اوشاق ادبیاتی
مشکین شهر، خانیم« راضیه قربانزاده» نین داستان کارگاهینین اویرنجی سی «فاطمه حسین پورون» داستانی.
قلب من با تارا زیر خاک می ماند.
باتارا روی ایوان جلوی خانه می نشینیم. مامان فرشهارا جارو می کشد.به بابا چشم می دوزم؛هرچه
زور دارد خالی می کند تا با داس علف های هرز حیاط را بچیند. مامان جاروبرقی را خاموش
می کندو پنجره را باز می کند.
-چه خبرته مرد!یه ساعته چیکار میکنی؟!تموم نشد؟!
بابا نیم نگاهی به تارا می کند:-داسه دیگه!خوب با داس چیکار میکنن!هرزارو می چینن!!
پوزخندی می زندو دستش را روی تیزی داس می کشد.
-قدیما با این داسا آدم هم می کشتن!البته آدمای هرزرو! باور می کنی؟
مامان دررا می کوبدوبه جاروکشیدن فرش ها ادامه می دهد.
تاراموهای بافته اش را تکان می دهد. اشکش آرام از گونه اش رد می شود و روی خال کوچک،
کنار لبش متوقف می شود. نزدیکش می شوم.دستمال کاغذی دستش می دهم.
-منو ببخش امیر دیروز به خاطر من از بابا...سرجایم می نشینم: مهم نیست!
-چرا مهمه لازم نیست به خاطر من خودتو به دردسر بندازی این زندگی منه ومن عادت کردم به
کتک خوردن!..سرم را بر می گردانم و عرق ریختن بابارا تماشا می کنم.
.باد شدت می گیرد؛موهای جلوی صورتش او را پریشان تر می کنند. پاهایش را روی زمین می
گذارد
و دمپایی ها را می پوشد.سلانه سلانه به سمت صدایی می رود که از پشت در می شنود.
.بابا زیرگلویش را می خاراندو سرش را به سمت تارا می چرخاند.
-کجا به سلامتی!
تارا من من می کند:جایی نمیرم.فقط میخوام...
بابا داس را روی زمین پرت می کند: لازم نکرده...گم شو تو خونه تا نفلت نکردم.
تارا دستی به گونه اش می کشد؛ انگشتش روی گونه اش ثابت می ماند...
شلنگ را از روی زمین برمی دارم. با برداشتنش یاد کتکت زدن های دیروز بابا
می افتم. روی زمین پرتش می کنم. مامان از پشت پنجره در حالی که مدام عرقش را پاک می کند
به تمیز کردن شیشه های ترک خورده خانه ادامه می دهد.
هوا رنگ سیاهی به خود گرفته؛ با باز شدن پنجره خانه و چشم چرخاندن تارا به آسمان میفهمم که چه
خبر است. قطره ای باران به آرامی روی دستم می نشیند...صدای شیروانی خانه مان بلند می شود...
بابا از آنطرف صدایم می کند –امیر محمد،امیرمحمد...باعجله دمپایی هایم را می پوشم. .
وروبروی بابا می ایستم.
-مواظب آبجیت باش! اگه خطایی ازش سرزد ازادی هر کاری باهاش بکنی!
چشمانم گشادتر می شود.
-چه کاری؟!...بابا چشمان سرخ گود رفته اش را باز وبسته می کند...
-تودیگه بزرگ شدی! مرد شدی!
-مرد؟!...تا دیروز که بابا به من میگفت تو بچه ای و...
-میتونی یه کاری واسم بکنی؟!.-ببین تو از همه ما به تارا نزدیکتری!.-من می خوام این...این
دستان چفت بسته اش را باز می کند...داخلش چیز سفید رنگی می بینم.
-فقط کافیه اینو بریزی تو غذاش یا چاییش! فرقی نمیکنه!
بابا جلوی چشمانم تار میشوند-چیزی نیست نترس یه داروییه واسه خوب کردن حال آبجیت!
نه! مطمئنم راست می گوید...راست می گوید...
-بگیرش!
نه!اول باید به مامان نشانش بدهم.یکبار شنیدم که به مامان می گفت:«مرگ موش داخل غذایش بریزد»..
مشتش را دردستانم خالی می کند.دستانم را فشار می دهد...
-اگه به مامانت بگی...-نه نمیگم.
دستم درد می گیرد.یک گوشه کز می کنم. نگاهم در نگاه بابا گره می خورد...معنی این نگاه را خوب
درک می کنم. وقتی تارا گفت عاشق شده است وبهمن را دوست دارد فهمیدم!
مامان موهای عرق کرده اش را کش می گیرد.
روبه رویش می ایستم ودارو را دستش می دهم.بادیدنش سرم هوار می کشدکه از کی گرفتم؟
-مرتیکه عوضی!بابات اینو داده دستت؟دِ بگو آره یا نه؟!
تارا کنار در آشپزخانه می ایستد:«اون میخواد من بمیرم –پوزخندی میزند:می دونستم!...
بابا از بیرون برمی گردد.وحشت می کنم!مامان روبرویش می ایستد...
-به به آقا! نمی دونستیم آقا داره روی هرچی عربه سفید میکنه!!
بابا می نشیند وبه متکا تکیه می دهد:به زن جماعت نبایدرو داد وگرنه آبروتو میبرن!.مامان انگشت سبابه
را به بابا نشانه می رود:یه بار دیگه ببینم بشنوم با تارا-خفه شو زنیکه! واسم من خط ونشون میکشی!!
کمربند بابا دورتادور اتاق می چرخد وبه مامان می خورد.!تارا دادمی زند تمومش کن! به او هم رحم
نمی کند.چرخش اول...دوم...
آسمان یک دست سیاه است وستاره ای ندارد...از آن شب هایی است که تارا زیر لحاف آرام نق می
زند...
با صدای بابا به خود می آیم. تارا،تارا نیست!...بابا فکر می کند خودکشی کرده...با عجله به حیاط پشتی
می رود.نفسم را درسینه ام حبس می کنم.می شمارم:یک،دو،سه...
-دست خط تاراست.ببین مامان واسمون یادداشت گذاشته!نوشته را می خوانم:«بابا توکه میخوای من بمیرم!من میرم
مشکین شهر، خانیم« راضیه قربانزاده» نین داستان کارگاهینین اویرنجی سی «فاطمه حسین پورون» داستانی.
قلب من با تارا زیر خاک می ماند.
باتارا روی ایوان جلوی خانه می نشینیم. مامان فرشهارا جارو می کشد.به بابا چشم می دوزم؛هرچه
زور دارد خالی می کند تا با داس علف های هرز حیاط را بچیند. مامان جاروبرقی را خاموش
می کندو پنجره را باز می کند.
-چه خبرته مرد!یه ساعته چیکار میکنی؟!تموم نشد؟!
بابا نیم نگاهی به تارا می کند:-داسه دیگه!خوب با داس چیکار میکنن!هرزارو می چینن!!
پوزخندی می زندو دستش را روی تیزی داس می کشد.
-قدیما با این داسا آدم هم می کشتن!البته آدمای هرزرو! باور می کنی؟
مامان دررا می کوبدوبه جاروکشیدن فرش ها ادامه می دهد.
تاراموهای بافته اش را تکان می دهد. اشکش آرام از گونه اش رد می شود و روی خال کوچک،
کنار لبش متوقف می شود. نزدیکش می شوم.دستمال کاغذی دستش می دهم.
-منو ببخش امیر دیروز به خاطر من از بابا...سرجایم می نشینم: مهم نیست!
-چرا مهمه لازم نیست به خاطر من خودتو به دردسر بندازی این زندگی منه ومن عادت کردم به
کتک خوردن!..سرم را بر می گردانم و عرق ریختن بابارا تماشا می کنم.
.باد شدت می گیرد؛موهای جلوی صورتش او را پریشان تر می کنند. پاهایش را روی زمین می
گذارد
و دمپایی ها را می پوشد.سلانه سلانه به سمت صدایی می رود که از پشت در می شنود.
.بابا زیرگلویش را می خاراندو سرش را به سمت تارا می چرخاند.
-کجا به سلامتی!
تارا من من می کند:جایی نمیرم.فقط میخوام...
بابا داس را روی زمین پرت می کند: لازم نکرده...گم شو تو خونه تا نفلت نکردم.
تارا دستی به گونه اش می کشد؛ انگشتش روی گونه اش ثابت می ماند...
شلنگ را از روی زمین برمی دارم. با برداشتنش یاد کتکت زدن های دیروز بابا
می افتم. روی زمین پرتش می کنم. مامان از پشت پنجره در حالی که مدام عرقش را پاک می کند
به تمیز کردن شیشه های ترک خورده خانه ادامه می دهد.
هوا رنگ سیاهی به خود گرفته؛ با باز شدن پنجره خانه و چشم چرخاندن تارا به آسمان میفهمم که چه
خبر است. قطره ای باران به آرامی روی دستم می نشیند...صدای شیروانی خانه مان بلند می شود...
بابا از آنطرف صدایم می کند –امیر محمد،امیرمحمد...باعجله دمپایی هایم را می پوشم. .
وروبروی بابا می ایستم.
-مواظب آبجیت باش! اگه خطایی ازش سرزد ازادی هر کاری باهاش بکنی!
چشمانم گشادتر می شود.
-چه کاری؟!...بابا چشمان سرخ گود رفته اش را باز وبسته می کند...
-تودیگه بزرگ شدی! مرد شدی!
-مرد؟!...تا دیروز که بابا به من میگفت تو بچه ای و...
-میتونی یه کاری واسم بکنی؟!.-ببین تو از همه ما به تارا نزدیکتری!.-من می خوام این...این
دستان چفت بسته اش را باز می کند...داخلش چیز سفید رنگی می بینم.
-فقط کافیه اینو بریزی تو غذاش یا چاییش! فرقی نمیکنه!
بابا جلوی چشمانم تار میشوند-چیزی نیست نترس یه داروییه واسه خوب کردن حال آبجیت!
نه! مطمئنم راست می گوید...راست می گوید...
-بگیرش!
نه!اول باید به مامان نشانش بدهم.یکبار شنیدم که به مامان می گفت:«مرگ موش داخل غذایش بریزد»..
مشتش را دردستانم خالی می کند.دستانم را فشار می دهد...
-اگه به مامانت بگی...-نه نمیگم.
دستم درد می گیرد.یک گوشه کز می کنم. نگاهم در نگاه بابا گره می خورد...معنی این نگاه را خوب
درک می کنم. وقتی تارا گفت عاشق شده است وبهمن را دوست دارد فهمیدم!
مامان موهای عرق کرده اش را کش می گیرد.
روبه رویش می ایستم ودارو را دستش می دهم.بادیدنش سرم هوار می کشدکه از کی گرفتم؟
-مرتیکه عوضی!بابات اینو داده دستت؟دِ بگو آره یا نه؟!
تارا کنار در آشپزخانه می ایستد:«اون میخواد من بمیرم –پوزخندی میزند:می دونستم!...
بابا از بیرون برمی گردد.وحشت می کنم!مامان روبرویش می ایستد...
-به به آقا! نمی دونستیم آقا داره روی هرچی عربه سفید میکنه!!
