2. داستان مهتر یا بولو؛ آشیق علی قره آغاجی، اجرای قهوه خانهای (اورمیه)
3. داستان سفر تورکمن (آوردن ایواز)؛ بخشی از کنسرت آشیق محبوب و آشیق نوروز، اجرای در کنسرت ( تبریز)
4. گیزیر اوغلو مصطفی بی؛ آشیق احمد شهبازی، اجرای یک اپیزود در قهوه خانه (آبیک قزوین)
5. جنگی کوروغلو؛ آشیق محبوب عبدی، اجرای یک اپیزود کوتاه بر اساس نام آهنگ، عروسی (اهر)
6. داستان سفر تورکمن یا آوردن ایواز؛ آشیق مهدی نجفی، اجرا در فستیوال آشیقلاری بایرامی (زنجان)
7. مصری کورغلو؛ آشیق میلاد اسدی، اجرا در فستیوال آشیقلار بایرامی (زنجان)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تبریک و آرزوی موفقیتهای فراوان به منیره اکبرپوران(اولکر اوجقار)
«کوروغلوی قرن بیست و یکم و آشیقهای ایران» در انتشارات بین المللی ایزیس در استانبول منتشر شد. این کتاب که نتیجه ی دو سال پژوهش فوق دکترای محقق تبریزی منیره اکبرپوران در دانشگاه کلرمون فران فرانسه است، به دو زبان فرانسه و ترکی آذربایجانی منتشر شده است. در این کتاب هفت اجرای مختلف از حماسه ی کوروغلو در سالهای 2015-2018 و در مناطق و موقعیتهای مختلف گردآوری و به فرانسه ترجمه شده اند. محقق در این اثر اجراها را با توجه به نظریات جدید ثبت اجرای حماسه و همراه با توضیحات صحنه ثبت کرده. یعنی کتاب می تواند به شکل مستقل تمام اجرا را بازسازی کند. با توجه به این که فیلم اجراها پیشتر در سایت منابع دانشگاهی وزارت علوم فرانسه به اشتراک گذاشته شده بودند و ارجاعات در کتاب موجود هستند، مخاطب می تواند مطالعه ی خود را با دیدن فیلمها تکمیل کند. کتاب شامل یک مقدمه ی مفصل درباره ی سنت اجرای کوروغلو در ایران و تحلیل تحولات اخیر این سنت است.
اجراهای ارائه شده در این کتاب عبارتند:
1. سفر علی به تبریز( تولد کوروغلو ) ؛ آشیق علی کریمی، اجرای سنتی عروسی (تبریز)
2. داستان مهتر یا بولو؛ آشیق علی قره آغاجی، اجرای قهوه خانهای (اورمیه)
3. داستان سفر تورکمن (آوردن ایواز)؛ بخشی از کنسرت آشیق محبوب و آشیق نوروز، اجرای در کنسرت ( تبریز)
4. گیزیر اوغلو مصطفی بی؛ آشیق احمد شهبازی، اجرای یک اپیزود در قهوه خانه (آبیک قزوین)
5. جنگی کوروغلو؛ آشیق محبوب عبدی، اجرای یک اپیزود کوتاه بر اساس نام آهنگ، عروسی (اهر)
6. داستان سفر تورکمن یا آوردن ایواز؛ آشیق مهدی نجفی، اجرا در فستیوال آشیقلاری بایرامی (زنجان)
7. مصری کورغلو؛ آشیق میلاد اسدی، اجرا در فستیوال آشیقلار بایرامی (زنجان)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
Forwarded from ادبیات سئونلر
اوزل وئرلیش؛
قونو: کینایهلرین یارانیشی (30)
سایلارا عایید کینایهلر
بوگئجه: 1400/8/24
ساعات: 21 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان: «میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (30)
سایلارا عایید کینایهلر
بوگئجه: 1400/8/24
ساعات: 21 «ادبیات سئونلر کانالیندا»
اوزمان: «میرحسین دلدار بناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
اوزل وئرلیش1400/8/24
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
یئددی سؤزجویو (۱۰)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
یئددی سؤزجویو (۱۰)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
اوزل وئرلیش1400/8/24
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
یئددی سؤزجویو (۱۱)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
یئددی سؤزجویو (۱۱)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Audio
اوزل وئرلیش1400/8/24
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
سکگیزله دوققوز سؤزجویو (۱۲)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
قونو: کینایهلرین یارانیشی (۳۰)
سایلارا عایید کینایهلر
سکگیزله دوققوز سؤزجویو (۱۲)
اوزمان:«میرحسین دلداربناب»
https://t.me/Adabiyyatsevanlar