بابا می نشیند وبه متکا تکیه می دهد:به زن جماعت نبایدرو داد وگرنه آبروتو میبرن!.مامان انگشت سبابه
را به بابا نشانه می رود:یه بار دیگه ببینم بشنوم با تارا-خفه شو زنیکه! واسم من خط ونشون میکشی!!
کمربند بابا دورتادور اتاق می چرخد وبه مامان می خورد.!تارا دادمی زند تمومش کن! به او هم رحم
نمی کند.چرخش اول...دوم...
آسمان یک دست سیاه است وستاره ای ندارد...از آن شب هایی است که تارا زیر لحاف آرام نق می
زند...
با صدای بابا به خود می آیم. تارا،تارا نیست!...بابا فکر می کند خودکشی کرده...با عجله به حیاط پشتی
می رود.نفسم را درسینه ام حبس می کنم.می شمارم:یک،دو،سه...
-دست خط تاراست.ببین مامان واسمون یادداشت گذاشته!نوشته را می خوانم:«بابا توکه میخوای من بمیرم!من میرم
توهم فکر کن من مُردم..!
****
پلیس گفته بود که تارا را امروز برمی گردانند.مامان مدام دعا می کندبرای من برای سلامتی تارا وبرای
آرامش بابا... مامان مدام با بابا حرف می زند و آرامش می کند.
کنار مامان می نشینم. پوزخندی می زند:تا حالا نشد تارا رو کنار خودم بشونم و باهاش مثل یه دوست
حرف بزنم.بابات راست میگه تقصیر منم هست.!.
باصدای در بابا از سرجایش بلند می شود و به سمت در می رود...من و مامان پشت پنجره می ایستیم
و قدم زدن تارا را تماشا می کنیم.
رنگ به صورت ندارد. می لرزد و سعی می کند نزدیک بابا نباشد.قدم زدن هایش صدای خش خش
برگ هارا در می آورد. می ایستدو دستش را روی درختی که دوست دارد می کشد.
بابا نزدیک می شود. این درخت و خیلی دوست داری نه!
نگاه سردی به بابا می کند!
مامان از ترس به سمت حیاط می رود: بیاید تو هوا سرده...
بابا خنده وحشیانه ای میزند؛ با اره، درخت را به دو نصف میکند...
تارا خسته است. به سمتم می آید. – میشه تو اتاق تو بخوابم؟سرم را به نشانه تایید تکان می دهم.
می خندد؛ دستم را می گیرد و لبخند نصفه ای تحویلم می دهد.
تارا روی تخت من میخوابد و من روی زمین...چشمانم را می بندم...
صدای خرخر می شنوم؛ فکر نمیکنم تارا باشد. حتما خواب میبینم.صدای جیر جیر تخت بلند میشود بلند
می شوم تا به تارا بگویم:تمامش کن بزار بخوابم!...
چشمانم را باز می کنم دیگر صدایی نمی شنوم... تنها صدایی که می شنوم صدای فریاد زنی است
با صدای نفس زدن های مردی در نزدیکی ام !!بلند می شوم و چراغ را روشن می کنم...بر میگردم
تا تارا را هم صدا کنم...با دیدنش زبانم بند می آید؛ دست وپایم بی حس می شوند. بابا بالای سر تاراست
با خنده های احمقانه اش... پس آن صدا...صدای زار زدن مامان را می شنوم...صدای شکستن شیشه
حمام...دستان بابا را نگاه می کنم...
داس است؛داسی که باآن خارهای حیاط را با عصبانیت می کند!دست چپش را نگاه میکنم؛ چشمانم تار می
بینند.دستانم را مشت می کنم وآنها را می مالم.
-توپ فوتبال است؟...پس چرا ازآن خون می چکد؟...به سمت تخت می روم...دستان تارا را می گیرم
سرد، سرد است...
می ترسم، می ترسم از اینکه صورتش را تماشا کنم...سرم را بلند می
کنم و محکم فریاد می کشم...دستانم خونیست!...چیزی به سمتم پرتاب می شود. میان انگشتانم گیر می
کند. سعی میکنم از خود دورش کنم...نگاهم در چشمان بازش گره میخورد...انگار تقلا می کند...
تقلای کمک...چشمانم سیاهی می رود...صدای بابا توی گوشم می پیچد.
****
گل های سرخ را یکی یکی روی قبر می چینم.
راستش می دانم دوست نداری این جمله را بشنوی ولی باباچند ماه دیگر آزاد می شود.
مامان چادر خاکی اش را روی زمین می کشد.
زیر لب چیزی می گوید:تا ابد برایت سیاه
خواهم پوشید...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
****
پلیس گفته بود که تارا را امروز برمی گردانند.مامان مدام دعا می کندبرای من برای سلامتی تارا وبرای
آرامش بابا... مامان مدام با بابا حرف می زند و آرامش می کند.
کنار مامان می نشینم. پوزخندی می زند:تا حالا نشد تارا رو کنار خودم بشونم و باهاش مثل یه دوست
حرف بزنم.بابات راست میگه تقصیر منم هست.!.
باصدای در بابا از سرجایش بلند می شود و به سمت در می رود...من و مامان پشت پنجره می ایستیم
و قدم زدن تارا را تماشا می کنیم.
رنگ به صورت ندارد. می لرزد و سعی می کند نزدیک بابا نباشد.قدم زدن هایش صدای خش خش
برگ هارا در می آورد. می ایستدو دستش را روی درختی که دوست دارد می کشد.
بابا نزدیک می شود. این درخت و خیلی دوست داری نه!
نگاه سردی به بابا می کند!
مامان از ترس به سمت حیاط می رود: بیاید تو هوا سرده...
بابا خنده وحشیانه ای میزند؛ با اره، درخت را به دو نصف میکند...
تارا خسته است. به سمتم می آید. – میشه تو اتاق تو بخوابم؟سرم را به نشانه تایید تکان می دهم.
می خندد؛ دستم را می گیرد و لبخند نصفه ای تحویلم می دهد.
تارا روی تخت من میخوابد و من روی زمین...چشمانم را می بندم...
صدای خرخر می شنوم؛ فکر نمیکنم تارا باشد. حتما خواب میبینم.صدای جیر جیر تخت بلند میشود بلند
می شوم تا به تارا بگویم:تمامش کن بزار بخوابم!...
چشمانم را باز می کنم دیگر صدایی نمی شنوم... تنها صدایی که می شنوم صدای فریاد زنی است
با صدای نفس زدن های مردی در نزدیکی ام !!بلند می شوم و چراغ را روشن می کنم...بر میگردم
تا تارا را هم صدا کنم...با دیدنش زبانم بند می آید؛ دست وپایم بی حس می شوند. بابا بالای سر تاراست
با خنده های احمقانه اش... پس آن صدا...صدای زار زدن مامان را می شنوم...صدای شکستن شیشه
حمام...دستان بابا را نگاه می کنم...
داس است؛داسی که باآن خارهای حیاط را با عصبانیت می کند!دست چپش را نگاه میکنم؛ چشمانم تار می
بینند.دستانم را مشت می کنم وآنها را می مالم.
-توپ فوتبال است؟...پس چرا ازآن خون می چکد؟...به سمت تخت می روم...دستان تارا را می گیرم
سرد، سرد است...
می ترسم، می ترسم از اینکه صورتش را تماشا کنم...سرم را بلند می
کنم و محکم فریاد می کشم...دستانم خونیست!...چیزی به سمتم پرتاب می شود. میان انگشتانم گیر می
کند. سعی میکنم از خود دورش کنم...نگاهم در چشمان بازش گره میخورد...انگار تقلا می کند...
تقلای کمک...چشمانم سیاهی می رود...صدای بابا توی گوشم می پیچد.
****
گل های سرخ را یکی یکی روی قبر می چینم.
راستش می دانم دوست نداری این جمله را بشنوی ولی باباچند ماه دیگر آزاد می شود.
مامان چادر خاکی اش را روی زمین می کشد.
زیر لب چیزی می گوید:تا ابد برایت سیاه
خواهم پوشید...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
اوشاق ادبیاتی
تبریک لر اوغورلار
اوشاق ادبیاتینین تانینمیش امک داشی خانیم «فاطمه محمودی»قیرخ ناغیل دئیهن "اوشاقلار و یئنییئتمهلرین فیکیر تربیت اوجاغینین" (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) ییرمی اوچونجو بینالخالق فستیوالیندا، بینالخالق حیصهسینه یول تاپدیلار.
راهیابی ۴۰ قصهگو به مرحله پایانی بخش بینالملل جشنواره قصهگویی.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
تبریک لر اوغورلار
اوشاق ادبیاتینین تانینمیش امک داشی خانیم «فاطمه محمودی»قیرخ ناغیل دئیهن "اوشاقلار و یئنییئتمهلرین فیکیر تربیت اوجاغینین" (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) ییرمی اوچونجو بینالخالق فستیوالیندا، بینالخالق حیصهسینه یول تاپدیلار.
راهیابی ۴۰ قصهگو به مرحله پایانی بخش بینالملل جشنواره قصهگویی.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم
پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اورهکلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمهیه حاضیرلاییردی. بئلهلیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئدهجهیینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایهسینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایستهدیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین...
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم
پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اورهکلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمهیه حاضیرلاییردی. بئلهلیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئدهجهیینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایهسینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایستهدیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین...
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم
پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اورهکلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمهیه حاضیرلاییردی. بئلهلیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئدهجهیینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایهسینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایستهدیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین ایستهدیلر.
اوشاقلارین آتا-آناسی ایتن اوشاقلاری اؤز اوشاقلاری کیمی باغرینا باسیب، اونلارلا یاشماغا چوخ سئویندیکلرینی دئدیلر. آما پیترپن دئدی:
- من اصلا بؤیومهیهجم. اونون اوچون خیالی اؤلکهیه قاییدیب، اوردا یاشایاجاغام.
تینکئربئل ده پیترپنله بیرلیکده گئدهجهیینی دئدی.
وئندی تینکئربئلی آووجلارینا آلیب، اؤپدو.
اونلار اوشاقلارلا وداعلاشیب، خیالی اؤلکهیه دوغرو یولا دوشدولر.
اوشاقلار پیترپن له تینکئربئلی هئچ زامان اونودمایاجاقلارینی دئدیلر و اونلارا ال ترپهدیب، گئنه ده گؤروشمکلرینی آرزیلادیلار.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«پیترپن»
یازار: «جیمز متیو بری»
کؤچوروب اویغونلاشدیران «ویدا حشمتی»
سون بؤلوم
پیترپن اونلارین گئتدیگینه ائله اوزولوشدو کی، یولا دا سالمادی. تینکئربئل اونلاری آغاجین باشیندان گؤردو. گئدیب پیترپنه هر شئیی دانیشدی.
ظالیم اورهکلی دنیز اوغوروسو اوشاقلاری تیمساح اوچون یئم ائتمهیه حاضیرلاییردی. بئلهلیکله تیمساح اوغرولاردان ال چکیب گئدهجهیینی اینانیردی.
پیترپن همن گلیب، کاپیتان کانجانی تاپدی. اونلار قیلینجلارینی چکدیلر. کاپیتان کانجا ایله دویوشوب، قیلینجلاشدیلار. کاپیتان کانجانین پیترپنه گوجو چاتماییردی. بیردن آیاغی-آیاغینا دولاشدی. دنیزه دوشوب، جوموب گئتدی.
اوشاقلار پیترپنین قهرمانلیغینا حئیران قالدیلار. او دستانلارداکی قهرمانلار قدر وار ایدی. اونون حیکایهسینی هرکسه آنلاداجاغیدیلار.
اونلار بیرلیکده لندن شهرینه قاییتدیلار. اوشاقلارین آتا-آناسی اوشاقلارینا قوووشماقلارینا چوخ سئویندیلر. اونلاری قوجاقلاییب، اؤپدولر.
اونلار ایتن اوشاقلاردان ایستهدیلرکی بیرلیکده یاشاسینلار. اونون اوچون آتا-آنالاریندان ایزین ایستهدیلر.
اوشاقلارین آتا-آناسی ایتن اوشاقلاری اؤز اوشاقلاری کیمی باغرینا باسیب، اونلارلا یاشماغا چوخ سئویندیکلرینی دئدیلر. آما پیترپن دئدی:
- من اصلا بؤیومهیهجم. اونون اوچون خیالی اؤلکهیه قاییدیب، اوردا یاشایاجاغام.
تینکئربئل ده پیترپنله بیرلیکده گئدهجهیینی دئدی.
وئندی تینکئربئلی آووجلارینا آلیب، اؤپدو.
اونلار اوشاقلارلا وداعلاشیب، خیالی اؤلکهیه دوغرو یولا دوشدولر.
اوشاقلار پیترپن له تینکئربئلی هئچ زامان اونودمایاجاقلارینی دئدیلر و اونلارا ال ترپهدیب، گئنه ده گؤروشمکلرینی آرزیلادیلار.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
آذربایجان افسانه لری
سؤیلهین:« صمد بهرنگی- بهروز دهقانی»
چئویرن:«منیژه جمنژاد»
👫 یئددی قیز آتاسی، یئددی اوغلان آتاسی
🔺 بیر گو٘ن واریدی، بیر گو٘ن یوخودو، الله دان سونرا کیمسه یوخودو. ایکی قارداش واریدی، بیرینین یئددی قیزی واریدی، اوبیرینین یئددی اوغلو. یئددی اوغلان آتاسی قارداشینی گؤرنده اونو لاغا قویوب دئیردی: سلام علیکم، یئددی قانجیق آتاسی. یئددی قیز آتاسی اوتانیب باشینی آشاغا سالیب ائوینه گئدهردی. بیرگون بؤیوک قیز آتاسینین چوخ توتقون، سیخیلمیش اولدوغونو، آغلاماق حالیندا گؤردو. دئدی: آتا نه اولوب مگر؟ آتاسی دئدی: عمیز منی هر گؤرنده "یئددی قانجیق آتاسی" دئییر، منده جاوابینی وئرنمیرم. قیز دئدی: آتا او٘زولمه، صاباح عمیمه راس گلنده جاوابیندا دئ: علیک السلام یئددی کؤپک آتاسی. بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی قیز آتاسی سئویندی. شام لارین یئییب یاتدیلار. سونرا کی گون گئنه ایکی قارداش ا٘و٘ز او٘زه چیخدیلار. یئددی اوغلان آتاسی دئدی: سلام علیکم یئددی قانجیق...
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
سؤیلهین:« صمد بهرنگی- بهروز دهقانی»
چئویرن:«منیژه جمنژاد»
👫 یئددی قیز آتاسی، یئددی اوغلان آتاسی
🔺 بیر گو٘ن واریدی، بیر گو٘ن یوخودو، الله دان سونرا کیمسه یوخودو. ایکی قارداش واریدی، بیرینین یئددی قیزی واریدی، اوبیرینین یئددی اوغلو. یئددی اوغلان آتاسی قارداشینی گؤرنده اونو لاغا قویوب دئیردی: سلام علیکم، یئددی قانجیق آتاسی. یئددی قیز آتاسی اوتانیب باشینی آشاغا سالیب ائوینه گئدهردی. بیرگون بؤیوک قیز آتاسینین چوخ توتقون، سیخیلمیش اولدوغونو، آغلاماق حالیندا گؤردو. دئدی: آتا نه اولوب مگر؟ آتاسی دئدی: عمیز منی هر گؤرنده "یئددی قانجیق آتاسی" دئییر، منده جاوابینی وئرنمیرم. قیز دئدی: آتا او٘زولمه، صاباح عمیمه راس گلنده جاوابیندا دئ: علیک السلام یئددی کؤپک آتاسی. بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی قیز آتاسی سئویندی. شام لارین یئییب یاتدیلار. سونرا کی گون گئنه ایکی قارداش ا٘و٘ز او٘زه چیخدیلار. یئددی اوغلان آتاسی دئدی: سلام علیکم یئددی قانجیق...
بو یازینین آردینی ادبیات سئونلر کانالیندا اوخویون.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
اوشاق ادبیاتی
آذربایجان افسانه لری
سؤیلهین:« صمد بهرنگی- بهروز دهقانی»
چئویرن:«منیژه جمنژاد»
👫 یئددی قیز آتاسی، یئددی اوغلان آتاسی
🔺 بیر گو٘ن واریدی، بیر گو٘ن یوخودو، الله دان سونرا کیمسه یوخودو. ایکی قارداش واریدی، بیرینین یئددی قیزی واریدی، اوبیرینین یئددی اوغلو. یئددی اوغلان آتاسی قارداشینی گؤرنده اونو لاغا قویوب دئیردی: سلام علیکم، یئددی قانجیق آتاسی. یئددی قیز آتاسی اوتانیب باشینی آشاغا سالیب ائوینه گئدهردی. بیرگون بؤیوک قیز آتاسینین چوخ توتقون، سیخیلمیش اولدوغونو، آغلاماق حالیندا گؤردو. دئدی: آتا نه اولوب مگر؟ آتاسی دئدی: عمیز منی هر گؤرنده "یئددی قانجیق آتاسی" دئییر، منده جاوابینی وئرنمیرم. قیز دئدی: آتا او٘زولمه، صاباح عمیمه راس گلنده جاوابیندا دئ: علیک السلام یئددی کؤپک آتاسی. بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی قیز آتاسی سئویندی. شام لارین یئییب یاتدیلار. سونرا کی گون گئنه ایکی قارداش ا٘و٘ز او٘زه چیخدیلار. یئددی اوغلان آتاسی دئدی: سلام علیکم یئددی قانجیق آتاسی. اوبیری قارداش باشینی قووزاییب دئدی: علیک السلام یئددی کوپک آتاسی! بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی اوغلان آتاسی راضیلاشدی. اؤز اؤزونه دئدی: نه جور اولسا، قیزلارین ال آیاغی اولماز، اوغلانلارین قاباغینا چیخانماز، چؤرهک تاپانمازلار. سونراسی گون قارداشلار گو٘جلری جه یول زوماری حاضیرلادیلار. قیز ایله اوغلان آتا مینیب، شهردن ائشیه چیخدیلار. گئدیب گئدیب، بیر "ایکی یولا" یئتیشدیلر. بیر داش او٘سته یازمیشدی: بو یولون قاییدشی وار. اوبیری یولون قاییدشی یوخدو. اورا گئدن قاییتمییب. عموغلو دئدی: من قاییدیشی اولمایان یولدان گئدیرم. عم قیزی دئدی: یوخ من بو یولدان گئدیرم. سن او قاییدیشی اولانا گئت. عموغلو قبول ائله دی. بیر ایل سونرا بوردا بیر بیرلریله گؤروشسونلر دئیه سؤزلشدیلر. تئز یئتیشن اوبیرینی گؤزله سین. هرهسی اؤز یولونو توتوب گئتدی. قیز گئتدی گئتدی بیر شهره یئتیشدی. آتینی ساتیب بیر دست کیشی پالتاری آلیب، گئییب، گئتدی بیر دمیرچینین یانیندا شاییرد اولدو. گو٘نلر کئچدی. دمیرچی بیرآز دقت ائدیب گؤردو شاییردینین داورانیشلاری اوغلان کیمی دئییل. آما بیر سؤز دئمه دی. گئنه نئچه گو٘ن کئچدی. دمیرچی گؤردو یوخ بابا، شاییردی قیزدی کی قیزدی. دا اؤزونو ساخلایانمییب گلدی آناسنینا دئدی:
قولو قولباغ یئریدی
بوینو گردن بند یئریدی
بارماغی او٘زوک یئریدی
آنا شاییرد قیزدی، قیز!
ننه سی سینیرله نیب دئدی: اوغلان بو سوزلری بوراخ. خالقین اوشاغینا سؤز چیخارتما. حلیم خان ال چکمه دی. دئدی: ننه، اینان شاییردیم قیزدی. دالیسی جان سؤز چیخارتمیرام. سونوندا ننه سی دئدی: ایندی کی تویوق بیر قیچلی دی، باشقا بیر یول قاباغینا قویورام ایشین آصلینی آستارینی تاپاسان. آخشام اونو گزمه یه آپار. اؤنجه مینجیق داغینا گئدین، سونرا دا قیلینج داغینا. مینجیقلاردان خوشلانسا، قیز اولدوغونو بیل، قیلینج دان قمه دن خوشو گلسه، اوغلان اولدوغونو بیل. تازی ایت آنا اوغولون سؤزلرینی ائشیدیب، قاچیب گئتدی قیزا خبر وئردی. قیز دئدی: سنجه من نه ائتمه لی یم؟ تازی دئدی: فیکریوی راحاتسیز ائتمه. مینجیق داغینا یئتیشنده اؤزونو او یولا وور، مینجیقلارا ساقین ال وورما، آما قیلینج قمه داغینا یئتیشینجه ماراقلان، نئچه قمه قیلینج دا گؤتوروب، بئلیوه باغلا، دئ کی عجب گوزل شئی لر تاپمیسان. آخشاما یاخین حلیم خان دئدی: من یورولدوم. تو٘کانی باغلیاق گئدیب بیر آز دولاناق. اؤنجه مینجیق داغینا گئتدیلر. حلیم خان اؤزو مینجیق لارا ساری گئدیب، اووجونو دولدوروب، گتیریب، قیزا گؤستردی. قیز دئدی: اوستا بولار قیز اوشاقلارینا ایش وئرر. آت گئتسین. حلیم خان مینجیقلاری آتدی. سونرا قیلینج داغینا گئتدیلر. قیز هی بهبه! دئییب، سئوینیر، قیلینج لاری قمه لری ذووق شووق لا بیر بیر گؤتوروب دنه ییردی. او٘چ دوردون ده بئلینه باغلاییب دئدی: جوانا بئله شئی لر لازیمدی.
آردی وار...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
آذربایجان افسانه لری
سؤیلهین:« صمد بهرنگی- بهروز دهقانی»
چئویرن:«منیژه جمنژاد»
👫 یئددی قیز آتاسی، یئددی اوغلان آتاسی
🔺 بیر گو٘ن واریدی، بیر گو٘ن یوخودو، الله دان سونرا کیمسه یوخودو. ایکی قارداش واریدی، بیرینین یئددی قیزی واریدی، اوبیرینین یئددی اوغلو. یئددی اوغلان آتاسی قارداشینی گؤرنده اونو لاغا قویوب دئیردی: سلام علیکم، یئددی قانجیق آتاسی. یئددی قیز آتاسی اوتانیب باشینی آشاغا سالیب ائوینه گئدهردی. بیرگون بؤیوک قیز آتاسینین چوخ توتقون، سیخیلمیش اولدوغونو، آغلاماق حالیندا گؤردو. دئدی: آتا نه اولوب مگر؟ آتاسی دئدی: عمیز منی هر گؤرنده "یئددی قانجیق آتاسی" دئییر، منده جاوابینی وئرنمیرم. قیز دئدی: آتا او٘زولمه، صاباح عمیمه راس گلنده جاوابیندا دئ: علیک السلام یئددی کؤپک آتاسی. بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی قیز آتاسی سئویندی. شام لارین یئییب یاتدیلار. سونرا کی گون گئنه ایکی قارداش ا٘و٘ز او٘زه چیخدیلار. یئددی اوغلان آتاسی دئدی: سلام علیکم یئددی قانجیق آتاسی. اوبیری قارداش باشینی قووزاییب دئدی: علیک السلام یئددی کوپک آتاسی! بیر اوغلان سندن، بیر قیز مندن، سفره یوللایاق، گؤرهک هانگیسی یاخجی چؤرهک چیخاردا بیلر. یئددی اوغلان آتاسی راضیلاشدی. اؤز اؤزونه دئدی: نه جور اولسا، قیزلارین ال آیاغی اولماز، اوغلانلارین قاباغینا چیخانماز، چؤرهک تاپانمازلار. سونراسی گون قارداشلار گو٘جلری جه یول زوماری حاضیرلادیلار. قیز ایله اوغلان آتا مینیب، شهردن ائشیه چیخدیلار. گئدیب گئدیب، بیر "ایکی یولا" یئتیشدیلر. بیر داش او٘سته یازمیشدی: بو یولون قاییدشی وار. اوبیری یولون قاییدشی یوخدو. اورا گئدن قاییتمییب. عموغلو دئدی: من قاییدیشی اولمایان یولدان گئدیرم. عم قیزی دئدی: یوخ من بو یولدان گئدیرم. سن او قاییدیشی اولانا گئت. عموغلو قبول ائله دی. بیر ایل سونرا بوردا بیر بیرلریله گؤروشسونلر دئیه سؤزلشدیلر. تئز یئتیشن اوبیرینی گؤزله سین. هرهسی اؤز یولونو توتوب گئتدی. قیز گئتدی گئتدی بیر شهره یئتیشدی. آتینی ساتیب بیر دست کیشی پالتاری آلیب، گئییب، گئتدی بیر دمیرچینین یانیندا شاییرد اولدو. گو٘نلر کئچدی. دمیرچی بیرآز دقت ائدیب گؤردو شاییردینین داورانیشلاری اوغلان کیمی دئییل. آما بیر سؤز دئمه دی. گئنه نئچه گو٘ن کئچدی. دمیرچی گؤردو یوخ بابا، شاییردی قیزدی کی قیزدی. دا اؤزونو ساخلایانمییب گلدی آناسنینا دئدی:
قولو قولباغ یئریدی
بوینو گردن بند یئریدی
بارماغی او٘زوک یئریدی
آنا شاییرد قیزدی، قیز!
ننه سی سینیرله نیب دئدی: اوغلان بو سوزلری بوراخ. خالقین اوشاغینا سؤز چیخارتما. حلیم خان ال چکمه دی. دئدی: ننه، اینان شاییردیم قیزدی. دالیسی جان سؤز چیخارتمیرام. سونوندا ننه سی دئدی: ایندی کی تویوق بیر قیچلی دی، باشقا بیر یول قاباغینا قویورام ایشین آصلینی آستارینی تاپاسان. آخشام اونو گزمه یه آپار. اؤنجه مینجیق داغینا گئدین، سونرا دا قیلینج داغینا. مینجیقلاردان خوشلانسا، قیز اولدوغونو بیل، قیلینج دان قمه دن خوشو گلسه، اوغلان اولدوغونو بیل. تازی ایت آنا اوغولون سؤزلرینی ائشیدیب، قاچیب گئتدی قیزا خبر وئردی. قیز دئدی: سنجه من نه ائتمه لی یم؟ تازی دئدی: فیکریوی راحاتسیز ائتمه. مینجیق داغینا یئتیشنده اؤزونو او یولا وور، مینجیقلارا ساقین ال وورما، آما قیلینج قمه داغینا یئتیشینجه ماراقلان، نئچه قمه قیلینج دا گؤتوروب، بئلیوه باغلا، دئ کی عجب گوزل شئی لر تاپمیسان. آخشاما یاخین حلیم خان دئدی: من یورولدوم. تو٘کانی باغلیاق گئدیب بیر آز دولاناق. اؤنجه مینجیق داغینا گئتدیلر. حلیم خان اؤزو مینجیق لارا ساری گئدیب، اووجونو دولدوروب، گتیریب، قیزا گؤستردی. قیز دئدی: اوستا بولار قیز اوشاقلارینا ایش وئرر. آت گئتسین. حلیم خان مینجیقلاری آتدی. سونرا قیلینج داغینا گئتدیلر. قیز هی بهبه! دئییب، سئوینیر، قیلینج لاری قمه لری ذووق شووق لا بیر بیر گؤتوروب دنه ییردی. او٘چ دوردون ده بئلینه باغلاییب دئدی: جوانا بئله شئی لر لازیمدی.
آردی وار...
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اوشاق ادبیاتی
«کارتون»
اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«کارتون»
اوشاق ادبیاتی هر هفته پنجشنبه گونو ادبیات سئونلر کانالیندا .
اوشاق ادبیاتینا دایر یازیلارینیزی بیزه گوندرین .
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«بهروزمطلب زاده»
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«بهروزمطلب زاده»
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
فصل خزان است. فصل برگ ریزان جان های شریفی که سالهای فراوان دیگر می توانستند ببالند و معنای زنده بودن و سربلند زیستن را به دیگران بیاموزند. فصل خبرهای بد و ناخوشیند است. خبرهای بد، وقتی می آیند، پشت سرهم می آیند.
هنوزازبهت وُ ناباوری خبرمرگ عزیزی خلاص نشده ای که خبرمرگ عزیز دیگری ازراه میرسد. خبرهای بد، مثل واگن های به هم بسته قطار پشت سرهم می آیند. مانند فروافتادن برگ های درختان خزان دیده پائیزی. سیاوش شجریان، علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، ملکه محمدی، احمد محمود، نجف بندری، مظفرعلی عباسی، سیفی اکبری سیامک لطف الهی و ...و...و...
آدمی چه موجود غریبی است.
گاهی بی آنکه انتظارش را داشته باشی خبراز دست دادن کسانی را می شنوی که چون صاعقه ای ناگهانی، برسرت آوار می شود، روحت را می آزارد، شیشه جانت را میشکند، و آسمان آبی دلت را مانند امواج خروشان اقیانوس، به تلاطم در می آورد و سربه صخره غم می کوبد.
پنجشنبه 28 مرداد 1400 است، یک روز نحس در تاریخ مردم سرزمین ما، روزی که جانیان و جنایت کاران حاکم بر جهان به اصطلاح «آزاد»، با بسیج عوامل مزدورخود کودتای ننگین 28 مرداد سال 1332 را به راه انداختند و با ساقط کردن حکومت ملی دکتر محمد مصدق بار دیگرشریان های حیاتی جامعه ایران را قبضه کردند و نوکر بی اراده ای چون، محمدرضا پهلوی را بر اریکه قدرت نشاندند.
در چنین روزشومی، هنوز آفتاب بطور کامل سرازافق در نیاورده بود که، تلفن زنگ میزند.
تلفن را برمیدارم. ازایران است. قبل از آنکه جواب بدهم، کمی مکث می کنم، مثل بوکسوری که گارد بگیرد و آماده دفع ضربه های حریف باشد، خودم را آماده می کنم. به تجربه دریافته ام که تلفن های صبح زود ازایران خبرخوش یُمنی با خود ندارد. رفیقی، بغض کرده و باصدائی که مانند صفحه گرامافون خط افتاده خش دارد و می لرزد، می نالد :
« امروز صبح قلب پرشورو مهربان استاد حسن ریاضی «ایلدیریم» ازطپیدن باز ماند، او هم رفت!»،
با شنیدن این خبرلحظه ای دست و پای خودم را گم می کنم. اول باورم نمی شود. یا نمی خواهم که باورم بشود. با این که جسته گریخته چیزهائی درباره بستری شدن او در بیمارستان شنیده بودم، اما این که آن هیولای بی چشم و روی مرگ، درست در پشت پنجره جان شریف اوکمین کرده است و به همین زودی چهره زشت و پلیدش را نشان خواهد داد، چیزی نمیدانستم.
دل آدمی زمین پر حاصلی است که اگر قدرش را بداند و علف های هرز آن را وجین کند و آن را برای کاشتن درخت دوستی و رفاقت های دوامدار آماده کند، قطعا آفتاب مهربان هم مهر و گرمای خود را از آن دریغ نخواهد کرد.
اکنون می شنوم که او دیگر نیست. ولی یقین دارم که نه من و نه همه آنهائی که استاد حسن ریاضی را می شناختند وحتی اگر یک باراو را دید بودند فراموشش نخواهند کرد. بگذریم.
با تاسفی عمیق ازدریافت خبرازدست دادن استاد حسن ریاضی درذهن خود کلنجار می روم ویاد چند حادثه کوچک مربوطه به او می افتم.
اواخرماه اوت سال 2019 بود. من یک داستان ازخانم رقیه کبیر و مشابه همان داستان از جلیل محمد قلی زاده را ترجمه کرد ه بود. نام نوشته خانم کبیری «پاسبانان رَحِمَم » و نام نوشته جلیل محمد قلی زاده نیز «درخت سوراخ» بود.
من آن دو ترجمه را تحت عنوان « یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله! » در آوردم، ابتدا می خواستم آن را برای انتشار به چند سایت اینترنتی بفرستم. اما درست ترآن دیدم، محض احترام هم که شده، آن را برای خانم کبیری بفرستم و نظرش را جویا شوم. همین کار را هم کردم. خانم کبیری با عوض کردن یکی دوکلمه و تغییر کوچکی در نام داستان، آن را به همراه یادداشت کوچکی برایم پس فرستاد. ایشان درآن یادداشت خبرشرکت داستانشان در یک مسابقه داستان نویسی را داده بودن که گویا درمیان چند داستان منتخب آن مسابقه هم قرار گرفته بود.
بدنبال این قضیه من در تاریخ 2 نوامبر سال 2019 ایمیلی به زبان فارسی وبا مضمون زیربرای استاد حسین ریاضی «ایلدریم» مسئول و سردبیرمجله «آذری» نوشتم :
سلام آقای ریاضی گرامی!
از اینکه وقت گران بهایتان را می گیرم، حتمن مرا به بزرگی خود خواهید بخشید.
راستش را بخواهید من مدتی پیش ازاین، حکایت کوچکی ازجلیل محمد قلی زاده خواندم که ازجهت مضمون و محتوا، بسیار به داستان «بطنیمین قراولاری» خانم کبیری» شباهت داشت .
اینکه دو نویسنده، دردو زمان مختلف، اما با یک صد سال فاصله، به یک موضوع مشخص و مشترک اجتماعی و فرهنگی می پردازند و انگشت بر زخم ناسوری می گذارند که هنوزآکتوئل است، البته هر کدام با شیوه و زبان خاص خود، مرا تشویق کرد تا هردو نوشته را به زبان فارسی برگردانم. من برگردان هر دو نوشته را برای خانم کبیری فرستادم.
حسن ریاضی، آن جان شیفته
و یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
فصل خزان است. فصل برگ ریزان جان های شریفی که سالهای فراوان دیگر می توانستند ببالند و معنای زنده بودن و سربلند زیستن را به دیگران بیاموزند. فصل خبرهای بد و ناخوشیند است. خبرهای بد، وقتی می آیند، پشت سرهم می آیند.
هنوزازبهت وُ ناباوری خبرمرگ عزیزی خلاص نشده ای که خبرمرگ عزیز دیگری ازراه میرسد. خبرهای بد، مثل واگن های به هم بسته قطار پشت سرهم می آیند. مانند فروافتادن برگ های درختان خزان دیده پائیزی. سیاوش شجریان، علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، ملکه محمدی، احمد محمود، نجف بندری، مظفرعلی عباسی، سیفی اکبری سیامک لطف الهی و ...و...و...
آدمی چه موجود غریبی است.
گاهی بی آنکه انتظارش را داشته باشی خبراز دست دادن کسانی را می شنوی که چون صاعقه ای ناگهانی، برسرت آوار می شود، روحت را می آزارد، شیشه جانت را میشکند، و آسمان آبی دلت را مانند امواج خروشان اقیانوس، به تلاطم در می آورد و سربه صخره غم می کوبد.
پنجشنبه 28 مرداد 1400 است، یک روز نحس در تاریخ مردم سرزمین ما، روزی که جانیان و جنایت کاران حاکم بر جهان به اصطلاح «آزاد»، با بسیج عوامل مزدورخود کودتای ننگین 28 مرداد سال 1332 را به راه انداختند و با ساقط کردن حکومت ملی دکتر محمد مصدق بار دیگرشریان های حیاتی جامعه ایران را قبضه کردند و نوکر بی اراده ای چون، محمدرضا پهلوی را بر اریکه قدرت نشاندند.
در چنین روزشومی، هنوز آفتاب بطور کامل سرازافق در نیاورده بود که، تلفن زنگ میزند.
تلفن را برمیدارم. ازایران است. قبل از آنکه جواب بدهم، کمی مکث می کنم، مثل بوکسوری که گارد بگیرد و آماده دفع ضربه های حریف باشد، خودم را آماده می کنم. به تجربه دریافته ام که تلفن های صبح زود ازایران خبرخوش یُمنی با خود ندارد. رفیقی، بغض کرده و باصدائی که مانند صفحه گرامافون خط افتاده خش دارد و می لرزد، می نالد :
« امروز صبح قلب پرشورو مهربان استاد حسن ریاضی «ایلدیریم» ازطپیدن باز ماند، او هم رفت!»،
با شنیدن این خبرلحظه ای دست و پای خودم را گم می کنم. اول باورم نمی شود. یا نمی خواهم که باورم بشود. با این که جسته گریخته چیزهائی درباره بستری شدن او در بیمارستان شنیده بودم، اما این که آن هیولای بی چشم و روی مرگ، درست در پشت پنجره جان شریف اوکمین کرده است و به همین زودی چهره زشت و پلیدش را نشان خواهد داد، چیزی نمیدانستم.
دل آدمی زمین پر حاصلی است که اگر قدرش را بداند و علف های هرز آن را وجین کند و آن را برای کاشتن درخت دوستی و رفاقت های دوامدار آماده کند، قطعا آفتاب مهربان هم مهر و گرمای خود را از آن دریغ نخواهد کرد.
اکنون می شنوم که او دیگر نیست. ولی یقین دارم که نه من و نه همه آنهائی که استاد حسن ریاضی را می شناختند وحتی اگر یک باراو را دید بودند فراموشش نخواهند کرد. بگذریم.
با تاسفی عمیق ازدریافت خبرازدست دادن استاد حسن ریاضی درذهن خود کلنجار می روم ویاد چند حادثه کوچک مربوطه به او می افتم.
اواخرماه اوت سال 2019 بود. من یک داستان ازخانم رقیه کبیر و مشابه همان داستان از جلیل محمد قلی زاده را ترجمه کرد ه بود. نام نوشته خانم کبیری «پاسبانان رَحِمَم » و نام نوشته جلیل محمد قلی زاده نیز «درخت سوراخ» بود.
من آن دو ترجمه را تحت عنوان « یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله! » در آوردم، ابتدا می خواستم آن را برای انتشار به چند سایت اینترنتی بفرستم. اما درست ترآن دیدم، محض احترام هم که شده، آن را برای خانم کبیری بفرستم و نظرش را جویا شوم. همین کار را هم کردم. خانم کبیری با عوض کردن یکی دوکلمه و تغییر کوچکی در نام داستان، آن را به همراه یادداشت کوچکی برایم پس فرستاد. ایشان درآن یادداشت خبرشرکت داستانشان در یک مسابقه داستان نویسی را داده بودن که گویا درمیان چند داستان منتخب آن مسابقه هم قرار گرفته بود.
بدنبال این قضیه من در تاریخ 2 نوامبر سال 2019 ایمیلی به زبان فارسی وبا مضمون زیربرای استاد حسین ریاضی «ایلدریم» مسئول و سردبیرمجله «آذری» نوشتم :
سلام آقای ریاضی گرامی!
از اینکه وقت گران بهایتان را می گیرم، حتمن مرا به بزرگی خود خواهید بخشید.
راستش را بخواهید من مدتی پیش ازاین، حکایت کوچکی ازجلیل محمد قلی زاده خواندم که ازجهت مضمون و محتوا، بسیار به داستان «بطنیمین قراولاری» خانم کبیری» شباهت داشت .
اینکه دو نویسنده، دردو زمان مختلف، اما با یک صد سال فاصله، به یک موضوع مشخص و مشترک اجتماعی و فرهنگی می پردازند و انگشت بر زخم ناسوری می گذارند که هنوزآکتوئل است، البته هر کدام با شیوه و زبان خاص خود، مرا تشویق کرد تا هردو نوشته را به زبان فارسی برگردانم. من برگردان هر دو نوشته را برای خانم کبیری فرستادم.
ایشان با حک و اصلاح ترجمه نوشته خودشان آن را به خود من برگرداندند و نوشتند که دراین مورد با شما صحبت کرده اند و ازمن خواستند تا با نوشتن مقدمه کوتاهی آن را به ایمیل شما بفرستم.
راستش با توجه به حساس بودن مسئله و مشکلاتی که در جامعه دربرخورد با چنین مسائلی هست، و اینکه من از آنجا دورم و فقط دستی بر آتش دارم به این نتیجه رسیدم که ترجمه هر دو حکایت را برای شما بفرستم و از شما خواهش کنم اگر چنانچه آن را قابل چاپ و نشر دانستید خودتان زحمت نوشتن آن "چند خط مقدمه " را بکشید.
از شما یک جهان سپاسگذارم و برایتان شادی و تندرستی و سربلندی آرزو می کنم. با مهر و ارادت بهروز مطلب زاده.
گذشت تا اینکه به تاریخ شنبه 30 ماه نوامبرهمان سال، ایمیلی به زبان ترکی آذربایجانی ازآقای ریاضی بدستم رسید. درزیر بخش خلاصه شده ایمیل او را میخوانید:
سلام. عزیز دوست. خانم کبیری منه زنگ ائله دی کی او حکایه نی من اوستونده ایشله میشم و گؤندرمیشم باشقا یئره مساییقه یه . او رادا چاپ اولاجاق. سیز اونون آدینی دییشین.
من قبول ائتمه دیم ... من ادبیات عاشیقیم ... سیزدن خواهیش ائدیرم با شقا یازیلاردان ، خصوصاً آوروپا یازیچیلاریندان بیزه ترجمه لر گؤندرین. بورالاردا کی لاری قوی ...
ساغ اولون.
مندن نه ایسته سه نیز منه یازین باشقالارینین واسطه سی له یوخ... دده بابا دئمیشکن اوزاق یئرین حالواسینی هولا ایله دؤیرلر. سنه ودوستلارا جان ساغلیغی. حسن.
ترجمه به فارسی : دوست عزیز سلام. خانم کبیری به من زنگ زدو گفت که من برروی این داستان کار کرده ام. آن را برای جای دیگری فرستاده ام برای شرکت در یک مسابقه. درآنجا چاپ خواهد شد. شما نام آن را عوض کنید.
من قبول نکردم ...من عاشق ادبیاتم ...از شماخواهش می کنم از نوشته های دیگر، به ویژه ترجمه هائی از نویسندگان اروپائی برایما بفرستید. اینجائی ها را بگذارید ...
زنده باشید.
هرچه از من میخواهید برایم بنویسید، اما نه به وسیله دیگران. به قول نیاکانمان حلوای دوردست ها را بر سرخرمن می پزند. (معادل : سیلی نقد به از حلوای نسیه) برای تو و دوستان سلامتی آرزو می کنم. حسن.
راستش را بخواهید پس از دریافت این ایمیل ازاستاد حسن ریاضی، و از دل چرکینی او از روابطی از آنگونه که من با گذاشتن سه نقطه خلاصه اش کردم، ازخیر چاپ «یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!» گذشتم. اما اینک که او دیکر در میان ما نیست و ما گُلغَمِ نبودش را دردل غمزده خویش آبیاری می کنیم. فکرکردم انتشار آن بویژه در شماره دوسالگی ارژنگ بی مناسبت نباشد.
یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
1
درخت سوراخ! *
این « پیر» مجرب، در روستای قاسم لی ازتوابع آغدام قرار دارد، انتهای دو شاخه جدا شده این درخت، درقسمت بالا، به هم جوش خورده و بینشان یک سوراخ درست شده است. این «پیر»، یاور زنانی است که باردار نمی شوند.
خواهرانی که دل شان بچه می خواهد، شب های جمعه، مقداری کلوچه می پزند و با خودشان نزد درخت سوراخ دار میبرند. بعد از پخش کلوچه بین فقرا، زنی که بچه دار نمی شود، از بین سوراخ درخت رد می شود و طبق روایت ها، به خواست خود نائل می شود.
اگر یکی از خانم ها نتواند از سوراخ درخت بگذرد،آن وقت برای همیشه از خود ناامید شده و مایوس، به خانه خود برمی گردد.
2
نگهبانان رَحِمِ ام!
این داستان تقدیم را می کنم به همه عروس های خردسال وطنم.
مانند جانوری هستم که توی تله گیرکرده باشد. مادر شوهرم، شانه هایم را گرفته می کشد و مادرم هم پاهایم هُل می دهد و گاهی هم با دستش به کشاله های رانم فشارمی آورد تا شاید نیمه بیرون مانده بدنم را از توی سوراخ رد کند.
بدنم، از سینه به بالا، به سمت کوه و ازباسن به پائین به سمت دره ای که زیر سایه کوه قراردارد آویزان مانده است. دست هام را که در میان سوراخ گیر کرده، حتی نمی توانم تکان بدهم.
من نه در تله یک شکارچی مسلح، بلکه در بند نگهبان های رَحِمَم، مادر و مادر شوهرم گرفتار شده بودم. مادر و مادر شوهرم اگرچه شکارچی نیستند، اما آنها برای شکار یک نطفه از چنگ این سنگ، مرا به این دام انداخته اند.درست مث سگی که در راهِ آب گرفتار شده باشد، من هم در این سوراخ گرفتار شده ام.
اگر در«راهِ آب» گیر کرده بودم، حداقل این امید را داشتنم که فشارزیاد آب مرا با خود ببرد، اما آب کجا و سوراخ این سنگ کجا!.
درهمه عمر پانزده ساله ام، هیچ وقت به چنین فشار و تنگنائی گرفتار نشده بودم. مادر و مادرشوهرم غُرغُر کنان در تلاش گذراندن من ازاین سوراخ بودند. نمیدانم، مانده ام که به غُرغُرهای آن ها گوش بدهم یا درفکر جانم باشم که در این سوراخ گیر کرده و به بند کشیده شده.
راستش با توجه به حساس بودن مسئله و مشکلاتی که در جامعه دربرخورد با چنین مسائلی هست، و اینکه من از آنجا دورم و فقط دستی بر آتش دارم به این نتیجه رسیدم که ترجمه هر دو حکایت را برای شما بفرستم و از شما خواهش کنم اگر چنانچه آن را قابل چاپ و نشر دانستید خودتان زحمت نوشتن آن "چند خط مقدمه " را بکشید.
از شما یک جهان سپاسگذارم و برایتان شادی و تندرستی و سربلندی آرزو می کنم. با مهر و ارادت بهروز مطلب زاده.
گذشت تا اینکه به تاریخ شنبه 30 ماه نوامبرهمان سال، ایمیلی به زبان ترکی آذربایجانی ازآقای ریاضی بدستم رسید. درزیر بخش خلاصه شده ایمیل او را میخوانید:
سلام. عزیز دوست. خانم کبیری منه زنگ ائله دی کی او حکایه نی من اوستونده ایشله میشم و گؤندرمیشم باشقا یئره مساییقه یه . او رادا چاپ اولاجاق. سیز اونون آدینی دییشین.
من قبول ائتمه دیم ... من ادبیات عاشیقیم ... سیزدن خواهیش ائدیرم با شقا یازیلاردان ، خصوصاً آوروپا یازیچیلاریندان بیزه ترجمه لر گؤندرین. بورالاردا کی لاری قوی ...
ساغ اولون.
مندن نه ایسته سه نیز منه یازین باشقالارینین واسطه سی له یوخ... دده بابا دئمیشکن اوزاق یئرین حالواسینی هولا ایله دؤیرلر. سنه ودوستلارا جان ساغلیغی. حسن.
ترجمه به فارسی : دوست عزیز سلام. خانم کبیری به من زنگ زدو گفت که من برروی این داستان کار کرده ام. آن را برای جای دیگری فرستاده ام برای شرکت در یک مسابقه. درآنجا چاپ خواهد شد. شما نام آن را عوض کنید.
من قبول نکردم ...من عاشق ادبیاتم ...از شماخواهش می کنم از نوشته های دیگر، به ویژه ترجمه هائی از نویسندگان اروپائی برایما بفرستید. اینجائی ها را بگذارید ...
زنده باشید.
هرچه از من میخواهید برایم بنویسید، اما نه به وسیله دیگران. به قول نیاکانمان حلوای دوردست ها را بر سرخرمن می پزند. (معادل : سیلی نقد به از حلوای نسیه) برای تو و دوستان سلامتی آرزو می کنم. حسن.
راستش را بخواهید پس از دریافت این ایمیل ازاستاد حسن ریاضی، و از دل چرکینی او از روابطی از آنگونه که من با گذاشتن سه نقطه خلاصه اش کردم، ازخیر چاپ «یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!» گذشتم. اما اینک که او دیکر در میان ما نیست و ما گُلغَمِ نبودش را دردل غمزده خویش آبیاری می کنیم. فکرکردم انتشار آن بویژه در شماره دوسالگی ارژنگ بی مناسبت نباشد.
یک سوژه، دو روایت، صد سال فاصله!
1
درخت سوراخ! *
این « پیر» مجرب، در روستای قاسم لی ازتوابع آغدام قرار دارد، انتهای دو شاخه جدا شده این درخت، درقسمت بالا، به هم جوش خورده و بینشان یک سوراخ درست شده است. این «پیر»، یاور زنانی است که باردار نمی شوند.
خواهرانی که دل شان بچه می خواهد، شب های جمعه، مقداری کلوچه می پزند و با خودشان نزد درخت سوراخ دار میبرند. بعد از پخش کلوچه بین فقرا، زنی که بچه دار نمی شود، از بین سوراخ درخت رد می شود و طبق روایت ها، به خواست خود نائل می شود.
اگر یکی از خانم ها نتواند از سوراخ درخت بگذرد،آن وقت برای همیشه از خود ناامید شده و مایوس، به خانه خود برمی گردد.
2
نگهبانان رَحِمِ ام!
این داستان تقدیم را می کنم به همه عروس های خردسال وطنم.
مانند جانوری هستم که توی تله گیرکرده باشد. مادر شوهرم، شانه هایم را گرفته می کشد و مادرم هم پاهایم هُل می دهد و گاهی هم با دستش به کشاله های رانم فشارمی آورد تا شاید نیمه بیرون مانده بدنم را از توی سوراخ رد کند.
بدنم، از سینه به بالا، به سمت کوه و ازباسن به پائین به سمت دره ای که زیر سایه کوه قراردارد آویزان مانده است. دست هام را که در میان سوراخ گیر کرده، حتی نمی توانم تکان بدهم.
من نه در تله یک شکارچی مسلح، بلکه در بند نگهبان های رَحِمَم، مادر و مادر شوهرم گرفتار شده بودم. مادر و مادر شوهرم اگرچه شکارچی نیستند، اما آنها برای شکار یک نطفه از چنگ این سنگ، مرا به این دام انداخته اند.درست مث سگی که در راهِ آب گرفتار شده باشد، من هم در این سوراخ گرفتار شده ام.
اگر در«راهِ آب» گیر کرده بودم، حداقل این امید را داشتنم که فشارزیاد آب مرا با خود ببرد، اما آب کجا و سوراخ این سنگ کجا!.
درهمه عمر پانزده ساله ام، هیچ وقت به چنین فشار و تنگنائی گرفتار نشده بودم. مادر و مادرشوهرم غُرغُر کنان در تلاش گذراندن من ازاین سوراخ بودند. نمیدانم، مانده ام که به غُرغُرهای آن ها گوش بدهم یا درفکر جانم باشم که در این سوراخ گیر کرده و به بند کشیده شده.
گفتم :
- «این سوراخ تنگه، بدن من از این سوراخ رد نمیشه!»
مادر شوهرم گفت :
- « اِاِاِ یعنی چی که تنگه؟ هیچ خبر داری که این سوراخ، چه کسائی رو مداوا کرده؟»
گفتم :
- « مگه من چی گفتم، ولی آخه شما اندازه دور بدن منو بگیرید، ببینید اصلن از اونجا رد میشه؟»
مادر شوهرم گفت :
- « ماشا الله، ماشاالله از روزی که پیش ما آمدی، حال و روزت خوب شده دیگه، بچه جان...»
مادرم، ازحرف های اوخوشش نیامد. سگرمه هایش تو هم رفت وبا اخم و تخم گفت :
- « دخترمن، ازهمون روز اول به دنیا اومدن حال و روزش خوب بوده و ماشاالله ماشاالله همین جوری تُپُل مُپُله بوده. تازه، توباید بچه گی هاشو می دیدی، مثل توپ بود، تُپل وسفیدِ. بچه ام از وقتی که خونه شوهر رفته آب شده!»
ومن مظلومانه گفتم :
-«خوب من هم برای همین میگم دیگه ... به خدا، این سوراخ تنگه، اندازه من نیست!»
مادرم، دولا شد ودرگوشم پچ پچ کرد :
-«مادر شوهرت نَشنَوه، نمیخواهم بعدن بهت سرکوفت بزنه. من تازه دوسال هم از تو کوچکتر بودم، یک سال از عروسیم گذشته بود ولی بچه دار نشده بودم، فردای همون روزی که از این سوراخ گذاشتم، حامله شدم»
گفتم :
- «آخه شما چشمتون نمبینه که این سوراخ تنگه؟ والله بالله، بچه هم نگاه کنه این رو می فهمه، آخه شما چرا نمی فهمید؟ چرا لجبازی می کنید؟»
مادرم گفت :
- «تو لجبازی یا ما؟ تو اصلن از سوراخ رد شدی که ما بفهمیم میتونی رد بشی یا نه؟»
- « آخه توی کدوم کتاب نوشته که آدم اگه از سوراخ رد بشه حامله میشه؟»
مادرم با غیض گفت :
- «حالا خوبه که نذاشتم بیشتر از پنج کلاس درس بخونی ها!، دخترم، این کارها، آداب و رسوم نیکان ما است. صد سال هم درس بخونی، این آداب و رسوم رو درکتاب ها نمیتونی پیدا کنی»
مادر شوهرم، دستش را به طرف مادرم دراز کرد و افزود :
- « به جانِ تو، تو بمیری، به جانِ خودم، «خانیما خانیم» قسم می خورد، می گفت این سنگ هم مثل رَحِمِ زن خاصیت تنگ و گشاد شدن داره، به قد و قواره کاری نداره، زن هائی که باردار نمیشدن، بعد از گذشتن از این سوراخ بخت شون باز شده. حالا چون بغل گوش ما است، ارزشی براش قائل نیستیم»
برگشتم که به طرف ده بروم. یک دفعه هر دوآن ها به طرف من دویدند ومانند دو تا نگهبان، هر کدام یک دستم را گرفتند و هُلم دادند تا با زور مرا داخل سوراخ بکنند.
میدانم، همه آتش ها ازگور«خانیما خانیم» بلند میشه، وگر نه، مادر و مادر شوهرم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، اینجوری همدست نمی شدند تا مرا در سینه این کوه و درسوراخ این سنگ به تله بیندازند.
همیشه وقتی مادرم می گفت "سفید"، مادرشوهرم می گفت "سیاه". و وقتی مادرشوهرم می گفت "زمین" آن وقت مادرم می کفت "آسمان".
تنها مسئله مورد توافق شان، همین رَحِمِ من بود. هر دوهم عجله داشتند تا هرچه زودتر یک جنینی توی رَحِمِ من به وجود بیاد. ازصبحِ فردایِ شبِ زفاف، هردو شده بودند نگهبان رَحِمِ من. ازهمان اولِ کار، روزشماری می کردند. ازمصیبت بارترین روزهای من، روزهای آخر ماه بود. در روزهائی که من به دلیل عادت ماهانه، ازدرد و خونزیزی به خودم می پیچیدم، مادرومادر شوهرم از لج همدیگر هم که شده، هرچه خوردنی های به قول خودشان «گَرمی» بود، ازعسل گرفته تا بادام و هل و زنجفیل ومارچوبه و برگ تمشک، را به خورد من می دادند.
نگهبان های رَحِمِ من، هنوزمن حامله نشده، به جنسیت و پسر شدن آن هم فکر کرده بودند، این نکهبان ها، آش رو با جاش می خواستند.
«خانیما خانیم» برای زن های ده، مثل امام و پیغمبر بود. حتی ممکن بود آن ها حرف امام و پیغمبر را پشت گوش بیندازند، اما حرف های «خانیما خانیم» را هرگز. از سایه سر « خانیما خانیم»، دردرمانگاه ده ما حتی مگس پر نمیزد. دواها و جوشانده هائی او که ازگیاه ها وعلف های جمع آوری شده از کوه وصحرا درست می کرد، داروی همه دردها بود.
با گریه گفتم :
- « شما رو قسم به اون کسی که باورش دارید، بروید اون سنگتراش ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه، هزارسال هم بگذره، من نمیتونم ازاین سوراخ بیرون بیام. اگه تا شب توی این سوراخ بمونم می میرم»
مادر شوهرم گفت :
- « توبه...توبه... مگه این سنگ رو میشه شکوند؟ سنگ چه گناهی داره، گناهِ خودته که اونقدر لجبازی کردی. اونقدر دیرکردی که آفتاب دیگه رفته. مگه «خانیما خانیم» خیلی نگفت که تا وقتی آفتاب روی کوه می تابه باید دختر رو از سوراخ بگذرونید. خوب حالا بگو ببینم سنگ چه گناهی داره؟»
من که میتونستم برسرمادرم داد بکشم، جسارت اینکه درجواب مادرشوهرم چیزی بگویم را نداشتم. خودم را سرزنش می کنم که " خوب مادرشوهرم راست میگه، سنگ چکار کنه، سنگ عاقل بوده و کار خودش رو کرده و برای کسائی مثل من یک سوراخ درست کرده، اما من رو بگو که عقلم رو دادم دست این نگهبان های رَحِمَم".
- «این سوراخ تنگه، بدن من از این سوراخ رد نمیشه!»
مادر شوهرم گفت :
- « اِاِاِ یعنی چی که تنگه؟ هیچ خبر داری که این سوراخ، چه کسائی رو مداوا کرده؟»
گفتم :
- « مگه من چی گفتم، ولی آخه شما اندازه دور بدن منو بگیرید، ببینید اصلن از اونجا رد میشه؟»
مادر شوهرم گفت :
- « ماشا الله، ماشاالله از روزی که پیش ما آمدی، حال و روزت خوب شده دیگه، بچه جان...»
مادرم، ازحرف های اوخوشش نیامد. سگرمه هایش تو هم رفت وبا اخم و تخم گفت :
- « دخترمن، ازهمون روز اول به دنیا اومدن حال و روزش خوب بوده و ماشاالله ماشاالله همین جوری تُپُل مُپُله بوده. تازه، توباید بچه گی هاشو می دیدی، مثل توپ بود، تُپل وسفیدِ. بچه ام از وقتی که خونه شوهر رفته آب شده!»
ومن مظلومانه گفتم :
-«خوب من هم برای همین میگم دیگه ... به خدا، این سوراخ تنگه، اندازه من نیست!»
مادرم، دولا شد ودرگوشم پچ پچ کرد :
-«مادر شوهرت نَشنَوه، نمیخواهم بعدن بهت سرکوفت بزنه. من تازه دوسال هم از تو کوچکتر بودم، یک سال از عروسیم گذشته بود ولی بچه دار نشده بودم، فردای همون روزی که از این سوراخ گذاشتم، حامله شدم»
گفتم :
- «آخه شما چشمتون نمبینه که این سوراخ تنگه؟ والله بالله، بچه هم نگاه کنه این رو می فهمه، آخه شما چرا نمی فهمید؟ چرا لجبازی می کنید؟»
مادرم گفت :
- «تو لجبازی یا ما؟ تو اصلن از سوراخ رد شدی که ما بفهمیم میتونی رد بشی یا نه؟»
- « آخه توی کدوم کتاب نوشته که آدم اگه از سوراخ رد بشه حامله میشه؟»
مادرم با غیض گفت :
- «حالا خوبه که نذاشتم بیشتر از پنج کلاس درس بخونی ها!، دخترم، این کارها، آداب و رسوم نیکان ما است. صد سال هم درس بخونی، این آداب و رسوم رو درکتاب ها نمیتونی پیدا کنی»
مادر شوهرم، دستش را به طرف مادرم دراز کرد و افزود :
- « به جانِ تو، تو بمیری، به جانِ خودم، «خانیما خانیم» قسم می خورد، می گفت این سنگ هم مثل رَحِمِ زن خاصیت تنگ و گشاد شدن داره، به قد و قواره کاری نداره، زن هائی که باردار نمیشدن، بعد از گذشتن از این سوراخ بخت شون باز شده. حالا چون بغل گوش ما است، ارزشی براش قائل نیستیم»
برگشتم که به طرف ده بروم. یک دفعه هر دوآن ها به طرف من دویدند ومانند دو تا نگهبان، هر کدام یک دستم را گرفتند و هُلم دادند تا با زور مرا داخل سوراخ بکنند.
میدانم، همه آتش ها ازگور«خانیما خانیم» بلند میشه، وگر نه، مادر و مادر شوهرم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، اینجوری همدست نمی شدند تا مرا در سینه این کوه و درسوراخ این سنگ به تله بیندازند.
همیشه وقتی مادرم می گفت "سفید"، مادرشوهرم می گفت "سیاه". و وقتی مادرشوهرم می گفت "زمین" آن وقت مادرم می کفت "آسمان".
تنها مسئله مورد توافق شان، همین رَحِمِ من بود. هر دوهم عجله داشتند تا هرچه زودتر یک جنینی توی رَحِمِ من به وجود بیاد. ازصبحِ فردایِ شبِ زفاف، هردو شده بودند نگهبان رَحِمِ من. ازهمان اولِ کار، روزشماری می کردند. ازمصیبت بارترین روزهای من، روزهای آخر ماه بود. در روزهائی که من به دلیل عادت ماهانه، ازدرد و خونزیزی به خودم می پیچیدم، مادرومادر شوهرم از لج همدیگر هم که شده، هرچه خوردنی های به قول خودشان «گَرمی» بود، ازعسل گرفته تا بادام و هل و زنجفیل ومارچوبه و برگ تمشک، را به خورد من می دادند.
نگهبان های رَحِمِ من، هنوزمن حامله نشده، به جنسیت و پسر شدن آن هم فکر کرده بودند، این نکهبان ها، آش رو با جاش می خواستند.
«خانیما خانیم» برای زن های ده، مثل امام و پیغمبر بود. حتی ممکن بود آن ها حرف امام و پیغمبر را پشت گوش بیندازند، اما حرف های «خانیما خانیم» را هرگز. از سایه سر « خانیما خانیم»، دردرمانگاه ده ما حتی مگس پر نمیزد. دواها و جوشانده هائی او که ازگیاه ها وعلف های جمع آوری شده از کوه وصحرا درست می کرد، داروی همه دردها بود.
با گریه گفتم :
- « شما رو قسم به اون کسی که باورش دارید، بروید اون سنگتراش ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه، هزارسال هم بگذره، من نمیتونم ازاین سوراخ بیرون بیام. اگه تا شب توی این سوراخ بمونم می میرم»
مادر شوهرم گفت :
- « توبه...توبه... مگه این سنگ رو میشه شکوند؟ سنگ چه گناهی داره، گناهِ خودته که اونقدر لجبازی کردی. اونقدر دیرکردی که آفتاب دیگه رفته. مگه «خانیما خانیم» خیلی نگفت که تا وقتی آفتاب روی کوه می تابه باید دختر رو از سوراخ بگذرونید. خوب حالا بگو ببینم سنگ چه گناهی داره؟»
من که میتونستم برسرمادرم داد بکشم، جسارت اینکه درجواب مادرشوهرم چیزی بگویم را نداشتم. خودم را سرزنش می کنم که " خوب مادرشوهرم راست میگه، سنگ چکار کنه، سنگ عاقل بوده و کار خودش رو کرده و برای کسائی مثل من یک سوراخ درست کرده، اما من رو بگو که عقلم رو دادم دست این نگهبان های رَحِمَم".
مادرم گفت :
- « دختر، مرا نگاه کن ببینم، نکنه، کارهائی را که دیشب «خانیما خانیم» سپرده بود، انجام ندادی؟»
چیری نگفتم. رنگ برنگ شدم. شوهرم خوشش نمیامد که من درباره مسائل رختخوابی مان باکسی حرف بزنم. شب خودم را به آب و آتش زد بودم. هرچه که از دستم بر می آمد انجام داده بودم، اما شوهرم خسته بود، با من یکجا نخوابید. مادرم با عصبانیت برسرم فریاد کشید :
- « بگو که تقصیر از خودته دیگه، مگه بهت نگفتم که گفته های « خانیما خانیم» یادت نره؟ ببین این بی توجهی تو، هم خودت رو و هم ما رو به چه روزی انداخته؟»
مادرشوهرم، یک دفعه ابرو هاش رو درهم کشید و رو به مادرم گفت :
- « دختر!، میگم ممکنه خاصیت این سنگ همین باشه، اول معطل میکنه و بعد از کاشتنِ نطفه در رَحِم، سوراخش گشاد میشه و دختر رو ول میکنه!»
چشم های مادرم درخشید. اما من ترس برم داشت. اگر شوهرم می فهمید که سنگِ سوراخ، در رَحِمِ من نطفه کاشته، اون وقت منو خفه می کرد.
داد زدم :
- « من نفطه سنگ رو نمیخوام. مگه آدم از سنگ بچه دار میشه؟ شما رو به اونی بهش که باوردارید، بروید سنگتراشِ ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه!»
نگهبان های رَحِمَم، مدتی به یکدیگر نگاه کردند و بعد مادر شوهرم گفت :
- « میگم تو برو «خانیما خانیم» رو بیار، من در اینجا مواظب دختر هستم»
بعد خودش را بکناری کشید و درسایه نشست.
من مثل جانور درتله افتاده ای، در میان سوراخ گیر افتاده ام. آفتاب، آنچنان تند بر سرم می تابد که انگار گرمایش را از آتش جهنم گرفته است. مادرم را نمی بینم. با صدای بلند فریاد میزنم :
- « مادر...، «خانیما خانیم» را نیاری ها، سنگتراش رو بیار!...».
* جلیل محمد قلی زاده - کتاب قبض بهشت صفحه 113 - 112
** رقیه کبیری - مجله آذری شماره 39 زمستان 1397 صفحه 196
جانِ شیفته دیگر ما را ترک کرد!
ترانه خوان گذشت،
ولیکن ترانه اش،
گل می کند،
به دامنه کوه پایه ها»
با کمال تاسف با خبر شدیم که بامداد امروز، پنجشنبه 28 مردا 1400 برابر با 19 مردا 2021 قلب پرشور و مهربان آقای حسن ریاضی «ایلدریم»، نویسنده، شاعر و روزنامه نگار برجسته آذربایجانی، به دلیل ابتلا به بیماری کرونا از طپش باز ماند و چشم بر جهان فرو بست.
با درگذشت آقای حسن ریاضی، جامعه فرهنگی میهن مان ایران، بار دیگر، یکی ازخدمتگذاران شریف، انسان دوست و آزاداندیش بزرگ خود را دست داد.
با گرامیداشت یاد و خاطره این فرزند شایسته میهن و مردم، به خانواده محترم ریاضی، یاران، و دوستان هم قلم او، صمیمانه تسلیت می گوئیم و خود را در غم بزرگ آنان شریک می دانیم.
« تو!
بر من،
با کدام چشم
نگریستی،
که من ،
اینگونه افسون شدم؟
تو!
با کدام چشم
مرا افروختی،
که من،
اینگونه بی دود
سوختم؟.
بادها وزیدند
سال ها سپری شدند
جان های شعله ور
خاموش شدند،
افسونِ افسون شدگان
باطل شد،
اما من،
هنوز هم،
افسون شده ام .
هنوزهم میسوزم !.
ترجمه شعری حسن ریاضی (ایلدیریم)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
- « دختر، مرا نگاه کن ببینم، نکنه، کارهائی را که دیشب «خانیما خانیم» سپرده بود، انجام ندادی؟»
چیری نگفتم. رنگ برنگ شدم. شوهرم خوشش نمیامد که من درباره مسائل رختخوابی مان باکسی حرف بزنم. شب خودم را به آب و آتش زد بودم. هرچه که از دستم بر می آمد انجام داده بودم، اما شوهرم خسته بود، با من یکجا نخوابید. مادرم با عصبانیت برسرم فریاد کشید :
- « بگو که تقصیر از خودته دیگه، مگه بهت نگفتم که گفته های « خانیما خانیم» یادت نره؟ ببین این بی توجهی تو، هم خودت رو و هم ما رو به چه روزی انداخته؟»
مادرشوهرم، یک دفعه ابرو هاش رو درهم کشید و رو به مادرم گفت :
- « دختر!، میگم ممکنه خاصیت این سنگ همین باشه، اول معطل میکنه و بعد از کاشتنِ نطفه در رَحِم، سوراخش گشاد میشه و دختر رو ول میکنه!»
چشم های مادرم درخشید. اما من ترس برم داشت. اگر شوهرم می فهمید که سنگِ سوراخ، در رَحِمِ من نطفه کاشته، اون وقت منو خفه می کرد.
داد زدم :
- « من نفطه سنگ رو نمیخوام. مگه آدم از سنگ بچه دار میشه؟ شما رو به اونی بهش که باوردارید، بروید سنگتراشِ ده رو بیارید تا این سنگ رو بشکنه!»
نگهبان های رَحِمَم، مدتی به یکدیگر نگاه کردند و بعد مادر شوهرم گفت :
- « میگم تو برو «خانیما خانیم» رو بیار، من در اینجا مواظب دختر هستم»
بعد خودش را بکناری کشید و درسایه نشست.
من مثل جانور درتله افتاده ای، در میان سوراخ گیر افتاده ام. آفتاب، آنچنان تند بر سرم می تابد که انگار گرمایش را از آتش جهنم گرفته است. مادرم را نمی بینم. با صدای بلند فریاد میزنم :
- « مادر...، «خانیما خانیم» را نیاری ها، سنگتراش رو بیار!...».
* جلیل محمد قلی زاده - کتاب قبض بهشت صفحه 113 - 112
** رقیه کبیری - مجله آذری شماره 39 زمستان 1397 صفحه 196
جانِ شیفته دیگر ما را ترک کرد!
ترانه خوان گذشت،
ولیکن ترانه اش،
گل می کند،
به دامنه کوه پایه ها»
با کمال تاسف با خبر شدیم که بامداد امروز، پنجشنبه 28 مردا 1400 برابر با 19 مردا 2021 قلب پرشور و مهربان آقای حسن ریاضی «ایلدریم»، نویسنده، شاعر و روزنامه نگار برجسته آذربایجانی، به دلیل ابتلا به بیماری کرونا از طپش باز ماند و چشم بر جهان فرو بست.
با درگذشت آقای حسن ریاضی، جامعه فرهنگی میهن مان ایران، بار دیگر، یکی ازخدمتگذاران شریف، انسان دوست و آزاداندیش بزرگ خود را دست داد.
با گرامیداشت یاد و خاطره این فرزند شایسته میهن و مردم، به خانواده محترم ریاضی، یاران، و دوستان هم قلم او، صمیمانه تسلیت می گوئیم و خود را در غم بزرگ آنان شریک می دانیم.
« تو!
بر من،
با کدام چشم
نگریستی،
که من ،
اینگونه افسون شدم؟
تو!
با کدام چشم
مرا افروختی،
که من،
اینگونه بی دود
سوختم؟.
بادها وزیدند
سال ها سپری شدند
جان های شعله ور
خاموش شدند،
افسونِ افسون شدگان
باطل شد،
اما من،
هنوز هم،
افسون شده ام .
هنوزهم میسوزم !.
ترجمه شعری حسن ریاضی (ایلدیریم)
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
حبیب ساهیر
بیر سوسوز قالمیش آغاج تک قورودوم غربتده،
تئز آیاقدان دوشهرک، تئز ده قوجالدین ساهر!
یاخشی گونلر مگر افسانهایمیش عالمده
یوخسا سن خار اولوبان پیس گونه قالدین، ساهر!
بیر یاوا شعر و غزل قوشماق اوچون ایل گئجهنی
شام ـ چیراق یاندیراراق فیکرته دالدین، ساهر!
سن کی ایللر بویو تبریزده تانینماز قالدین
یاخشی تهراندا اؤزون دیللره سالدین، ساهر!
هامیگوللندی ، عزیز اولدو بابا یوردوندا،
سن ده غوربتده سولوب، موزدونو آلدین ساهر!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
بیر سوسوز قالمیش آغاج تک قورودوم غربتده،
تئز آیاقدان دوشهرک، تئز ده قوجالدین ساهر!
یاخشی گونلر مگر افسانهایمیش عالمده
یوخسا سن خار اولوبان پیس گونه قالدین، ساهر!
بیر یاوا شعر و غزل قوشماق اوچون ایل گئجهنی
شام ـ چیراق یاندیراراق فیکرته دالدین، ساهر!
سن کی ایللر بویو تبریزده تانینماز قالدین
یاخشی تهراندا اؤزون دیللره سالدین، ساهر!
هامیگوللندی ، عزیز اولدو بابا یوردوندا،
سن ده غوربتده سولوب، موزدونو آلدین ساهر!
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
«سحر خیاوی»
یالقیزلیق کافهسی
آخ...نه طمطراقلی دونیام وار منیم
دینج بیر کافهدهیم قایناییر چاییم
یالقیزلیق دونیامین پادیشاهییام
بسیمدیر دونیادان بو شیرین پاییم
مین اللی الهییر قار دیشاریدا
پنجرهم یاش تؤکور آغلاییر سیجاق
کوزریر اودونلار شومینه ایچره
نه گؤزل، نه شیرین یانیر بو اوُجاق
چای تؤکوب گتیررم ناباتلی بیر چای
اوتوررام ماسانین چارپاییسیندا
حسرتیم اورهکده، یالنیز ماسانین
کئشکه اوتورایدین سن او تاییندا
دییهیدیک،گولهیدیک، قار- سویوق نهدیر؟
اللرین الیمی سیغاللاسایدی
سنسیزلیک زَهَردیر، زَهَردیر یاشام
گؤزلرین گؤزومله بیر آغلاسایدی
گئدیبسن یالقیزلیق کافهسیندهیَم
تنهالیق دونیامین پادیشاهییام
سانکی قار، یاغیشلار ایچیمده یاغیر
بوتون هیجرانلارین نیسگیل آهییام
یوخ، منه شیرینلیک دای گَرَک دئییل
ناباتسیز چاییمی سنسیز ایچیرم
گول اکدیک دویونجا سئوگی باغیندا
نهدن دیر بوگون من تیکان بیچیرم؟!
گئدیبسن هئچ کیمله دولماییر یئرین
دؤوْرهمی آداملار آلسادا بئله
سن یوخسان دونیادا غریبم گولوم
میلیونلار آداملار اولسا دا بئله
دیکسینیب آنسیزین گلیب اؤزومه
گؤرورم نه چای وار، نه کاففه، ماسا
یادیمدان چیخیب دیر سوبام دا یانمیر
یوخلوغون غمینده باتمیشام یاسا
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
یالقیزلیق کافهسی
آخ...نه طمطراقلی دونیام وار منیم
دینج بیر کافهدهیم قایناییر چاییم
یالقیزلیق دونیامین پادیشاهییام
بسیمدیر دونیادان بو شیرین پاییم
مین اللی الهییر قار دیشاریدا
پنجرهم یاش تؤکور آغلاییر سیجاق
کوزریر اودونلار شومینه ایچره
نه گؤزل، نه شیرین یانیر بو اوُجاق
چای تؤکوب گتیررم ناباتلی بیر چای
اوتوررام ماسانین چارپاییسیندا
حسرتیم اورهکده، یالنیز ماسانین
کئشکه اوتورایدین سن او تاییندا
دییهیدیک،گولهیدیک، قار- سویوق نهدیر؟
اللرین الیمی سیغاللاسایدی
سنسیزلیک زَهَردیر، زَهَردیر یاشام
گؤزلرین گؤزومله بیر آغلاسایدی
گئدیبسن یالقیزلیق کافهسیندهیَم
تنهالیق دونیامین پادیشاهییام
سانکی قار، یاغیشلار ایچیمده یاغیر
بوتون هیجرانلارین نیسگیل آهییام
یوخ، منه شیرینلیک دای گَرَک دئییل
ناباتسیز چاییمی سنسیز ایچیرم
گول اکدیک دویونجا سئوگی باغیندا
نهدن دیر بوگون من تیکان بیچیرم؟!
گئدیبسن هئچ کیمله دولماییر یئرین
دؤوْرهمی آداملار آلسادا بئله
سن یوخسان دونیادا غریبم گولوم
میلیونلار آداملار اولسا دا بئله
دیکسینیب آنسیزین گلیب اؤزومه
گؤرورم نه چای وار، نه کاففه، ماسا
یادیمدان چیخیب دیر سوبام دا یانمیر
یوخلوغون غمینده باتمیشام یاسا
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
«ایلقار_کامیل»
کوچورن:«آیسو_زنگانلی»
بو گونلر یولومدا دومان وار
هله کی اومید وار، گومان وار
گؤره سن ، نه قدر زامان وار ؟
صبر ائتسم... صبر ائتسم کئچر می؟
سویوقدور گئیینیم، اوشوتسم...
پاییزدیر: گؤزوم یاش ، اورک نم
کاغیذدان بیر اوچاق دوزلتسم
آرزولار یئنی دن اوچار می؟
سورورسان: نه ییم یوخ، نه ییم وار؟
بیلمیرم، دئییم، یوخ، دئییم وار؟
اووجومدا بیر ایچیم سویوم وار؛
اوزاتسام، سئرچه لر ایچر می؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
کوچورن:«آیسو_زنگانلی»
بو گونلر یولومدا دومان وار
هله کی اومید وار، گومان وار
گؤره سن ، نه قدر زامان وار ؟
صبر ائتسم... صبر ائتسم کئچر می؟
سویوقدور گئیینیم، اوشوتسم...
پاییزدیر: گؤزوم یاش ، اورک نم
کاغیذدان بیر اوچاق دوزلتسم
آرزولار یئنی دن اوچار می؟
سورورسان: نه ییم یوخ، نه ییم وار؟
بیلمیرم، دئییم، یوخ، دئییم وار؟
اووجومدا بیر ایچیم سویوم وار؛
اوزاتسام، سئرچه لر ایچر می؟
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Telegram
ادبیات سئونلر
بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.
کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.